۱۳۹۲ اردیبهشت ۱, یکشنبه

تو مشغول مردنت بودي

سوسكي بود كه هميشه ي خدا وقتي توي دستشويي بودم مي آمد سراغم. از وقتي خيلي كوچكتر و تقريبن اندازه يك مورچه بود عادتش شده بود كه بيايد نوك انگشت شست پايم را ببوسد و برود. بهش ميگفتم كه اينجا نماند و فرار كند. چون همه آدمها مثل من نيستند و قلب رئوفي ندارند. در ثاني آنها مارا جز اتفاقات نادر ميدانند. در يك كلام مارا خل و چل ميپندارند. بله
ديشب ديدم كه كنار ديوار دستشويي دمر افتاده ، وليكن نفس كشيدن را فراموش كرده بود. با عجله پيش سارا رفتم و پرسيدم : تو كشتيش ؟ گفت : نه بخدا
نميدانم چه بر سرش آمده. بايد كميته حقيقت ياب تشكيل بدهم.
ارسال یک نظر