۱۳۹۱ بهمن ۱۶, دوشنبه


1 تو مدرسه يك پسري بود شوتهاي قايمي ميزد . طوري كه يكبار انگشت من ِ دروازه بان برگشت . اصلن اين پسر يك موجود غريبي بود . كريم باقري بود در لي لي پوت.  وقتي توي مدرسه ياركشي ميكردند من ميرفتم به دوست نزديكش ميگفتم بگو فولاني منو برداره براي گلري . من ميترسم از شوتاي اين . اينطوري در امان بودم 


2 يك فاميلي داريم خيلي رك و بي پرده است . وقتي مواضعش در خطر باشد چشمهايش را ميبندد و هرچي دلش ميخواهد ميگويد . مخصوصن و بيشتر هم ،اگر مسئله ، مسائل مالي باشد . اصلن برايش مهم نيست شب قبلش آن بابا مثلن مهمان خانه اش بوده . كافي است مبلغي را بهش بدهكار باشد . تلفن را بر ميدارد و آبرو نميگذارد براي طرف . تا بيايد قرضش را بدهد . گاهي اوقات خدارا شكر ميكنم كه فاميل ما است و من نقطه مقابلش نيستم 


3  گاهي اوقات هم فكر ميكنم كه چه خوب است اين آقا رييس جمهور (!) ماست و من يك خارجي نيستم كه بخواهد مرا حذف كند از روي نقشه 


ارسال یک نظر