رد شدن به محتوای اصلی

هم جسمی ، هم اندیشه ای

1 معلولیت جسمی را جدی بگیرید . معلولیت جسمی باعث ایجاد معلولیت ذهنی خواهد شد اگر آن را بهبود ندهید . وقتی یک کودک نمی تواند صحبت کند و چارصد بار می خواهد بفهماند که مثلن بابا من می خواهم برایم امشب داستانی که پری شب خواندی را تکرار کنی و بابا متوجه نمی شود کودک دیگر بی خیال می شود و این بی خیالی آنقدر ادامه پیدا خواهد کرد که آن طفلک هیچ درخواست این چنینی نخواهد کرد برای همیشه . 

2  من دانشمند این کار نیستم و خیلی اتفاقن دوست دارم کاردرمانگرهایی که اینجا را می خوانند و می دانم هم یکی دوتایشان حداقل این کار را می کنند نظرشان را بنویسند برایمان . من تجریه خودم را می نویسم چیزی که تا به حال جواب داده است 

3 خیلی پیش آمده که دختر من چیزی را می خواهد بفهماند اما نمی تواند . او برای خودش یک سری علائم ساخته با دستش . مثلن ؟ وقتی انگشت شست و اشاره اش را می چسباند به هم ( همانجوری که تو می خواهی بگویی یک چیز کوچولو ) یعنی زیتون می خواهد . و می دانم زیتون پرورده هم می خواهد . یا وقتی دستانش را دور هم می چرخاند ( عین کلاف کردن کاموا ) یعنی برویم ماشین بازی . 

4 اینها میتواندخوب باشد اما می دانم کمکی به گفتارش نمی کند . چون دارد از زیر بار گفتار درمانی شانه خالی می کند . اما باید یکجوری برساند منظورش را دیگر .

5 بی خیال نباید بود . نباید اگر خسته هستی او را گول بزنی . اگر ماست دلش خواست توی سفره اما نباید بخورد چون برای شکمش خوب نیست نباید دروغ بگویی بهش . نباید اجزای دیگر سفره را نشانش بدهی و بگویی مثلن آب می خوای ؟ پلو می خوای ؟ و او را حرص بدهی بیشتر که فکر کند ناتوان است در بیان درخواستش . بهتر است بفهمانی بهش که ماست برایش بد است یا به اندازه کافی خورده است . اینطوری هر دو احساس بهتری خواهید داشت .

6 یک چیزی خدا به من هدیه داده است که انگار مترجم دخترم باید باشم. من می فهمم او چه می خواهد و به دیگران منتقل می کنم . چندین بار فکر میکردم اتفاقی شاید باشد اما چهره اش راضی است و از طرفی تعارفی هم با کسی ندارد . اگر اشتباه بفهمی از خجالتت در می آید با مشتهای گره کرده اش !

7 تایپ کردن را دارم یادش میدهم . " بابا " را یاد گرفته ( اگر مادرش یاد می داد لابد ماما را یاد گرفته بود تا حالا :) می دانم هوش و حواس خوبی دارد و از این لحاظ طبیعی است ( با این لغت طبیعی مشکل اساسی دارم اما فعلن استعمال می کنیم تا جایگزین پیدا شود )

8  معلولیت جسمی را باید جدی گرفت .  من با ایده های فراوانی که برای کارتون هایم دارم اما اگر دو دستم قطع باشد اصلن به کاریکاتور فکر می کنم ؟ 



+;نوشته شده در ;2010/11/13ساعت;12:8 توسط;.:ALITAJADOD:.; |;

نظرات

فسانه گفت…
شنبه 22 آبان1389 ساعت: 15:49

من قویاً معتقدم که هر آدمی با هر میزان توانایی جسمی و ذهنی، بالاخره در یک مورد خاص خودش می تونه خارق العاده باشه. شما هم همونطور که تا حالا عمل کردید، همچنان باور داشته باشید...آفرین بر شما.
تارا گفت…
شنبه 22 آبان1389 ساعت: 18:39

