رد شدن به محتوای اصلی

همسر دلخواه من

دو نسخه گذاشتم اینجا برای آنانی که به خطوط اینترنت با سرعت متوسط رو به بالا مجهز اند و مرفه بی دردند !

دیگرانی چون خود من که سهم الارثمان نیم است و اینترنتمان هم نیز . 


با حجم کم :

      

با حجمی بیشتر و کیفیتی بهتر :

      

 

 

 

پ.ن : این را دوست دارم 


+;نوشته شده در ;2010/10/13ساعت;10:36 توسط;.:ALITAJADOD:.; |;

نظرات

ناشکيبا گفت…
چهارشنبه 21 مهر1389 ساعت: 11:49

سلام وبلاگ جالبي داري.به من هم حتما سر بزن خوشحال ميشم.
ز گفت…
چهارشنبه 21 مهر1389 ساعت: 13:24

مغز تو شیشه ایول ذوق هنرمند
ف@طمه گفت…
چهارشنبه 21 مهر1389 ساعت: 22:7
.... گفت…
پنجشنبه 22 مهر1389 ساعت: 0:14

یعنی این خانوم و دوست داری؟؟؟؟؟
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
من ؟ مگه کنار من خوابیده ؟!
بهار گفت…
پنجشنبه 22 مهر1389 ساعت: 5:45

منو یاد سریال دکستر (Dexter) ، سیزن اول انداخت!
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
ندیدم
بهاره گفت…
پنجشنبه 22 مهر1389 ساعت: 12:14

من رو یاد این سریال نقاب آنالیا می ندازه! (البته من دیگه اینقدر فارسی وان بین نیستم! ولی داستانش رو برام تعریف کردن :D)واقعا خیلی کار عالیه. باید برداشت کوبید تو صورت مردها!(دور از شما که طراح کار هستید. منظورم به مردهایی ست که مخاطب هستند.)
مرسده گفت…
پنجشنبه 22 مهر1389 ساعت: 16:12

چه خوبهچرا فقط یه دستشو لاک‌قرمز زده؟ ینی کاریکاتوریست خواسته اشاره‌ای داشته باشه به پرسپولیسی بودنش؟ چرا که پرسپولیس سرور ِ استقلاله؟ (اسمایلی ِ یک پرسپولیسی ِ متوهم ِ قبل از دربی :)) )
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
فردا اسماعیلتان (!) را می بینم :)
اسپایدرمرد گفت…
جمعه 23 مهر1389 ساعت: 12:52

این کارت خیلی قشنگه از لحاظ تکنیکی. همه چیش عالیه.
gleam گفت…
شنبه 24 مهر1389 ساعت: 2:39

سلاميكي دو سالي هست كارهايتان را مي‌بينم و لذت مي‌برم. حالا مدتي هست كه خودم هم تصميم گرفته‌ام كارهايم را روي وبلاگي ارائه دهم براي بهره‌گيري از نظرات اهل فن!با چند طرح جلد به روز هستم.و ضمناً هيچ‌كدام از نسخه‌ها براي ما بي‌بضاعت‌ها باز نشد!!!
مادر بد گفت…
شنبه 24 مهر1389 ساعت: 2:54

من نتونستم ببینم. اینترنت ما زغالیه! ولی مطلب قبلی جالب بود. من شما رو از انتخاب کاریکاتورهای مسعود بهنود میشناختم... پاینده باشید.
شنبه 24 مهر1389 ساعت: 3:2

خب فکر کنم یه توضیح لازمه که هر کدوم این قسمتها دقیقا مال کی هست؟ سینه که فکر کنم از پاملا اندرسون کنده شده. لبها مال آنجلینا جولی هست. باسن هم حتما واسه جنیفر لوپزه. دیگه ؟؟؟
امـــــید گفت…
شنبه 24 مهر1389 ساعت: 17:24

ازت نمیشه جز کاری با این کیفیت انتظار داشت.امیدوارم روزی واسه دیدن کارات مجبور بشم کلی پول بدم.
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
مرسی امید جان .
:) گفت…
یکشنبه 25 مهر1389 ساعت: 12:27

استعدادتون داره هدر میره...اگه اینجا(کانادا) بودید حقوق خوبی میگرفتید و قدر شما و این کارهای استثنایی رو خیلی میدونستن.......................یکی از یکی فوق العاده تر...چی بگم والا.......
gleam گفت…
یکشنبه 25 مهر1389 ساعت: 15:21

مي‌شه تبادل لينك كنين و اين حرف‌ها؟ من كه مي‌كنم، فقط مي خواستم اجازه بگيرم.و نقدي بر كتابم رو مي‌تونين روي وبلاگم بخونين.
gleam گفت…
یکشنبه 25 مهر1389 ساعت: 15:23

