رد شدن به محتوای اصلی

ای هرزه گَرد بی نقص

پولدار بودن را دوست دارم . خیلی زیاد هم دوست دارم . برعکس آن بابایی که می گفت من سایه یک درخت را به قصری نمی بخشم . من باید اذعان داشته باشم که حاضرم هزاران درخت را به یک ویلا ببخشم تا جایی که آقای" مهار بیابان زایی " از ما دلخون نشود . پس به کسی می بخشم که نبرد اینهارا بار کامیون کند تا خلال دندان بسازد از آنها . خلال دندان چیز بدی است حال بهمزن است . نگاه کردن بهش هم حالم را بهم میزند . اصلن جای خلال دندان هم حالم را بد می کند . کسانی که خلال دندان می کنند توی دهانشان توی مهمانی به چه می اندیشند ؟ که حال مرا خراب کنند ؟ آدمهای پولدار خلال دندان استعمال میکنند توی مهمانی ها و رستورانها . مخصوصن اگر خودشان پول شام همه را حساب کرده باشند . من اگر پولدار بشوم خلال دندان استفاده نمی کنم . می گذارم دندانهایم سولاخ بشود بعدن می روم خرج می کنم و درست اش می کنم اما حال مردم را بهم نمی ریزم . یکبار تحملم به اتمام رسید و یکی که داشت توی خانه ما خلال دندان توی دهانش می کرد را ضایع کردم . چون به خانمم گفتم خانم یک تکه نان بیار ،  آقای فیلان داره باقی غذاشو خالی خالی می خوره .

از بحث پولدارشدن دور نشویم . ما فامیل پولدار زیاد داریم . یکیشان از من هزار سال کوچکتر است اما زانتیا خریده است و خانه و تمام کارگاه پدرش را در اختیار دارد و یک مبل تکی دارد که ماساژ میدهد و مبلغش یک میلیون تومان به بالاست . من امتناع می کردم از نشستن روی آن صندلی هر بار که می رفتیم خانه اش اما یکبار دستم را گرفتند و نشاندن آن رو . زن وشوهر هردو که از سر کار می آیند می نشینند روی آن . آنها پولدارند و اگر برق برود قاطی داستان یارانه ها ، آنها بازهم این دستگاه را استعمال می کنند . من پول ندارم و می خواهم چراغهای خانه را تایمر دار کنم . دشویی را مثلن 3 دقیقه ای اش می کنم . 

نشسته بودم روی صندلی که همه نقاط بدن را پوشش غیر افلاطونی می دهد . یک جاهایی را ماساژ می دهد که نمی دانم چرا اینقدر بی شرف است . هیچ انسانی در عمرش اجازه ندارد آنجای مرا ماساژ بدهد . من این اجازه را به او نمی دهم . مرا خوف برداشت . احساس می کنم به من حتک حرمت شده است . احساس میکنم مخترع آن صندلی یک منحرف جنسی بوده است و می خواسته اینگونه ایرانی ها را بی آبرو کند .از طبقه مرفه آغاز کرده است فتنه را  . من یک لحظه مردد شدم برای پولدار بودن . 

 آخرین بار بیست وخرده ای سال پیش بود . فقط مادرم می توانست به تمام نقاطم دست بزند آنهم فقط در صورتی که  فریاد می کشیدم : ماما بیا من و بشورررر .. 

آه مادر ...

