رد شدن به محتوای اصلی

حاجی واسه شما حکم میشه فردا

همه اش که کشتن و شکنجه و اعتراف گرفتن و زندانی کردن نیست . همه اش که شیشه نوشابه را طور دیگر استعمال کردن نیست . همین افسردگی همگانی خودش جرم است .
همین حس یاس و روزمرگی که در این سی سال زندگانی داریم خودش جنایت است . همین حس بدبختی و عذاب وجدان. همینکه نمی توانی بخندی وقتی میبینی دوستت و همشهری ات توی زندان نمی خندند . بغض دارند . همین که نمی توانی مثل بچه آدم دخترت را ببوسی وقتی می دانی یکی هست که دلش بوی دخترش را می خواهد توی سلول انفرادی . توی تخت گرم و نرمت میخوابی و به فکر سنگ سرد زندانی زیر باسن دیگری .  بغض هم که می کنیم و توی خودمان میرویم و کم حرف میشویم دلیلش را اگر بگوییم ملت مارا مشنگ می پندارند . 
از اینطرف و آنطرف شنیده ام که آقا هم افسردگی دارند . ناراحتند . دلشان شکسته است از جایی که هستند و نبایند باشند . ایشان شاعر بوده اند گویا . در کلاسهای اخوان ثالث بوده اند . سه تار میزدند قبل از جانبازی . خب بیایند یک کاری کنند دور همی بزنیم وبخندیم وشاد باشیم . آدم نیستیم ما مگر ؟ شما زندگانی را به ملت زهر مار نکن ما هم در عوض  می آییم  برای عروسی ولیعهد و شاهزاده تان آقا مجتبی عین ولیعهد انگلستان جشن میگیریم و حلقه نامزدیشان را می دهیم چینی ها کپی غیر مجاز اما برابر اصل کنند و بیاندازیم دستمان و افتخار کنیم به شمایی که سروری و مولا و ما بنده وکمترینیم.
حالا که این میکنید لطفن دکان آبجو فروشی ها را هم دایر بفرمائید مجددن تا شبها قبل از اینکه عین سگ برویم خانه بیوفتیم به جان همسرمان ، برویم خودمان را یکجایی خالی کنیم زنمان از ما و شما و خدا راضی باشد به امید خدا.
آمین


نظرات

‏هاله گفت…
سلاممم !
آقا :( چه جوووري ميشه كلا مطالب وبلاگ رو منتقل كرد ؟؟
ببخشيدا ! اسباب زحمتتون ميشه :(
‏ناشناس گفت…
elahi aamin.elahiiiiiiiiiiiii aaaaamiinn..
Unknown گفت…
حاجی دم شما گرم، روحمان تر و تازه شد با خواندن این نوشته.
سارا گفت…
سلام...

ميگويند افسردگي مزمن مد سال 2011 است ...شما خوشحال باشيد از اين افسردگي!!!
Hamed گفت…
از اونجا که میگن "هر کسی از ظن خود شد یار من" من تقاضا دارم علاوه بر موارد بالا این سربازیم بردارند که بدجوری رو اعصابه :) با تشکر
بهاره گفت…
هفته ی پیش با دوستی صحبت می کردم که منتظر اجرای حکم زندانش هست. به قدری ناراحت و افسرده بودم که فکر می کردم غم روزهایی که در بازداشت بود حتی به نصف این روزهای تلخ انتظار نمی رسه.
بعد کلا فکر می کردم ما هرچی مشکل داریم، هر ناراحتی و غمی که هست از این مملکت و حکومتشه...کاشکی این ها نبود، کاشکی دوستانمون زندان یا منتظر رفتن زندان نبودند...بعد هر روز شکست عشقی می خوردیم و با خونواده دعوامون می شد و هرچی اصلا! حداقل فک می کردیم مشکلات عادی آدمی داریم.
(این نظر خصوصی نیست، اما اگر مشکلی هست می تونی منتشر نکنی.)
و اینکه تبریک می گم خونه ی جدید رو. من زودتر اومدم اما کامنتم پست نشد و دیگه رفتم گم و گور شدم یک مدتی! انشالا که شما درک بشید در این خانه ی جدید بالاخره ! :)
Altajino گفت…
به هاله : نه بابا چه زحمتی یک سر یخچال را هم من میگیرم حالا
با این ایمیل تماس بگیر :
ehsanaivazi@yahoo.com
موسسه انتقال وبلاگ به سراسر گیتی :)
reerra گفت…
ای خدا یعنی میشه من نمیرم و بعضی اتفاقات شیرین رو ببینم ؟؟؟
آرزو هایی که حتی یواشکی در تاریکی شب هم جرات نمی کنم واضح و روشن ببینمشون.
ن ا ر س ی س گفت…
آی ی ی ی ی ... مردیم از خوشی !!!
‏ناشناس گفت…
دلتنگم ارزوست
Altajino گفت…
بهاره امروز 9/8/91 است و تو دیگه نیستی . تو مردی ..

