رد شدن به محتوای اصلی

نقل و نبات

سالهای دهههفتاد بود . باید برایت یک قصه عجیب تعریف کنم که همین الان یادم آمد . بله بله منیکبار کتک خوردم و توهین مال شدم وسط جمعیت توسط برادران ب.سیج.ی . 

آن روزها درمشهد زندگانی میکردم و دبیرستانم ، هنرستان بهشتی در تقی آباد بود و دوتا دوست خوبداشتم ( ناصر و حمید ) که از تقی آباد تا احمد آباد را پیاده می رفتیم و خوش میگذشت واقعن با آنها . من قدم بلند بود و آن دو کوتاه . دوس داشتیم برای مسخره بازیقدمهایمان را هماهنگ کنیم . که کردیم اما نشد چون من باید با آن دوتا کوتولههماهنگ می شدم و خندیدیم که نمی شد .

می خندیدیم سهتایی که یکهو یکی ز در در آمد و  مرا کشاند و  برد کوبانید به دیوار که چرا به دختر ملت متلک گفتی و خندیدی با اون دو نفر ؟ گفتمجم کن بابا دیوانه ! و خواستم بروم که دوباره کوباند مرا  به همان دیوار . دیدم یارو دیوانه نیست و بی سیمدارد - بیسیم دارها دیوانه نیستن -- گفت به من فحش میدی ؟ ترسیدم جدی . بیسیم زدکه بیائید این فلان فلان شده را  که بهفرزندان انقلاب فحش داده ببرید . 

کی من ؟ من چیکار کردم مگه سرکار ؟ آقا ما سه تا بودیم به ولا ... که دیدیم آن دو تا مشنگ یکگوشه خزیدند و می خندند . کمی دقت کردم دیدم این برادر آشناست انگار برای من . همکلاسیقدیمی ام بود . مصظفی زاده بود ، همکلاسی دوران راهنمایی ام . بله خودش بود . اِمصطفی زاده .. تویی ؟ حالت خوبه ؟ منم  داداش تجدد .. مدرسه امام علی .. یادته ؟ ای وای...گروه تاتر ، یادت رفته ؟ پلیس شدی الان ؟ ای ول ، ای ول ...  بابا بیسیم ..  یادش بخیر واقعن . هنوزاونجایی ؟ (کجا ؟!) حال کردم واقعن خیلی طبیعی بود .. هه هه

اخم کرد و هیچینگفت و بیسیمش را دوباره آتش کرد و نهیب زد که چی شد ، کجایین ؟ لجم گرفت : اِمصطفی زاده ؟ نشناختی منو ؟  دیوانه شدی ؟منم ؟ یادته می اومدی در خونمون از من عکس جوراب پارازین می گرفتی و میگفتی باباتنمی زاره زنارو نگاه کنی ؟ میگفتی اجازه نمیده حتی سریالای ایرانو ببینی ؟کانال دورو قط کرده ؟ میگفتی باغ گیلاس رو هم نمی بینی ؟ عاشق اون زنه با چاپ افتضاحش شدهبودی روی جوراب پارازین ؟ الان چه مرگت شده مرد  ؟ مرد حسابی بذار من برم پی کارم .سرد ِ هوا منتو بازداشگاه می افتم میمیرم رو دستتون می مون .. جیشم گرفته از استرس ..

ضربه ای از پشتبه سرم خورد که باید مترو از پشت بهت اصابت کند تا بفهمی درد مرا  . ماموران پشت بیسیم رسیده بودند و بازوام راگرفتند . ترسیدم خیلی زیاد . اگر از مدرسه اخراجم کنند چه ؟ اگر ببرندم زندان چه ؟منضد انقلابم ؟ من فحشا کرده ام ؟ زانی و فاسقم ؟ جرمم چیست ؟ چند سال می بُرندبرایم ؟  آیا من  یک محاربم ؟ ( البته آن موقع هنوز اپیدمی نشدهبود ) از همه اینها بدتر اگر آقام بفهمد چه ؟ مادرم را طلاق می دهد لابد که مراتربیت کرده و اصلن زاییده . ترسیده بودم و مردم جمع شده بودند . دخترها نگاهم می کردندو نگران بودند . من ابتدا خجالت کشیدم اما پیش نیامده بود آن همه دختر یکجا نگرانمباشند آن هم من که سراسر وجودم همه از جوش جوانی متبلور شده بود .

