رد شدن به محتوای اصلی

شرلوک هلمز ی در بنگاه یا بازهم بگو خدا نیست

از بس در به در پیدا کردن خانه و دفتر کار شدم که فکر میکنم سوراخی توی این شهر نبوده باشد که من ندیده باشمش . هرجا که طرف داشت برای خودش نقشه می کشد که اصلن خانه اش را بگذارد برای اجاره یا نه من فردایش آنجا بودم .دروغ چرا نود و نه درصدش را خانم خانه می رفت و می دید یکبارش را بگذار برایت تعریف کنم . همان روز آخری که من در این گرمای هزارو چارصد درجه رفتم توی یک معاملات ملکی و گفتم : آقا خونه با سیزده میلیون رهن کامل طبقه اول نوساز چی دارین ؟ آقاهه مردی موسفید بود و مثل بیشتر معاملاتی ها دبیر بازنشسته لابد 

- : شوما شغلت چیه جناب ؟ 

+: آقا من خونه می خواما !

-: می دونم شغلتون چیه ؟

فکر کنم می خواهد با من بازی راه بیاندازد جلوی رفقایش تا بخندند به پول کمم و توقع زیادم . باید خوب حرف بزنم تا نخندند . آزمایش خطیریست و سربلند می آیم ازش بیرون . 

من ؟ شغلم ؟ واسه چی میپرسین آخه ؟

- : شوما بوگو ؟

لابد فکر میکند من مجردم . می خواهد ببیند مجردم .دانشجو ام ؟ با این کیف یکوری همه فکر می کنند من دانشجوام . خانم خانه می گوید این کلاس ندارد . مثل یلخی ها می شوی . سامسونت ببر یا این چرمی را بگیر دستت .  من حالش را ندارم . حال این اصول دین پرسیدن را هم ندارم . جواب نمی دهم . باید بروم . در بزنم به هم بروم بگویم کله پدرت . دعوا راه بیاندازم . اما بگذار مسخره اش کنم بعدن بروم . بله ، دلم خنک بشود . بروم از بنگاه کناری خانه بگیرم این یارو آنجایش بسوزد . 

+ : آقاجان من فوق لیسانس فیزیک کوآنتوم دارم با تخصص  آبیاری گیاهان دریایی اسکاندیناوی . چکار به شغلم دارید پدر جان توی این هوای گرم . راحت زیر اسپیلت نشسته ای خودت را واز کردی داری به ماحتت هوای اکسیژن دار می رسانی ملت را به یک ورت حساب نمی کنی ،چایی می خوری تند تند بعدن می روی آن پشت توی دبه می شاشی می بری میریزی توی جوب . همه جا را بوی لجن برداشته .  جمع کن خودت را پدر من برو عمه ات را دست بیانداز . من گناه دارم ، خدا را خوش نمی آید . که البته جملات بعد از هوای گرم را توی دلم گفتم .

-: نه پسرجان دیدم دماغت جوهریه گفتم کارت چیه که دست جوهری ات و زدی به دماغت . جوهر استامپه ؟مهر می سازی ؟ 

که شاد شدیم همگی و خندیدیم . من آمدم بیرون و یکراست سر خوشانه رفتم خانه و یادم رفت دنبال خانه بگردم .

به هر حال معجزه شبش رخ داد و ما خانه خریدیم ! یک موقعیت خوب و بیدار شدن مادر خانمم از خوابی چندین ساله و یک وام چندصد ماهه  . خواستم بگویم که نگویی فقط این بابا چس ناله بلد است بکند در این وبلاگ وزین .راستی ، یادت باشد هر وقت داری تند تند دنبال چیزی می گردی آن چیز یواش یواش دارد به طرف تو می آید . 

+;نوشته شده در ;2010/8/24ساعت;21:16 توسط;.:ALITAJADOD:.; |;

نظرات

صادق صادقی گفت…
سه شنبه 2 شهریور1389 ساعت: 22:29

سلاماگر درست شده باشه واقعا تبریک میگم.پیشنهاد میکنم به عنوان شادی و سرور ناشی از این اتفاق میمون و مبارک. آهنگ متن اینجار را عوض کنی.
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
کلن برش می دارم:)
آلا گفت…
سه شنبه 2 شهریور1389 ساعت: 22:32

جمله ی آخر :)
پریسا گفت…
سه شنبه 2 شهریور1389 ساعت: 22:34

موارکا باشه!!جدی تو دبه میشاشن؟
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
مرسی . آدم عصبانی دنبال بهانه می گردد . جدی نگیرید . به هر حال آنجا دشویی نداشت :)
خلوت ليلا گفت…
سه شنبه 2 شهریور1389 ساعت: 22:36

اين جمله آخرت خيلي حرف توي خودش داشت. به دلم نشست.
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
کپی رایتش مال سریال "چطور مادرت را ملاقات کردم " است
فسانه گفت…
سه شنبه 2 شهریور1389 ساعت: 22:49

ایول بابا مبارکه.خیلی باحال بود، خیلی خوشحال شدم.
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
سلامت باشید
کرگدن گفت…
سه شنبه 2 شهریور1389 ساعت: 23:35

