رد شدن به محتوای اصلی

من آن مرغ سخن دانم که در خاکم رَود صورت

    یک وقتهایی پیش آمدهاست که یک سال، دوسال ،کمتر یا بیشتر یکی را دیده ای و فیس تو فیس شده ای و سلامنگفته ای بهش و روی خودت را کرده ای آن طرف . چند وقت که می گذرد اصلن سلام کردناین وسط بی ادبی می شود انگار . با خود می گویی یارو الان با خودش نمی گوید در اینیکی دوسال چرا خودت را میزدی به کوچه علی چپ ؟ اما یکهو یکچیزی می شود ، مثلن ؟  توی تاکسی می نشینی کنارش و می چسبی بهش دیگرمجبوری سلام کنی چون کرایه ات را حساب کرده است و تو تعارف می کنی و این حرفا  . و بعدن هر دقه که می بینی اش سلام و احوالپرسی می کنی و  با خودت می گویی چرا تا بهحال ما به هم محل نمی دادیم مثلن  ؟

 ما هم توی پاساژ یکنفری داشتیم هر دقه می دیدمش اما روی خودم را می کردم آنطرفتر و می گفتم : اون منو ندید منم ندیدمش و بی خیال .تا اینکه یکروز آمد توی حجره ما و یک چیزکی سفارش داد . مرد با ادبی هم بود و کلیبا هم چرت و پرت گفتیم . تا اینکه دیروز عصری بود که داشتم از پله ها بالا می آمدمکه دیدمش و او اصلن حواسش به من نبود و سیگار می کشید و با مشتری اش حرف می زد  . یکبار سلام گفتم نشنید .  بار دوم برگشتم و نیشم را باز کردم و بلندتر  نهیب زدم که : سلام جناب فیلان .. نشنید باز هم . دوباره بلندتر...که  یکهو نوک کفشم گرفت به زیر پله بالایی و با مخ  خوردم زمین و خونریزی داخلی کردم از ناحیه زانو و ساق پا و آن آقاهه و مشتری اشبهم خندیدند.  بلند شدم کشان کشان اینور بکش اونور بکش خودم را رساندم اینجا .


من زانوی  متورم علی هستم : ای کله پدر تو و  آقایفیلان و دهان علی که یکسال صبوری کردید برای به فنا دادن نگون بختی چون من .

 

+;نوشته شده در ;2010/11/1ساعت;12:14 توسط;.:ALITAJADOD:.; |;

نظرات

ب گفت…
دوشنبه 10 آبان1389 ساعت: 13:15

با سلام به شما دوست عزیز :تنها فرزند خانواده ای شیرازی بنام صبا8 ساله در مورخ 6/11/86 بنا به ابراز ناراحتی از سر درد نزد پزشک برده میشودو پس از انجام آزمایشات مختلف تا ساعت 3 بامداد مشخص می گردد دارای تومور مخچه میباشد و بصورت اورژانسی باید تحت عمل جراحی قرار گیرد در ت 9/11/86 اولین عمل برای کار گذاشتن شانت بر روی او انجام و در ت 13/11/86 عمل برداشتن تومور از روی مخچه انجام شد که پس از آن متاسفانه مشخص گردید .... لطفا به www.sabayepedar.com مراجعه نمائید ودرصورت امکان به خاطر شرف و انسانیتتان اطلاع رسانی نموده و صدای مظلومیت این خانواده را جهت احقاق حقشان به گوش مجامع بين المللي و دیگرايرانيان داخل و خارج از كشور برسانید زیرا تا به حال این کودک مظلوم 18 بار عمل گردیده و در حال حاظر به دلیل سهل انگاری تیم درمان زندگی نباتی دارد و جلب اينكه پدرش بعد از فروش يكي از كليه هايش براي تامين مخارج زندگي به همه چيزاز طرف آقايان متهم گرديده.................. ممنون از عواطف پاک و انسانیتان لطفا در صورت امکان جهت اطلاع رسانی به دوستان مطلبی را در وبلاگتان به این موضوع اختصاص دهید و به ديگران نيز اطلاع رساني نمائيد
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
گور پدر مادر آقایان .. بروم مثل خر گریه بکنم برگردم ..
دوشنبه 10 آبان1389 ساعت: 13:26

