رد شدن به محتوای اصلی

دیپورت منجی

نادر طالب زاده دوست دارد همه چیز را به همه چیز حواله دهد . واتو واتو را عامل صهیونیست می داند . تام و جری را هم همینطور . فکر میکند تام همان گربه وطن است و جری هم " موشه " است و یهودی  . ماتریکس که دیگر هیچ . پیست پاتیناژ جناب طالب زاده است . هر طور که عشقش می کشد توی آن می رقصد . " هللویا " را سبحان الله خودشان می داند و طبق روال معمولش این فیلم را صهیونیستی و برای تجاوز به مامان میهن . خوب اینها  عقاید شخصی اش است و برای خودش و ضرغامی محترم . 

سریال آخرین منجی در لبنان پخشش متوقف شد . به دلیل توهین آمیز بودن این سریال برای مسیحیان لبنان پلیس این کشور دستور توقف این سریال را از شبکه حزب الله  صادر کرد . من کلن دو سه قسمتش را بیشتر ندیدم . یکشنبه ها هم پخش می شد که روز مسیحیان است . رنگ و لعاب خوبی داشت . اما صحبتهای طالب زاده جالبتر بود . این سریال را از روی کتب اسلامی ساخته بود و ادعا می کرد چند کشیش سریال را دیده اند و گفته اند " عه پس اینجوری بوده ؟! " یعنی کشیشها  تا به حال زندگی پیامبرشان را نمی دانستند و نادر برداشته نوری به تاریکخانه افکنده . 

 در همان دوسه قسمتی هم که من دیدم . یک مسیح پشمالو یی بود  شبیه به کیوی و به شدت افسرده و پر.یود که هرکجا می رفت معجزه ای می کرد و در پاسخ به تشکر مردم می گفت از من تشکر نکنید یکی پس از من می آید از او تشکر کنید ،من چاکر آن یکی هستم کلن  . مسیحی که برای پیامبر بعد از خودش  ویزیتوری می کرد و  آمده بود تا کارچاق کن بعدی بشود و مسیرش را هموار کند . حالا چرا این اینجا وعده می داد و آن پیامبر بعدن جای دیگری ظهور کرد را لابد طالب زاده می داند و برنابا و شایدم ضرغامی . چرا معجزه می کرد و شفا می داد و مرده زنده می کرد اما آن پیامبر بعدی هیچکدام را نکرد را هم باید بگذاریم لابد به پای خالی بندی کیوی پشمالو .

طالب زاده مارا گوسفند فرض می کرد و می کند و زباله های افکارش را به خوردمان می داد .او آنقدر اعتماد به نفس پیدا کرد که این آشغالها را به گوسفندان ده بالا هم صادر کند و حالا با مخ زمین خورده است . دلم خنک شد .

 

+;نوشته شده در ;2010/8/14ساعت;19:35 توسط;.:ALITAJADOD:.; |;

نظرات

شنبه 23 مرداد1389 ساعت: 20:40

مردشورش ببره با این فیلم ساختنش دل ما هم خنک شد ایضا !
مهرداد گفت…
شنبه 23 مرداد1389 ساعت: 22:11

شدیدا از این مطلب فیض بردم بی تعارف
شنبه 23 مرداد1389 ساعت: 23:41

کل سریال یک طرفاون کستینگ پایانیِ اروتیکِ همجنس گرایانه اش یک طرف دیگه!با یادآوریش دلم به هم می خوره، وای به حال اینکه بخوام توضیحش بدم.
میراکل گفت…
یکشنبه 24 مرداد1389 ساعت: 1:45

تا حالا اینجوری نخونده بودمت!چقدر باحال بود!چقدر عصبانی!چقدر دل خنک کن! :دی
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
اینبار زیاد عصبانی نبودم :)
فسانه گفت…
یکشنبه 24 مرداد1389 ساعت: 10:57

این متن واقعا یک اثر هنری ست، اصلا یک کاریکاتور قشنگ است که چهره ی طالب زاده و امثالهم را بگونه ای مشخص تر نشان می دهد.خوشحالم که دلتان خنک شده. آهنگ ها هم آماده اند و منتظر اذن!
هدی گفت…
یکشنبه 24 مرداد1389 ساعت: 12:8

اخرین منجی همون بود که توش یه مسیح مو بلند زرد و زال بود که ریشه موهاشم مشکی بود!؟این فیلمه کجاش خوش رنگ و لعاب بود؟؟!!
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
رنگ فیلم
شباهنگ گفت…
یکشنبه 24 مرداد1389 ساعت: 12:20

سلام خدایی می شینید و یه همچین چرت و پرت ایی که ساخته ی ذهن ضرغامی و دار و دسته ی حاجی یه دست هستند به خورد ذهن بیچارتون میدید؟ به جان خودم نباشه ، به جان دار دسته ی همون حاجی یه دست ، خیلی وقته از تلویزیون ایران بریده ام و البته ماهواره هم نداریم ، یعنی به ذهنم آرامش میدم نه خزعبلاتی که اونا میخوان !***جدای از اینها به ظهور منجی اعتقاد دارم ولی نه اونی که این بلا نسبت شما ها –از سگ پست ترها- می خوان برام به تصویر بکشند .
پسرک گفت…
یکشنبه 24 مرداد1389 ساعت: 14:13

من این سریال رو ندیدم. کدوم کانال می ذاره ؟ولی عجب احمقایی بودن که اینو گفتن و ساختن. چون که هردوتاشون خوبن. مسیح یه کارایی رو کرده و محمد هم یه کارایی. بعد هم به نظر من کفش قرمز برای مردها هیچ خنده دار نیست. قشنگ هم هست.یه پست جدید هم زدم
روشنك گفت…
یکشنبه 24 مرداد1389 ساعت: 17:48

