۱۳۹۱ مرداد ۱, یکشنبه

برو با ستاره ها ..


عمو خسروی شکیبایی یک فیلمی داشتن اواخر عمرشون که یه پدری بودن و  بچشون وقت دنیا اومدن میمیره . بعدن ایشون میگن میخوام بچرو ببرم شهر خودم . دهات خودم . اونجا خاکش کنم . بعدن ایشون بچرو میذارن توی یه سطل و توش یخ میذارن و باقی ماجرا..
بسیار هولناک و عالی بود . نه کل فیلم طبعن
یکبار خواب دیدم دخترم را از دست دادم . و همه می آیند که او را از من بگیرند . شیون میکنند و مرا قسم میدهند که دارد روحش اذیت می شود . من ولی مقاوت کردم . یخچال را خالی کردم . قفسه هایش را برداشتم و میوه ها را دور ریختم . دخترم را نشاندم داخل یخچال . و درش را بستم . هر چند ساعت میرفتم و صورتش را میبوسیدم . صورت خنکش را . سر آخر کشیش کلیسایمان آمد و از من خواست رضایت بدهم و یخچال را خالی کنم . وزنش زیاد شده بود . سرد بود . خوابیده بود . یخچال بوی شهرزاد گرفته بود . شاید باید یکچیزی می انداختم روش.
هنوز وقتی دخدر را میبرم توی جایش بخوابانم از کنار یخچال هم رد میشوم . دوست دارم ببرم بگذارمش توی یخچال که همیشه همینطور بماند . که همیشه پیش من باشد . که هیچوقت پیر نشود . تاریخ مصرفش تمام نشود .
هنوز وقتی میبرم بخوابانمش صورتش را نگاه میکنم . فکری میشوم .  هنوز گریه مرا از سر میگیرد 
نمی دانم جدن ،
همه ی پدرها اینطوری اند یا من یکی داغانم اینهمه عمو خسرو ؟ 



ارسال یک نظر