+;نوشته شده در ;2010/11/9ساعت;12:27 توسط;.:ALITAJADOD:.; |;

نظرات

رضا گفت…
سه شنبه 18 آبان1389 ساعت: 14:36

یعنی اونهایی که زانتیا دارن پولدارن یا اونهایی که از اون مبلها دارن یا اینکه هردو ؟بگید تکلیف خودمونو بدونیم ...
تارا گفت…
سه شنبه 18 آبان1389 ساعت: 16:19

ما بی پول هستیم و از خلال دندون هم استفاده می نمائیم
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
جلو مردم ؟
تو گفت…
سه شنبه 18 آبان1389 ساعت: 17:49

تو بينظيري واقعا بي نظيري...مرسي كه مينويسي...مرسي كه وبلاگ داري...عالي بود. كيف كردم....
هدی گفت…
سه شنبه 18 آبان1389 ساعت: 18:20

این چی بود دیگه؟!!!!ینی چه جوری باید روی این صندلی نشست؟
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
چون دیگر صندلی ها ولی نه با جیب خالی :)
سه شنبه 18 آبان1389 ساعت: 19:59

من یک نظریه ای دارم که البته باید اذعان کنم توجیه اقتصادی و منطقی نداره. بنظرم مهر پولدار بودن یا نبودن را از هنگام تولد روی پیشانی آدم میزنند. مثلا ما یک فامیل پولداری داریم که 5 تا بچه دارد. این بچه ها هیچکدام درس درست و حسابی نخوانده اند و فقط یکیشان لیسانس زبان از فلان دانشگاه آزاد داره. اما همه شان شغلی گیرشان آمده که بدون احتیاج به پول پدر وضعشان توپ شده. یکی با لیسانس زبان در شرکت هواپیمایی کار میکند و دور دنیا را هم زده. یکی با نیمچه مدرک هتلداری در بهترین هتل تهران کار میکند و اتومبیلی دارد که من اسمش را هم نمیدانم. دختر جغله اش هم منشی یک پیرمرد است که آنقدر به این جغله پول میدهد که او هم ماشین خریده. امثال اینها زیادند. از طرفی ما نافمان را با بی پولی بسته اند و با اینکه 6 سال در بهترین دانشگاه درس خواندیم دست آخر باید بعد از کلی دست و پا زدن و هتک حرمت شدن در یک شرکت دولتی نان بخور و نمیری در بیاوریم.
دانژه گفت…
سه شنبه 18 آبان1389 ساعت: 22:47

بیشتر وقتا پولدارا خلال دندون استفاده می کنن،راس میگی، از این ماساژورا هم فقط پولدارا استفاده می کنن،از همه چی لذت می برن.من که اصلن بدم نمیاد پولدار باشم و ازین صندلی ها بخرم و روش خلال دندان لای دندونام بکنم!
نگار گفت…
چهارشنبه 19 آبان1389 ساعت: 0:7

دمت گرم، خیلی خوب می نویسی، می چسبه
reerra گفت…
چهارشنبه 19 آبان1389 ساعت: 0:22

وای مردم از خنده ولی فکر نکنم این صندلی ها هم خیلی بد باشند .
someman گفت…
چهارشنبه 19 آبان1389 ساعت: 2:58

فتنه ی مالشیست!
لعیا گفت…
چهارشنبه 19 آبان1389 ساعت: 4:0

سلاامخوبی؟میخوستم یه چیز ذرست و حسابی بگم اما وقتی تا ته وبلاگتو خوندم رشته کلام از دستم پرید!!!!!پس به همون خوبی قناعت میکنم...!فعلا!
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
بد بیدار می شوم ، خوب می روم از خانه بیرون ، بد می آیم خانه ، خوب به خواب می روم و این همه کسب و کار من است
چهارشنبه 19 آبان1389 ساعت: 10:16

آه مادر آخرش قلب مرا سوزاند. یک تیری کشید این قلبم تا انتهای جگرم سوخت...آه مادر...
اسمونی گفت…
چهارشنبه 19 آبان1389 ساعت: 15:31

میدونی از این صندلی ها کجا داره؟
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
فکر میکنم این فروشگاه ها که لوازم بدو بدوی در منزل می فروشند و مبل فروشی های سراسر کشور
گلی گفت…
چهارشنبه 19 آبان1389 ساعت: 16:42