 یک ساعت بعد عین سگ در تاکسی کنار آن دو نفربزدل وطن فروش خائن نشسته بودم . ساکت اما یک بشکه باروت که سر فیتیله ام ....

بگذریم .

آن شب چند نفر مغازه دارآمدند ریش گرو گذاشتند و در همان خیابان آزادم کردند و من در میان ملغمه ای ازصلوات و سوت و کف و دست  و فحش نه مانند یکقهران که به شمایل یک گوسفند که ریسمان دریده باشد از میان جمعیت مادر هاچ فرمناپدید شدم .

نتیجه اخلاقی ؟ هیچی اگرالان می روید با عکس جوراب پارزین ، گاو روزانه و یا فاط.مه ر.جبی خلوت می کنیدبدانید و آگاه باشید در توبه همچنان باز و فراخ است و می توانید یکروز صاحب قدرت وبی سیم و باتوم و  اشتراک مادام العمرساندیس هفت میوه شوید و رستگار شوید و رستگار سازید . بله

پ.ن : تقدیم احترام به شیونفومنی بزرگ و منظومه نقل و نبات و این حس مشترکش .

+;نوشته شده در ;2010/12/29ساعت;20:9 توسط;.:ALITAJADOD:.; |;

نظرات

چهارشنبه 8 دی1389 ساعت: 21:36

حس بدیست...غرورت می شکند...ان هم بدست کسی که هیچ برتری نسبت به تو ندارد به جز بیسیم....
بهاره گفت…
چهارشنبه 8 دی1389 ساعت: 22:22

واقعا یک حقیقت نهفته این هست که اکثریت قریب به اتفاق این امر به معروف نهی از منکر ها، خودشون تجربه های شدید سرکوب رو دارند. فقط حال کن مملکت رو که همه ی سگ و گربه هاش رو از توی مشکل دار ترین ها انتخاب می کنه !
سامان گفت…
چهارشنبه 8 دی1389 ساعت: 23:43

دلم نمی سوخت اگه این جماعت واقعا دغدغه دین خدا و خود خدا را داشتند که اینجور نقش مامورین حاکم بزرگ مدافع خدا تایین شده از سوی خدا روی زمین رو بازی میکنند دلم نمی سوخت اگه ایمان این جماعت به انقلاب مثلا خدایی واقعا راست بود که باتوم هاشون روی سر مردم فرود میاد دلم نمی سوخت اگه این جماعت به تئوری که دارن واقعا استدلالی داشتند و برای دفاع ازش مرتب چنگ و دندون نشون نمیدادن اما دلم میسوزه که اینها هم نمیدون که برا چی دارن هزنیه میدن و هم میدونن که نمیدونن که برا چی دارن هزنیه میدن و هم اصرار بر درستی این ندونسته دارن و هزنیه جهل مرکب این حضرات رو باید ملت یا بخشی از ملت بدن که نمیخان این جهل مرکب ادامه داشته باشه
چهارشنبه 8 دی1389 ساعت: 23:44

ياد سال 77 افتادم اولين سال دانشجو بودن تو اصفهاناولين باري كه تو اصفهان گرفتنم مهر همون سال!با اجازه از خاطره شما الهام گرفته پستي درباره بازداشتمان مي نويسم!
(R@ik@i~!) گفت…
پنجشنبه 9 دی1389 ساعت: 0:47

هی...این روزا شده:امر به متلک گفتن نهی از سر به زیر بودن!!!
مستوره گفت…
پنجشنبه 9 دی1389 ساعت: 1:9

