رد شدن به محتوای اصلی

چگونه وبلاگ نویس حرفه ای شویم

 یاوقتی از حرفه ای بودن حرف می زنیم از چه چیز حرف می زنیم یا هرچی اصلن

1 .روشنفکر باشید . تلویزیون نبینید و یا اگر دیدید به کسی نگویید . از تلویزیون بدبگویید . فوتبال ورزش عوام است . شما نباشید . پوپولیست نباشید .  طرفدار هیچ تیمی نباشید حتی اگر روی شرتتان نوشته اید ( شما کهنه ، تولیدی) قلب بوئین زهرا به عشق پرسپولیس می تپد .

2 کامنت نگذارید توی وبلاگ دیگران و این را تویجای جای وبلاگتان بگنجانید که اینگونه اید . بگویید اگر هم کامنتی دیدی مال دیگریاست . شل سیلور استاین قبل از اختراع وبلاگ در کتاب مقدسش گفته بود یکنفر آمده استپوست مرا دزدیده و اگر دیدی توی خیابان یکهو یکنفر از پشت بهت اردنگی زد من نیستمهمان پوست دزد مادر بخطا است . اینگونه باشید پوستتان را جایی نگذارید که دیگرانبدزدند

3 اگر اصراری داریدکه کامنت بگذارید خب بگذاریداما فقط اسمتان را بنویسید . آدرس یو ار ال نگذارید . اینطوری به همگان می فهمانیدبرایتان اهمیتی ندارد که کسی به کلبه کوچکتان سر بزند چون به به قد کفایت معروف ومحبوب هستید و اسمتان خودش یکپا آدرس است .

4  کلمات جدید و ترکیبهای تازه اختراع کنید . واگر هم خودتان بلد نیستید از بزرگان این رشته یاد بگیرید . مثلن ؟ " لحاظ" بیاورید . بلاه بلاه ، الخ ، فلان"طور" بیسار"طور"" طبعن " " آیداهه " ، " یلداهه " و ...

5 گاه گداری در پستتان این جمله را حتمن بگنجانید: من آدم "فلان " کار هستم . یا منفی اش . من آدم بیسار نیستم . به اینمثال توجه کنید : من آدم  فیلمهای خوب دیدن نیستم .من اصلن آدم کینه های انتقامطور هستم .

6 نظرخواهی وبلاگتان را غیر فعال کنید . بفهمانیدبه ملت که به فلانتان هم نیست نظرتان . چون برای دل خودتان می نویسید و چون دیگرپول خرید دفتر خاطراتی که عکس شمع و پروانه و یک قفل کوچک به درش دارد ( و از عمدکلیدش را دم دست می گذاشتید ) را ندارید آمدید و  وبلاگ زدید .

7 جواب کامنت ها را ندهید .  حتی اگر از دیدنشانذوق مرگ می شوید اف 5 را مبدل به زنان ویژه کرده اید بس که فشارش دادید تا ببینیدکسی آمده است و نظر داده است یا نه  . کلن غیر قابلدسترس باشید .

8  افسرده باشید . اما نه از جنس دختران شکست عشقیخورده . افسرده روشنفکر باشید . از زیادی دانستن به پوچی برسید .

9 قالب وبلاگتان سفید باشد و الزامن در وردپرسبنویسید .

10 لینک ثابت به کسی ندهید . اما تا می توانید درمتن نوشته هایتان به زمین و آسمان لینک بدهید . برخی از پستهایتان کلن لینک به یکنوشته دیگر باشد با یک + تهش

11 خودتان را بتپانید در جریان روشنفکران وبلاگنویس

12 لینک هم اگر می دهید به کسانی بدهید که همهبفهمند نمیتوانند به همین راحتی با شما ارتباط برقرار کنند . شما اگر هم از رنگشاش کودکان مینویسید اما لینکدونیتان پر باشد از نامهای بزرگانی چون اصغر گنجی .محمود بهنود ، شوکا نیستانی ، نسرین عبادی ، علی مسیح نژاد ، بقاءاله مهاجرانی ،علی تجدد و ...

13 هر چند وقت یکبار کتابی معرفی کنید . اگر آنکتاب را هم نخوانده اید چه باک ؟ کسی از شما مگر می پرسد صفحه فیلان چه نوشته بود؟ پیشنهاد من این است (ریچارد براتیگان ) فعلن مد است . جواب می دهد .

14  از سینما بنویسد . سینمایی را انتخاب کنید کهبیننده کم دارد . اینطوری شما خاص تر می شوید . خودتان  را از جریانهالیوود مبرا سازید . کارگردانهای کشورهای سرد سیر اروپا یی روشنفکرطور (!) هستند.بلوک شرق و کشورهای روس تبار هم هستند .  فیلمهایشان را نقدکنید . خودتان کشته مرده لوئیز بونوئل و کیشلوفسکی بنشناسید . هیچکس این فیلمها راندیده است نترسید

15  طرفدار زنان باشید . از حقوق مدنی و اجتماعیآنان بگویید نه بصورتی که تابلو باشد . همینکه زنان بفهمند شما آنها را درک کردهاید نیمه راه را پیموده اید . آلبته نگذارید همسرتان وبلاگ شما را بخواند مخصوصنشمایی که در عمر تآهل تان یکبار گذرتان سمت ظرفشویی نیافتاده است .