كنيم! (غلط املايي)
بهاره گفت…
یکشنبه 25 مهر1389 ساعت: 19:13

این جاهای بخیه مانند رو صورت و بدن این خانوم خوشگله() نشان از این داره که اون مردک هر تیکه از زنه رو از یه جا اقتباس کرده و شده همسر دلخواهش آیا؟
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
بله
یکشنبه 25 مهر1389 ساعت: 21:48

سهم من بالایی بود
لعبت گفت…
دوشنبه 26 مهر1389 ساعت: 12:55

سلام. زیبا بود مثل همیشه اما همه ظرافت و دقت و هنرمندیتان یک طرف اون تکه روزنامه کیهان آن هم با تیتر دستگاه ...! محشره البته توی اون همه ظرافت یه اسلیپ ناپاکیزه هم که روی لبه تخت است نظر رو جلب میکنه و طبق معمول تمام کارهایتان سوراخ موش و چشمی همیشه هوشیار و بینا !!! خلاصه آفرین و دست مریزاد
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
روزنامه کیهان را خوب گرفتید . می دانید چقدر صبر کردم تا یک تیتر مناسب بزند کیهان ؟ :)
شین بانو گفت…
دوشنبه 26 مهر1389 ساعت: 15:42

عالی است !چند دقیقه ازش چشم بر نداشتم
فیاضی گفت…
دوشنبه 26 مهر1389 ساعت: 23:58

سلام( آخوندهایی که روحانی نیستند )( هیفاء وهبی و خانه سینما و باقی قضایا ! )( تو چه آخوندی هستی که ... )با كمال افتخار دعوتيد ...
آندیا گفت…
سه شنبه 27 مهر1389 ساعت: 2:23

اون سس خرسیه که از کیهان هم باحال تره!
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
:)
چهارشنبه 28 مهر1389 ساعت: 12:29

واای چقدر ریزه کاری ! آفرین.هر گوشه ی کار یه دنیائیه واسه خودش !..راستی متشکر از اینکه دو سه پست قبلتون سبب خیر شد تا ما هم املای درست واژه ی " ضیق " رو یاد بگیریم !
ژه گفت…
جمعه 30 مهر1389 ساعت: 11:55

سلام. یه تازه واردم... وقت نشد بخونم مطالبت رو... فقط این آهنگی که رو وبلاگت گذاشتی خیلی قشنگه و رویایی... یک نگاه دور و عمیق همراه با غمی در نگاه و آینده ای ناگزیر. باعث خوشحالیه بهم سر بزنی. تو فرصت های دیگه میام برای عرض سلام.
جمعه 30 مهر1389 ساعت: 20:13

یعنی اون تیکه کیهان فوق العاده بود.زیر این عکس با کیفیته هم بزنید کپی رایت بای ...کسی نیاید بدزدد!!!
نیگن گفت…
شنبه 1 آبان1389 ساعت: 14:28

مثل همیشه لذت بردم ...یکی از خصوصیاتی که کارهای شما داره اینه که خیلی جزییات داره ! یعنی پر از نکته ست ، من کمتر جایی دیدم که نقاشی این همه ظرافت داشته باشهشاد باشید
شبنم گفت…
پنجشنبه 6 آبان1389 ساعت: 18:52

بعد از این همه مدت دیگه خوب میدونم از روی کارات نمیشه سر سری رد شد.کلی ریزه کاری داره که آدم باید زوم کنه.کیهان و که خیلی حال کردم.چرا رنگ لاک دستهای خانومه متفاوته؟مده؟این خانومه که خیلی وحشتناکه آدم کپ میکنه پیش این بخوابه.اون آقاهه که دستش باز بود یه چیز بهتری از آب در میاورد.اون چیز سبز دو کوهانه که به رخت آویز آویزونه چیه؟po boxکیه؟چیه؟استعاره از چیه؟اون اسلیپ کثیف.کلن از اون مردهای سد و گرم چشیده ای.منتظر جواب سوالات هستیم مهندسسسس.
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
مرسیرنگ لاکها برای اینکه دوتا دست متفاوته اون چیز سبز دوکوهانه یک جور کلاه دونفره است احتمالن و شاید کاربرد دیگری هم داشته باشه پی او باکس یعنی صندوق پستی . که روی جعبه نوشته شده اون اسلیپ مال من نیست :)
سیاوش گفت…
چهارشنبه 22 دی1389 ساعت: 20:29

قلم نافظی دارید ..لذت بردم . جاوید باشید ..