رابطه عمیق پدر و دختر با هر زبانی شیرین است
شین بانو گفت…
شنبه 22 آبان1389 ساعت: 23:39

ببوسید دردانه ی پدرش را
دانژه گفت…
یکشنبه 23 آبان1389 ساعت: 0:7

کاش منم دختر داشتم مترجمش می شدم!
reerra گفت…
یکشنبه 23 آبان1389 ساعت: 0:21

داشتن فرزند نعمتی بزرگ است.من ندارم و با این اوضاعی که زندگی آشفته ام دارد گمان کنم که باید آرزویش را به گور ببرم اما خوب میدانم فرزند برای والدین چقدر عزیز و مقدس است حتی اگر کمی متفاوت باشد .مطمئن هستم که آنها هم توانایی هایی دارند که دیگران فاقد آن هستند تنها به شرط آنکه به آنها اعتماد کنیم و ایمان داشته باشیم آنگاه خواهیم دید که تبدیل به معجزاتی مشهود بر روی زمین خواهند شد.صورت ماه معجزه کوچک را ببوسید.
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
آمین
پیر فرزانه گفت…
یکشنبه 23 آبان1389 ساعت: 11:40

بازی با کلمات ، بازی با اشکال ، بازی با هر آنچه می توان به بازی اش گرفت تاثیر فراوانی در رشد و پیشرفت فکری و کلامی بچه ها دارد. و صداقت بهترین چیز برای مواجهه با کودکان است چه مشکلی داشته باشند و چه نداشته باشند. حتی من معتقدم بچه ها از شش هفت ماهگی برخورد صادقانه را از برخورد نمایشی تشخیص می دهند. موفق باشید در توانمندسازی دختر نازنین تان که حتما با داشتن پدر با حوصله ای چون شما هیچ کم و کسری نخواهد داشت.
یکشنبه 23 آبان1389 ساعت: 11:52

یک اعتراف کلی بکنم و آن اینکه من با همه ادعای حرافی ام اینجا که می رسم در می مانم چه بنویسم. حالا بین خودمان بماند...دیگر اینکه یک چیزهایی لابه لای نوشته های این پست شما مثل الماس برق می زد که من نمی گویم چه بود. درخشش را برای خودم نگه می دارم. اما منظورتان از تیتر را متوجه نشدم.سلام گرم مرا هم برسانید به شهرزاد عزیز...
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
:) ممنون آریانای گرامی تیتر ؟ یک آقایی گفته بود ای برادر ( و نه خواهران ! ) تو همه اندیشه ای مابقی هم استخوان و ریشه ای . اما من حرفم این است اگر جسم سالم نباشد ممکن است اندیشه از بین برود .
زنی که ... گفت…
یکشنبه 23 آبان1389 ساعت: 11:59

چند سطر به اسم " ابرینگی " نوشتم . بینامتنیتی با نوشته تو نه "به" دختر تو شاید "برای" دختر تو
یکشنبه 23 آبان1389 ساعت: 12:35

فکر می کنم به جای "طبیعی" باید بگیم "استاندارد". خیلی از ما استاندارد نیستیم. مهم اینه که اولا بتونیم خودمون رو بیان کنیم که مجبور به استفاده از مشت گره کرده نشیم و دوم این که بتونیم بر اساس "طبیعت" خودمون ، راه مناسبمون رو پیدا کنیم. فکر می کنم مهمترین وظیفه ی ما مادرها و شما پدرها نشون دادن راه رسیدن به این دوتا به بچه هامونه ... یه بچه ی غیراستانداردی رو می شناختم ؛ خواهر دوستم بود. فوق العاده باهوش بود، اما بدنش ازش تبعیت نمی کرد. الان باید سی سالش باشه. نقاش شده و ازقضا خیلی خوب می کشه. یکی دیگه رو می شناختم شاعر شد. با کی برد می نوشتچون مداد دست گرفتن سختش بود .
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
استاندارد ؟ استاندارد از چه لحاظ ؟ شل سیلور استاین می فرمایند :هیچوقت نباید یه آدم کج و کوله توی گودال آب بخندم ( عکسی که توی آب افتاده )از کجا معلوم شاید توی یک دنیای دیگه اون درست واستاده و من کجو کوله ام !اما کلن قبول دارم حرفتان را
خاتون گفت…
یکشنبه 23 آبان1389 ساعت: 13:42

