رد شدن به محتوای اصلی

تیکه تیکه های قلب منه بارون میشه می باره

آدم ترسویی هستیم و حذفش کردیم . بله همین +;نوشته شده در ;2010/12/9ساعت;13:45 توسط;.:ALITAJADOD:.; |;

نظرات

داوود خان گفت…
پنجشنبه 18 آذر1389 ساعت: 14:51

داداش علي نفوذ بد نميزنم، ولي اينجا تو بلاگفا از اين حرفا به خدا (ولايت فقيه) و جنتي (نمايندگي فعال) بزني. مسدود ميشي. عليرضا شيرازي براي مسدود كردن كاربرها آفريده شده . . . از ما گفتن بود به من هم سر بزن و نظرت رو راجع به نوشته هام بگو
هيشكي گفت…
پنجشنبه 18 آذر1389 ساعت: 16:17

راست مي گه اين آقا نگين اين حرفا رو
مهدی گفت…
پنجشنبه 18 آذر1389 ساعت: 21:46

كوش؟چيكارش كردي؟ميخوام ببينم؟آفرين...
پنجشنبه 18 آذر1389 ساعت: 22:8

خود سانسوری؟ می بینی چه تاثیری رو مغز گذاشتن.... دست من و شما و اون نیس، رفته تو مغز...به هدفشون رسیدن... تموم شد
پنجشنبه 18 آذر1389 ساعت: 22:36

گمانم کاری پسندیده بود حذف آنچه مرقوم فرموده بودیدنه که حالا خیال کنید آریانا اجلال هم از آن قماش نان به نرخ روز خور فلان فلان شده باشد. نه !کله ام را بس که زیر آب کرده اند این مدت محض خفه کردن، دیگر آموخته ام مثل قورباغه با آبشش نفس بکشم آن زیر تا نیمه جانی بماند برایم و ته صدایی در حنجره ام نه محض خواندن و آواز سر دادن که برای فریاد.سرتان را درد آوردم عارض شوم که بلعه همه خسته ایم از نا به سامانی و بی تدبیری و چه و چه قبول . اما خراب کاری را با تکه پرانی هم نمی شود درست کردکه من این را ابدا به حساب ترسویی شما نمی گذارم. می گذارم به آنچه قرار است احترام به قلم باشد که شما البته ده ها بل هزاران مرتبه بیشتر از قلم به دست یک لا قبایی چون من بر آن واقفید و معتقد.قلمتان توانا
gleam گفت…
جمعه 19 آذر1389 ساعت: 0:23

آقا من اثاث كشي داشتم نديدم! فضولي درد گرفتم...چي بود؟چي شد؟منم مي‌خوام بخونم خب!
جمعه 19 آذر1389 ساعت: 9:49

اصلا بحث ترسويي نيست از كي تا حالا كله به باد دادن و يك عده رو به عزاي خود نشوندن -البته دور از جون- شده نترس بودن. همه مون مي دونيم كه آدم نبايد تو حيطه هايي كه بوي خون مي ده وارد بشه. اين كه ديگه حرفي توش نيست. من اصلا اولش تعجب كردم وقتي خوندم باورم نمي‌شد كه هنوز فيل نشدين. اينا امون به مادرشون هم نمي‌دن. اون هيشكي هم من بودم.
مينا گفت…
جمعه 19 آذر1389 ساعت: 17:42

با اجازه شما، به روشنك:تنها چيزي كه ممكن باعث بشه اون وري ها اين وري بشن قطع شدن مستمري و ته كشيدن سانديس هاي توي تانكره !عزرائيل با اون ابهت ش احتمالن روزي هزار بار خداش رو شكر ميكنه كه اولن آدم نيست، دومن ايراني نيست، سومن از ما ها نيست ... ما هم اين گاز خردل رو به هر دم فرو ميدهيم و همان طور كه كبود و ارغواني مي شويم زور مي زنيم سرفه نكنيم!
بیتا گفت…
شنبه 20 آذر1389 ساعت: 9:53