16  اگر خانم هستید از روابط تختخوابتان بگویید .خجالت نکشید . اگر اینکار را نکنید خزو خیل هستید . از اینکه در یک روز توی تختچند نفر لولیدید هم ابایی نداشته باشید این ینی یک گام به سمت جامعه زنسالار ودموکراتیک نزدیک شدن

17  مشکلات زنانه خودتان را بگویید به همه. ما همجای خواهرتان کلن

18 اگر کسی به شما Ùˆ هنر نویسندگی تان ابرازعلاقه Ù…ÛŒ کند جوابش را ندهید . شما را Ú†Ù‡ Ù…ÛŒ شود ØŸ دیده اید یکی بردارد به صادقهدایت نامه بنویسد Ùˆ او هم برگردد سری ریپلی کند نامه اش را ØŸ جوØ
§Ø¨ کامنتش راندهید ØŒ جواب ایمیل را هم ایضن . خودش راهش را Ù…ÛŒ کشد Ùˆ Ù…ÛŒ زند به چاک . اما اینشما هستید Ú©Ù‡ همچنان بزرگ Ù…ÛŒ مانید . بزرگ Ùˆ خاموش Ùˆ غیر قابل دسترس چون هدایت .

19 چند نفر مانند خودتان پیدا کنید و قرار وبلاگیبگذارید . شما دیگر دارید یک کمپین می شوید . یک جریان در وبلاگستان . بگذارید چشمو چال دیگران در بیاید از حسد

20  الکل می خورید ؟ بنویسید حتمن . مارکش رابگویید . نمیخوردید ؟ چه اشکالی دارد ؟ نخورید اما بگویید خورده اید . اگر داریدجلوی پی سی دوغ آبعلی یا ایستک می خورید بنویسید : جلوی لپتاپ نشسته اید و داریداسکاج را با کمی سودا و تکیلا و کمی عرق سگی مخلوط میکنید و این نوشته را پستمیکنید و با شکم خالی خورده اید این را و  معده تان می سوزد .

21 ماگ یادتان نرود . ماگاینروزها کاربرد دارد . از ماگتان بنوسید

22 وبلاگتان را یکروز بی جهت حذف کنید . شماجاودانه شدید

  پ.ن : نگارنده سعی در این داشته شمارا مبدل  به یک وبلاگ خاص گرداند و نه  حتمن یک وبلاگ پرطرفدار که اگرخاص باشید اینگونه می شوید ماشینطور ! برای پرطرفدار شدن بروید راههای دیگری راامتحان کنید که طرحش در شان و مقام این وبلاگ وزین نیست  

 

 

 

+;نوشته شده در ;2010/11/4ساعت;12:48 توسط;.:ALITAJADOD:.; |;

نظرات

نیمه پنهان گفت…
پنجشنبه 13 آبان1389 ساعت: 15:17

یک وبلاگی رو می شناسم که به شدت ازش متنفرم و طرف به شدت خودش رو جزو قشر مرفه می داند و اظهار نفرت از طبقه پایین جامعه و کمونوسیتها میکند.این خانم اغلب چیزهایی که شما گفتید را دارد.نکند کلا منظورت اوست؟
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
کی ؟ ( خصوصی بگو) یک سری وبلاگ منظورم بود که شاید اینی که میگید باشه
مرسده گفت…
پنجشنبه 13 آبان1389 ساعت: 16:49

منی که فقط واسه وبلاگ ِ تو کامنت میذارم ینی نیمه‌حرفه‌ای‌ام؟ ای وای بر من :))
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
:)
someman گفت…
پنجشنبه 13 آبان1389 ساعت: 17:2

حرفه ای هستی ها!
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
در کارتون بله . ادعایم می شود :)
هدی گفت…
پنجشنبه 13 آبان1389 ساعت: 18:26

یا:"چگونه وبلاگ خود را از دماغ فیل بیندازیم!"
ر د ک گفت…
پنجشنبه 13 آبان1389 ساعت: 19:17

عالی بود ...خیلی وقت بود که میخاستم یه چیزی بنویسم ولی خیلی کامل گفتی ...سربلندباشی
آلا گفت…
پنجشنبه 13 آبان1389 ساعت: 19:18

پاراگراف 12، "علی تجدد":))
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
:)
نیم تنه گفت…
پنجشنبه 13 آبان1389 ساعت: 20:6

نسخه ی کاملی بود آقا. یه مساله هم اینه که حتی اگر نعوذ بالله برای کسی کامنت گذاشتین کاملا کتابی بنویسین که فیگور نویسنده بودنتون اونجام حفظ بشه!
بی تا گفت…
پنجشنبه 13 آبان1389 ساعت: 22:30

آهان فهمیدم کامنت نذاشتن و جواب ندادن ینی چی
gleam گفت…
پنجشنبه 13 آبان1389 ساعت: 23:9