پست‌های معروف از این وبلاگ

• -با تندی مشکلی نداری؟ -نه من واقعا غذای تند دوست دارم.  این سوال و جواب رایج بین من و آنهایی است فهمیده‌اند به بمبئی قرار است بروم.  برخلاف چیزهایی که شنیدم و خواندم بمبئ خوشبو و مهربان است. از هر دکان و دکه و دستفروشی بوی خوب عود می‌آید. حیوانات کنار آدمیزاد زندگی میکنند و هرکسی سرش به کار خودش و آتیش به انبار خودش است.  از روز اول دوست مهربانم فهد و گلناز همسر ایرانیش سخاوتمندانه پذیرایی‌ام کردند. اگر نبودند قطعا کلی تجربه‌ی هیجان انگیز در غذاهای هندی را از دست میدادم.  هاستلم در بمبئی چند خانه با خانه‌ی صادق هدایت فاصله دارد. خانه‌ای که هدایت شاهکارش بوف کور را در آن نوشت و به دلیل ممنوعیتش در همینجا در تعداد معدودی چاپ کرد. داخل خانه رفتم. درها و آدمها جدید شده بودند. نرده‌ی چوبی اما همان بود. به عادت جدیدم که دست رو اجسام میگذارم و حسشان میکنم، جای دست آن فوق‌العده‌ی نا امید را حس کردم که سیگار به لب میرود تا کنار اقیانوس هند به زن اثیری، لکاته، مرد خنزرپنزری و سایه‌اش فکر کند.. راستی در همسایگی من و هدایت اقیانوس هند است.  آدرس من در بمبئی: هاستل پانادا بکپک
از اینترنت چک کردم طلوع آفتاب به وقت بمبئی و بعد گفت ۵صبح. ساعت گوشی را کوک کرده اما ساعت بدنم دقیقتر بود. یک ربع به پنج بیدار  شدم و دیدم ساعت را برای ۵عصر کوک کرده بودم. سریع پوشیدم و کوله را برداشتم و از هاستل بیرون پریدم. تمام طول راه کوتاه هاستل تا ساحل را دویدم. کوچه باران زده بود. خاک باران خورده بود و سنگفرشهای خیابان‌های بمبئی را شسته بود. انگار خدا این هندی‌ها را دوست دارد. صبح تا شب کثافت میریزند توی خیابان و نیمه های شب باران همه را میشوید. به بندر رسیدم. کشتی های پهلو گرفته‌ی چوبی. نگاه مردم غریبه. مردی که رو به آسمان و خورشید و دریا دعا میکرد. مرد تاکسیچی که ازو پرسیدم خورشید از کجا در می‌آید و او آدرسش را دقیق میداد: پشت آن کشتی بزرگ، کمی آنطرفتر از دروازه هندوستان، نوک آن ساختمان بلند.خورشید یک ربع دیگر بیرون میزند.. کلاغهای گرسنه، سگهای بیدار نشده، گداهای چشم باز نکرده پول طلب کرده، این هند بود.. این خورشیدی بود که از پشت دریاها و ابرها.. از این سوی کره زمین بیرون آمده و این من بودم که خورشید را بوسیده و سمت تو راهی کرده بودم.. پس از این هرکجا خورشیدم را ببینم به او

هندزفری

. به گمانم دیگر وقتش شده تا از شما تقدیری در یکی از شبکه‌های سوشیال مدیا به جا بیاورم. چه جایی بهتر از همینجا اصلا، که بارها به شکل محسوس و نا‌محسوس با من در انظار عمومی به سمع و نظر بینندگان رسیده‌اید. حق آب و گل دارد اینجا. سالهای مدید کنارم بودید و همسفرم. چهارتا کشور و دو تا قاره و چندین و چند شهر و همه وسائل نقلیه: اعم از کشتی و طیاره و تاکسی و اتوبوس و قطار و مترو و تراموا و هرچه مرکب است بر روی زمین و‌ دریا و آسمان را با من سوار شدید، با من بودید و اینهمه مدت از کیفیتتان کاسته نشد. تنها یکبار در شرجی هندوستان که دوروزی از کار افتادید خاطرم هست که چه دلواپس و دلتنگ‌ بودم. خسته شدید گاهی اوقات، بی‌حوصله و خموده و نویزی، گاهی خبر بد شنیدم از شما ولیکن ۳۶۶ روز سال سیصد و شصت روزش همه اش آوای موسیق بود، داستان بود، خبر خوش بود: از رشت به تهران به مسکو، به یالوا، به استانبول، به یروان، به بمبئی، به دهلی نو و به خانه کوچکم، در دفتر کارم در شالگردنم و پچ‌پچ‌هایم و تنها شما همسفرم و در برم بودید و در صندلی روبرویم که همیشه در تمام کافه‌های گیتی خالی‌اند، به چشمهای من خیره.  سفر فی‌ال