رد شدن به محتوای اصلی

آرزوهای بزرگ

1-آرزو ؟ بله آرزو هم داشته ام زیاد و فراوان و به اندازه لازم . آرزوهای گنده ام که هنوز یادم مانده است و گاهی به خاطره اش که می رسم لبخند میزنم کم هستند . 

2 یک پسری بود از اول دبستان تا کلاس سوم با هم بودیم و او همیشه آرزو داشت آنقدر عن دماغی داشته باشد در طول یک سال تحصیلی که بچسباند زیر میز و بعدن به اندازه یک تخته سه لا بشود تا وقتی از زیر میز جدایش می کند قالب زیر میز را گرفته باشد به خودش و تق صدا بدهد و بشکند . این آرزوی من هم بود همیشه .

3 - آرزو داشتم دزد باشم .  در فیلمها با شخصیتهای منفی بیشتر ارتباط بر قرار می کردم و می کنم . دزدها را دوست داشتم . باهوشتر ند و همیشه در تعقیب و گریز های خیابانی یک قدم جلوتر از پلیسهای دست و پا چلفتی و تنبل . کیف قاپی را هم دوست داشتم و چند بار این کار را کردم . جیب چند نفر را زدم توی مدرسه و بعدن پسشان دادم و همگی خندیدیم . یکبار یک بانک خانوادگی راه انداختم در 14 سالگی و پولها را به جیب زدم و چند جلد کتاب خریدم . خواهرانم هرچه زور زدند نتوانستند پولشان را پس بگیرند . این آخری دزدی نبود عدم کفایت من در بانک داری اسلامی بود .

4-  آرزو داشتم با نیکی کریمی ازدواج کنم . هرچه عکس و مجله از او در می آمد می خریدم . کاغذ دیواری کرده بودم اتاقم را اصلن با تصاویریش . یک عکسش را هم چسبانده بودم روی سقف که وقتی از خواب بیدار می شوم بگویم سلام نیکی جون . آهنگ هارا به نام او تغییر می دادم . مثلن : نیکی جون نیکی بازیگوش .. همیشه پر تلاش وباهوش ! که در اصل لاکی جون بود و لاکی جون لاک پشت سبزی بود . یک بار دیگر پولی برایم نمانده بود تا مجله بخرم . با دوستم در مشهد شروع کردیم به مجله دزدی . یک می رفت می پرسید آقا مجله فلان را دارید و آن دیگری مجله را می انداخت توی شلوارش . یکبار یکی فهمید و آمد دنبالمان . کلن در آن سن سال عاشق  هر کور و کچلی می شدم 

5- دلم می خواست با دوچرخه دنیا را دور بزنم . مردم دنیا را ببینم و غذاهایشان را بخورم . یکبار ولی در 18 سالگی  برای خودکشی با دوچرخه رفتم تا دریا . چرا ؟ چون هامون زیاد می دیدیم اولن و بعد هم اینکه تصویرش قشنگ بود . دوچرخه ای کنار ساحل افتاده  و صاحبش هم توی دریا نفس کشیدن را از یاد برده باشد  . اما به دریا نرسیدم . خسته شدم و برگشتم خانه .

6 - چنتا را کلی بگویم و برویم به کار مان برسیم ." زدن گل به استرالیا و راهیابی به جام جهانی" . "وقت سخنرانی ترور شدن " . "کادیلاک ". " گفتن این جمله از رادیو : اینجا واشنگتن ، صدای مرا از امریکا می شنوید ( با پارازیت ) " . " ماشین کنترل از راه دور " . " گارسون بودن " . " زدن گوجه آبدار و فاسد به ا.ن " .  " مردن در تابوت با کت وشلوار " . " ریش ِبلند " . " یک نشریه کاریکاتور راه انداختن " . " محسن نامجو بودن ! " . " چپ شدن اتوبوس در دره و زنده ماندن من و دختر آرزوهایم و پرستاری از زخمهای او و کول کردنش و باقی داستان " . " پیدا کردن یک مارمولک و بعدن متوجه شدن اینکه او یک نوزاد کروکودیل بود و قلاده بستن و بردنش توی شهر برای حال گیری دیگران " . بلند کردن وزنه هزار کیلویی و گفتن یا عبلفضل و کلن افختار آفرینی " . " کشته شدن در جنگ تحمیلی " . " عوض شدن جایم با شهرزاد " . " اسم آن کروکودیل را بگذارم عسلی :دی " ... فعلن همین