عجب!
ebi گفت…
جمعه 14 آبان1389 ساعت: 0:59

ببین ببخشیداالبته نبخشیدی هم نبخشیدیتو از اون دسته ادمایی هستی که مزخرف می گن البته نه کاملا مز خرفتقریبا مزخرفبعد پیش خودشون فکر میکنن خدایا چه حرف عمیقی زدیمبعدشم دوست دارن همه بیان چاپلوسیشونو بکنن اونام محل نذارنیعنی این که ما هیچ کس نیازی نداریمدر صورتی از همه ادما بیشتر به درک شدن و مورد توجه قرار گرفتن نیاز دارن
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
بخشیدمت :)
gleam گفت…
جمعه 14 آبان1389 ساعت: 1:20

و جوابي براي جناب نيم‌تنه:نويسنده يعني كسي كه شغلش نوشتن است. يعني كسي كه روزي هشت ساعت مي‌نويسد، بلكه بيشتر.بنابراين وقتي مي‌نشيند پشت صفحه كليد مغزش فرمان مي‌دهد كه از زبان معيار استفاده كند، يعني همان كتابي شما!چون فارسي مطمئن نيستم تنها، اما به جراءت مي‌گويم از معدود زبان‌هايي است كه در آن زبان معيار و محاوره‌اش از هم خيلي دورند. اين اصلاً خودنمايي نيست، عادت است. مگر اينكه ناگهان يادت بيايد اينجا وبلاگ صميمي جناب تجدد است.
جمعه 14 آبان1389 ساعت: 1:39

نه همشهری ... این پک و پینه ها وصل ما نیست ... بذار خز و خیل و خس و خاشاک خودمون رو بنویسیم ... شما هم به کلبه ی تنهایی ما سر بزن، بلکه ما هم با افتخار لینکت کردیم ! (آیکون نشون دادن کلیه دندون ها )
روشنک گفت…
جمعه 14 آبان1389 ساعت: 3:4

چقدر دقیق واسه موضوعات مثال آوردی از بین بلاگا :) واقعن سیستم حرفه ای بودن تو بلاگستان اینه الان. بعضیاش جای تاسف هم داره البتیک مورد دیگه اینکه وبلاگای به قول حرفه ای ها خز رو شیر کنن تو گودر و مسخره کنن.
شراگیم گفت…
جمعه 14 آبان1389 ساعت: 10:4

به عنوان یک وبلاگ نویس مطرح، صاحب سبک و پر مخاطب تمام تنم مور مور شد...به قول معروف "داغونم کردی سید...!" :)
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
جسارت نکردم جیگر :)
هدی گفت…
جمعه 14 آبان1389 ساعت: 10:7

کامنت اول و جوابش خیلی باحالن!نخود چی خرون وبلاگی ندیده بودیم که دیدیم
نیک‌ناز گفت…
جمعه 14 آبان1389 ساعت: 10:45

خوب بود خیلی. اون قسمت " من آدم ...نیستم/هستم" ش مدت‌ها بود روی تک تک تارهای عصبی من چنگ می‌زد...چون من خودم، آدم مضراب خوردن بر اعصابم نیستم! من آدم سازدهنی واری هستم که فقط فوت‌های ملایم و کوتاه یک جفت لب داغ می‌تونه روزمره‌های زندگیم رو جاودانه کنه. همین دیگه!
زنی که ... گفت…
جمعه 14 آبان1389 ساعت: 12:15

نامرد منظورش منم بودم ( این یک پچ پچ ذهنی بود ) اه اه می فهممت از این ادما جمجمه ام کهیر می زنه ( این یک عربده لفاظانه بود )
محمدعلی گفت…
جمعه 14 آبان1389 ساعت: 12:45

مرسی، با خوندن این متن دیدم راه زیادی تا حرفه ای شدن نمونده!!!...خیلیهاش رو استفاده میکردم، یه چندتایی رو هم که دیده بودم ولی نمیدونستم بدلیل حرفه ای بودن نویسنده ی بلاگه این رفتارها!!!...--------------------------------کامنت نذارید، همه جا هم ذکر کنید!!!...(پ.ع)جواب کامنت ندهید...(ت.ن)قرار وبلاگی-کمپین...(ش.ز)
یکی مثل همه گفت…
جمعه 14 آبان1389 ساعت: 13:47

آی دمت گرم.خوب اومدی.یک نمونه:{.....}میخواد درباره کارآیی آگهی هایی که در گودر داده میشه یک مقاله تحقیق بنویسه.یک خورشید خانم({......}گفته)بعد ایشون یک آگهی من باب یافتن یک دوست دختر و پسر دادند تو آگهی هم مثل همیشه عرض اندام جنسی و ولنگ وازانه تا میشده کردند.بعد {.....}ی اومدند تو گودر آگهی را مارک زده و فرموده اگه صنم از این طریق موفق بشه که دوست پیدا کنه ،باید گودر رو کاندید گرفتن جایزه نوبل کنیم؟یعنی من مخم ریخت تو دهنم بعد هر دو راهی شلوارم شدند .ما چه بدبختیم که منختب جایزه نوبل از اونجای یکی باید آویزون باشه تا منتخب باشه؟مملکته داریم؟و ضمنا اینها مخها و بچه معروف وب لاگنویس و مدعیان حقوق چی و چنان و فیلان بیسار هستند و اینها و خانواده خوبند ایشالله؟
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
خواهشن اسم نبرید . البته اینهایی که گفتید را هم من نمی شناختم . ممنون
شراره گفت…
جمعه 14 آبان1389 ساعت: 14:3