سلامبعضیا وقتی به قول خودشان و از دید خودشان امر و نهی می کنند یادشان می رود کی بودند کجا بودند ....
یک روزانه چی گفت…
پنجشنبه 9 دی1389 ساعت: 10:49

آقا جان چه کار به کار گاو روزانه داری اولا سرت به کار خودت باشد دوما این گاو ما مرد است نه زن, سوما اگر کسی با گاو روزانه خلوت کند ما خیلی هم خوش به حالمان می شود چون این بدین معنی ست که فروش ما خوب می شود.
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
گاو مردی (!)که شیر می دهد از معجزات هزاره سوم است :)
bita گفت…
پنجشنبه 9 دی1389 ساعت: 11:35

20من یه خانوم معلمم
پنجشنبه 9 دی1389 ساعت: 13:53

صابون حضرات به تن همه خورده انگار! من شخصا سرطان پوست گرفتم در این فقره!! یعنی از کهیر زدن و آلرژی و اینا گذشته. طبقه بندی کنید این مطلب رو در بخش کابوس ها... :)یاد شهرزادتون بودم همین دقایق... ازطرف من لپش را بکشید! یواش البته
reerra گفت…
پنجشنبه 9 دی1389 ساعت: 17:52

من نمی دونستم اینا عکس پارازین هم دوست دارند؟
آریادخت گفت…
جمعه 10 دی1389 ساعت: 4:45

همان به قول شما باید این نصایح اخلاقی را به گوش دوخت و مثل آقایون ... و ... شد که یک شبه از ولضالین به علیه السلام مبدل شدند . نمی دانم اگر شیخ اجل زمان ما بود باز هم می سرود :بنشینم و صبر پیش گیرم دنباله ی کار خویش گیرم
شغاد گفت…
جمعه 10 دی1389 ساعت: 12:19

سلامچه خاطره نزدیکی!اما شما خیلی با مزه روایت کرده بودی. کلی تلخند زدیم کلی...
جمعه 10 دی1389 ساعت: 20:5

مرده شور اون روزها ببره که به جای شعور فقط شور بود
پریزاد گفت…
جمعه 10 دی1389 ساعت: 21:4

ببخشید ولی فعلا نمیتونم جلوی خنده ام رو بگیرم ..اخه رسیدم به اونجاش که به یارو گفتی:یادته می اومدی در خونمون از من عکس جوراب پارازین می گرفتی و میگفتی بابات نمی زاره زنارو نگاه کنی ؟ .....خیلی خیلی ..اصن هیچی ولش..فقط خیلی خوب مینویسی...همین..اگه نمیومدم اینو بهت بگم که خیلی خوب مینویسی یه عمر از خودم خجالت میکشیدم...
وانیا گفت…
شنبه 11 دی1389 ساعت: 0:28

بهتر از این نمیشدناز شستت با جملات پایانی
کف دست گفت…
شنبه 11 دی1389 ساعت: 10:11

اون خیابون ها هنوزم بستر این اتفاقاته.میشه احمدآباد بری و این چیزها رو نبینی .
نغمه گفت…
شنبه 11 دی1389 ساعت: 14:22

سلاممدت هاست مطالبتون رو ميخونم و لذت ميبرم و نميدونم چرا نظر نميذارميه جوري ساده مينويسيد در حالي كه حقايق تلخي رو بيان ميكنيدمرسي
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
ممنون
نسیم گفت…
شنبه 11 دی1389 ساعت: 15:14

عکس جوراب پاریزین؟! با این پست چه خاطره ها که یادمان نیامد.
خاتون گفت…
یکشنبه 12 دی1389 ساعت: 11:16

مثل همیشه به جا، درست حسابی، بدون ایراد، بدون جواب.من تا حالا باهوشون برخورد نداشتم ولی فکرشم زور داره.مرسییییییییییی.
یکشنبه 12 دی1389 ساعت: 18:55

