رد شدن به محتوای اصلی

مخترع خاطره

آنروزها آقامون یک کتابخانه خریده بود بزرگ ، قهوه ای روشن و تویش را پر کرده بود از کتابهای کت و کلفت و رنگارنگ بی آنکه اسمشان را بپرسد . خواجه تاجدار ، احمد شاه ، دزیره ، ملکه خون آشام ، دیوان شمس تبریزی ، چند کتاب از صادق هدایت مثل حاجی آقا ، مازیار و چیزهای دیگر و  یک کتابی که سیاه بود و تویش داستانهای کوتاه بود و ورقهایش داشت می ریخت خود بخود . آن کتاب را من همان بچگی بنام خودم کرده بودم یک داستانی داشت آنجا درباره زنی که هر روز یک گاو را می برد از یک برج پیچ در پیچ  بالا و می آورد پائین . یک گاو نیم تنی را می برد بالا هر روز و می آورد پائین . چطوری ؟ اینطوری که این گاو را از وقتی به دنیا آمده بود هر روز می برد بالای برج و حالا دیگر برایش طبیعی شده بود ..

امروز صبح یک کانال ماهواره " آنت و لوسین " را نشان میداد و من نشستم و لبخند زدم کلی . همه خواب بودند و من یاد همان وقتهایی افتادم که صبحها وقتی بیدار می شدم این را میدیدم و مادرم چای شیرین می آورد من می گفتم شکر ریختی ؟ می گفت آره می گفتم هم زدی و می گفت آره .  بیست و چند سال پیش و صبح تابستان هم بود و من خودم" لوسین" بودم و کوچک بودم . بعدن اشکم در آمد بدون خبر . همانطور بالبخند و گذاشتم در برود . جدیدن هم وقتی اشکم در می آید و یکهو گریه ی با صدا می شود اصلن سابجکت ندارد . من هم نمی پرسم از خودم برای کدام موضوع الان داری عر می زنی ؟ می گذارم این دایناسور درونم خالی بشود و گریه بکند گاهی اوقات .

 فینم کم مانده بود در بیاید سر صبحی. وقتی بچه های آلپ را میدیدی فکر میکردی یکروزی این را دوباره وقتی ببینی که دختر جوان هفت ساله ات توی اتاق خواب باشد علی ؟ دخترم ؟ او چه خاطره ای خواهد داشت وقتی بزرگ شد ؟ من در سن او برای خواب و غذا می آمدم خانه فقط . اما او همیشه در خانه است همبازی اش  هم من و مادرش .  توی مدرسه نمی تواند روزنامه دیواری ( سلام خانم روزنامه دیواری با شما نیستم )  بسازد چون باید معلمش بیاید خانه . او دلهره دیر رسیدن به خانه را خواهد داشت ؟ او رفیق ناباب خواهد داشت ؟ او را به زور می برند نماز خانه ؟  او تجدید می شود ؟ او دیر می رسد به مدرسه ؟ او از نوشتن جریمه دوستان پول در می آورد ؟ کاریکاتور معلمش را می کشد یواشکی ؟ می گوید خانم اجازه جیش داریم و بقیه می خندند بهش ؟ 

آرام آرام از همین حالا کولت می کنم هر روز ،هر روز ، پله ، پله خاطره می سازم برایت یک روز در را باز می کنیم  "آنت و لوسین " که سهل است" سرینتی پیتی " هم به ما حسودی می کند عزیزکم . باور کن 

+;نوشته شده در ;2010/8/16ساعت;19:50 توسط;.:ALITAJADOD:.; |;

نظرات

کرگدن گفت…
دوشنبه 25 مرداد1389 ساعت: 22:3

سلام جناب تجدد عزیز ... ( همگی ) خوبید ؟حالا که اینها را فرمودید حتمن این پست کیامهر عزیز را ببینید :http://javgiriat.persianblog.ir/post/88
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
بعد از یک دوره چرخشی سرما خوردگی همگی خوبیم . ممنون . بابت لینک هم ممنون
::|اشکان|:: گفت…
دوشنبه 25 مرداد1389 ساعت: 22:21

سلام.تمام مطالب صفحه اول را خواندم. کلی کیف کردم. اجازه می خواستم شما رو لینک کنم.
صادق صادقی گفت…
دوشنبه 25 مرداد1389 ساعت: 22:50
امید گفت…
سه شنبه 26 مرداد1389 ساعت: 4:19

خوش به حال دخترت که چنین پدری داره علی آقا! هر چند خاطراتی که با شما براش میمونه کلی لذت بخشه، اما ممکنه بعدها از نداشتن خاطرات زنگ در زدنا و در رفتنا، روزه خوری و اخراج، دروغ شنیدن و تشویق به دروغ نگفتن شدن کمی ناراحت بشه!اما مطمئنم به داشتن شما افتخار میکنه! بی شک!
aki گفت…
سه شنبه 26 مرداد1389 ساعت: 10:57