خیلی مبارکا باشه جناب تجدد عزیز ...
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
ممنون برادر
چهارشنبه 3 شهریور1389 ساعت: 2:38

خونه مبارک! راحت شدین از اسباب کشی هر ساله و تا باز نکرده جمع کردن.والا ما این همه ساله با مهرساز جماعت می پریم دماغ هیچکدومشون رو جوهری ندیدیم! شغلتون چیه پس؟!
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
من از نوع شلخته شون هستم و البته بهترینشون در خاور میانه :)
شین بانو گفت…
چهارشنبه 3 شهریور1389 ساعت: 12:37

آخیششششششششششش ! چه خوب خیلی مبارک باشه
نون گفت…
چهارشنبه 3 شهریور1389 ساعت: 14:10

برعكسش هم صادقه!يعني وقتي يواش يواش دنبال چيزي مي گردي، تند تند يه چيز ديگه اي به آدم بره.
گلادياتور گفت…
چهارشنبه 3 شهریور1389 ساعت: 22:55

گشتن به هر صورتش باحالهحالا اينم يك نوعشهراستي معجزه رو خوب گفتي
ملیحه گفت…
پنجشنبه 4 شهریور1389 ساعت: 14:17

بعضی ئقتام باید بگیریمش وکرنه دور میشههه...
ملیحه گفت…
پنجشنبه 4 شهریور1389 ساعت: 14:19

وقتام*
میراکل گفت…
جمعه 5 شهریور1389 ساعت: 2:52

وای! چه خوب!چقدر خوشحال شدم!
یک پوپولیست گفت…
جمعه 5 شهریور1389 ساعت: 5:12
آندیا گفت…
جمعه 5 شهریور1389 ساعت: 8:19

mobarak bashe , be salamati ishala.be jomleye akhar i neveshtid, iman daram.
مینا گفت…
جمعه 5 شهریور1389 ساعت: 13:27

بسی خوشحالیم فرایند حلواسازی از گوره برای شما نتیجه داد ... نوش جانتان پ.ن: این که به خیر گذشت، دفه بعد اگر دنبال چیزی بودید به جای کیف، پیپ و ذره بین بگیرید دستتان بگید کارآگاه جنایی ام !
جمعه 5 شهریور1389 ساعت: 20:13

مشکل اینه که اون چیزی که تند تند دنبالشیم درک و شعور اینو نداره که بفهمه ما عجله داریم و یه تکونی به اون پاهای بی صاحبش بده
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
به طرف تو می آید حتی اگر سنگ باشد
تبسم گفت…
شنبه 6 شهریور1389 ساعت: 11:54

سلامچقدر از خبر خانه خريدن خوشحال مي‌شوم هميشه! تبريك تبريكواي! باز هم تبريك!جمله‌ي آخر پستتان حسابي تكانم داد. عالي بود. عالي بود. چيزهايي دوباره درونم را تكان داد. پس بروم باز هم؟ با عجله؟تبريك!
رادمنش گفت…
شنبه 6 شهریور1389 ساعت: 14:16

استی ، یادت باشد هر وقت داری تند تند دنبال چیزی می گردی آن چیز یواش یواش دارد به طرف تو می آید . خیلی عالی بود بابت خونه مبارک خیرشو ببینی تشکر از مادرزن یادت نره
شبنم گفت…
شنبه 6 شهریور1389 ساعت: 15:24

بابت خونه خریدن تبریک میگم. واقعن یه چیزی تو مایه های شکستن چیز میز گاو و فیل و اینها ست.فارسی1 رو شخم میزنیدااا.در راستای جمله ی تجددبارتون(هر زمان که دیدی اوضاع حوب نیست بدون که هنوز تموم نشده و چیزای خوب تو راهه.)
شبنم گفت…
شنبه 6 شهریور1389 ساعت: 15:28

با اجازه صابخونه.دوست عزیز جناب صادقی.خیلیها واسه این موزیک عاشق این وبلاگ شدن.شما هم برای حل مشکلتون کافیه به قسمت انتهایی پایین سمت چپ صفحه مراجعه کنید و روی stop music کلیک کنید.مستدام باشید.
ديدار گفت…
شنبه 6 شهریور1389 ساعت: 15:49

كجاست؟مهمون نميخواين؟!مباركه
یکشنبه 7 شهریور1389 ساعت: 14:58

یه فوتی به این سمت بکنید، بلکه بقیه هم مبتلای معجزه بشیم !
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
خدا دیر نمی کند ، عجله هم نمی کند . فقط به موقع میرسه :)
فروزان گفت…
دوشنبه 8 شهریور1389 ساعت: 20:26

بدانید قدر این خانم خانه را ...
فسانه گفت…
سه شنبه 9 شهریور1389 ساعت: 12:37

http://fasaaneh2.blogspot.com/2010/08/blog-post_31.html
bita گفت…
سه شنبه 9 شهریور1389 ساعت: 23:33

http://yade-man2.blogspot.com/میشه خواهش کنم این تصویرها روببینی
bita گفت…
پنجشنبه 11 شهریور1389 ساعت: 18:15

