رد شدن به محتوای اصلی

این فیل به ما هم تر زد عاقبت

خب باید چه کنم این آخر عمری ؟ یکی بیاید یاد من بدهد چطور وبلاگ را با نظرات می توانم انتقال بدهم یکجای خوش آب وهواتر ..

+;نوشته شده در ;2011/1/23ساعت;13:24 توسط;.:ALITAJADOD:.; |;

نظرات

.... گفت…
یکشنبه 3 بهمن1389 ساعت: 15:11

ای باباچرا خب؟اقای قیچی مگه بچه م چی گفته بود؟همینکه دیدم فیلتری گفتم علی هم ویزاش اومدیادمه وبلاگ گفت و چای این نقل مکان را انجام داد..ببینیم کی کمکش کردهفقط مراقب ارشیوت باش
Andia گفت…
یکشنبه 3 بهمن1389 ساعت: 19:25

:))ولی من این جا رو خیلی دوس داشتم..
چمبه گفت…
یکشنبه 3 بهمن1389 ساعت: 19:33

جاشو عوض کردی اینجا بگو کجا رفتی تا بیایم پشت سرت
ر د ک گفت…
یکشنبه 3 بهمن1389 ساعت: 20:46

http://web3b.wordpress.com/2008/12/17/export-import-blogger-wordpress/
فسانه گفت…
یکشنبه 3 بهمن1389 ساعت: 20:46

به به... به سلامتی. به این می گن توفیق اجباری. تا این بلاگفا تمام آرشیو رو کن فیکون نکرده ببرش یه جای دیگه.
مرسده گفت…
دوشنبه 4 بهمن1389 ساعت: 1:24

تبریک میگمکلا هرکی این روزا فیلتر میشه رو باید بهش تبریک گفت. چون یه افتخارهو اینکه بیا وردپرساینجا میتونی بخونی چطوریhttp://wp-persian.com/1387/05/15/blogfa-to-wordpress-importer-beta-version/
مرسده گفت…
دوشنبه 4 بهمن1389 ساعت: 1:27

خب این لینکی که بالا دادم رو فراموش کن :)) (الان شمایل ِ آدمی شدم که بدون ِ فکر حرف میزنه. این لینک خیلی قدیما کاربرد داشت ولی) ببخشید خلاصه
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
مرسی به هر حال
دختر خندان گفت…
دوشنبه 4 بهمن1389 ساعت: 9:50

عمر نوح و صبر ایوب خواهد
vanda گفت…
دوشنبه 4 بهمن1389 ساعت: 12:11

سلام خیلی بد شد. اومدم دیدم اینجوری شده کلی دپرس شدم غصه خوردم. انتقال دادین حتماً خبر بدید. مرسی
vanda گفت…
دوشنبه 4 بهمن1389 ساعت: 12:20

بابا بی خیال دیگه ه ه ه ه ه ه ه ...... چقد همتون غمگینید .خب اینجا نشد یه جای دیگه بهتر از اینجا مگه نه علی آقا؟؟؟؟؟؟؟ انشاا...
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
خاطرهای زیادی را باید بگذارم و بروم . خود من الان حال درست و درمانی ندارم . اما حالا می توانم ادعا کنم هیچی در زندگی کم ندارم چون " همین یکی را کم داشتم ":)
احسان گفت…
دوشنبه 4 بهمن1389 ساعت: 12:39

شماره رو نميدونم توي خصوصي درست نوشتم ؟؟؟
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
مرسی احسان جان . یک بلاهایی دارم سرش میارم . می خوام منتقلش کنم به بلاگر . چون برام راحتتره و به فضاش آشنام . وردپرس خیلی سنگینه و اصلن فیلترم هست انگار . هرجا گیر کردم بهت میزنگم . ماچ !
احسان گفت…
دوشنبه 4 بهمن1389 ساعت: 13:38

ورد پرس فيلتر نيست و اگه لازم باشه ميتونم خودم برات انتقالش بدم . ازت يوزر و پسورد هم نميخوام .من امروز تهرانم و فردا به عسلويه بر ميگردم . ميتونم ببينمت و دانلود وبلاگت رو بهت بدم يا برات ايميلش كنم .اگه نتونستي به بلاگر ببري وبلاگت رو بهم بگو .
لیلیت گفت…
دوشنبه 4 بهمن1389 ساعت: 21:43

والا بنده زیاد از این چیزها سردر نمی اورم دوست عزیز پست قبلی هم بسی بسیار مارا خنداند
حسین طاهری گفت…
سه شنبه 5 بهمن1389 ساعت: 4:3

ووهاین مشکل برای وبلاگ من که از سال 2005 می نوشتم پیش آمد، بایگانی گرفته بودم ولی کی می تونست چندین سال نوشته را جابجا کنه!از نو شروع کردم، ولی دیگه اون نشد، البته این هم هی فیلتر شد و من شدم بی مخاطب و بی خیال شدم!
مینا گفت…
سه شنبه 5 بهمن1389 ساعت: 16:29

تم پیشین به لیست نوستالوژی هایمان پیوست :(
ليدا گفت…
سه شنبه 5 بهمن1389 ساعت: 20:11

نه.نه.نه.نه من از فيلتر متنفرم.