سلام به دوست درک نشده . این بامزه ترین مطلبی بود که خوندم امروز. من خیلی فرصت دیدن بلاگهای مختلف رو ندارم. فقط دوستانی که لینکشون توی وبلاگ خودم هست. لطفا" یه چند تا نمونه از اینها رو برام لینک بذار بلکه یک کم تفریح کنم!
مینا گفت…
جمعه 14 آبان1389 ساعت: 14:5

استاااااااااااااااااد !از اونجا شاگرد حرف گوش کنی ام آدرس یو ار ال نذاشتم :دی
پنجره چوبی گفت…
جمعه 14 آبان1389 ساعت: 19:12

خوشم میاد که دوران این چس و فس ها هم داره سر میرسهیعنی طرفف تا میاد پا رو کج بزاره همه میگیرن قضیه رو....جالب بود،مرسی
لیدا گفت…
جمعه 14 آبان1389 ساعت: 19:33

من میخواستم وب بزنم اما با این اوضاع ترجیحا بی خیال شدم. خیلی با حال بود. راستی یکی دوتا از این وب باحال ها رو ئمعرفی میکردی ببینیم. بازم مرسی
رضا گفت…
جمعه 14 آبان1389 ساعت: 19:36

جالب بود ولی از این بیست و دو بند یک بندش هم با من جور در نمی اومد پس من حرفه ای نیستم به همین غیرحرفه ی بودن خرسندیم
سعید گفت…
جمعه 14 آبان1389 ساعت: 21:2

...که به فلانتان هم نیست نظرتان.
یک زن گفت…
جمعه 14 آبان1389 ساعت: 21:29

پاتو از گیلیم زن جماعت بکش بیرون تا نکشیدیمش
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
چیو ؟ پامو یا گلیمو ؟ دست به پای من نزنید خواهشن من قلقلکی هستم ! بعدش هم اگر خانمم این منظره را ببیند آن گلیم را آنقدر جر می دهد که هر تکه اش بشود اندازه برس مسواک . من و شما که جای خود داریم :)
جمعه 14 آبان1389 ساعت: 21:37

آقا نمیتونم توصیف کنم چقدر با این نوشته ات حال کردم. میخواستم یکی دو مورد بهش اضافه کنم ولی گفتم خراب میشه.
خپلی گفت…
جمعه 14 آبان1389 ساعت: 22:9

جالب نوشته بودید.خپلی خوشش امد !
reerra گفت…
جمعه 14 آبان1389 ساعت: 22:40

حالا کاملا متوجه شدم که شما چرا هیچ وبلاگی را لینک نمی کنید و به وبلاگ ما هم اصلا سر نمی زند و جواب کامنت ها مون را هم نمی دهید...خوبه دارید خوب پیش می روید.
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
من وبلاگهای زیادی را لینک کردم که نمی دانم چرا در مرورگر explorer نمایش داده نمی شود . من با گوگل کروم و فایر فاکس که می بینمشان .
محمد درویش گفت…
جمعه 14 آبان1389 ساعت: 23:41

آفرین علی آقا ...این همه شوخ طبعی و طنازی و تیزهوشی و نازک اندیشی از آدمی که می دانم دردهای فراوان گفته و ناگفته ای دارد؛ تحسین برانگیز است ....دوستت دارم ...
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
ممنونم آقای درویش .
جمعه 14 آبان1389 ساعت: 23:47

خواهش می کنم لینک دانلود موسیقی متن وبلاگتان را بنویسید .
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
من بلد نیستم این چیزها را . اما می توانید بروید سی دی فروشی و بخریدش . موزیک فیلم red کیشلوفسکی . حالا که رفتید . سفید و آبی اش را هم بخرید ( جدن )
1 گفت…
شنبه 15 آبان1389 ساعت: 2:14

گوریل ف
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
؟
ف@طمه گفت…
شنبه 15 آبان1389 ساعت: 10:53

پاتو کردی تو کفش کل بلاگستانا خوشم اومد ایول
شنبه 15 آبان1389 ساعت: 10:57

بنده رو به شاگردی می پذیرید؟! کلا اصلا شاگرد می پذیرید؟! خصوصی نیمه خصوصی؟!! حالا سر قیمت کنار میایم.جسارتا فقط موردی در باب فیلترینگ نفرمودید. درجه و لول وبلاگ های فیلتر کلا با بقیه فرق داره ها. مثل همین حضرت والاتبار شراگیم اعظم پدر وبلاگ نویسی ایران!! حالاموفق باشید
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
شراگیم مرد محترمیه که قبلن هم درباره اش نوشتم و من خیلی چیزها ازش یاد گرفتم
فسانه گفت…
شنبه 15 آبان1389 ساعت: 11:19