من که اصلن از پولدار شدن بدم نمی آیدتازه خیلی هم کیف داردصندلیش هم خوب استخانه اش هم خوب استویلایش هم خوب استههمه چیز پولدار بودن خیلی خوب استاگر یک کشتی تفریحی داشته باشی که بندازی توی آبهای آزاد و بروی و بروی و برویخیلی خیلی خوب می شود،است!
محمد درویش گفت…
چهارشنبه 19 آبان1389 ساعت: 22:23

علی جان!این روزها آقای مهار بیابان زایی آنقدر بهانه برای دلخون شدن دارد که دیگر نوبت به تو و ویلای رؤیایی ات نمی رسد! خیالت راحت ...برو خوش باش.
هیشکی! گفت…
چهارشنبه 19 آبان1389 ساعت: 23:5

سلام عزیز..خوبی؟ وای من چرا تا حالا وبلاگ تو رو نخونده بودم بی نظیر بود...واقعن لذت بردم.
ebi گفت…
پنجشنبه 20 آبان1389 ساعت: 0:36

الان که فکرشو می کنم می بینم اونقدر ها هم مزخرف نمی گی شاید هم اصلا مزخرف نمی گیفکر می کنم باید از نظر قبلی که دادام معذرت خواهی کنمموفق باشىBY
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
کلن بخاطر ادبیاتت باید عذرخواهی کنی
لیدا گفت…
پنجشنبه 20 آبان1389 ساعت: 1:31

پولدار بودن عالیه.منم میخوام.دعا میکنم شما هم پولدار بشین اما اگه من زوردتر پولدار شدم حتما یکی از این صندلی ها هم واسه شما میخرم و بابت تشکر از این وب باحالتون بهتون هدیه میدم.
نیمه جدی گفت…
پنجشنبه 20 آبان1389 ساعت: 16:57

کلا تنها به یه چیزی که تو یاین زندگانی مشکوکم ! یقین دارم اینست که : همیشه پول بهتر از همه چیزه.این پولدارای ناکس ! اصلا خلال دندونشونم یه چیز دیگست ! تلاششون برای بیرون کشیدن باقی غذا از لای دندو ناشونم یه چیز دیگست !وای از این صندلیای پولداری! ماساژور الکترونیک!
بهاره گفت…
پنجشنبه 20 آبان1389 ساعت: 23:2

عالیییی بود! بی اغراق! سبک نوشتنت رو روز به روز بهتر می شه.اصن یه چن وقته همه دارن هی هی بهتر می شن! چه خبره؟
ب گفت…
جمعه 21 آبان1389 ساعت: 1:28

عزیزم منم حاضرم ماساژت بدم البته برخلاف صندلی برای ماساژ من باید دمر بخوابی
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
حیف که خونواده نشسته اینجا . برای حفظ ظاهر دموکراتیکم کامنتت را حذف نمی کنم :)
دخترک گفت…
جمعه 21 آبان1389 ساعت: 12:36

پول خوبه چون رفاه میاره، رفاه هم آرامش! ولی وقتی همه فکر و ذکر یه نفر فقط پول بشه خوشم نمیاد
دخترک گفت…
جمعه 21 آبان1389 ساعت: 12:40

بعد این آهنگه اصلا به وبلاگت نمیاد نمی دونم چرا؟! شاید چون حس نوشته هات رو نداره البته باز خیلی بهتر از اون وبلاگهایی هست که بعضا آهنگ می گذارن و یه نفری اون وسط آواز می خونه!! و خب این نظر شخصی من بود و می دونم که میشه قطعش کرد و گوش نداد فقط اینجا نظر دونی بود گفتمش
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
این موزیک را منتقل می کنم به وبلاگی که کارتونهایم درش است و همگی راحت می شویم :)
حسین گفت…
جمعه 21 آبان1389 ساعت: 12:47

مرسی موسیقی وبلاگتون قشنگه می شه ادرس بدی
زنی که ... گفت…
جمعه 21 آبان1389 ساعت: 20:5

