رد شدن به محتوای اصلی

...



فردا   آجر را توی دستم می گردانم . آجر از وسط پکیده است . گچ های دورو بر آجر را تمیز میکنم . آجر را از دل خاک بیرون کشیده ام . آجر را با فرچه تمیز می کنم . آجر را عین استخوان های پدر مراقبتش میکنم .

امروز  اسمس میزنم: الان توی اتاقم بودم و از پنجره به باغچه نگاه کردم اما دیگر پنجره نبود . نه آشپزخانه ، نه هال ، نه سالن ، نه بخاری نفتی ، نه انباری ، نه آبتنی های تابستان ، نه جشنهای تولد زمستان ، نه وان حمام .. هیچی نبود . فقد یک آجر سهم من از آنهمه رویای عالی و مزخرف ِ گذشته ..

دیروز کار من همیشه خدا این است . بروم هفته ای یکبار به خانه کودکی هایم سر بزنم . و توی ماشین برای خانم خانه و دخدر خانه تعریف کنم که اینجا خانه هستی بود ، اینجا خانه سایه .. اینجا خانه آرش بود ... اینجا ما بازی میکردیم و اینجا خانم مصلحتی توپ ما را جر میداد . .. اینجا را میبینی ؟ اینجا یک زنبور را خاک کردیم و چون توی محرم بود برایش دسته عذاداری راه انداختیم . آن هم ساعت سه عصر و همسایه ها را برزخ کردیم . .. اینجا فولان بود ... میبینی ؟ ولی اینها جذابتی برای دختر ندارد اصلن ..پنجشنبه وقتی رفتم سراغ همان چیزهای گذشته دیگر خانه سر جایش نبود . داغان و یتیم یک گوشه افتاده بود ..

خلاء سفیدی مطلق همه جا را فرا گرفته ... از دور صدای آرام و ترسناک بچه ای می آید که بازی میکند ...( سلام مکس پین ) و من آرام آرام توی خانه قدم میزنم ..یکنفر گاهی اوقات می آید کنار گوشم و پچ پچ میکند :. آقا  ... آقا.... آقا میدونی ؟ اینطوری بهتر نشد ؟ دیگه چیزی برای دلبستن نمونده اقا...
من قدم میزنم در خانه ..قدم میزنم و قدم میزنم .. آن روح سرگردان گاهی اوقات می آید از توی ابرها بیرون . پسر بچه است .چشامنش سبز است و موهایش لخت . سیزده ساله است . .. پچ پچ  میکند. دستم را میگیرد
آقا... آقا ؟ علی آقا؟  ... دستمو بگیر منو ببر از اینجا.. نجاتم بدید آقا..
تب دارم




نظرات

‏reerra گفت…
چقدر این درد برایم آشناست و دردناک تر اینکه هیچ کس نمیهمد که از چه حرف میزنیم و چه حسرت هایی در دلمان بزرگ و بزرگ تر میشوند!!!
پرهام توفیق گفت…
فقط سکوت میماند وبس.
Unknown گفت…
آقا ...علی آقا..اون هفت تیرو وردار..دیگه ام گریه نکن که چشات اینهمه قرمز نباشه....سهم تو یه آجر نبود...سهم تو یه عالمه ....بود که قاطی گوشت و پوست و خونت شده...که حالا بلدی چه جوری دخدر رو بخندونی...اما اون هفت تیر رو بردار...!

پست‌های معروف از این وبلاگ

یادداشتهای پراکنده

  روزهای زیادی از کودکی تا همین امروز که نرم نرم دارد ۴۳ سالم میشود تنها، اندوهگین و در انزوا بودم. هربار به گذشته برمیگردم یادم می‌آید یک گوشه ساکت‌تری نشسته بودم. توی حیاط خلوت پشت خانه، توی اتاق، توی آن اتاق مملو از لباس مهمانی‌ها، توی آیینه خیره به چشمهام، توی کارگاهم، گوشه‌ی یک روستا، پشت مبل بزرگ خانه وقتی همه خواب بودند و مادر نبود و من همیشه بی‌دلیل گریه میکردم! گریه کردن به مثابه خود ارضایی و به مثابه مناجاتی چیزی بود. حالا نمیدانم دیر شده یا نشده. اما نه تنها نمیخواهم گریه کنم بلکه میخواهم خیلی آگاهانه برگردم پشت مبل سیاه، توی حیاط خلوت و سایر جاها، موسیوی کوچک گریان را در آغوش بگیرم و بگویم ببین نمیخوام بهت بگم قرار است این‌گوهی که توشیم جای بهتری بشه اما باور کن اصلا ارزشش را نداره. میدونم قراره چی بشه، من از همونجا اومدم پیشت، اما ببین من من من من همیشه خدا کنارت هستم.. ما باهم این رو هم رد میکنیم .. موسیو تاجینو روز رحلت  #یادداشت_های_پراکنده

اینجا چراغی روشنه

حالا در خانه جدیدم . خانه بزرگ است . بزرگ یعنی از خانه هایی که داشتیم تا بحال بزرگتر . اولین خانه ای که داشتیم یک خانه بود در حد یک راهرو که باید یکوری خودمان را از اتاق خواب به آشپزخانه می رساندیم .گاهی اوقات رسیدن به توالت سخت بود و جانکاه و ایراداتی بر ما وارد می شد . جمعه ها یادم است وقتی می رفتیم خانه پدری ام من کله معلق می زدم سر سفره  و می دویدم مثل دیوانه ها . خودم هم نمی دانستم چرا واقعن . خانه بعدی بزرگتر بود اما موش داشت و نقشه کشی اش خیلی بد بود و پرتی زیاد داشت و من دستم به خون چند موش آلوده شد . عمله ها با همدیگر شور کردند و آن خانه را ساخته بودند . عین این فیلمهایی که فیلمنامه ندارد یا این نود شبی ها که می گویند بروید جلوی دوربین بزنید توی سرو کله خودتان ملت بخندند . اینطور خانه ای بود . دوتا خانه دیگر عوض کردیم تا آمدیم اینجا و اینجا بزرگ است برایمان . خوب است . توالت فرنگی دارد و من توالت اینطوری دوست دارم . از یکجا باید فرهنگ را شروع کرد . ما که نمی توانیم برویم اروپا پس اروپا را بیاوریم اینجا و چه جایی به تر از توالت که ارادت دارم به ایشان .  پرده ها را کرکره ای چوبی...

چگونه وبلاگ نویس حرفه ای شویم

 یاوقتی از حرفه ای بودن حرف Ù…ÛŒ زنیم از Ú†Ù‡ چیز حرف Ù…ÛŒ زنیم یا هرچی اصلن 1 .روشنفکر باشید . تلویزیون نبینید Ùˆ یا اگر دیدید به کسی نگویید . از تلویزیون بدبگویید . فوتبال ورزش عوام است . شما نباشید . پوپولیست نباشید .    طرفدار هیچ تیمی نباشید حتی اگر روی شرتتان نوشته اید ( شما کهنه ØŒ تولیدی) قلب بوئین زهرا به عشق پرسپولیس Ù…ÛŒ تپد . 2 کامنت نگذارید توی وبلاگ دیگران Ùˆ این را تویجای جای وبلاگتان بگنجانید Ú©Ù‡ اینگونه اید . بگویید اگر هم کامنتی دیدی مال دیگریاست . شل سیلور استاین قبل از اختراع وبلاگ در کتاب مقدسش گفته بود یکنفر آمده استپوست مرا دزدیده Ùˆ اگر دیدی توی Ø®Û...