خواستم کامنت نذارم که وانمود کنم خیلی حرفه ای شدم که نشد. آبرو برا من نذاشتید، دو نفر تو خونه داشتن مسائل مربوط به پکیج و رادیاتور رو حل و فصل می کردن و من داشتم وسط اون شلوغی متن شما رو می خوندم و وقتی که بلند بلند به خنده افتاده بودم دیدم یکی شون تو اتاق درست پشت سرم بوده و هاج و واج مونده.خوشمان آمد، زیاد.
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
به آن آقا که پشت ایستاده : داداش برو سرکارت تو اتاق چیکار میکنی ؟
خاتون گفت…
شنبه 15 آبان1389 ساعت: 11:56

پس شما خیلی حرفه ای هستی ...مرسیخیلی قشنگ بود
فرزانه گفت…
شنبه 15 آبان1389 ساعت: 12:43

از وبلاگ جناب كرگدن اومدم اينجا. فقط همين پست رو خوندم فعلا. ولي آي گفتي
رضا گفت…
شنبه 15 آبان1389 ساعت: 13:12

آقا ما اینجا رو می خوندیم و گاه گداری هم کامنتی می گذاشتم و از شما بزرگان هم به خاطر بزرگیتون انتظار کامنت گذاری نداشتیم ولی با این چیزایی که نوشتین دیگه هر بار که اومدیم کامنت می گذاریم و باز هم از شما بزرگان انتظار کامنت گذاری نداریم ...چقدر کامنت گفتم ...
gleam گفت…
شنبه 15 آبان1389 ساعت: 14:11

دلم مي‌خواهد چيزي بگويم:در كنار اينكه مثل هميشه از خواندنت مشعوف شدم، اما پست اين بارت مرا ياد حرف‌هاي ديشب يكي از دوستانم انداخت كه حرص مي‌خورد كه چرا فلان خانواده فلان كسك را به دامادي انتخاب كرده‌اند!وبلاگ يك فضاي شخصي اما صميمي شده است، كه نويسنده‌اش عادات و اخلاق خاص خودش را دارد. هر كس مي تواند انتخاب كند كه از خواننده‌هاي آن وبلاگ باشد، يا نباشد. اين ديگر تخريب و تحقير ندارد!حس كردم از جايي عصباني هستي، نمي‌دانم. اما پستت كمي با راءفتي كه هميشه در نوشته‌هات موج مي‌‌زند تناقض داشت.اين حرف دلم بود، من ترجيح مي‌دهم خصوصي باشد، اما شما اگر صلاح دانستي عمومي‌ش كن.
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
بله آزاد است . دلخور نیستم از کسی . این فقط کارتونی نوشتاری بود از رفتار عده ای . که خودم هم وبلاگهایشان را می خوانم . انتظار ندارم همگی بیایند خودشان را در اختیار عموم بگذارند . منتهای یک جو فئودالیسم ( ارباب و رعیتی ) را افتاده است توی وبلاگستان
نیمه جدی گفت…
شنبه 15 آبان1389 ساعت: 14:12

کلا که خوب نوشته اید ... یک بار وبلاگی را خواندم که نویسنده ی مردش از روابط رختخوابی خودش و همسرش نوشته بود و همین طور در مورد مشکلاتی که داشت و در مان هایی که استفاده می کرد! پس موارد 16 و 17 فقط زنانه نیست .
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
عجب خاله زنکی بوده :) !
شنبه 15 آبان1389 ساعت: 15:37

من که قبل ترش گفتم پدر وبلاگ نویسی ایران! شاید بهتر بود می گفتم پدر وبلاگ نویسی نوین ایران! کلا فیلتر شده ها محترمند. یا بهتر است بگویم محترم ها را فیلتر می کنند!نمونه اش خودم! گرچه وبلاگم فیلتر نشده. ولی قلم بیچاره بی نوایم همیشه زیر گیوتین سانسور است. وای که باز دلم برای خودم سوخت دوباره امان از دل شرحه شرحه و کلا این ها. قلمتان توانا. مال جناب شراگیم هم همینطور. کلا این آرزوی من برای همه قلم هاست...
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
بله متوجه شدم
تو گفت…
شنبه 15 آبان1389 ساعت: 16:58

تا اومدم آدرس وبلاگم رو بنويسم خندم گرفت.كلا با حال بود بالاخره همه درگير يكي از اينا هستن ديگه. هر چند كه بخواهند انكار كنند.
lilita گفت…
شنبه 15 آبان1389 ساعت: 17:55

کلی جالب بود. مرسیمیرویم تمرین وبلاگنویسی کنیم
کودک فهیم گفت…
شنبه 15 آبان1389 ساعت: 18:28