ممنون که اومدید.به پرشین گیگ میل زدم .اونا انگار فقط به کاربران خودشون این امکان رو میدن.بازم ممنونم

پست‌های معروف از این وبلاگ

• -با تندی مشکلی نداری؟ -نه من واقعا غذای تند دوست دارم.  این سوال و جواب رایج بین من و آنهایی است فهمیده‌اند به بمبئی قرار است بروم.  برخلاف چیزهایی که شنیدم و خواندم بمبئ خوشبو و مهربان است. از هر دکان و دکه و دستفروشی بوی خوب عود می‌آید. حیوانات کنار آدمیزاد زندگی میکنند و هرکسی سرش به کار خودش و آتیش به انبار خودش است.  از روز اول دوست مهربانم فهد و گلناز همسر ایرانیش سخاوتمندانه پذیرایی‌ام کردند. اگر نبودند قطعا کلی تجربه‌ی هیجان انگیز در غذاهای هندی را از دست میدادم.  هاستلم در بمبئی چند خانه با خانه‌ی صادق هدایت فاصله دارد. خانه‌ای که هدایت شاهکارش بوف کور را در آن نوشت و به دلیل ممنوعیتش در همینجا در تعداد معدودی چاپ کرد. داخل خانه رفتم. درها و آدمها جدید شده بودند. نرده‌ی چوبی اما همان بود. به عادت جدیدم که دست رو اجسام میگذارم و حسشان میکنم، جای دست آن فوق‌العده‌ی نا امید را حس کردم که سیگار به لب میرود تا کنار اقیانوس هند به زن اثیری، لکاته، مرد خنزرپنزری و سایه‌اش فکر کند.. راستی در همسایگی من و هدایت اقیانوس هند است.  آدرس من در بمبئی: هاستل پانادا بکپک
از اینترنت چک کردم طلوع آفتاب به وقت بمبئی و بعد گفت ۵صبح. ساعت گوشی را کوک کرده اما ساعت بدنم دقیقتر بود. یک ربع به پنج بیدار  شدم و دیدم ساعت را برای ۵عصر کوک کرده بودم. سریع پوشیدم و کوله را برداشتم و از هاستل بیرون پریدم. تمام طول راه کوتاه هاستل تا ساحل را دویدم. کوچه باران زده بود. خاک باران خورده بود و سنگفرشهای خیابان‌های بمبئی را شسته بود. انگار خدا این هندی‌ها را دوست دارد. صبح تا شب کثافت میریزند توی خیابان و نیمه های شب باران همه را میشوید. به بندر رسیدم. کشتی های پهلو گرفته‌ی چوبی. نگاه مردم غریبه. مردی که رو به آسمان و خورشید و دریا دعا میکرد. مرد تاکسیچی که ازو پرسیدم خورشید از کجا در می‌آید و او آدرسش را دقیق میداد: پشت آن کشتی بزرگ، کمی آنطرفتر از دروازه هندوستان، نوک آن ساختمان بلند.خورشید یک ربع دیگر بیرون میزند.. کلاغهای گرسنه، سگهای بیدار نشده، گداهای چشم باز نکرده پول طلب کرده، این هند بود.. این خورشیدی بود که از پشت دریاها و ابرها.. از این سوی کره زمین بیرون آمده و این من بودم که خورشید را بوسیده و سمت تو راهی کرده بودم.. پس از این هرکجا خورشیدم را ببینم به او

هندزفری

. به گمانم دیگر وقتش شده تا از شما تقدیری در یکی از شبکه‌های سوشیال مدیا به جا بیاورم. چه جایی بهتر از همینجا اصلا، که بارها به شکل محسوس و نا‌محسوس با من در انظار عمومی به سمع و نظر بینندگان رسیده‌اید. حق آب و گل دارد اینجا. سالهای مدید کنارم بودید و همسفرم. چهارتا کشور و دو تا قاره و چندین و چند شهر و همه وسائل نقلیه: اعم از کشتی و طیاره و تاکسی و اتوبوس و قطار و مترو و تراموا و هرچه مرکب است بر روی زمین و‌ دریا و آسمان را با من سوار شدید، با من بودید و اینهمه مدت از کیفیتتان کاسته نشد. تنها یکبار در شرجی هندوستان که دوروزی از کار افتادید خاطرم هست که چه دلواپس و دلتنگ‌ بودم. خسته شدید گاهی اوقات، بی‌حوصله و خموده و نویزی، گاهی خبر بد شنیدم از شما ولیکن ۳۶۶ روز سال سیصد و شصت روزش همه اش آوای موسیق بود، داستان بود، خبر خوش بود: از رشت به تهران به مسکو، به یالوا، به استانبول، به یروان، به بمبئی، به دهلی نو و به خانه کوچکم، در دفتر کارم در شالگردنم و پچ‌پچ‌هایم و تنها شما همسفرم و در برم بودید و در صندلی روبرویم که همیشه در تمام کافه‌های گیتی خالی‌اند، به چشمهای من خیره.  سفر فی‌ال