یهو رد میشدم سر راه بر خوردم به شما...می دونید خیلی تعجب می کنم...
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
چرا بعدن ؟
دوشنبه 10 آبان1389 ساعت: 13:27

می دونی از چی؟ازین که هستی..از 84 تا حالا موندی...باید اعتراف کنم اولین باریه که می بینم کسی وبلاگشو نبسته...به این میگن اراده پولادین!
دوشنبه 10 آبان1389 ساعت: 13:30

همین خود من اولین وبلاگ مال 85..87 بستمش..یکی دیگه زدم که اونم پریروزا بستمش..والان یه جدید دیگه...ولی همچنانم دلم لک زده واسه وبلاگ اولیم...
دوشنبه 10 آبان1389 ساعت: 13:34

رک بگم...دلم می خواد اگه ناراحت نمیشی بیام اینجا و برم؟
دوشنبه 10 آبان1389 ساعت: 13:37

منتظر جوابت می مونم....
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
سوالتون چی بود ؟
فسانه گفت…
دوشنبه 10 آبان1389 ساعت: 14:31
شین بانو گفت…
دوشنبه 10 آبان1389 ساعت: 16:49

الان خوبین اونوقت ؟
توماس شکاک گفت…
دوشنبه 10 آبان1389 ساعت: 18:36

سلاممیشه بگید اسم این آهنگی که برای وبلاگتون گذاشتین و نام سازنده اش رو بگید؟ ممنون
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
چه فایده که بگویم ؟ تو مگر باور می کنی ؟ حتمن باید دست در پهلوی سوراخ شده بگذاری :)
رضا گفت…
دوشنبه 10 آبان1389 ساعت: 21:8

نه به اون اولش که اصلن خودتو می زدی به کوچه علی چپ نه به این بار که این همه اصرار داشتی
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
همین و بگو !
توماس شکاک گفت…
دوشنبه 10 آبان1389 ساعت: 23:8

البته که به این سادگیها باور نخواهم کرد. ولی شما بگو، انگشت در پهلوی سوراخ شده کردن و باور کردنش با من. :)
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
فیلم red کیشلوفسکی . همه جا می فروختند قبلن الان نمی دانم . ایمان آوردی ؟
مه گفت…
سه شنبه 11 آبان1389 ساعت: 1:17

زدم قدش
reerra گفت…
سه شنبه 11 آبان1389 ساعت: 1:29

شرمنده اما نمی تونم جلوی خنده ام را بگیرم...حالا خوبید؟؟؟
someman گفت…
سه شنبه 11 آبان1389 ساعت: 1:50

چه هولناک بود
هدی گفت…
سه شنبه 11 آبان1389 ساعت: 10:23

واقعا این احساسو منم تجربه کردم که "بعد یه مدت انگاری سلام کردن بی ادبی میشه" واقعا که حس مزخرفیه من که خیلی معذب بودم
khatoon گفت…
سه شنبه 11 آبان1389 ساعت: 13:27

تجربه ی خوبیه
سه شنبه 11 آبان1389 ساعت: 13:29

همین که گفتم اجازه هس لینکت کنم یا نه؟
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
اختیار دارید
ماهور گفت…
سه شنبه 11 آبان1389 ساعت: 16:47

من موافقم اون حالت اول هستم که اغلب به روی خودم نیاورم و تا انجایی که ممکن است بپرهیزم از این سلام و علیک های الکی که مدیون هم می کند تازه! : " من پول شما رو حساب کردم" ای بابا! :)
ماهور گفت…
سه شنبه 11 آبان1389 ساعت: 16:48

منظورم البته " کرایه "بود
توماس شکاک گفت…
سه شنبه 11 آبان1389 ساعت: 20:54

ایمان آوردم ! متشکرم.
gleam گفت…
چهارشنبه 12 آبان1389 ساعت: 1:33

حس كردم عمداً جواب نداده چون دلخور بوده و اين حرف‌ها!آره؟ولي كلي خنديدم. :)
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
نه حواسش نبود
gleam گفت…
چهارشنبه 12 آبان1389 ساعت: 1:43