بشکنه قلم بشه خورد بشه دست اون کسی که شمارو زد البته اینو بگم این بی وجدانها حال خیلیها رو گرفتن حالا کی ما حال اونها رو بگیریم خدا میدونه من ازون ادماش نیست که ببخشم
روشنك گفت…
یکشنبه 12 دی1389 ساعت: 19:11

گاو مردی (!)که شیر می دهد از معجزات هزاره سوم است :)ياد گاواي بزرگمهر افتادم .. : ) ..
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
ندیدم گاوهایش را . گوسفند نداشت مگه ؟
احسان گفت…
یکشنبه 12 دی1389 ساعت: 21:42

سلام آقا اینا به کی زور نگفتن وقتی میبینی یه آدمی که تا دیروز تو حتی نمیدادی کتاباتو برات تا خونتون بیاره حالا با یه خیلی ادعا و اون بیسیم بادکرده تو جیبش میاد چپ چپ نگات میکنه حالا وای اگه بخوای خیره نگاش کنیحالم از همشون بهم میخورهفکر کن داری با ماشین با همکلاسیهات میای چون موج اف ام پلیرت پشت چراغ قرمز افتاد رو موج رادیوشون تورو به جرم (صدای زیاد) میبرنت بازداشتگاه بعدش وقتی میبینن ماشینت فقط 2تا بلندگوی جلو داشبورد داره ولت میکننحالا بیا این پدر .... مادر.... رو دعا نکن مگه میشهاونم چی وقتی میان تعهد میگیرنالبته من سر همین قضیه هیچوقت هیچوقت کارت ملی گواهینامه یا کلا کارت شناسایی با خودم نمیبرمحالا منم مشخصات همون برادرا که تو کلاسمون زیراب میزنن رو میدم واقعا حال میکنم با این قضیهدرکل میرسد روزی که فریاد زدمیرسد روزی که نوبت ما بشه
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
نه نمیرسه ! من حداقل نمی بینم اون روزو . انگار یادتون رفته قرون وسطی چند صد سال طول کشید ؟
زنی که ... گفت…
دوشنبه 13 دی1389 ساعت: 12:58

حقتان بوده بزننتان یک توفیق اجباری بوده و یک لطف دیر بازده ادبی ( چون موجبات تولید این متن را در چند سال بعد ایجاد کرده است ) حق شما بوده کتک بخورید چون بازیکن خوب را می زنند ولی حق آنها نبوده کتک بزنند
لیلیت گفت…
سه شنبه 14 دی1389 ساعت: 12:26

من بیزارم از له کردن غرور دیگران انهم جوانان در جمع حالا اگه خلاف هم کرده باید شان انسانی اش را حفظ کرد .چه می شود کرد برادر با این جماعت عقده ای
مژگانم گفت…
چهارشنبه 15 دی1389 ساعت: 15:40

سلام فکر میکنی کیا میان تو این بسیج مسیجا عضو میشن و انسان آزاری میکنن...بچه هایی دیروزی که تو خانواده های بدبخت و مریض وبیمار بزرگ میشن ..این بچه ها پر از عقده حقارتن از درون احساس پوچی وبدبختی میکنند و اون لجن دونشون رو روبقیه میپاشند.خیلی حالم گرفته شد......
روشنك گفت…
پنجشنبه 16 دی1389 ساعت: 8:38

ندیدم گاوهایش را . گوسفند نداشت مگه ؟از دست تو !.. گاوها و گوساله هاي بزرگمهر ( من گوساله ام ! ) را مي گويم ( هه هه .. جقدر رسمي نوشتم .. م ي گ و ي م ! ).. برو به سايتش و يه نگاهي دوباره بنداز بهشون .. همه گاوها و گوساله هاي نر مي مي دارند ..حالا ديگر نمي دانم شير هم مي دهند يا نه يا آن ممه را لولو برده ديگر .. : ") ..
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
بله انمیشن رئیس مزرعه هم اینطوری بود . بعدن بگویید جامعه مرد سالار است !بی تعارف حوصله کارهای بزرگمهر حسین پور را ندارم . یک وقتایی دوس داشتم اما الان با اینترنت کم سرعت و گران نمی تونم برم ببینیم شاید اگر ای دی اسهال (!) گرفتم یک حالی به ایشان بدم :)
آنا آریان گفت…
پنجشنبه 16 دی1389 ساعت: 22:5