چه حیف...
خبرنگار گفت…
شنبه 20 آذر1389 ساعت: 13:3
خاتون گفت…
شنبه 20 آذر1389 ساعت: 17:8
شنبه 20 آذر1389 ساعت: 17:10

سلام من آپم بياييد ممنون مي‌شم
مترسک گفت…
یکشنبه 21 آذر1389 ساعت: 5:15

حتی اگر پست های قشنگتون رو هم فاکتور بگیریم، این آهنگه اصلاً نمی ذاره صفحه رو ببندم. گویا به آخری دیر رسیدیم ولی.موفق باشید و شاد
مترسک گفت…
یکشنبه 21 آذر1389 ساعت: 5:51

فک کنم سه ساعتی می شه وبلاگتون بازه برام، یکی بیاد منو از اینجا بندازه بیرون :-"
یکشنبه 21 آذر1389 ساعت: 13:2

سلام خواهش مي‌كنم اين چه حرفيه؟ رنگ اكريليك + كيلر اسپري مي‌كنم روش و لايه اوزون هم كه هيچي ديگه به من چه. من كارم راه بيفته بقيه اش اصلا مهم نيست.
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
مرسی اما من شنیده بودم رنگ روی شیشه یک چیز دیگری است که احتیاج ندارد شما را به کیلر کاری وادار کند و اوزون را سوراخ . اسمش عجیب بود ! مشکی اش هم خمیری بود و باید مثل قنادها که اسم روی کیک می نویسند کار کنی
who cares? گفت…
دوشنبه 22 آذر1389 ساعت: 8:45

کاش خودمون به حرفایی که می زنیم عمل می کردیم.13 آبان نوشتید:چگونه وبلاگ نویس حرفه ای شویم:7 جواب کامنت ها را ندهید . حتی اگر از دیدنشان ذوق مرگ می شوید اف 5 را مبدل به زنان ویژه کرده اید بس که فشارش دادید تا ببینید کسی آمده است و نظر داده است یا نه . کلن غیر قابل دسترس باشید .18 اگر کسی به شما و هنر نویسندگی تان ابراز علاقه می کند جوابش را ندهید . شما را چه می شود ؟ دیده اید یکی بردارد به صادق هدایت نامه بنویسد و او هم برگردد سری ریپلی کند نامه اش را ؟ جواب کامنتش را ندهید ، جواب ایمیل را هم ایضن . خودش راهش را می کشد و می زند به چاک . اما این شما هستید که همچنان بزرگ می مانید . بزرگ و خاموش و غیر قابل دسترس چون هدایت .
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
چی شده مگه حالا ؟
سه شنبه 23 آذر1389 ساعت: 11:56

ما هم آدم دنیا دیده ای هستیم و از این حرکت استقبال می کنیم !