+;نوشته شده در ;2010/10/23ساعت;11:58 توسط;.:ALITAJADOD:.; |;

نظرات

ره بر گفت…
شنبه 1 آبان1389 ساعت: 13:36

واقعا می شود همه را بسته بندی کرد! اشتباه می کنند می گویند انسان ها با هم تفاوت دارند!خیر آقا جانهمه مثل هم هستیم.حالا ما هدیه تهرانی را پسندیدیم شما نیکی جان را!!عجب.
someman گفت…
شنبه 1 آبان1389 ساعت: 14:26

اون دماغه آرزوم شد.
نیگن گفت…
شنبه 1 آبان1389 ساعت: 14:34

فکر کنم این صادقانه ترین آرزوهایی بود که تا حالا خونده بودم
گلی گفت…
شنبه 1 آبان1389 ساعت: 14:44

آرزومند آرزوهایتان!!
شنبه 1 آبان1389 ساعت: 15:32

از آن همه آرزو ، فعلن زلزله نصیبتان شد ! اهل منزل و خود منزل سالمند ؟
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
کی آمد ؟ اصولن زلزله وقتی می آید که همه خوابند !
پیر فرزانه گفت…
شنبه 1 آبان1389 ساعت: 15:46

دیگه آرزو موند که نداشته باشی مادر؟فقط یک آرزو مونده که نکرده ای و اونم اینه که یک روز رئیس جمهور بشی و بری برای صندلی های خالی سخنرانی کنی . این هم به کلکسیون آرزوهات اضافه کن لطفا.
شین بانو گفت…
شنبه 1 آبان1389 ساعت: 16:17

بامزه بود ... من هم عاشقانه ی کور و کچلی زیاد داشتم که از شما چه پنهون ، الان که بزرگسالی ام یاد کوچکسالی ام (!) می افتد از خودش خجالت می کشد!این که جای شهرزاد باشید اما ... قلبم را کند!
شین بانو گفت…
شنبه 1 آبان1389 ساعت: 16:18

راستی ! آن آرزوی پرتاب گوجه فرنگی به ا.ن اگر نصیبتان شد ؛ مرا بی نصیب نگذارید!اجرتان با عبلفضل!!
آریانا گفت…
شنبه 1 آبان1389 ساعت: 16:44

ولی مجله کاریکاتور را حتما بزنید.اونه عسلی آرزوی منم هست. و اینکه عصرا بنشینیم توی بالکن با هم چایی بخوریم! باعسلی!!
(-: گفت…
شنبه 1 آبان1389 ساعت: 16:45

چپ شد اتوبوس در دره و زنده ماندن من و دختر آرزوهایم و پرستاری از زخمهای او و کول کردنش و باقی داستان...
علی شافعی گفت…
شنبه 1 آبان1389 ساعت: 16:53

سلام هنرمند عزیز . علی شافعی هستم گهگاهی کاریکاتور میکشم و در جشنواره های داخلی و خارجی شرکت میکنم . وبلاگم را تازه درست کرده ام و قصد به روز کردن آنرا دارم. تقاضای لینک کردن وبلاگم را در وبلاگتان را داشتم در صورت علاقه برایم کامنت بگذارید تا شما را نیز در لینک خود بگذارم.. با سپاس www.talkhandestan.blogfa.com
لیلا گفت…
شنبه 1 آبان1389 ساعت: 17:39

مورد شماره 3 رو پایه ام. یعنی خودمو کشتم و نشد!!!!
hoda گفت…
شنبه 1 آبان1389 ساعت: 18:31

مورد 2 عجب آرزوی لزج باحالی بود. دماغو ترین بچه دبستان ما رکوردش سه گلوله در روز بود که به دلیل نداشتن ابتکار به شیوه سنتی تمامش را قورت میداد
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
اتفاقن او هم همینکار را می کرد . همیشه می گفت فلونی با نوشابه خیلی حال می دهد :)
شنبه 1 آبان1389 ساعت: 19:21