عجب ! جای تاسف دارد.
روشنك گفت…
جمعه 17 دی1389 ساعت: 1:15

مگر مي مي داشتن و شيردادن ( مشخصه بيولوژيك جنسيت ماده ) يعني مورد ظلم واقع شدن ؟.. دوشيدن بر خلاف ميل و اراده مي شود مظلوم واقع شدن نه ماده اي كه نوزادش را در آغوش مي گيرد و به او شير مي دهد .. چه اين موجود آدم باشد چه حيوان .. اگر اين مثل دوشيدن به يان معني در نظر گرفته مي شود مي خواهد نشان بدهد كه يك آدم را مثل يك گاو ماده بدون پرسش و اهميت دادن به خواست و اراده اش دارند مي دوشند و از او استفاده مي كنند . جامعه مردسالار مثل هر جامعه ديگري از آدميان مشخصه اش وجود آدمهاست . مسلمن يك فرقي بايد باشد بين جامعه مردسالار با گاونر سالار !.. هر چند تفاوتهاي اين دو در جامعه ايراني متأسفانه روز به روز دارد كمتر و كمتر مي شود .. به نظر من جامعه اي كه حكومت " سالاري " در آن رواج داشته باشد تفاوتي با جامعه " گاوها " ندارد .. تو هنوز اي دي اس ال نگرفته اي ؟.. واي بر تو ! واي بر تو !.. : ) ..
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
آئووووووو ... یک ممه گاو این همه صغری کبری ندارد که ! شاید آن گاوهای نر ( ورزا ) پرورش اندام کار می کنند . چه می دانم :)
امین گفت…
جمعه 17 دی1389 ساعت: 1:59

ناز قلمت رئیس!فاطی رجبی رو خیلی خوب اومدی راستی کاریکاتورهاتو کجا منتشر می کنی شما؟!!
مهتاب گفت…
شنبه 18 دی1389 ساعت: 4:5

پارسال بود ...دهه ی هشتاد ...هشتاد و هشت ...داستان شاگرد بی سیم بدستی رو شنیدم که روی معلمش دست بلند کرده بود ... ....چقدر مردونه تلخی رو شیرین می کنی درک ناشدنی جان ...
شنبه 18 دی1389 ساعت: 12:8

بابت یه تشکر اومدم!فومنی رو اصلا نمیشناختم...رفتم دانلود کردم یادنامه رو خوندم ممنوم که شناختوندیش!(نمی دونستم ه فعلی به کار ببرم!)مرسی..
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
گیلکی بلدید ؟
sophia گفت…
شنبه 18 دی1389 ساعت: 18:19

سلام عليكم!اگه تمايل داشته باشيد با هم تبادل لينك كنيم چون به نظرم واقعا وبلاگتون جالب و جذابه برام افتخار خواهد بود منتظرم............
پاییز بلند گفت…
یکشنبه 19 دی1389 ساعت: 13:34

دروووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووودخوندن این پستت بقض به گلوم کشوند.. نگرانم کرد و در آخر...همون حس مشترکشاد باشی و بر قرار
پاییز بلند گفت…
یکشنبه 19 دی1389 ساعت: 13:43