این متن فوق العاده برای من جالب بود.چون یکسری از خصوصیاتی که بیان کردی من رو یاد یکسری از افراد انداخت که سابق از دوستان صمیمی هم بودیم و بعد از فهمیدن همین مسائلی که تو خیلی خوب به صورت کنایی بیانش کردی و یکسری اتفاقاتی که برام افتاد، ارتباطم رو به خواست خودم و همچنین پیشنهاد خیلی از افراد دیگه باهاشون قطع کردم.دوست ندارم ازشون اسم ببرم هرچند فکر می کنم اشاره ای که کردی به این دسته هم باشه.در کل به اکثریت پیشنهاد می کنم که چندان ارتباطی با این دسته نداشته باشند.چون مسائلی دیدم که دارم میگم.این دسته انقدر پستند که همه چیز رو شهرت می بینند.البته این زمانی مشخص میشه که باهاشون ارتباط صمیمی تری داشته باشی(صحبت کردن تلفنی-نظرات خصوصیشون و غیره...)و تازه می فهمی که تا این مدت با چه دسته ای ارتباط برقرار می کردی و افسوس می خوری که چرا این اشتباه رو کردی و زودتر ارتباطت رو باهاشون قطع کردی..نمونه ی بارزش خودم!! من که یکی از داستان هام توسط همین دسته در مجله ای چاپ شد(مجله معروفی نبود البته!)بدون اینکه حتی از من اجازه گرفته بشه بدون اینکه منبع ذکر بشه و خیلی از موارد دیگه.لینک هم به این مطلب بدون اجازه ی من داده شده بود!یکسری از بچه ها که خواننده های خودشون بودند بهش تذکر دادند و بعد از همه ی اینها تازه منبع رو ذکر کرد! اهل افاده نیستم چون اولا همونطور که گفتم خدا رو شکر مجله ی معروفی نبود و دوما اگر قرار بر شهرت بود خودم برای چاپش اقدام می کردم که هرگز اینکار رو نکردم چون برای خودم می نویسم و رشته ی تحصیلیم و دغدغه م نویسندگی نیست.اما چیزی که به شدت من رو رنجوند زیر پا گذاشتن انسانیت بود.
کودک فهیم گفت…
شنبه 15 آبان1389 ساعت: 18:29

اد این پست خودم افتادم:http://the-nox.blogfa.com/post-96.aspxاین افراد تنها چیزی که براشون مهمه شهرته...توجهی به این ندارند که متنی که می نویسند تا چه حد واقعا پیام داشته...برای دل خودشون هم نمی نویسند چون اگر برای دل خودشون می نوشتند و این حس رو درک می کردند هیچوقت در برابر سرقت متن یک نویسنده ی دیگه انقدر بی تفاوت نبودند و به شهرت خودشون فکر نمی کردند...چون من در این داستان نامشون رو آورده بودم اما نام خودم در داستان نبود...وقتی هم که معترض شدم در جوابش بهم گفت که برای من فقط نام خودم اهمیت داشت!در صورتی که من اون متن رو از احساس خودم نوشته بودم نه برای یک مجله!چون من شهرت رو نمی شناسم!من فقط عشق و احساسم رو می شناختم و می شناسم!توی دنیای این دسته افراد هیچوقت نباید ساده باشی...من این رو نمی دونستم...محیطی که درش هستیم نه عشق هست نه احساس نه پاکی و نه روح...هر کس منفعت خودش رو می چسبه..حتی اگر به قیمت آتش زدن احساس یک بیمار قلبی بیست ساله باشد...!!!
کودک فهیم گفت…
شنبه 15 آبان1389 ساعت: 18:29

من حاضر بودم هرگز به شهرت نرسم اما این اتفاق اون هم از یک دوست برام نیافته..اون لحظه خیلی ناراحت بودم..خیلی زیاد...الان تا حدودی دارم سعی می کنم که فراموششون کنم..خیلی ناراحت کننده ست وقتی یک دختر بیست ساله که هر کس بهش رسید گفت تو هنوز جوونی و بی تجربه، این اتفاق سرش بیاد و تازه این دسته حتی به روی خودشون هم نیارند و خیلی از نظرات بچه ها رو حذف کنند و بی سر و صدا منبع رو ذکر کنند که صداش در نیاد.اینکه دیگران تو رو با سنت بسنجند اصلا برام خوش آیند نیست.اینکه بعد از این اتفاق بهت توجه کنند هم اصلا برام جالب نیست!همه چیز تموم شد اما این طرز رفتار در ذهنم موند.اتفاق جالبی نیست.اصلا هم جالب نیست.مخصوصا اگر از جانب یکسری افراد که به ظاهر دوستت بودند انجام بگیره، زننده تر هم هست.وقتی که حتی در انتخابات وبلاگیشون توسط مخاطب کاندید شدم هرگز برای خودم تبلیغ نکردم!وقتی که در شرایط سخت پشتش بودم چون فکر می کردم ادم سادیه ایه..وقتی که سعی کنی وقتی که چیزی نداری از خودت برای روز تولدش تقدیمش کنی و سعی کنی با دستهای خودت از چهره ش طراحی بکشی و حتی بهش بگی که اسمی در وبلاگش ازت نبره چون مثل بقیه نیستی...من توی این محیط خیلی اتفاقات سرم اومد...هم خوب هم بد...خوبی برای این بود که به تجربه هام افزوده شد و همیشه دارم یاد می گیریم..شاید جالب باشه برات اگر بگم که من حتی از مخاطبین وبلاگم هم یاد می گیرم...شاید جالب باشه اگر بگم که من در وبلاگم دوست دارم تمرین دموکراسی کنم...اینکه نظرات و عقاید مختلف خودم رو می شنوم و بهشون احترام می گذارم حتی اگر کاملا ضد من باشه...این پستی که گذاشتی خیلی از مواردش برای من ملموس بود چون به عینه دیدم...دوست داشتم بهت بگم که حق با توئه...خوشحالم که اینها رو بهت گفتم..چون شاید تو من رو بفهمی..
شنبه 15 آبان1389 ساعت: 21:28

