۱۳۹۱ آذر ۱۹, یکشنبه


  • پری شب کنار آقامون داشتم از مزیت ها و فواید خانه سالمندان میگفتم . از اینکه چقدر خوب است آدم برود آنجا دور هم بنشیند و پرستارها را نگاه کند و چش چرانی کند . همان چیزی که قبلن هم گفته بودم بهت . نگو آقامون این را به خودش گرفت و فکر کرد من دارم زمینه سازی میکنم و افکار عمومی را به نفع خودم و به ضررش ترغیب میکنم برای بردنش به خانه سالمندان .
    حالا خر بیار و باقالی بار کن . نمیشد جمعش کرد . کارد میزدی اش خون نمی آمد . هرچی توی دهانش بود به من گفت . گفتم آئووو تو دیگه کی هستی آقا . من دارم از یاس فلسفی خودم میگم . از این به قهقهرا افتادنم . از بنبست فکری ام در جامعه ای که مملو از پلشتی و زشتی فرهنگی است ، از بدویت کپک زده تاریخی ام حرف میزنم . شما که قدرت خدا بزنم به تخته مَخته تازه سفرهای برون مرزی ات را شروع کردی و خانه زندگی ات را داری.
    سر آخر داد زد یه پیرهن مشکی یکنفر برام بیاره میخوام این پسر رو بکشمش . خندیدم . خندید . بخیر گذشت . تمام شد رفت. پوف


    ارسال یک نظر