۱۳۹۱ مهر ۱۹, چهارشنبه

از اول هر صبح حوصلمون سر رفت ...

آخرین عکس دسته جمعی ام به سالهای دهه هفتاد بر میگردد . سالهایی که چهارتا دوست درست و درمان داشتیم آنهم دلیلش مدرسه و کوچه بود . وگرنه از کجا باید میشناخیتم چهار تا آدم درست و درمان را ؟ پدر و  مادرمان که همیشه ی خدا با همه در حال جدل و قهر و گیس کشی  بودند همین بچه های کوچه مانده بودند که هجرت غیر موجه ی ما به مشهد همانها را هم پراند .
الان می نشینم با حسرت عکس ملت را نگاه میکنم توی شبکه اجتماعی . اینهمه دوستی و رفاقت برایم قابل باور نیست . نمیتوانم قبول کنم و بپذیرم که چرا اینهمه من تنهایم . ازدواج در آن سن و سال به نظرم می تواند یکی از دلایلش باشد ( امیدوارم یکسری مسائل را قاطی نکنی باهمدیگه رابطه زن و شوهری و پدر دختری جای خودش را دارد و این که دارم میگویم یک چیز دیگری است )
الان آن انزوای خود خواسته ی سالهای دور . آن " بگذارید تنها بمان " که جای خودش را داده است به " رفتند تنهایم گذاشتند " دارد بابایمان را در می آورد . الان تو دنبال رابطه هایی هستی که دوست داری ایجاد بشود . برای همین دیگر نمی توانی خودت باشی . نمیتوانی پرستیژت را حفظ کنی  . من دلم میخواهد آدم درون گرایی باشم . اما دورو برم آدمهای دوست داشتنی ای هم باشند . الان باید از قالب خودم خارج بشوم .عین حرف زدن با زبان غیر والدت می ماند عین وقتی که داری انگلیسی تمرین میکنی . خودت نیستی . آن لهجه دیگر نیست . شخصیت کلامی نداری . یکی دیگری اصلن. داری فیلم بازی میکنی.  میفهمی که ؟





ارسال یک نظر