حالا خواب یا بیدار، از من بپذیرید که آمد !
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
چشم .. چشم... عصبانی نشوید
gleam گفت…
شنبه 1 آبان1389 ساعت: 22:26

جوليا كامرون در كتاب "راه هنرمند" گفته از راه‌هاي پرورش خلاقيت اين است كه ليستي از آرزوهاي كودكي‌ت تهيه كني و هركدام كه حالا امكانش هست را براي خودت برآورده سازي! (ماشين كنترلي) يا مثلاً شمه‌اي از آن را كه در توانت هست. (مجله نشد، وبلاگ) ابا ديدن ليستتان ياد ليست خودم افتادم و تاثيرش توي اجراي كارهام و در كل روحيه و اين حرف‌ها...اين همه گفتم كه بگويم چندتاش را اجرا كنيد خيلي خوش مي‌گذرد!
روشنك گفت…
شنبه 1 آبان1389 ساعت: 22:32

چه آرزوهاي بانمكي !.. ولي من هنوز بعضياش رو دارم .. مثل اون گوجه فاسد و اون بچه كروكوديله .. هه هه .. منم در سن 18 سالگي عاشق هر كور و كچلي مي شدم .. ياد سوژه هاي عشقيم كه مي افتم حالم به هم مي خورد از خودم .. اما عشق دوران كودكي من امين حيايي بود .. هرچند اصولن آنقدر عاشق هنرپيشه ها نبودم كه عكسشان را به در و ديوار بچسبانم .. راستي زلزله آمده ؟.. كي ؟.. اصولن براي افرادي كه خودشان يك پا زلزله محسوب مي شوند حس كردن زلزله كار سختي بايد باشد .. من كه چيزي حس نكردم !.. عكسهاي جديدم را ديده اي ؟.. يك سر بزن به اين فتوبلاگ متروك من .. كمي ذوق زده گي كسب كنم .. : ) ..
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
نداشتن ای دی اس ال دیوانگی است با این قیمت مناسبش و من هم دیوانه ام لابد که ندارم . این را گفتم که بگویم سر میزنم اما تا عکسها بالا بیاید جان من زودتر می آید بالا :)
احسان عیوضی گفت…
یکشنبه 2 آبان1389 ساعت: 8:31

سلام .آنقدر این پست به دلم نشست که تصمیم گرفتم به عنوان هدیه تمام وبلاگتون رو براتون بکاپ کنم ...این بکاپ رو به عنوان هدیه از من بپذیرید .تمام نظرات همراه با پست ها براتون بکاپ شد .مرسی بابت پست قشنگتون .
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
ممنونم واقعن . کو پس ، کجاست هدیه من ؟ :)
فسانه گفت…
یکشنبه 2 آبان1389 ساعت: 11:32

چه خوب که می توانید اینهمه آرزو را لیست کنید، از من بپرسند هیچ نمی توانم بگویم. از دیشب که این متن را خواندم مدام داشتم به آرزوهایم فکر می کردم و چیز دندان گیری پیدا نکردم. ولی جداً پست آموزنده ای بود. تصمصیم گرفتم یک لیست -البته خصوصی- درست کنم و بروم دنبالش..این مورد 4 را منزل هم می دانند؟راستی آقا چرا تقلید می کنید؟ دوست دارید بچه مارمولک را کروکودیل فرض کنید و توی خیابان بچرخانید قبول، قلاده بزنید قبول، اسمش را لااقل نیکی بگذارید و صدایش کنید نیکی جون اصلا به یاد دوران نوجوانی، نه اینکه اسم هاپوی مرا کش بروید، کپی رایت دارد آقا.
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
به طور کل همه دلبرکان غمگین من یک آرزوی مشترک دارند : اینکه سر به تن نیکی کریمی نباشد :)
احسان عیوضی گفت…
یکشنبه 2 آبان1389 ساعت: 12:6