حس بابایی بودن! :)
حسن گفت…
سه شنبه 26 مرداد1389 ساعت: 16:48

او زنگهای آخر از دیوار مدرسه می پرد و به خانه میرود؟ بجای کیف و کلاسور، دور کتابهایش کـِش میبندد؟ لاستیک دوچرخه را در میاورد و با یه تیکه چوب و پای پـتی دنبالش میدود؟ دلهره‌ی "زنگ آخر وایسا" دارد؟ او قصه های مجیدش چه رنگی است؟ هاکل برفین میبیند؟ برای قیچی برگردون های سوبا یک هفته صبر میکند؟ ...
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
خدایی اینها کارهای پسرانه است توقع ندارم این کارهارا بکند :)
به نام پدر گفت…
سه شنبه 26 مرداد1389 ساعت: 22:37

آنت و لوسین بود.مرسی
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
آره مرسی :)
W گفت…
چهارشنبه 27 مرداد1389 ساعت: 9:1

فرقي نداره وقتی ندونی و نبینی
چهارشنبه 27 مرداد1389 ساعت: 12:42

و علیکم السلام :)
سی سی یانا... گفت…
چهارشنبه 27 مرداد1389 ساعت: 16:46

آرام آرام...پله پله ... و چه شکوهی خواهد داشت خاطرات شهرزادت ....
فروزان گفت…
پنجشنبه 28 مرداد1389 ساعت: 18:15

رسانه ملی در کنار اباطیلی که پخش و پلا می کند یک کار مثبت کرده و " از سرزمین شمالی" را هر روز ظهر نشان می دهد! گفتم اگر ببینی اش و آهنگش را نوش جان کنی عزمت جزم تر می شود جهت خاطره سازی برای فرشته کوچولو! :)
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
کی ؟ کجا ؟
همون گفت…
پنجشنبه 28 مرداد1389 ساعت: 22:8

مثل همیشه فوق العاده بود
حسن گفت…
جمعه 29 مرداد1389 ساعت: 6:15

نه عزیز من. نگفتم که اون کارا رو بکنه. یاد کارای خودمون افتادم. اونارو گفتم
ناهید گفت…
جمعه 29 مرداد1389 ساعت: 12:24

سلامضعفهای جسمی آدم رو ناتوان نمی کنه این عدم اعتماد به نفس که ادم را از بزرگ شدن دور نگه میدارهجناب تجدد تا می تونی حمایتش کنه تربچه ات متکی به نفس باشه و مرتب یاداوریش کنه تو باید ادم بزرگی بشیمنم دعا می کنم برای عزیزت
nazPesar گفت…
جمعه 29 مرداد1389 ساعت: 13:21

نوشته های اخیرتو خوندم... خوب مینویسی .. حال کردم!
فروزان گفت…
جمعه 29 مرداد1389 ساعت: 16:41

شبکه چهار , هر روز ساعت 14 اینطورها !
نگار گفت…
جمعه 29 مرداد1389 ساعت: 20:42

وقتی آدم می شینه پای بحث کارتون های قدیمی.. مگه بحثش تمومی داره؟؟؟!
ماندا گفت…
جمعه 29 مرداد1389 ساعت: 23:15

نمیدونم واقعا بخاطر بچگی و شور و شوق ما بود یا اینکه کارتونای بچگی واقعا یه چیز دیگه بود!
کوثر گفت…
شنبه 30 مرداد1389 ساعت: 2:23

منم از قماش دختر شمام، کاش هیچ وقت به دنیا نمیاوردینمون که بعد بخواین واسمون خاطره بسازین که بعد خودتون خاطره بشین!ای آخ...اینا کجاش دلنشینه؟!!بیخودی هم حس پدر خوب بهتون دست نده، این فکرهارو 7سال پیش باس میکردین. البته دست کم خوبه که مثل بقیه باباها طلبکار نیستید!
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
خدا به من 84 تا دختر این قماشی بدهد . اسم همه را هم شهرزاد می گذارم از یک تا 84 . به اندازه 84 تا هم احساس خوب پدر بودن دارم . به همه شان هم بدهکارم . از الان فکرش را کردم ، خوب است ؟
کوثر گفت…
شنبه 30 مرداد1389 ساعت: 13:55

خوش به حال شهرزاد !و خوش بحال شما که اینقدر توانمندید!
؟؟؟ گفت…
شنبه 30 مرداد1389 ساعت: 19:47

حس پدربودن حس خوبیه ولی مادربودن حس بی نظرییییییییییییییییه هوایه اون دختر کوچولوتوداشته باش ولحظهای باهاش بودن هیچ وق ازدس نده ازطرف من یه ماچ ابداربه لپاش بکن
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
چشم :)
مینا گفت…
یکشنبه 31 مرداد1389 ساعت: 0:17

کاش اینجا هم بساط لایک فیس بوک پهن بود ... وقتی همه ی حرفا گفته شده یا نمیتونه گفته بشه خوب به دادِ فوران احساسات میرسه !
کودک فهیم گفت…
یکشنبه 31 مرداد1389 ساعت: 2:6

خیلی رک بگم بهت..فوق العاده حست رو بیان می کنی..فوق العاده..برام ملموس بود این متن..مرسی از حسی که با این متن بهم دادی..شاید این متن جرقه ای برای آشنایی من با تو بود..