تک مضراب : گوز ادم ثروتمند به گوش نمیاد مرگ آدم فقیر به چشم
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
و همچنین می فرماید : اگر ع.ن آدما قیمتی بود فقرا باسن نداشتن :)
ebi گفت…
شنبه 22 آبان1389 ساعت: 2:5

پر رو نشو دیگه!دیدی اون یکی نظرم درست بودتو دوست داری بیان چاپلوسیتو بکننبعد تو محل نذاری به نظر من تو کمبود محبت داریشایدم تو مدرسه کتک خور بودیممکنه هم تو جامعه کسی ادم حسابت نمی کرده که این جوری شدیخلاصه تو یه مشکلی داری
نسیم گفت…
شنبه 22 آبان1389 ساعت: 4:4

به نظرم اینجوری که شما نوشتی فقرا هم عزم می کنند تا وامی چیزی گرفته و هر طور شده صندلی مذکور را بخرند ...
توماس شکاک گفت…
یکشنبه 23 آبان1389 ساعت: 1:25

کاریکاتوریست درک نشده عزیز هیچ دقت کردی این پولدارها اعتماد به نفس بسیار زیادی دارن. این ماجرای خلال دندان هم از همین جا نشات میگیره. فکر می کنن این عملیات همون قدر که برای خودشون لذت بخشه دیدنش برای دیگران هم لذت بخشه. محظوظ کردن دیگران بوسیله استفاده از نخ دندان که دیگه جای خود داره.
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
بله دقیقن
علي براد پيت گفت…
جمعه 5 آذر1389 ساعت: 15:39

شيخ ما شبلي به مسجد شد جهت قضاي حاجت... ( مساجد از ابتداي خلقت به صورت چهار كاره بوده اند...عبادت.هيئت سينه زني.مجالس ترحيم.قضاي حاجت.)دو كودك ديد يكي فقير و ان ديگري بچه مايه دار.ان كودك فقير گفتا مايه دار را كه پاره اي از حلوايت را بده بخورم . مايه دار گفتش بانگ سگ از خودت در وكن تا تو را حلوا دهم و ان ديگري صداي سگ از حنجره برون مي افكند .شيخ ما گفت اگر او به نان خالي خود قانع بودي بانگ سگ نمي نمودي . ( بماند كه شيخ ما تو باغ نبوده كه الان نون سنگك دونه اي هزار و دويست تومن قيمت دو كيلو حلواي فرد اعلا مي باشد . اون مايه داره بايد بانگ سگ در بياره تا سنگك گيرش بياد ) به هر حال مطالب بسيار جامع و كامل و اموزشي و اميزشي !!!! و تفريحي و علمي و كاربردي مي باشند. فقط يه كم وقتشو بيشتر كنيد بازم ممنون مي شيم و اينكه خيلي دير پخش مي شه .
علی گفت…
دوشنبه 15 آذر1389 ساعت: 1:59

من هم کلن هیچ جوره نخ دندون را با خلال عوض نمی کنم.اونم که نمیشه جلو مردم استفاده کرد.
چمبه گفت…
شنبه 2 بهمن1389 ساعت: 0:47

اعصابم خورد شد...