دقیقا...مرسی
لیلا گفت…
یکشنبه 23 آبان1389 ساعت: 17:42

روابطت با دخترت رو دوست دارم. چون اونو از زندگیت پاک نمیکنی، حذف نمیکنی. اونو به عنوان یه بخش زندگیت قبول کردی و یه جورایی باهاش سازگاری. کاری که بعضی خانواده ها نمیکن.
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
مگه میشه جداش کرد ؟ :)
شیما گفت…
پنجشنبه 9 دی1389 ساعت: 0:1

منم دلم دختر خواست
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
:) بله منم 1400 تا دیگر دلم می خواهد . خدا قسمت شما کند
کاردرمان گفت…
سه شنبه 14 دی1389 ساعت: 20:43

سلامراستش من روی کامنت شما تو یکی از وبلاگها کلیک کردم و حالا یه ساله اینجامو هربار دوباره میرم تو همون وبلاگ و رو اسم شما کلیک میکنمبگذریم...اگه این خانوم کوچولوی شما تشنجش کنترل بشه و یه کوچولو از نظر حرکتی رشد کنه شاید از نظر گفتاری بتونید براش کاری کنید و ارتباطش واضح تر بشهبا احترام
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
خدارو شکر و گوش شیطان کر و چشمش کور و نشیمنش یبوست مزاج شود ایشالا :) الان یکسالی هست که تشنج نکرده . گفتارش کمی کند پیش میرود . مامان را از همه بهتر میگه . آدم دلش غش میره . من به کمک شما خیلی احتیاج دارم . لطفن کنارم باشید . مرسی
کاردرمان گفت…
پنجشنبه 16 دی1389 ساعت: 20:42

خوب خدارو شكر از الان به بعد كار حركتي دختر كوچولوتون رو جدي بگيريد و بيشتر باهاش كار كنيدالبته نبايد بيش از حد تحريكش كنيدبعد از كاردرماني دقت كنيد كه اگر خوابش كم شد و خوابش نبرد احتمالا بيش از حد تحريكش كرديدبخش اعظمي از گفتار حركته و اگر مراكز حركتي ايشون در مغز فعال تر بشه احتمالا گفتارش هم بهتر ميشه(هرچند مراكز حركتي گفتار از مراكز حركتي اندام تقريبا جداست)اميدوارم فرزندتون زودتر نتيجه بگيره و همه خوشحال بشيم و تو وبلاگتون جشن بگيريم
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
مرسی مرسی