نظر رو كه گذاشتم خنده‌ام زهزمار شد. اول چون سايت صبا بالاخره باز شد (هرچند نفهميدم چه كمكي مي‌شد بهشان كرد؟)، و بعد چون چشمم به تيتر پستت افتاد. آواز اول اين آهنگ نامجو يك مدتي زنگ موبايلم بود. آنقدر همه سرم غر زدند تا عوضش كردم. امتحان كن ببين با هربار زنگ خوردن چه جگري ازت كباب مي‌شود.امتحان هم نكردي، نكردي! چه كاريه؟
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
بله من هم نمی دانم چه باید کرد . دعا باید کرد به گمانم
Andia گفت…
چهارشنبه 12 آبان1389 ساعت: 6:12

باور کن خنده تلخ من از گریه غم انگیز تر است! امیدوارم سلامت بشید
امـــــید گفت…
چهارشنبه 12 آبان1389 ساعت: 12:46

مثل اینکه ید طولایی داری...مثل اون شب تو راه پله که همه اش چراغ خاموش می شدخب شما هم انقد گیر نده.من در اینجور مواقع خودم با خودم سلام و احوال پرسی گرم می کنم.مخصوصن وقتی که دستمو دراز می کنم تا با یکی دست بدم ولی اون حواسش نیست
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
:) آره یادته تو را پله خوردم زمین ؟ یبار با شهرزاد خوردم همونجا زمین . تایمر یکهو خاموش شد بعدن شهرزاد من و کتک زد که چرا خوردم زمین :)
چهارشنبه 12 آبان1389 ساعت: 17:14

اومدم مراتب مردن از خنده ام را اعلام کنم که تصور این صحنه کشت مرا ... این کامنت اولی رو دیدم اعصابم داغون شد ... نقطه ضعف من بچه ها هستند ...
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
بله من اصلن شرمنده شدم از انتشار این پست
چهارشنبه 12 آبان1389 ساعت: 18:31

آدمی حسرت سرگردونه..
چهارشنبه 12 آبان1389 ساعت: 18:51

این چه سری ست علی؟! نه شما بگید چه سری ست؟!! شما می خوری زمین میآیی اینجا درد دل می کنی جماعت خوانندگان ریسه می روند. گشنه می مانی ظهر نهار نداری تخم مرغ ها می شکنند روی زمین شهید می شوند. می آیی اینجا می گویی مردم غش می کنند از خنده. دلت آرزده می شود از صاحب خانه و زمانه و چه و چه ... آخر کجایش خنده دار است جماعت؟!راستی منزل نو مبارک. چراغ دلت هم روشن...مرهم درد پایت دوا گلی ست اگر گیر آوردی. اگر نه همان بخندی دردش یادت می رود زود تر خوب می شود.
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
خوب است که تو این همه دقت داری . اما سری نمی خواهد تو مگر به زمین خوردن مردم توی کانال دو و دیدنیها نمی خندی ؟ من هم می خندم !
زنی که ... گفت…
چهارشنبه 12 آبان1389 ساعت: 19:28

زخم های روشن هستی را دریاب بیا تا صبح ستاره بشمریم
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
تمام خون من شبی پر از ستاره می شود ( گفتم که کم نیاورم )
دانژه گفت…
پنجشنبه 13 آبان1389 ساعت: 14:24

ای بابا!حالا حتمن باید سلام می کردی؟ مثل همون دو سال رد می شدی می رفتی دیگه!