پست‌های معروف از این وبلاگ

• -با تندی مشکلی نداری؟ -نه من واقعا غذای تند دوست دارم.  این سوال و جواب رایج بین من و آنهایی است فهمیده‌اند به بمبئی قرار است بروم.  برخلاف چیزهایی که شنیدم و خواندم بمبئ خوشبو و مهربان است. از هر دکان و دکه و دستفروشی بوی خوب عود می‌آید. حیوانات کنار آدمیزاد زندگی میکنند و هرکسی سرش به کار خودش و آتیش به انبار خودش است.  از روز اول دوست مهربانم فهد و گلناز همسر ایرانیش سخاوتمندانه پذیرایی‌ام کردند. اگر نبودند قطعا کلی تجربه‌ی هیجان انگیز در غذاهای هندی را از دست میدادم.  هاستلم در بمبئی چند خانه با خانه‌ی صادق هدایت فاصله دارد. خانه‌ای که هدایت شاهکارش بوف کور را در آن نوشت و به دلیل ممنوعیتش در همینجا در تعداد معدودی چاپ کرد. داخل خانه رفتم. درها و آدمها جدید شده بودند. نرده‌ی چوبی اما همان بود. به عادت جدیدم که دست رو اجسام میگذارم و حسشان میکنم، جای دست آن فوق‌العده‌ی نا امید را حس کردم که سیگار به لب میرود تا کنار اقیانوس هند به زن اثیری، لکاته، مرد خنزرپنزری و سایه‌اش فکر کند.. راستی در همسایگی من و هدایت اقیانوس هند است.  آدرس من در بمبئی: هاستل پانادا بکپک
از اینترنت چک کردم طلوع آفتاب به وقت بمبئی و بعد گفت ۵صبح. ساعت گوشی را کوک کرده اما ساعت بدنم دقیقتر بود. یک ربع به پنج بیدار  شدم و دیدم ساعت را برای ۵عصر کوک کرده بودم. سریع پوشیدم و کوله را برداشتم و از هاستل بیرون پریدم. تمام طول راه کوتاه هاستل تا ساحل را دویدم. کوچه باران زده بود. خاک باران خورده بود و سنگفرشهای خیابان‌های بمبئی را شسته بود. انگار خدا این هندی‌ها را دوست دارد. صبح تا شب کثافت میریزند توی خیابان و نیمه های شب باران همه را میشوید. به بندر رسیدم. کشتی های پهلو گرفته‌ی چوبی. نگاه مردم غریبه. مردی که رو به آسمان و خورشید و دریا دعا میکرد. مرد تاکسیچی که ازو پرسیدم خورشید از کجا در می‌آید و او آدرسش را دقیق میداد: پشت آن کشتی بزرگ، کمی آنطرفتر از دروازه هندوستان، نوک آن ساختمان بلند.خورشید یک ربع دیگر بیرون میزند.. کلاغهای گرسنه، سگهای بیدار نشده، گداهای چشم باز نکرده پول طلب کرده، این هند بود.. این خورشیدی بود که از پشت دریاها و ابرها.. از این سوی کره زمین بیرون آمده و این من بودم که خورشید را بوسیده و سمت تو راهی کرده بودم.. پس از این هرکجا خورشیدم را ببینم به او

هندزفری

. به گمانم دیگر وقتش شده تا از شما تقدیری در یکی از شبکه‌های سوشیال مدیا به جا بیاورم. چه جایی بهتر از همینجا اصلا، که بارها به شکل محسوس و نا‌محسوس با من در انظار عمومی به سمع و نظر بینندگان رسیده‌اید. حق آب و گل دارد اینجا. سالهای مدید کنارم بودید و همسفرم. چهارتا کشور و دو تا قاره و چندین و چند شهر و همه وسائل نقلیه: اعم از کشتی و طیاره و تاکسی و اتوبوس و قطار و مترو و تراموا و هرچه مرکب است بر روی زمین و‌ دریا و آسمان را با من سوار شدید، با من بودید و اینهمه مدت از کیفیتتان کاسته نشد. تنها یکبار در شرجی هندوستان که دوروزی از کار افتادید خاطرم هست که چه دلواپس و دلتنگ‌ بودم. خسته شدید گاهی اوقات، بی‌حوصله و خموده و نویزی، گاهی خبر بد شنیدم از شما ولیکن ۳۶۶ روز سال سیصد و شصت روزش همه اش آوای موسیق بود، داستان بود، خبر خوش بود: از رشت به تهران به مسکو، به یالوا، به استانبول، به یروان، به بمبئی، به دهلی نو و به خانه کوچکم، در دفتر کارم در شالگردنم و پچ‌پچ‌هایم و تنها شما همسفرم و در برم بودید و در صندلی روبرویم که همیشه در تمام کافه‌های گیتی خالی‌اند، به چشمهای من خیره.  سفر فی‌ال