پست‌های معروف از این وبلاگ

• -با تندی مشکلی نداری؟ -نه من واقعا غذای تند دوست دارم.  این سوال و جواب رایج بین من و آنهایی است فهمیده‌اند به بمبئی قرار است بروم.  برخلاف چیزهایی که شنیدم و خواندم بمبئ خوشبو و مهربان است. از هر دکان و دکه و دستفروشی بوی خوب عود می‌آید. حیوانات کنار آدمیزاد زندگی میکنند و هرکسی سرش به کار خودش و آتیش به انبار خودش است.  از روز اول دوست مهربانم فهد و گلناز همسر ایرانیش سخاوتمندانه پذیرایی‌ام کردند. اگر نبودند قطعا کلی تجربه‌ی هیجان انگیز در غذاهای هندی را از دست میدادم.  هاستلم در بمبئی چند خانه با خانه‌ی صادق هدایت فاصله دارد. خانه‌ای که هدایت شاهکارش بوف کور را در آن نوشت و به دلیل ممنوعیتش در همینجا در تعداد معدودی چاپ کرد. داخل خانه رفتم. درها و آدمها جدید شده بودند. نرده‌ی چوبی اما همان بود. به عادت جدیدم که دست رو اجسام میگذارم و حسشان میکنم، جای دست آن فوق‌العده‌ی نا امید را حس کردم که سیگار به لب میرود تا کنار اقیانوس هند به زن اثیری، لکاته، مرد خنزرپنزری و سایه‌اش فکر کند.. راستی در همسایگی من و هدایت اقیانوس هند است.  آدرس من در بمبئی: هاستل پانادا بکپک
از اینترنت چک کردم طلوع آفتاب به وقت بمبئی و بعد گفت ۵صبح. ساعت گوشی را کوک کرده اما ساعت بدنم دقیقتر بود. یک ربع به پنج بیدار  شدم و دیدم ساعت را برای ۵عصر کوک کرده بودم. سریع پوشیدم و کوله را برداشتم و از هاستل بیرون پریدم. تمام طول راه کوتاه هاستل تا ساحل را دویدم. کوچه باران زده بود. خاک باران خورده بود و سنگفرشهای خیابان‌های بمبئی را شسته بود. انگار خدا این هندی‌ها را دوست دارد. صبح تا شب کثافت میریزند توی خیابان و نیمه های شب باران همه را میشوید. به بندر رسیدم. کشتی های پهلو گرفته‌ی چوبی. نگاه مردم غریبه. مردی که رو به آسمان و خورشید و دریا دعا میکرد. مرد تاکسیچی که ازو پرسیدم خورشید از کجا در می‌آید و او آدرسش را دقیق میداد: پشت آن کشتی بزرگ، کمی آنطرفتر از دروازه هندوستان، نوک آن ساختمان بلند.خورشید یک ربع دیگر بیرون میزند.. کلاغهای گرسنه، سگهای بیدار نشده، گداهای چشم باز نکرده پول طلب کرده، این هند بود.. این خورشیدی بود که از پشت دریاها و ابرها.. از این سوی کره زمین بیرون آمده و این من بودم که خورشید را بوسیده و سمت تو راهی کرده بودم.. پس از این هرکجا خورشیدم را ببینم به او

هندزفری

. به گمانم دیگر وقتش شده تا از شما تقدیری در یکی از شبکه‌های سوشیال مدیا به جا بیاورم. چه جایی بهتر از همینجا اصلا، که بارها به شکل محسوس و نا‌محسوس با من در انظار عمومی به سمع و نظر بینندگان رسیده‌اید. حق آب و گل دارد اینجا. سالهای مدید کنارم بودید و همسفرم. چهارتا کشور و دو تا قاره و چندین و چند شهر و همه وسائل نقلیه: اعم از کشتی و طیاره و تاکسی و اتوبوس و قطار و مترو و تراموا و هرچه مرکب است بر روی زمین و‌ دریا و آسمان را با من سوار شدید، با من بودید و اینهمه مدت از کیفیتتان کاسته نشد. تنها یکبار در شرجی هندوستان که دوروزی از کار افتادید خاطرم هست که چه دلواپس و دلتنگ‌ بودم. خسته شدید گاهی اوقات، بی‌حوصله و خموده و نویزی، گاهی خبر بد شنیدم از شما ولیکن ۳۶۶ روز سال سیصد و شصت روزش همه اش آوای موسیق بود، داستان بود، خبر خوش بود: از رشت به تهران به مسکو، به یالوا، به استانبول، به یروان، به بمبئی، به دهلی نو و به خانه کوچکم، در دفتر کارم در شالگردنم و پچ‌پچ‌هایم و تنها شما همسفرم و در برم بودید و در صندلی روبرویم که همیشه در تمام کافه‌های گیتی خالی‌اند، به چشمهای من خیره.  سفر فی‌ال