پست‌های معروف از این وبلاگ

• -با تندی مشکلی نداری؟ -نه من واقعا غذای تند دوست دارم.  این سوال و جواب رایج بین من و آنهایی است فهمیده‌اند به بمبئی قرار است بروم.  برخلاف چیزهایی که شنیدم و خواندم بمبئ خوشبو و مهربان است. از هر دکان و دکه و دستفروشی بوی خوب عود می‌آید. حیوانات کنار آدمیزاد زندگی میکنند و هرکسی سرش به کار خودش و آتیش به انبار خودش است.  از روز اول دوست مهربانم فهد و گلناز همسر ایرانیش سخاوتمندانه پذیرایی‌ام کردند. اگر نبودند قطعا کلی تجربه‌ی هیجان انگیز در غذاهای هندی را از دست میدادم.  هاستلم در بمبئی چند خانه با خانه‌ی صادق هدایت فاصله دارد. خانه‌ای که هدایت شاهکارش بوف کور را در آن نوشت و به دلیل ممنوعیتش در همینجا در تعداد معدودی چاپ کرد. داخل خانه رفتم. درها و آدمها جدید شده بودند. نرده‌ی چوبی اما همان بود. به عادت جدیدم که دست رو اجسام میگذارم و حسشان میکنم، جای دست آن فوق‌العده‌ی نا امید را حس کردم که سیگار به لب میرود تا کنار اقیانوس هند به زن اثیری، لکاته، مرد خنزرپنزری و سایه‌اش فکر کند.. راستی در همسایگی من و هدایت اقیانوس هند است.  آدرس من در بمبئی: هاستل پانادا بکپک
از اینترنت چک کردم طلوع آفتاب به وقت بمبئی و بعد گفت ۵صبح. ساعت گوشی را کوک کرده اما ساعت بدنم دقیقتر بود. یک ربع به پنج بیدار  شدم و دیدم ساعت را برای ۵عصر کوک کرده بودم. سریع پوشیدم و کوله را برداشتم و از هاستل بیرون پریدم. تمام طول راه کوتاه هاستل تا ساحل را دویدم. کوچه باران زده بود. خاک باران خورده بود و سنگفرشهای خیابان‌های بمبئی را شسته بود. انگار خدا این هندی‌ها را دوست دارد. صبح تا شب کثافت میریزند توی خیابان و نیمه های شب باران همه را میشوید. به بندر رسیدم. کشتی های پهلو گرفته‌ی چوبی. نگاه مردم غریبه. مردی که رو به آسمان و خورشید و دریا دعا میکرد. مرد تاکسیچی که ازو پرسیدم خورشید از کجا در می‌آید و او آدرسش را دقیق میداد: پشت آن کشتی بزرگ، کمی آنطرفتر از دروازه هندوستان، نوک آن ساختمان بلند.خورشید یک ربع دیگر بیرون میزند.. کلاغهای گرسنه، سگهای بیدار نشده، گداهای چشم باز نکرده پول طلب کرده، این هند بود.. این خورشیدی بود که از پشت دریاها و ابرها.. از این سوی کره زمین بیرون آمده و این من بودم که خورشید را بوسیده و سمت تو راهی کرده بودم.. پس از این هرکجا خورشیدم را ببینم به او

هندزفری

. به گمانم دیگر وقتش شده تا از شما تقدیری در یکی از شبکه‌های سوشیال مدیا به جا بیاورم. چه جایی بهتر از همینجا اصلا، که بارها به شکل محسوس و نا‌محسوس با من در انظار عمومی به سمع و نظر بینندگان رسیده‌اید. حق آب و گل دارد اینجا. سالهای مدید کنارم بودید و همسفرم. چهارتا کشور و دو تا قاره و چندین و چند شهر و همه وسائل نقلیه: اعم از کشتی و طیاره و تاکسی و اتوبوس و قطار و مترو و تراموا و هرچه مرکب است بر روی زمین و‌ دریا و آسمان را با من سوار شدید، با من بودید و اینهمه مدت از کیفیتتان کاسته نشد. تنها یکبار در شرجی هندوستان که دوروزی از کار افتادید خاطرم هست که چه دلواپس و دلتنگ‌ بودم. خسته شدید گاهی اوقات، بی‌حوصله و خموده و نویزی، گاهی خبر بد شنیدم از شما ولیکن ۳۶۶ روز سال سیصد و شصت روزش همه اش آوای موسیق بود، داستان بود، خبر خوش بود: از رشت به تهران به مسکو، به یالوا، به استانبول، به یروان، به بمبئی، به دهلی نو و به خانه کوچکم، در دفتر کارم در شالگردنم و پچ‌پچ‌هایم و تنها شما همسفرم و در برم بودید و در صندلی روبرویم که همیشه در تمام کافه‌های گیتی خالی‌اند، به چشمهای من خیره.  سفر فی‌ال