۱۳۹۱ مهر ۶, پنجشنبه


 و من میترسم از اینکه تاریخ تکرار بشود برایم . میترسم دخترم عین من بردارد تصویر سازی کند جهنم را و بزند روی دیوار اتاق پدر عین شعار نویسی مثلن و پدر را بترساند از عاقبت دوا خوری و پدر بردارد نقاشی را پاره پوره کند . با کمربند بیوفتد عقبت .و مادر هم دنبال پدر و همدیگر را جر بدهیم تام و جری طور .
 حالا ما که دوایمان را اصراف نمیکنیم عین آقامان . اما میترسم دخترم مرا مرتد و کافر تمیز بدهد و نصفه های  شب از مهتابی به  اتاق من خم بشود و  بالش بگذارد روی صورتم و جهاد اصغرش را به منصه ظهور برساند . شایدم نرساند هم و اینها همش ترس سالخوردگی باشد . آدم دلش میگیرد ولی به هر حال رفیق






ارسال یک نظر