رد شدن به محتوای اصلی

با تشکر از ..

هنوز به اینجا عادت نکرده‌ام. یک مدتی باید بگذرد تا عادت کنم. انگار آمده‌ام خارج!

خدا حفظ کند این احسان عیوضی را که آرشیو وبلاگ قبلی‌ام را که خودش تا یک تاریخی در پرشین بلاگ بود را کشاند اینجا. مهم وبلاگ نبود. خاطره بود.

یک وقتایی بود که همه می‌آمدند و نظر خصوصی و عمومی می‌گذاشتند برایم که این علیرضا شیرازی حیوان می‌زند وبلاگت را نیست می‌کند من باور نمی‌کردم. می‌گفتن حیوونی کاری به من ندارد که. من پیشنهاد می‌کنم شما از همین حالا دست به کار بشوید تا دیر نشده. با احسان عیوضی تماس بگیرید و تا در چند سوت وبلاگ شما را با تمام نظراتش انتقال بدهد به هر کجا که دلتان خواست. تحریم کنید این بلاگفا را. گول ظاهرش را نخورید اصلن (چه ظاهری؟) الان من اینجا را وقتی مقایسه می‌کنم با بلاگفا می‌بینم تا به حال انگار سوار رنو پنج بودم و حالا نشستم توی یک پژو جنیفری سفید یا هرچی..

فردا هم دیر می‌شود و هم گران تمام می‌شود برایتان!

نظرات

reerra گفت…
مبارکه.می بینم که خارج نشین شدید.
Mer3de گفت…
چرا نرفتی وردپرس؟ قشنگ تره که
نظردونی ش هم قشنگ تره
اینطوری نمیاد یه صفه ی دیگه

البته به من ربطی نداره

مهم ترک کردن ِ اون دیکتاتوری بود. بلاگفارو میگم
gleam گفت…
یعنی نهصد بار اومدم نظر گذاشتم ولی نمی دونم چی می شد که نمی شد!
این بار هم توکل به خدا!
gleam گفت…
شد! شد! ارسال شد!
Altajino گفت…
به Mer3de :
درست شد ؟ ( نظر دونی )
Altajino گفت…
به gleam : :)
Mer3de گفت…
ای ول. مرسی
جوانی را از نگرانی رهانیدی
*) گفت…
به نام خدا
امتحان می کنم. الو الو. یک دو سه... الو الو یک دو سه
هرچی کامنت می گذاریم که نمیشه شاید این بار شد. :)
دست این آقا احسان هم درد نکنه واقعا
‏lida گفت…
اخ جانم.هوراااااااااااااااااااااااااااااا
خيلي خوشحالم.اخ نميدونين چه عزايي گرفته بودم از نبودتون. خدا همه دوستان رو حفظ كنه.خدا اون ادمهاي............ (قابل گفتن نيست اخه خونواده نشسته) به راه راست هدايت كنه.
زنی که ... گفت…
قالب عوض کردی برادر قالب تهی نکنی برادر
منو باید فیلتر میکردن نه تو رو حرکت زذیلانه ای بود خصوصا با اون ارشیو چند ساله
وبلاگت رو هم درک نکردن
یک غلط داریم آن هم درک ماست
یک خدا داریم آن هم در کماست
فلسفه یعنی همین رنگ سیاه
گیر دار ظرف عقل و ظرف ماست
Mer3de گفت…
ولی نکته‌ای هست که باید بهش بپردازم

موسیقی نداره
اون آهنگه که من به خاطرش از گودر میکوبیدم میومدم اینجا
نداره
بذارید
موچکرم
andia گفت…
man kolli payam neveshte boodam zire ye neveshte shoma, na neveshte hast o na nazare man!
aya dochare tavahom shode'am aya?!!
Altajino گفت…
به andia : پیامت پیش من محفوظه :

