رد شدن به محتوای اصلی

ماجرای آشپزی که دلواپس مرغش بود

+;نوشته شده در ;2010/9/25ساعت;14:34 توسط;.:ALITAJADOD:.; |;

نظرات

فسانه گفت…
شنبه 3 مهر1389 ساعت: 18:26

سلامٌ علیکم. برادر این چه وضع پاهاست؟فعلا این باشد تا بروم و دوباره بیایم.
صادق صادقی گفت…
شنبه 3 مهر1389 ساعت: 18:36
فسانه گفت…
شنبه 3 مهر1389 ساعت: 18:40

خداییش نشد بروم با این برچسب ها که زده اید کف پایشان و آن 70 درصد الکی که در پست پایین نوشته اید... بیشتر ادامه ندهم که سونامی ای زلزله ای چیزی ممکن است بیاید.آن یکی چشم یواشکی را هم از آن بالا دیدیم و پسندیدیم. دست مریزاد.
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
ادامه ندهید سونامی می آید !
ن ا ر س ی س گفت…
شنبه 3 مهر1389 ساعت: 18:50

ما کاریکاتور دوست داریم !می شود یک نمونه از کارهایمان را بفرستیم ، راهنمایی کنید این کاره می شویم یا نه ؟ یک کلاسی هست زیر پل کریمخان ، آن هنوز دایر است یا خیر ؟ این را هم می شود راهنمایی کنید ؟
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
از خدام است که ببینم . پل کریم خان چی است دوست تکه تکه من ؟ من از دهات کانکت شده ام به اینتنرت . سالی یکبار پایتخت می روم به زور !
ن ا ر س ی س گفت…
شنبه 3 مهر1389 ساعت: 18:51

البته طراحی مان خیلی ضعیف است در کل ! توی ذهن دقیقا می بینیم چی باید بکشیم ولی در عمل ..
یکشنبه 4 مهر1389 ساعت: 13:13

خدا وکیلی هیچکس در این وبلاگستان به اندازه ی شما زکات علم نداده است !
رضا گفت…
یکشنبه 4 مهر1389 ساعت: 16:49

چشمی که از توی قفسه نگاه میکنه جالب بود ولی بارکد پشت گردن مرده دیگه چی بود ...
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
خالکوبی به یاد هیتمن
یک پوپولیست! گفت…
سه شنبه 6 مهر1389 ساعت: 2:21

بسیار زیباست!
فروزان گفت…
سه شنبه 6 مهر1389 ساعت: 15:40

" هرگر نتوانستم دریابم چرا حرفهای بی صدا یا دو حرف مختلف با یک صدا و آن همه قوانین نگارشی بی فایده وجود دارد " این را یک یارویی گفته که مشکل شما را داشته و فکر کنم گارسیا مارکز خودمان باشد... و من هم ایضن نتوانستم دریابم چرا یک کاریکاتور درست درمان ندیدم که نقش اولش یک خانم درست و حسابی باشد و اصولن چرا موارد استعمال مونث جماعت به همین نشانها مثل همین دو کف پا در اینجا محدود است ... آخه چرا کاریکاتور ؟ این یک قضیه شخصی است یا جنبه عمومی دارد ؟ یا اصلن وجود دارد و من ندیدم ؟البته من این کارت را دوست دارم ها ...http://atkarikator.persiangig.com/image/madar.jpg
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
خود من هم ندیدم . اما دارم یک کارهایی می کنم و کرده ام تا به حال . من از این مدل ( لینکی که آوردید ) دیگر نخواهم کشید .از اینکه چون گابریل عزیز کم سوادم خیلی خوشحالم :)
سه شنبه 6 مهر1389 ساعت: 23:6

بیسیار خوشحال گشدیم...دستت درد نگیره کار مفیدی کردی مراح...ای بابا واسه تولد دوستم یه عطر مشهدی گرفتیم بخندیم گوشه اطاقه پنجره بازه انقدر بو داره سر درد گرفتم خدا وکیلی...آقا کار مفیدی کردی مراحل کارو گذاشتی من صفحه رو می بندم وگرنه توام سرت دردی میشه
ftmh گفت…
پنجشنبه 8 مهر1389 ساعت: 14:55

che ghadr ghashang mikeshin....bbakhshid farsi nadaram
آندیا گفت…
جمعه 9 مهر1389 ساعت: 7:37

چقدر همه چیز رو با جزییات و قشنگ میبینید..عالی..امیدوارم دختر گلتون خوب خوب باشه..
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
خوبِ خوب . مرسی :)
علی نوین گفت…
شنبه 10 مهر1389 ساعت: 0:39