براتون ایمیلش کردم .حداقل اگه زمانی این بلاگفا چیزیش شد یه بکاپ از وبلاگتون داشته باشید .
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
مرسی :)
سعید گفت…
یکشنبه 2 آبان1389 ساعت: 12:54

آرزوهای کودکیم یادم نیس
روشنك گفت…
یکشنبه 2 آبان1389 ساعت: 20:13

يك اي دي اس ال تقاضا دادن كه كاري ندارد تنبل !.. به هر حال خوشحالم كه كارهاي مرا ديده اي .. نمي دانم حالا بايد بابت اي دي اس ال نداشتنت از تو معذرت خواهي كنم كه براي ديدن كارهايم به خودت زحمت و مشقت داده اي يا نه .. از دست تو و ديوانگي هايت !.. : )) ..
یگانه گفت…
یکشنبه 2 آبان1389 ساعت: 23:10

چه دل زیبایی داری صاف و پاک ارزوهایی کوچک و کودکانه و صادقانه
دانژه گفت…
سه شنبه 4 آبان1389 ساعت: 0:42

حسابی خندیدم با این آرزوهات!می بینی چقدر کوچیک و ساده و قشنگن؟ولی خداییش من هم بدم نمیاد گوجه فاسد به ا.ن پرت کنم
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
نه کار خوبی نیست . اولن گوچه گران است و بعدن اینکه دور از آداب دموکراسی و گفتمان فرهنگی است !
مرسده گفت…
سه شنبه 4 آبان1389 ساعت: 3:40

چه صادقانه بود :)من آرزو داشتم با نیکبخت یا اگه نشد با فرهاد مجیدی یا دیگه اگه راه نداد با ایمان‌مبعلی ازدواج کنم :))البته که به جوادکاظمیان هم چشم داشتم.
فروزان گفت…
سه شنبه 4 آبان1389 ساعت: 21:43

من آرزو داشتم كلن جاي جودي ابوت بودم يا حداقل دوست صميمي اش ...
مینا گفت…
چهارشنبه 5 آبان1389 ساعت: 13:18

خیلی زیبا بود و من و یادبر باد رفته هایم انداخت ...باید اعتراف کنم من آرزو داشتم با فرهاد مجیدی ازدواج کنم هر شب به عشقش می خوابیدم درواقع فکر کنم همه آدم ها یک معشوقه خیالی دارند ...
کف دست گفت…
چهارشنبه 5 آبان1389 ساعت: 14:50

میگن بانکی مون اومده کلید ها رو داده به دستش و گفته : " داداش همه رفتن منم دارم میرم ، لطف کن وقتی حرفهات تموم شد ، چراغ ها رو خاموش کن و درا رو هم ببند "تو آرزو نداشتی جای اون بودی ؟
شبنم گفت…
پنجشنبه 6 آبان1389 ساعت: 19:9

ینی من کشته مرده ی این آرزوهاتم.چه جو گیر بودی که با هامون...خوبه اون سالها تایتانیک رو ندیدی.راستی مثل بقیه پسرا آرزوی خلبانی و پرواز و برادران کایت بودن نداشتی؟
شبنم گفت…
پنجشنبه 6 آبان1389 ساعت: 19:10

عن دماغم آرزوسسسستتتت.
reerra گفت…
جمعه 7 آبان1389 ساعت: 0:7

من و به فکر انداختید که بروم همین الان یک لیست از آرزوهای دیرینم تهیه کنم .راستی با اجازه شما را لینک کردم.
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
لطف کردید