پست‌های معروف از این وبلاگ

• -با تندی مشکلی نداری؟ -نه من واقعا غذای تند دوست دارم.  این سوال و جواب رایج بین من و آنهایی است فهمیده‌اند به بمبئی قرار است بروم.  برخلاف چیزهایی که شنیدم و خواندم بمبئ خوشبو و مهربان است. از هر دکان و دکه و دستفروشی بوی خوب عود می‌آید. حیوانات کنار آدمیزاد زندگی میکنند و هرکسی سرش به کار خودش و آتیش به انبار خودش است.  از روز اول دوست مهربانم فهد و گلناز همسر ایرانیش سخاوتمندانه پذیرایی‌ام کردند. اگر نبودند قطعا کلی تجربه‌ی هیجان انگیز در غذاهای هندی را از دست میدادم.  هاستلم در بمبئی چند خانه با خانه‌ی صادق هدایت فاصله دارد. خانه‌ای که هدایت شاهکارش بوف کور را در آن نوشت و به دلیل ممنوعیتش در همینجا در تعداد معدودی چاپ کرد. داخل خانه رفتم. درها و آدمها جدید شده بودند. نرده‌ی چوبی اما همان بود. به عادت جدیدم که دست رو اجسام میگذارم و حسشان میکنم، جای دست آن فوق‌العده‌ی نا امید را حس کردم که سیگار به لب میرود تا کنار اقیانوس هند به زن اثیری، لکاته، مرد خنزرپنزری و سایه‌اش فکر کند.. راستی در همسایگی من و هدایت اقیانوس هند است.  آدرس من در بمبئی: هاستل پانادا بکپک
از اینترنت چک کردم طلوع آفتاب به وقت بمبئی و بعد گفت ۵صبح. ساعت گوشی را کوک کرده اما ساعت بدنم دقیقتر بود. یک ربع به پنج بیدار  شدم و دیدم ساعت را برای ۵عصر کوک کرده بودم. سریع پوشیدم و کوله را برداشتم و از هاستل بیرون پریدم. تمام طول راه کوتاه هاستل تا ساحل را دویدم. کوچه باران زده بود. خاک باران خورده بود و سنگفرشهای خیابان‌های بمبئی را شسته بود. انگار خدا این هندی‌ها را دوست دارد. صبح تا شب کثافت میریزند توی خیابان و نیمه های شب باران همه را میشوید. به بندر رسیدم. کشتی های پهلو گرفته‌ی چوبی. نگاه مردم غریبه. مردی که رو به آسمان و خورشید و دریا دعا میکرد. مرد تاکسیچی که ازو پرسیدم خورشید از کجا در می‌آید و او آدرسش را دقیق میداد: پشت آن کشتی بزرگ، کمی آنطرفتر از دروازه هندوستان، نوک آن ساختمان بلند.خورشید یک ربع دیگر بیرون میزند.. کلاغهای گرسنه، سگهای بیدار نشده، گداهای چشم باز نکرده پول طلب کرده، این هند بود.. این خورشیدی بود که از پشت دریاها و ابرها.. از این سوی کره زمین بیرون آمده و این من بودم که خورشید را بوسیده و سمت تو راهی کرده بودم.. پس از این هرکجا خورشیدم را ببینم به او

هندزفری

. به گمانم دیگر وقتش شده تا از شما تقدیری در یکی از شبکه‌های سوشیال مدیا به جا بیاورم. چه جایی بهتر از همینجا اصلا، که بارها به شکل محسوس و نا‌محسوس با من در انظار عمومی به سمع و نظر بینندگان رسیده‌اید. حق آب و گل دارد اینجا. سالهای مدید کنارم بودید و همسفرم. چهارتا کشور و دو تا قاره و چندین و چند شهر و همه وسائل نقلیه: اعم از کشتی و طیاره و تاکسی و اتوبوس و قطار و مترو و تراموا و هرچه مرکب است بر روی زمین و‌ دریا و آسمان را با من سوار شدید، با من بودید و اینهمه مدت از کیفیتتان کاسته نشد. تنها یکبار در شرجی هندوستان که دوروزی از کار افتادید خاطرم هست که چه دلواپس و دلتنگ‌ بودم. خسته شدید گاهی اوقات، بی‌حوصله و خموده و نویزی، گاهی خبر بد شنیدم از شما ولیکن ۳۶۶ روز سال سیصد و شصت روزش همه اش آوای موسیق بود، داستان بود، خبر خوش بود: از رشت به تهران به مسکو، به یالوا، به استانبول، به یروان، به بمبئی، به دهلی نو و به خانه کوچکم، در دفتر کارم در شالگردنم و پچ‌پچ‌هایم و تنها شما همسفرم و در برم بودید و در صندلی روبرویم که همیشه در تمام کافه‌های گیتی خالی‌اند، به چشمهای من خیره.  سفر فی‌ال