نگاه متفاوتی بودبه وبلاگ منم سر بزن
سیبیل روشن گفت…
یکشنبه 11 مهر1389 ساعت: 7:24

آشپزها همیشه مرغ مرده سر بریده دیدن . مرغ مرده سر دار دلشون رو می شکنه
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
یکنفر پیدا شد بالاخره داستان را تحلیل کند . مرسی . بله . داستان اصلی همین است . مثل همان شعر سعدی که دقیقن یادم نیست اما یکجایش می گفت : مرا از دست صیادم ربودی ...ولی { ..نمدونم چی } گرگم تو بودی !
ن ا ر س ی س گفت…
دوشنبه 12 مهر1389 ساعت: 0:15

خوب ! این وب شما بسیار سخت باز می شود ! ما هم ایمیلت را داریم زور می زنیم یابیده باشیم ! ارسالش می کنیم یکی اش را ! از دوست تکه تکه هم خوشمان آمد !
هدی گفت…
دوشنبه 12 مهر1389 ساعت: 14:37

سلام
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
سلام
هدی گفت…
دوشنبه 12 مهر1389 ساعت: 14:38

من این همه نوشتم کو پس؟؟؟؟؟؟
هدی گفت…
دوشنبه 12 مهر1389 ساعت: 14:49

پس نظرمو راجب کاریکاتور فاکتور میگیرمو اصل موضوعو میگم:پریشب کانل 4 یه برنامه علمی داشت راجب سموم و داروهایی که ازشون میسازن.یکیش سم بوتولونیوم بودکه ازش دارویی ساختن واسه بچه هایی که cp هستن .میگفت این دارو درمان قطعی نیست ولی باعث میشه تا تحریک عصبی مداومی که روی ماهیچه هست برداشته بشه و ماهیچه بتونه از حالت اسپاسم در بیاد.حتی به یه دختر کوچولوی 6-7ساله هم که cpبود و اصلا نمیتونست راه بره تزریق کرده بودن نتیجش بعد از دوره درمانش عالی بود.میتونست بدون کمک بقیه و البته با عصا راه بره حتی توپ هم شوت میکرد.یاد شهرزاد افتادم و اینکه بیام به شما بگم و حتما دکتراش بیشتر از این دارو و چند و چونش خبر دارن
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
مرسی . مرسی مرسی . حالا هی بگویید از مشکلات چیزی نگو . غر ( قر) نزن . اگر نمی گفتم و نمی زدم شما می آمدید اینجا بگویید خدا دارد یک کارهایی میکند ؟ :)
هدی گفت…
سه شنبه 13 مهر1389 ساعت: 14:10

ای اقا! شما هر چی میخوای غر بزن .منزل خودتان است
gleam گفت…
چهارشنبه 14 مهر1389 ساعت: 0:9

دست مريزاد!من طراح گرافيكم. ده_دوازده سالي هست photoshop كار مي‌كنم، اما تصورش هم نمي‌گنجد توي ذهنم اين همه ظرافت را با ابزار نخراشيده‌ي آن‌جا ايجاد كرده‌باشيد!دست مريزاد!
سید مجیب گفت…
پنجشنبه 15 مهر1389 ساعت: 21:16

سلامبعضی وقتا بعضی ها میگن قسمت نظر ها بی فایده است اما مثلا اینجا من جزویاتو دیدم اما داستانو در قسمت نظرها...لذت بردم از این همه ذکاوت و دیدِ عالی
؟؟ گفت…
پنجشنبه 15 مهر1389 ساعت: 21:26

چرا کم پیدا شدید؟
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
شما خودت که اصلن پیدا ( معلوم) نیستی !
شنبه 17 مهر1389 ساعت: 14:4

چقدر زور زدیم که خود را در دل هنرمند و سیگار و یه قهوه جا کنیمنشد که نشدزیادی نستالجیک! استحالا جوانها با سیگار و قهوه و هنر و موی بلند مخ نسوان را میزنند!!!!!!!!!!کجایی تفکر کج؟!!!!
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
اینجا نیست
شبنم گفت…
شنبه 17 مهر1389 ساعت: 23:13

چین و چروک لباسها زیاده و به نظر غیر طبیعی میاد.کاراتون و خیلی دوست دارم به نکات ریزی توجه میکنید که هر کسی نمیکنه(توجه)میتونم لینکتون کنم؟
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
خواهش می کنم . مختارید :)
شبنم گفت…
شنبه 17 مهر1389 ساعت: 23:14

راستی اون سرتیفیکیت ه رو دیوار؟
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
متوجه نمی شم
شنبه 24 مهر1389 ساعت: 3:0

آقا همش به کنار، من در لحظه عاشق اون جفت پوتینی که بین پاهای اون (احتمالا) مرحومه هست شدم!!! عجب تیز پدرسگی بود !!! جسد رو هم بیخیال نمیشن !!!
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
پوتینها هم خودش مال یک جسد دیگر است ." تیز " اگر بود دو تایی آنجا نبودند ! :)