پست‌های معروف از این وبلاگ

• -با تندی مشکلی نداری؟ -نه من واقعا غذای تند دوست دارم.  این سوال و جواب رایج بین من و آنهایی است فهمیده‌اند به بمبئی قرار است بروم.  برخلاف چیزهایی که شنیدم و خواندم بمبئ خوشبو و مهربان است. از هر دکان و دکه و دستفروشی بوی خوب عود می‌آید. حیوانات کنار آدمیزاد زندگی میکنند و هرکسی سرش به کار خودش و آتیش به انبار خودش است.  از روز اول دوست مهربانم فهد و گلناز همسر ایرانیش سخاوتمندانه پذیرایی‌ام کردند. اگر نبودند قطعا کلی تجربه‌ی هیجان انگیز در غذاهای هندی را از دست میدادم.  هاستلم در بمبئی چند خانه با خانه‌ی صادق هدایت فاصله دارد. خانه‌ای که هدایت شاهکارش بوف کور را در آن نوشت و به دلیل ممنوعیتش در همینجا در تعداد معدودی چاپ کرد. داخل خانه رفتم. درها و آدمها جدید شده بودند. نرده‌ی چوبی اما همان بود. به عادت جدیدم که دست رو اجسام میگذارم و حسشان میکنم، جای دست آن فوق‌العده‌ی نا امید را حس کردم که سیگار به لب میرود تا کنار اقیانوس هند به زن اثیری، لکاته، مرد خنزرپنزری و سایه‌اش فکر کند.. راستی در همسایگی من و هدایت اقیانوس هند است.  آدرس من در بمبئی: هاستل پانادا بکپک
از اینترنت چک کردم طلوع آفتاب به وقت بمبئی و بعد گفت ۵صبح. ساعت گوشی را کوک کرده اما ساعت بدنم دقیقتر بود. یک ربع به پنج بیدار  شدم و دیدم ساعت را برای ۵عصر کوک کرده بودم. سریع پوشیدم و کوله را برداشتم و از هاستل بیرون پریدم. تمام طول راه کوتاه هاستل تا ساحل را دویدم. کوچه باران زده بود. خاک باران خورده بود و سنگفرشهای خیابان‌های بمبئی را شسته بود. انگار خدا این هندی‌ها را دوست دارد. صبح تا شب کثافت میریزند توی خیابان و نیمه های شب باران همه را میشوید. به بندر رسیدم. کشتی های پهلو گرفته‌ی چوبی. نگاه مردم غریبه. مردی که رو به آسمان و خورشید و دریا دعا میکرد. مرد تاکسیچی که ازو پرسیدم خورشید از کجا در می‌آید و او آدرسش را دقیق میداد: پشت آن کشتی بزرگ، کمی آنطرفتر از دروازه هندوستان، نوک آن ساختمان بلند.خورشید یک ربع دیگر بیرون میزند.. کلاغهای گرسنه، سگهای بیدار نشده، گداهای چشم باز نکرده پول طلب کرده، این هند بود.. این خورشیدی بود که از پشت دریاها و ابرها.. از این سوی کره زمین بیرون آمده و این من بودم که خورشید را بوسیده و سمت تو راهی کرده بودم.. پس از این هرکجا خورشیدم را ببینم به او

هندزفری

. به گمانم دیگر وقتش شده تا از شما تقدیری در یکی از شبکه‌های سوشیال مدیا به جا بیاورم. چه جایی بهتر از همینجا اصلا، که بارها به شکل محسوس و نا‌محسوس با من در انظار عمومی به سمع و نظر بینندگان رسیده‌اید. حق آب و گل دارد اینجا. سالهای مدید کنارم بودید و همسفرم. چهارتا کشور و دو تا قاره و چندین و چند شهر و همه وسائل نقلیه: اعم از کشتی و طیاره و تاکسی و اتوبوس و قطار و مترو و تراموا و هرچه مرکب است بر روی زمین و‌ دریا و آسمان را با من سوار شدید، با من بودید و اینهمه مدت از کیفیتتان کاسته نشد. تنها یکبار در شرجی هندوستان که دوروزی از کار افتادید خاطرم هست که چه دلواپس و دلتنگ‌ بودم. خسته شدید گاهی اوقات، بی‌حوصله و خموده و نویزی، گاهی خبر بد شنیدم از شما ولیکن ۳۶۶ روز سال سیصد و شصت روزش همه اش آوای موسیق بود، داستان بود، خبر خوش بود: از رشت به تهران به مسکو، به یالوا، به استانبول، به یروان، به بمبئی، به دهلی نو و به خانه کوچکم، در دفتر کارم در شالگردنم و پچ‌پچ‌هایم و تنها شما همسفرم و در برم بودید و در صندلی روبرویم که همیشه در تمام کافه‌های گیتی خالی‌اند، به چشمهای من خیره.  سفر فی‌ال