بی اغراق بگم لذت بردم ... خیلی ها توی ذهنم اومد ... خیلی ها ... افسوس ! و چقدر مصداق های بند بند نوشته ات توی وبلاگستان باعث ایجاد شدن یک فضای متشنج میشوند ! همانها که فقط به خودشان فکر میکنند و بس !
فلوت زن گفت…
شنبه 15 آبان1389 ساعت: 22:17

سلااااااااااااااااااااااام.خیلی خیلی جالب بود !کاش بفهمند !
مستر پول گفت…
شنبه 15 آبان1389 ساعت: 23:1

خیلی حال کردیم...دیدی آدرس وبلاگ نزاشتم، حالا دست نیافتنی شدم؟؟؟؟؟؟می خواستم نظر هم ندم، ولی نشد دیگه...
گودرزی گفت…
یکشنبه 16 آبان1389 ساعت: 0:18

زیبا نوشته اید گر چه گزنده
مسی ته تغاری گفت…
یکشنبه 16 آبان1389 ساعت: 0:19

مرسی خیلی باحال بود و حرف دل خیلی ها از جمله من بود
میراکل گفت…
یکشنبه 16 آبان1389 ساعت: 0:58

آخ آقای تجدد!شاهکارییییییییییی
نازنين گفت…
یکشنبه 16 آبان1389 ساعت: 13:42

به ليستتون روشنفكر نماهايي كه بيشتر از نصف كلماتشون پايين تنه اي هست هم اضافه كنيد بي زحمت! من نمي دونم چه اصراريه همه بي ادبي بنويسن و حس باحالي بهشون دست بده
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
بر این لیست بیافزایید
Dokhtarak گفت…
یکشنبه 16 آبان1389 ساعت: 15:9

یعنی خیلی جالب بود با اینکه اسم هیچ وبلاگی رو نیاورده بودی ولی از این اشاره ها کاملا مشخص بود منظور کدوم وبلاگها هستن
مَن گفت…
دوشنبه 17 آبان1389 ساعت: 14:40

به نظر ِ مَن هر کسی حق داره تو وبلاگش هر چی میخواد بنویسه و بقیه هم حق انتخاب دارن که بخونن یا نه ،  کلن فکر میکنم نوشتن ِ این پستها فقط یه هدف رو دنبال میکنه که اونم زیر ِ سوال بردن ِ آدمایی ِ که با ما همفکر و هم مسیر نیستن ، کاری که کاملن باهاش مخالفم آقای روشنفکر نه روشنفکرنما .
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
بله دقیقن . توی خیابان هم همینطور است که شما می فرمائید . هرکسی هر جور که خواست می تواند لباس بپوشد اما من نمی توانم با دیدن کسی که کتش را کرده است توی شلوارش نخندم . ببخشید !
عابد گفت…
دوشنبه 17 آبان1389 ساعت: 18:22

عالی بود...کیف کردیم!!! بسیار!
پیاله خالی گفت…
پنجشنبه 20 آبان1389 ساعت: 23:52

خیلی خوب بودکاش خودشون هم همچین پستهایی رو بخونن
yazdani گفت…
یکشنبه 23 آبان1389 ساعت: 22:52

sad dar sad movafegham. gol goftid
مرد آبادانی گفت…
پنجشنبه 4 آذر1389 ساعت: 10:58

ای آبادان پر بلا!گلهای پرپرت کو؟یاران رهبرت کو؟http://abadanman.persianblog.ir/http://abadanman.webphoto.ir/
ماکس گفت…
جمعه 5 آذر1389 ساعت: 11:39
hoda گفت…
جمعه 19 آذر1389 ساعت: 10:1

...این پستهای شماره دارتون عجب چیزهای خوبی هستند
كتايون گفت…
پنجشنبه 23 دی1389 ساعت: 17:6

چرا زودتر پيدات نكردم؟ ديگه الان هر كار كنم نمي تونم وبلاگ نويس حرفه اي بشم..... حيف.......
چمبه گفت…
جمعه 1 بهمن1389 ساعت: 22:42

