۱۳۹۰ بهمن ۶, پنجشنبه

یک اتفاق ساده

1 هوا چقدر سرد است . چقدر هوا سرد است دوباره و هزار بار دیگر هم اگر بپرسی میگویم سرد است . من اینجا دارم سگ لرز میزنم . تو هم که نیستی ؟ تو ؟ تو اصلن وجود نداری . من این تو را گفتم تا شاید کمی شاعرانه بشود . همینجوری گفتم .. تو نیستی ولی خب . دروغ نگفتم
2 کبریت ندارم توی جیبم تا عین دخترک کبریت فروش روشن کنم . یکدانه فندک دارم مال آشپز خانه است . همانرا روشن کنم شاید تاثیر روانی اش مرا گرم کند . که نمی کند . شاید بکند . کی به کی است توی این مملکت
3 ترق ترق صدا می دهد دستم میلرزد . فندک می افتد . دوباره میزنم . آه روشن شد . تصویر زنی آمد که دارد بهش تجاوز میشود . دسته جمعی هم . خاموشش کردم بی صاحاب را .. ته دلم خالی شد بیشتر . دوباره روشنش کردم . واع ... تصویر یک سری قبض است . قسط است ؟ قبض گاز است ؟ قبض برق است ؟ ریدم ... خاموشش کردم بازهم ..
4 یک سری چیز توی جیبم است . سرد است . ئه اینها شمع است ؟ دور کمرم شمع بسته است . چرا من این همه شمع به خودم بسته ام ؟ من یک شمع فروشم ؟ من اصلن چرا گوشه خیابان هستم ؟ من لابد یک شمع فروشم ..
5 با فندکم یکی از شمع ها را روشن میکنم . فیتیله اش عین یک ترقه دارد تند تند میسوزد . اینها نکند ...  . هوم اینها دینامینت است !  من یک مسلمان افراطی هستم ؟ من یک تندروی مذهبی ام ؟ من چی ام ؟ به هر حال برای این چیزها دیر شده است . من ترکیده ام دیگر .. هر تیکه ام یک گوشه افتاده است . دلم برای آن گوشم تنگ میشود . می خوارید ! دلم گوش پاک کن میخواست
6 من می روم سمت آسمان سبک بالم الان گرما و سرما احساس نمیکنم لابد . سبک هستم . از توی یک هواپیما رد میشوم .
7 رعد و برق بمن میزند . باران میشوم بر میگردم روی زمین . میروم تو رودخانه . میروم تو دهان یک ماهی . ماهی مرا میخورد . یک ماهی گیر ماهی را میگیرد . میبرد بازار . یک مردی میخرد . آن مرد آشنا است . مرد مرا میبرد خانه می دهد به مادرش . من توی ماهی تاوه سرخ میشوم . مرا میخورد . من ژن میشوم . فسفر میشوم . مرد میرود زن میگیرد یک عالمه سال بعد . من میروم ... اینجا جای بدی است . بوق ...بوق ...بوق ...بوق من منتقل میشوم . جهش نمیکنم عین آدمیزاد منتقل میشوم . من نه ماه بعد بدنیا می آیم .
8 من توی دفتر کارم نشسته ام . سردم است . هزار سال است سردم است .




ارسال یک نظر