پست‌های معروف از این وبلاگ

• -با تندی مشکلی نداری؟ -نه من واقعا غذای تند دوست دارم.  این سوال و جواب رایج بین من و آنهایی است فهمیده‌اند به بمبئی قرار است بروم.  برخلاف چیزهایی که شنیدم و خواندم بمبئ خوشبو و مهربان است. از هر دکان و دکه و دستفروشی بوی خوب عود می‌آید. حیوانات کنار آدمیزاد زندگی میکنند و هرکسی سرش به کار خودش و آتیش به انبار خودش است.  از روز اول دوست مهربانم فهد و گلناز همسر ایرانیش سخاوتمندانه پذیرایی‌ام کردند. اگر نبودند قطعا کلی تجربه‌ی هیجان انگیز در غذاهای هندی را از دست میدادم.  هاستلم در بمبئی چند خانه با خانه‌ی صادق هدایت فاصله دارد. خانه‌ای که هدایت شاهکارش بوف کور را در آن نوشت و به دلیل ممنوعیتش در همینجا در تعداد معدودی چاپ کرد. داخل خانه رفتم. درها و آدمها جدید شده بودند. نرده‌ی چوبی اما همان بود. به عادت جدیدم که دست رو اجسام میگذارم و حسشان میکنم، جای دست آن فوق‌العده‌ی نا امید را حس کردم که سیگار به لب میرود تا کنار اقیانوس هند به زن اثیری، لکاته، مرد خنزرپنزری و سایه‌اش فکر کند.. راستی در همسایگی من و هدایت اقیانوس هند است.  آدرس من در بمبئی: هاستل پانادا بکپک
از اینترنت چک کردم طلوع آفتاب به وقت بمبئی و بعد گفت ۵صبح. ساعت گوشی را کوک کرده اما ساعت بدنم دقیقتر بود. یک ربع به پنج بیدار  شدم و دیدم ساعت را برای ۵عصر کوک کرده بودم. سریع پوشیدم و کوله را برداشتم و از هاستل بیرون پریدم. تمام طول راه کوتاه هاستل تا ساحل را دویدم. کوچه باران زده بود. خاک باران خورده بود و سنگفرشهای خیابان‌های بمبئی را شسته بود. انگار خدا این هندی‌ها را دوست دارد. صبح تا شب کثافت میریزند توی خیابان و نیمه های شب باران همه را میشوید. به بندر رسیدم. کشتی های پهلو گرفته‌ی چوبی. نگاه مردم غریبه. مردی که رو به آسمان و خورشید و دریا دعا میکرد. مرد تاکسیچی که ازو پرسیدم خورشید از کجا در می‌آید و او آدرسش را دقیق میداد: پشت آن کشتی بزرگ، کمی آنطرفتر از دروازه هندوستان، نوک آن ساختمان بلند.خورشید یک ربع دیگر بیرون میزند.. کلاغهای گرسنه، سگهای بیدار نشده، گداهای چشم باز نکرده پول طلب کرده، این هند بود.. این خورشیدی بود که از پشت دریاها و ابرها.. از این سوی کره زمین بیرون آمده و این من بودم که خورشید را بوسیده و سمت تو راهی کرده بودم.. پس از این هرکجا خورشیدم را ببینم به او

هندزفری

. به گمانم دیگر وقتش شده تا از شما تقدیری در یکی از شبکه‌های سوشیال مدیا به جا بیاورم. چه جایی بهتر از همینجا اصلا، که بارها به شکل محسوس و نا‌محسوس با من در انظار عمومی به سمع و نظر بینندگان رسیده‌اید. حق آب و گل دارد اینجا. سالهای مدید کنارم بودید و همسفرم. چهارتا کشور و دو تا قاره و چندین و چند شهر و همه وسائل نقلیه: اعم از کشتی و طیاره و تاکسی و اتوبوس و قطار و مترو و تراموا و هرچه مرکب است بر روی زمین و‌ دریا و آسمان را با من سوار شدید، با من بودید و اینهمه مدت از کیفیتتان کاسته نشد. تنها یکبار در شرجی هندوستان که دوروزی از کار افتادید خاطرم هست که چه دلواپس و دلتنگ‌ بودم. خسته شدید گاهی اوقات، بی‌حوصله و خموده و نویزی، گاهی خبر بد شنیدم از شما ولیکن ۳۶۶ روز سال سیصد و شصت روزش همه اش آوای موسیق بود، داستان بود، خبر خوش بود: از رشت به تهران به مسکو، به یالوا، به استانبول، به یروان، به بمبئی، به دهلی نو و به خانه کوچکم، در دفتر کارم در شالگردنم و پچ‌پچ‌هایم و تنها شما همسفرم و در برم بودید و در صندلی روبرویم که همیشه در تمام کافه‌های گیتی خالی‌اند، به چشمهای من خیره.  سفر فی‌ال