سلام! منزل نو مبارک..ببخشید دست خالی اومدم :)امیدوارم هممون به اینجا هومنقدر عادت کنیم که به جای قبلی :) دختر گلتون رو از قول من یه بوسش کنین..کاش میشد خودم میدیدمش و یه کاری میکردم که خوشحال بشه..خیلی خوشحال.. ندیده و نشناخته بهش یه حس خیلی خوب دارم... خدا سلامت نگهش داره براتون ان شاالله
Altajino گفت…
به زنیکه : چه افختاری عظیمی ! یکی از بهترین شاعره های قرن بیاید در دم و دستگاه ما شعر بنویسد .. ممنون . خدا نکند فیلتر بشوید . اما خواهشن از همین حالا وبلاگت را با کمک احسان منتقل کن به اینجا یا ورد پرس با آرشیو و نظراتش . حیف است آن جوابهایی که - قبلن - به کامنتها میدادید از بین برود .
‏زنی که ... گفت…
لکنت گرفت اینجا زبان آتشینم
‏ناشناس گفت…
سلام آقاي كارتونيست درك نشده كشف نشده! به بركت وبلاگ شراگيم پيداتون كردم. خيلي بامزه مي نويسين. يعني اين شراگيم از بس مثل نامادري سفيدبرفي جو خودبرتربيني (جسارت نشه شراگيم خان-جاست كيدينگ) ميداد كم كم داشت باورم ميشد كه بامزه ترين وبلاگ نويسه. ولي خب نوشته هاي شما براي من با مزه تر بودند. موفق باشين.
Altajino گفت…
برای ناشناس :
شما لطف دارین . من بی تعارف در مکتب شراگیم خیلی چیزها یاد گرفتم
andia گفت…
ahann..ok,merci.niaz nabood benevisidesh.faghat khastambebinam tavahom boode ya na!!

:)
دختر خندان گفت…
مبارک ها باد
اون شیرازی گه بودنش از همون موقع که سر هر شلوغی وبلاگها رو کلن می بست معلوم شد. من که همون موقع به خاطر بی شخصیت کردن مخاطب هاش ترکش کردم، همه گفتن چس نکن خودتو
کلن ما ملت اینقده کوتاه میایم تا تیغ برسه دم حلق خودمون ، بد یه دست و پایی می زنیم قبل از جون دادن
کلن ایشالا اینجا چرخش بیشتر و بهتر بچرخه براتون
Hamed گفت…
blogspot که در کل از blogfa بهتره، کلا همه چیز این فرنگیا از ماها بهتره حتی بلاگشون :) ولی من نمی دونم اینا تا کی می خوان سعی کنن با تکنولوژی بجنگن آخه مغزم چیزه خوبی اگه به کارش ببری :) خلاصه که به جمع رانده شدگان از بلاگفا خوش آمدی. اینجا هوا سرد هست، غربت هست ولی درش بازه :دی
هانیه گفت…
درود

حدودا یک سالی‌ هست که نوشته‌هاتون را دنبال می‌کنم این یک ماه اخیر که اسباب کشی‌ کردید و من ردی از شما نداشتم ،حسابی‌ پکر و بهم ریخته بودم تا این که لحظاتی قبل از خلوت لیلا به اینجا رسیدم . خوشحالم که باز افتخار خواندن و دیدن کارتون‌های شما نصیبم شد. :-)
روشنك گفت…
بازگشتت مبارك تجدد قهرمان!.. ولي آن قالب بلاگفايي به تو و اين نوشته ها بيشتر مي آمد .. اين يكي زيادي شنگول منگول است .. و فونت نوشته ها .. كاش عوض شود .. خب يعني حالا با خيال راحت دوباره شما را ادد بنماييم ؟.. بيشتر مواظب باش !..

بعدم اينكه يعني اينكه فكر مي كني روزي روزگاري اين بلا سر من هم بيايد ؟.. تهديدات و فحشها را سه سالي هست دارم توي ميل باكس و كامنت دوني مي گذارم به حساب خشم و حماقت و عقده هاي حل نشده .. يك جورايي شده مركز كشف استعدادهاي درخشان و سوژه يابي هاي من .. ( به اين مي گوييند خلاقيت .. هه هه ) .. اما خب ديگر مي ترسم طرف نتواند بيش از اين تحملم كند و بزند و در و پيكر ديوارنوشته را بيآورد پايين ولي من به قالبم خو كرده ام .. خيلي دوستش دارم .. مانده ام سر دو راهي بزرگ زندگي وبلاگي ام !.. : )( ..
Altajino گفت…
این نظر توسط نویسنده حذف شده است.
Altajino گفت…
به روشنک :
بله من هم آن قالب را دوست داشتم . یکجوریایی دزدی بود :)) الان که از دستش دادم باید اعتراف کنم !
حالا فعلن همین را داشته باشیم تا ببینیم چه کنیم . فعلن که حال و دل ودماغ هیچی را ندارم ..
بله من بعد از آن پست عاشورایی کلی فحش دریافت کردم . خصوصی و عمومی . بالاخره اینها کارشان را کردند . ارتش سایبری دارند به جان خودم . شما هر چه زودتر با این آقا احسان تماس بگیرید و زودتر وبلاگتان را انتقال بدهید .