من همیشه وبلاگ شما رو می خوندم...مدتیه به خاطر اعصاب خوردی به نت نمیام... اما حالا که اومدم و اومدم که عقب افتادگی از خوندن مطالبت رو جبران کنم ...خیلی با این نوشته ات محظوظ شدم...خیلی ها رو دیدم که اینجورین و با خودشون خیلی حال می کنن... دمت گرم :)

پست‌های معروف از این وبلاگ

• -با تندی مشکلی نداری؟ -نه من واقعا غذای تند دوست دارم.  این سوال و جواب رایج بین من و آنهایی است فهمیده‌اند به بمبئی قرار است بروم.  برخلاف چیزهایی که شنیدم و خواندم بمبئ خوشبو و مهربان است. از هر دکان و دکه و دستفروشی بوی خوب عود می‌آید. حیوانات کنار آدمیزاد زندگی میکنند و هرکسی سرش به کار خودش و آتیش به انبار خودش است.  از روز اول دوست مهربانم فهد و گلناز همسر ایرانیش سخاوتمندانه پذیرایی‌ام کردند. اگر نبودند قطعا کلی تجربه‌ی هیجان انگیز در غذاهای هندی را از دست میدادم.  هاستلم در بمبئی چند خانه با خانه‌ی صادق هدایت فاصله دارد. خانه‌ای که هدایت شاهکارش بوف کور را در آن نوشت و به دلیل ممنوعیتش در همینجا در تعداد معدودی چاپ کرد. داخل خانه رفتم. درها و آدمها جدید شده بودند. نرده‌ی چوبی اما همان بود. به عادت جدیدم که دست رو اجسام میگذارم و حسشان میکنم، جای دست آن فوق‌العده‌ی نا امید را حس کردم که سیگار به لب میرود تا کنار اقیانوس هند به زن اثیری، لکاته، مرد خنزرپنزری و سایه‌اش فکر کند.. راستی در همسایگی من و هدایت اقیانوس هند است.  آدرس من در بمبئی: هاستل پانادا بکپک
از اینترنت چک کردم طلوع آفتاب به وقت بمبئی و بعد گفت ۵صبح. ساعت گوشی را کوک کرده اما ساعت بدنم دقیقتر بود. یک ربع به پنج بیدار  شدم و دیدم ساعت را برای ۵عصر کوک کرده بودم. سریع پوشیدم و کوله را برداشتم و از هاستل بیرون پریدم. تمام طول راه کوتاه هاستل تا ساحل را دویدم. کوچه باران زده بود. خاک باران خورده بود و سنگفرشهای خیابان‌های بمبئی را شسته بود. انگار خدا این هندی‌ها را دوست دارد. صبح تا شب کثافت میریزند توی خیابان و نیمه های شب باران همه را میشوید. به بندر رسیدم. کشتی های پهلو گرفته‌ی چوبی. نگاه مردم غریبه. مردی که رو به آسمان و خورشید و دریا دعا میکرد. مرد تاکسیچی که ازو پرسیدم خورشید از کجا در می‌آید و او آدرسش را دقیق میداد: پشت آن کشتی بزرگ، کمی آنطرفتر از دروازه هندوستان، نوک آن ساختمان بلند.خورشید یک ربع دیگر بیرون میزند.. کلاغهای گرسنه، سگهای بیدار نشده، گداهای چشم باز نکرده پول طلب کرده، این هند بود.. این خورشیدی بود که از پشت دریاها و ابرها.. از این سوی کره زمین بیرون آمده و این من بودم که خورشید را بوسیده و سمت تو راهی کرده بودم.. پس از این هرکجا خورشیدم را ببینم به او

هندزفری

. به گمانم دیگر وقتش شده تا از شما تقدیری در یکی از شبکه‌های سوشیال مدیا به جا بیاورم. چه جایی بهتر از همینجا اصلا، که بارها به شکل محسوس و نا‌محسوس با من در انظار عمومی به سمع و نظر بینندگان رسیده‌اید. حق آب و گل دارد اینجا. سالهای مدید کنارم بودید و همسفرم. چهارتا کشور و دو تا قاره و چندین و چند شهر و همه وسائل نقلیه: اعم از کشتی و طیاره و تاکسی و اتوبوس و قطار و مترو و تراموا و هرچه مرکب است بر روی زمین و‌ دریا و آسمان را با من سوار شدید، با من بودید و اینهمه مدت از کیفیتتان کاسته نشد. تنها یکبار در شرجی هندوستان که دوروزی از کار افتادید خاطرم هست که چه دلواپس و دلتنگ‌ بودم. خسته شدید گاهی اوقات، بی‌حوصله و خموده و نویزی، گاهی خبر بد شنیدم از شما ولیکن ۳۶۶ روز سال سیصد و شصت روزش همه اش آوای موسیق بود، داستان بود، خبر خوش بود: از رشت به تهران به مسکو، به یالوا، به استانبول، به یروان، به بمبئی، به دهلی نو و به خانه کوچکم، در دفتر کارم در شالگردنم و پچ‌پچ‌هایم و تنها شما همسفرم و در برم بودید و در صندلی روبرویم که همیشه در تمام کافه‌های گیتی خالی‌اند، به چشمهای من خیره.  سفر فی‌ال