یاد هفته بسیج افتادم..داشتم از دبیرستان میرفتم خونهتو خیابون ریختن منو چنتا از دوستامو جنتا تو گوشی زدن و بردنتو ماشین که انداختنمون و دسبند زده بودن بهمون تازه به خودم اومدم که دارن مارو می برن..خیلی ترسیده بودم..بعد ها فهمیدم که اون روز اولین روز از هفته بسیج بوده و برادران بسیجی مانور اقتدار داشتن میدادن و با ارازل اوباش برخورد می کردن... من سال اول دبیرستان بودم و فک میکردم ارازل اوباش ادمای شر و چاقو کشن..هی ی ی ی ی ی چوب فقر جهل خویش را میخوریم...
هانا گفت…
یکشنبه 19 دی1389 ساعت: 23:25

آدمایی که به اسم فصل الخطاب آقا،باتوم میخورن..آدمایی که به اسم اسلام و به جرم لبخند مجرم میشن..یه چیزی ته قلبشون میره که هیچ جوره آبشون تو یه جوب نمیره با اینا..هیچ جوره دلشون صاف نمیشه...اگه محاربیم..اینا مارو حربی کردن!!
مریم مهرگان گفت…
چهارشنبه 22 دی1389 ساعت: 4:42

یاد روزی افتادم که از دانشگاه رفته بودم سر کار و توی ایستگاه اتوبوس منتظر اتوبوس بودم . یه پاترول اون طرف خیابون ترمزی زد و یه نفر با اسلحه اومد به طرفم . مقاومت من برای نرفتن این جواب رو داشت : وایسادی اینجا اتو بزنی ؟ /" آقا حرف دهنتو بفهم "/ خفه شو ... تو اگه اینکاره نبودی این ریختی نمیومدی تو خیابون .../ " مگه من چه ریختیم ؟ صبح دانشگاه بودم .. " /گِل میمالیم در اون دانشگاهی که تو توش درس میخونی .... یا با زبون خوش میری بالا یا با توسری میزنم پس کله ات پرتت میکنم توی ماشین .... و خواهر (؟) ی که اومد ببینه چه خبره : من شفاعتتو پیش حاج آقا (؟؟؟) میکنم برو خدا رو شکر کن قیافه ات معصومه و معلومه اون کاره نیستی .......آره.... من هم میتونم بفهمم یه بشکه باروت یعنی چی. تاسف، زمانی بیشتر میشه که این بشکه باروت در جایی خارج از مملکت گل و بلبل هم همراهیت میکنه. من در نیمکره جنوبی هم با دیدن ماشین پلیس تنم میلرزه. خیلی دردناکه .... خیلی...
vanda گفت…
سه شنبه 28 دی1389 ساعت: 11:46

خوبه باز شما پسری که یقه لباستو گرفته.فکر کن اگه یه جونور از اونایی که گفتی بیاد و دستتو بکشه و توبخوای به زور فرار کنی و اون به زور بخواد تو ماشین بچپوندت و دوستت داد بزنه وندا فرار کن و تازه روی اون لباس مسخره که اسمشو گذاشتن پلنگی( البته بلا نسبت پلنگ بیچاره) نام و نام خانوادگیش نباشه که بخوای بخونی و بعد اعتراض کنی که بابا نامحرم بودی دستشو زده بهت چه حالی میشی.