پست‌های معروف از این وبلاگ

• -با تندی مشکلی نداری؟ -نه من واقعا غذای تند دوست دارم.  این سوال و جواب رایج بین من و آنهایی است فهمیده‌اند به بمبئی قرار است بروم.  برخلاف چیزهایی که شنیدم و خواندم بمبئ خوشبو و مهربان است. از هر دکان و دکه و دستفروشی بوی خوب عود می‌آید. حیوانات کنار آدمیزاد زندگی میکنند و هرکسی سرش به کار خودش و آتیش به انبار خودش است.  از روز اول دوست مهربانم فهد و گلناز همسر ایرانیش سخاوتمندانه پذیرایی‌ام کردند. اگر نبودند قطعا کلی تجربه‌ی هیجان انگیز در غذاهای هندی را از دست میدادم.  هاستلم در بمبئی چند خانه با خانه‌ی صادق هدایت فاصله دارد. خانه‌ای که هدایت شاهکارش بوف کور را در آن نوشت و به دلیل ممنوعیتش در همینجا در تعداد معدودی چاپ کرد. داخل خانه رفتم. درها و آدمها جدید شده بودند. نرده‌ی چوبی اما همان بود. به عادت جدیدم که دست رو اجسام میگذارم و حسشان میکنم، جای دست آن فوق‌العده‌ی نا امید را حس کردم که سیگار به لب میرود تا کنار اقیانوس هند به زن اثیری، لکاته، مرد خنزرپنزری و سایه‌اش فکر کند.. راستی در همسایگی من و هدایت اقیانوس هند است.  آدرس من در بمبئی: هاستل پانادا بکپک
از اینترنت چک کردم طلوع آفتاب به وقت بمبئی و بعد گفت ۵صبح. ساعت گوشی را کوک کرده اما ساعت بدنم دقیقتر بود. یک ربع به پنج بیدار  شدم و دیدم ساعت را برای ۵عصر کوک کرده بودم. سریع پوشیدم و کوله را برداشتم و از هاستل بیرون پریدم. تمام طول راه کوتاه هاستل تا ساحل را دویدم. کوچه باران زده بود. خاک باران خورده بود و سنگفرشهای خیابان‌های بمبئی را شسته بود. انگار خدا این هندی‌ها را دوست دارد. صبح تا شب کثافت میریزند توی خیابان و نیمه های شب باران همه را میشوید. به بندر رسیدم. کشتی های پهلو گرفته‌ی چوبی. نگاه مردم غریبه. مردی که رو به آسمان و خورشید و دریا دعا میکرد. مرد تاکسیچی که ازو پرسیدم خورشید از کجا در می‌آید و او آدرسش را دقیق میداد: پشت آن کشتی بزرگ، کمی آنطرفتر از دروازه هندوستان، نوک آن ساختمان بلند.خورشید یک ربع دیگر بیرون میزند.. کلاغهای گرسنه، سگهای بیدار نشده، گداهای چشم باز نکرده پول طلب کرده، این هند بود.. این خورشیدی بود که از پشت دریاها و ابرها.. از این سوی کره زمین بیرون آمده و این من بودم که خورشید را بوسیده و سمت تو راهی کرده بودم.. پس از این هرکجا خورشیدم را ببینم به او

هندزفری

. به گمانم دیگر وقتش شده تا از شما تقدیری در یکی از شبکه‌های سوشیال مدیا به جا بیاورم. چه جایی بهتر از همینجا اصلا، که بارها به شکل محسوس و نا‌محسوس با من در انظار عمومی به سمع و نظر بینندگان رسیده‌اید. حق آب و گل دارد اینجا. سالهای مدید کنارم بودید و همسفرم. چهارتا کشور و دو تا قاره و چندین و چند شهر و همه وسائل نقلیه: اعم از کشتی و طیاره و تاکسی و اتوبوس و قطار و مترو و تراموا و هرچه مرکب است بر روی زمین و‌ دریا و آسمان را با من سوار شدید، با من بودید و اینهمه مدت از کیفیتتان کاسته نشد. تنها یکبار در شرجی هندوستان که دوروزی از کار افتادید خاطرم هست که چه دلواپس و دلتنگ‌ بودم. خسته شدید گاهی اوقات، بی‌حوصله و خموده و نویزی، گاهی خبر بد شنیدم از شما ولیکن ۳۶۶ روز سال سیصد و شصت روزش همه اش آوای موسیق بود، داستان بود، خبر خوش بود: از رشت به تهران به مسکو، به یالوا، به استانبول، به یروان، به بمبئی، به دهلی نو و به خانه کوچکم، در دفتر کارم در شالگردنم و پچ‌پچ‌هایم و تنها شما همسفرم و در برم بودید و در صندلی روبرویم که همیشه در تمام کافه‌های گیتی خالی‌اند، به چشمهای من خیره.  سفر فی‌ال