پست‌های معروف از این وبلاگ

• -با تندی مشکلی نداری؟ -نه من واقعا غذای تند دوست دارم.  این سوال و جواب رایج بین من و آنهایی است فهمیده‌اند به بمبئی قرار است بروم.  برخلاف چیزهایی که شنیدم و خواندم بمبئ خوشبو و مهربان است. از هر دکان و دکه و دستفروشی بوی خوب عود می‌آید. حیوانات کنار آدمیزاد زندگی میکنند و هرکسی سرش به کار خودش و آتیش به انبار خودش است.  از روز اول دوست مهربانم فهد و گلناز همسر ایرانیش سخاوتمندانه پذیرایی‌ام کردند. اگر نبودند قطعا کلی تجربه‌ی هیجان انگیز در غذاهای هندی را از دست میدادم.  هاستلم در بمبئی چند خانه با خانه‌ی صادق هدایت فاصله دارد. خانه‌ای که هدایت شاهکارش بوف کور را در آن نوشت و به دلیل ممنوعیتش در همینجا در تعداد معدودی چاپ کرد. داخل خانه رفتم. درها و آدمها جدید شده بودند. نرده‌ی چوبی اما همان بود. به عادت جدیدم که دست رو اجسام میگذارم و حسشان میکنم، جای دست آن فوق‌العده‌ی نا امید را حس کردم که سیگار به لب میرود تا کنار اقیانوس هند به زن اثیری، لکاته، مرد خنزرپنزری و سایه‌اش فکر کند.. راستی در همسایگی من و هدایت اقیانوس هند است.  آدرس من در بمبئی: هاستل پانادا بکپک
از اینترنت چک کردم طلوع آفتاب به وقت بمبئی و بعد گفت ۵صبح. ساعت گوشی را کوک کرده اما ساعت بدنم دقیقتر بود. یک ربع به پنج بیدار  شدم و دیدم ساعت را برای ۵عصر کوک کرده بودم. سریع پوشیدم و کوله را برداشتم و از هاستل بیرون پریدم. تمام طول راه کوتاه هاستل تا ساحل را دویدم. کوچه باران زده بود. خاک باران خورده بود و سنگفرشهای خیابان‌های بمبئی را شسته بود. انگار خدا این هندی‌ها را دوست دارد. صبح تا شب کثافت میریزند توی خیابان و نیمه های شب باران همه را میشوید. به بندر رسیدم. کشتی های پهلو گرفته‌ی چوبی. نگاه مردم غریبه. مردی که رو به آسمان و خورشید و دریا دعا میکرد. مرد تاکسیچی که ازو پرسیدم خورشید از کجا در می‌آید و او آدرسش را دقیق میداد: پشت آن کشتی بزرگ، کمی آنطرفتر از دروازه هندوستان، نوک آن ساختمان بلند.خورشید یک ربع دیگر بیرون میزند.. کلاغهای گرسنه، سگهای بیدار نشده، گداهای چشم باز نکرده پول طلب کرده، این هند بود.. این خورشیدی بود که از پشت دریاها و ابرها.. از این سوی کره زمین بیرون آمده و این من بودم که خورشید را بوسیده و سمت تو راهی کرده بودم.. پس از این هرکجا خورشیدم را ببینم به او

هندزفری

. به گمانم دیگر وقتش شده تا از شما تقدیری در یکی از شبکه‌های سوشیال مدیا به جا بیاورم. چه جایی بهتر از همینجا اصلا، که بارها به شکل محسوس و نا‌محسوس با من در انظار عمومی به سمع و نظر بینندگان رسیده‌اید. حق آب و گل دارد اینجا. سالهای مدید کنارم بودید و همسفرم. چهارتا کشور و دو تا قاره و چندین و چند شهر و همه وسائل نقلیه: اعم از کشتی و طیاره و تاکسی و اتوبوس و قطار و مترو و تراموا و هرچه مرکب است بر روی زمین و‌ دریا و آسمان را با من سوار شدید، با من بودید و اینهمه مدت از کیفیتتان کاسته نشد. تنها یکبار در شرجی هندوستان که دوروزی از کار افتادید خاطرم هست که چه دلواپس و دلتنگ‌ بودم. خسته شدید گاهی اوقات، بی‌حوصله و خموده و نویزی، گاهی خبر بد شنیدم از شما ولیکن ۳۶۶ روز سال سیصد و شصت روزش همه اش آوای موسیق بود، داستان بود، خبر خوش بود: از رشت به تهران به مسکو، به یالوا، به استانبول، به یروان، به بمبئی، به دهلی نو و به خانه کوچکم، در دفتر کارم در شالگردنم و پچ‌پچ‌هایم و تنها شما همسفرم و در برم بودید و در صندلی روبرویم که همیشه در تمام کافه‌های گیتی خالی‌اند، به چشمهای من خیره.  سفر فی‌ال