پست‌های معروف از این وبلاگ

• -با تندی مشکلی نداری؟ -نه من واقعا غذای تند دوست دارم.  این سوال و جواب رایج بین من و آنهایی است فهمیده‌اند به بمبئی قرار است بروم.  برخلاف چیزهایی که شنیدم و خواندم بمبئ خوشبو و مهربان است. از هر دکان و دکه و دستفروشی بوی خوب عود می‌آید. حیوانات کنار آدمیزاد زندگی میکنند و هرکسی سرش به کار خودش و آتیش به انبار خودش است.  از روز اول دوست مهربانم فهد و گلناز همسر ایرانیش سخاوتمندانه پذیرایی‌ام کردند. اگر نبودند قطعا کلی تجربه‌ی هیجان انگیز در غذاهای هندی را از دست میدادم.  هاستلم در بمبئی چند خانه با خانه‌ی صادق هدایت فاصله دارد. خانه‌ای که هدایت شاهکارش بوف کور را در آن نوشت و به دلیل ممنوعیتش در همینجا در تعداد معدودی چاپ کرد. داخل خانه رفتم. درها و آدمها جدید شده بودند. نرده‌ی چوبی اما همان بود. به عادت جدیدم که دست رو اجسام میگذارم و حسشان میکنم، جای دست آن فوق‌العده‌ی نا امید را حس کردم که سیگار به لب میرود تا کنار اقیانوس هند به زن اثیری، لکاته، مرد خنزرپنزری و سایه‌اش فکر کند.. راستی در همسایگی من و هدایت اقیانوس هند است.  آدرس من در بمبئی: هاستل پانادا بکپک
از اینترنت چک کردم طلوع آفتاب به وقت بمبئی و بعد گفت ۵صبح. ساعت گوشی را کوک کرده اما ساعت بدنم دقیقتر بود. یک ربع به پنج بیدار  شدم و دیدم ساعت را برای ۵عصر کوک کرده بودم. سریع پوشیدم و کوله را برداشتم و از هاستل بیرون پریدم. تمام طول راه کوتاه هاستل تا ساحل را دویدم. کوچه باران زده بود. خاک باران خورده بود و سنگفرشهای خیابان‌های بمبئی را شسته بود. انگار خدا این هندی‌ها را دوست دارد. صبح تا شب کثافت میریزند توی خیابان و نیمه های شب باران همه را میشوید. به بندر رسیدم. کشتی های پهلو گرفته‌ی چوبی. نگاه مردم غریبه. مردی که رو به آسمان و خورشید و دریا دعا میکرد. مرد تاکسیچی که ازو پرسیدم خورشید از کجا در می‌آید و او آدرسش را دقیق میداد: پشت آن کشتی بزرگ، کمی آنطرفتر از دروازه هندوستان، نوک آن ساختمان بلند.خورشید یک ربع دیگر بیرون میزند.. کلاغهای گرسنه، سگهای بیدار نشده، گداهای چشم باز نکرده پول طلب کرده، این هند بود.. این خورشیدی بود که از پشت دریاها و ابرها.. از این سوی کره زمین بیرون آمده و این من بودم که خورشید را بوسیده و سمت تو راهی کرده بودم.. پس از این هرکجا خورشیدم را ببینم به او

هندزفری

. به گمانم دیگر وقتش شده تا از شما تقدیری در یکی از شبکه‌های سوشیال مدیا به جا بیاورم. چه جایی بهتر از همینجا اصلا، که بارها به شکل محسوس و نا‌محسوس با من در انظار عمومی به سمع و نظر بینندگان رسیده‌اید. حق آب و گل دارد اینجا. سالهای مدید کنارم بودید و همسفرم. چهارتا کشور و دو تا قاره و چندین و چند شهر و همه وسائل نقلیه: اعم از کشتی و طیاره و تاکسی و اتوبوس و قطار و مترو و تراموا و هرچه مرکب است بر روی زمین و‌ دریا و آسمان را با من سوار شدید، با من بودید و اینهمه مدت از کیفیتتان کاسته نشد. تنها یکبار در شرجی هندوستان که دوروزی از کار افتادید خاطرم هست که چه دلواپس و دلتنگ‌ بودم. خسته شدید گاهی اوقات، بی‌حوصله و خموده و نویزی، گاهی خبر بد شنیدم از شما ولیکن ۳۶۶ روز سال سیصد و شصت روزش همه اش آوای موسیق بود، داستان بود، خبر خوش بود: از رشت به تهران به مسکو، به یالوا، به استانبول، به یروان، به بمبئی، به دهلی نو و به خانه کوچکم، در دفتر کارم در شالگردنم و پچ‌پچ‌هایم و تنها شما همسفرم و در برم بودید و در صندلی روبرویم که همیشه در تمام کافه‌های گیتی خالی‌اند، به چشمهای من خیره.  سفر فی‌ال