۱۳۹۱ خرداد ۲۲, دوشنبه

این دل رمیده ..

فخی سلام 
از کجا برات بگویم ؟ از دلتنگی ها و تنهایی و فولان بیسار ها که میدانی . یک غرور گهی هم من دارم که نمیگذارد همه داستان را برایت تعریف کنم . مثلن من هر شب پیاده میروم خانه و گاهی اوقات که اصلن حس خانه رفتن و زندگانی کردن نیست همه شهر را پیاده میروم . بدون دلیل و این هدفون است که تنها رفیقم است
چند شب پیش برای کاری رفتم میدان فرهنگ و از آنجا تا خانه که خودت میدانی چقدر راه است پیاده رفتم . و شاهین نجفی داشت میخواند در گوشم که : بی خیال تمام اضافه ها تنها زندگی خنده دار ر ابکنیم " ولی مگه میشد ؟ رسیدم به سر کوچه ای که باشگاه زات پرور آنجا بود و سر بی صاحابم را خم کردم توی آن تاریکی کوچه و خودم و خودت را دیدم که داشتیم ورزش میکردیم و خودمان را جر میدادیم اما این شکم سر آخر آب نشد . غم باد که با بادی بیلدینگ آب نمیشود .
بعدن آمدیم بیرون و خندیدم به تمامی اضافه ها و بعدن سر میدان شهرداری خداحافظی کردیم 
تمام آن چند متر تا شهرداری را من گریه کردم. عین دیوانه ها . ولی کسی ندید اشکهای من را . اشکهای من در میان درو داف  دیده نمیشد خدارا شکر . راهم راکشیدم و رفتم خانه . توی خانه خندیدیم 

بگذریم .خودت خوبی ؟ از خودت برای من بگو . زیاد بگو



ارسال یک نظر