پست‌های معروف از این وبلاگ

• -با تندی مشکلی نداری؟ -نه من واقعا غذای تند دوست دارم.  این سوال و جواب رایج بین من و آنهایی است فهمیده‌اند به بمبئی قرار است بروم.  برخلاف چیزهایی که شنیدم و خواندم بمبئ خوشبو و مهربان است. از هر دکان و دکه و دستفروشی بوی خوب عود می‌آید. حیوانات کنار آدمیزاد زندگی میکنند و هرکسی سرش به کار خودش و آتیش به انبار خودش است.  از روز اول دوست مهربانم فهد و گلناز همسر ایرانیش سخاوتمندانه پذیرایی‌ام کردند. اگر نبودند قطعا کلی تجربه‌ی هیجان انگیز در غذاهای هندی را از دست میدادم.  هاستلم در بمبئی چند خانه با خانه‌ی صادق هدایت فاصله دارد. خانه‌ای که هدایت شاهکارش بوف کور را در آن نوشت و به دلیل ممنوعیتش در همینجا در تعداد معدودی چاپ کرد. داخل خانه رفتم. درها و آدمها جدید شده بودند. نرده‌ی چوبی اما همان بود. به عادت جدیدم که دست رو اجسام میگذارم و حسشان میکنم، جای دست آن فوق‌العده‌ی نا امید را حس کردم که سیگار به لب میرود تا کنار اقیانوس هند به زن اثیری، لکاته، مرد خنزرپنزری و سایه‌اش فکر کند.. راستی در همسایگی من و هدایت اقیانوس هند است.  آدرس من در بمبئی: هاستل پانادا بکپک
از اینترنت چک کردم طلوع آفتاب به وقت بمبئی و بعد گفت ۵صبح. ساعت گوشی را کوک کرده اما ساعت بدنم دقیقتر بود. یک ربع به پنج بیدار  شدم و دیدم ساعت را برای ۵عصر کوک کرده بودم. سریع پوشیدم و کوله را برداشتم و از هاستل بیرون پریدم. تمام طول راه کوتاه هاستل تا ساحل را دویدم. کوچه باران زده بود. خاک باران خورده بود و سنگفرشهای خیابان‌های بمبئی را شسته بود. انگار خدا این هندی‌ها را دوست دارد. صبح تا شب کثافت میریزند توی خیابان و نیمه های شب باران همه را میشوید. به بندر رسیدم. کشتی های پهلو گرفته‌ی چوبی. نگاه مردم غریبه. مردی که رو به آسمان و خورشید و دریا دعا میکرد. مرد تاکسیچی که ازو پرسیدم خورشید از کجا در می‌آید و او آدرسش را دقیق میداد: پشت آن کشتی بزرگ، کمی آنطرفتر از دروازه هندوستان، نوک آن ساختمان بلند.خورشید یک ربع دیگر بیرون میزند.. کلاغهای گرسنه، سگهای بیدار نشده، گداهای چشم باز نکرده پول طلب کرده، این هند بود.. این خورشیدی بود که از پشت دریاها و ابرها.. از این سوی کره زمین بیرون آمده و این من بودم که خورشید را بوسیده و سمت تو راهی کرده بودم.. پس از این هرکجا خورشیدم را ببینم به او

هندزفری

. به گمانم دیگر وقتش شده تا از شما تقدیری در یکی از شبکه‌های سوشیال مدیا به جا بیاورم. چه جایی بهتر از همینجا اصلا، که بارها به شکل محسوس و نا‌محسوس با من در انظار عمومی به سمع و نظر بینندگان رسیده‌اید. حق آب و گل دارد اینجا. سالهای مدید کنارم بودید و همسفرم. چهارتا کشور و دو تا قاره و چندین و چند شهر و همه وسائل نقلیه: اعم از کشتی و طیاره و تاکسی و اتوبوس و قطار و مترو و تراموا و هرچه مرکب است بر روی زمین و‌ دریا و آسمان را با من سوار شدید، با من بودید و اینهمه مدت از کیفیتتان کاسته نشد. تنها یکبار در شرجی هندوستان که دوروزی از کار افتادید خاطرم هست که چه دلواپس و دلتنگ‌ بودم. خسته شدید گاهی اوقات، بی‌حوصله و خموده و نویزی، گاهی خبر بد شنیدم از شما ولیکن ۳۶۶ روز سال سیصد و شصت روزش همه اش آوای موسیق بود، داستان بود، خبر خوش بود: از رشت به تهران به مسکو، به یالوا، به استانبول، به یروان، به بمبئی، به دهلی نو و به خانه کوچکم، در دفتر کارم در شالگردنم و پچ‌پچ‌هایم و تنها شما همسفرم و در برم بودید و در صندلی روبرویم که همیشه در تمام کافه‌های گیتی خالی‌اند، به چشمهای من خیره.  سفر فی‌ال