پست‌های معروف از این وبلاگ

• -با تندی مشکلی نداری؟ -نه من واقعا غذای تند دوست دارم.  این سوال و جواب رایج بین من و آنهایی است فهمیده‌اند به بمبئی قرار است بروم.  برخلاف چیزهایی که شنیدم و خواندم بمبئ خوشبو و مهربان است. از هر دکان و دکه و دستفروشی بوی خوب عود می‌آید. حیوانات کنار آدمیزاد زندگی میکنند و هرکسی سرش به کار خودش و آتیش به انبار خودش است.  از روز اول دوست مهربانم فهد و گلناز همسر ایرانیش سخاوتمندانه پذیرایی‌ام کردند. اگر نبودند قطعا کلی تجربه‌ی هیجان انگیز در غذاهای هندی را از دست میدادم.  هاستلم در بمبئی چند خانه با خانه‌ی صادق هدایت فاصله دارد. خانه‌ای که هدایت شاهکارش بوف کور را در آن نوشت و به دلیل ممنوعیتش در همینجا در تعداد معدودی چاپ کرد. داخل خانه رفتم. درها و آدمها جدید شده بودند. نرده‌ی چوبی اما همان بود. به عادت جدیدم که دست رو اجسام میگذارم و حسشان میکنم، جای دست آن فوق‌العده‌ی نا امید را حس کردم که سیگار به لب میرود تا کنار اقیانوس هند به زن اثیری، لکاته، مرد خنزرپنزری و سایه‌اش فکر کند.. راستی در همسایگی من و هدایت اقیانوس هند است.  آدرس من در بمبئی: هاستل پانادا بکپک
از اینترنت چک کردم طلوع آفتاب به وقت بمبئی و بعد گفت ۵صبح. ساعت گوشی را کوک کرده اما ساعت بدنم دقیقتر بود. یک ربع به پنج بیدار  شدم و دیدم ساعت را برای ۵عصر کوک کرده بودم. سریع پوشیدم و کوله را برداشتم و از هاستل بیرون پریدم. تمام طول راه کوتاه هاستل تا ساحل را دویدم. کوچه باران زده بود. خاک باران خورده بود و سنگفرشهای خیابان‌های بمبئی را شسته بود. انگار خدا این هندی‌ها را دوست دارد. صبح تا شب کثافت میریزند توی خیابان و نیمه های شب باران همه را میشوید. به بندر رسیدم. کشتی های پهلو گرفته‌ی چوبی. نگاه مردم غریبه. مردی که رو به آسمان و خورشید و دریا دعا میکرد. مرد تاکسیچی که ازو پرسیدم خورشید از کجا در می‌آید و او آدرسش را دقیق میداد: پشت آن کشتی بزرگ، کمی آنطرفتر از دروازه هندوستان، نوک آن ساختمان بلند.خورشید یک ربع دیگر بیرون میزند.. کلاغهای گرسنه، سگهای بیدار نشده، گداهای چشم باز نکرده پول طلب کرده، این هند بود.. این خورشیدی بود که از پشت دریاها و ابرها.. از این سوی کره زمین بیرون آمده و این من بودم که خورشید را بوسیده و سمت تو راهی کرده بودم.. پس از این هرکجا خورشیدم را ببینم به او

هندزفری

. به گمانم دیگر وقتش شده تا از شما تقدیری در یکی از شبکه‌های سوشیال مدیا به جا بیاورم. چه جایی بهتر از همینجا اصلا، که بارها به شکل محسوس و نا‌محسوس با من در انظار عمومی به سمع و نظر بینندگان رسیده‌اید. حق آب و گل دارد اینجا. سالهای مدید کنارم بودید و همسفرم. چهارتا کشور و دو تا قاره و چندین و چند شهر و همه وسائل نقلیه: اعم از کشتی و طیاره و تاکسی و اتوبوس و قطار و مترو و تراموا و هرچه مرکب است بر روی زمین و‌ دریا و آسمان را با من سوار شدید، با من بودید و اینهمه مدت از کیفیتتان کاسته نشد. تنها یکبار در شرجی هندوستان که دوروزی از کار افتادید خاطرم هست که چه دلواپس و دلتنگ‌ بودم. خسته شدید گاهی اوقات، بی‌حوصله و خموده و نویزی، گاهی خبر بد شنیدم از شما ولیکن ۳۶۶ روز سال سیصد و شصت روزش همه اش آوای موسیق بود، داستان بود، خبر خوش بود: از رشت به تهران به مسکو، به یالوا، به استانبول، به یروان، به بمبئی، به دهلی نو و به خانه کوچکم، در دفتر کارم در شالگردنم و پچ‌پچ‌هایم و تنها شما همسفرم و در برم بودید و در صندلی روبرویم که همیشه در تمام کافه‌های گیتی خالی‌اند، به چشمهای من خیره.  سفر فی‌ال