هه هه .. كيوي پشمالو !.. چقدر از اين صفت و موصوف خوشم اومد .. يه چيزي مثل وزق بدنساز و اينا .. توي خط تركيبات اضافه ايه كه دوست دارم .. فقط طالب زاده ما رو گوشفند فرض كرده ؟.. بگو كي فرض نكرده ؟..
روشنك گفت…
یکشنبه 24 مرداد1389 ساعت: 17:50

راستي وزغ درسته يا وزق ؟.. قرا گذاشتم با خودم كه ديكته ام رو به بيست نزديك كنم بعد از سالها ..
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
در این وبلاگ همگی جایزند غلط غلوط بنویسند از جمله مدیریت محترمش و به هیچکس هم مربوط نیست طبعن :)
روشنك گفت…
یکشنبه 24 مرداد1389 ساعت: 22:46

هه هه .. آخ جون !.. پس من تلاش براي نزديك كردن نمره ديكته ام رو به بيست به زماني ديگر موكول مي كنم احترامن ..
هدی گفت…
دوشنبه 25 مرداد1389 ساعت: 14:43

منم منظورم همون رنگ فیلم بود دیگه!اونقدررنگ و رو رفته و مه الود بود که ادم هوس نمیکرد نیگا کنه
Eric Calabros گفت…
چهارشنبه 27 مرداد1389 ساعت: 13:19

...به هیکلش.. :-) اجرت با امام حسینحیفه تو بلاگفا بنویسی.. بیا وردپرس
ناشناس گفت…
چهارشنبه 27 مرداد1389 ساعت: 14:10

خيلي خنديدم. دمت گرم!
پیپ قرمز گفت…
چهارشنبه 27 مرداد1389 ساعت: 19:36

خوب می نویسی رییس... پیپ قرمز
آنام گفت…
یکشنبه 31 مرداد1389 ساعت: 23:27

دیروز این پست شما رو تو گودر خووندم، دیشب همینکه نشسته بودم جلوی تلویزیون و کانالها رو می چرخوندم، زدم کانال چهار.عباسی و طالب زاده نشسته بودن جلوی هم (نمی دونم برنامه چی بود) داشتن درباره لوسیفر و سیندرلا صحبت می کردن! باور کن اغراق نمی کنم، عباسی داشت می گفت لوسیفر نمی دون از کدوم نام شیطان میاد و از این حرفا

پست‌های معروف از این وبلاگ

• -با تندی مشکلی نداری؟ -نه من واقعا غذای تند دوست دارم.  این سوال و جواب رایج بین من و آنهایی است فهمیده‌اند به بمبئی قرار است بروم.  برخلاف چیزهایی که شنیدم و خواندم بمبئ خوشبو و مهربان است. از هر دکان و دکه و دستفروشی بوی خوب عود می‌آید. حیوانات کنار آدمیزاد زندگی میکنند و هرکسی سرش به کار خودش و آتیش به انبار خودش است.  از روز اول دوست مهربانم فهد و گلناز همسر ایرانیش سخاوتمندانه پذیرایی‌ام کردند. اگر نبودند قطعا کلی تجربه‌ی هیجان انگیز در غذاهای هندی را از دست میدادم.  هاستلم در بمبئی چند خانه با خانه‌ی صادق هدایت فاصله دارد. خانه‌ای که هدایت شاهکارش بوف کور را در آن نوشت و به دلیل ممنوعیتش در همینجا در تعداد معدودی چاپ کرد. داخل خانه رفتم. درها و آدمها جدید شده بودند. نرده‌ی چوبی اما همان بود. به عادت جدیدم که دست رو اجسام میگذارم و حسشان میکنم، جای دست آن فوق‌العده‌ی نا امید را حس کردم که سیگار به لب میرود تا کنار اقیانوس هند به زن اثیری، لکاته، مرد خنزرپنزری و سایه‌اش فکر کند.. راستی در همسایگی من و هدایت اقیانوس هند است.  آدرس من در بمبئی: هاستل پانادا بکپک
از اینترنت چک کردم طلوع آفتاب به وقت بمبئی و بعد گفت ۵صبح. ساعت گوشی را کوک کرده اما ساعت بدنم دقیقتر بود. یک ربع به پنج بیدار  شدم و دیدم ساعت را برای ۵عصر کوک کرده بودم. سریع پوشیدم و کوله را برداشتم و از هاستل بیرون پریدم. تمام طول راه کوتاه هاستل تا ساحل را دویدم. کوچه باران زده بود. خاک باران خورده بود و سنگفرشهای خیابان‌های بمبئی را شسته بود. انگار خدا این هندی‌ها را دوست دارد. صبح تا شب کثافت میریزند توی خیابان و نیمه های شب باران همه را میشوید. به بندر رسیدم. کشتی های پهلو گرفته‌ی چوبی. نگاه مردم غریبه. مردی که رو به آسمان و خورشید و دریا دعا میکرد. مرد تاکسیچی که ازو پرسیدم خورشید از کجا در می‌آید و او آدرسش را دقیق میداد: پشت آن کشتی بزرگ، کمی آنطرفتر از دروازه هندوستان، نوک آن ساختمان بلند.خورشید یک ربع دیگر بیرون میزند.. کلاغهای گرسنه، سگهای بیدار نشده، گداهای چشم باز نکرده پول طلب کرده، این هند بود.. این خورشیدی بود که از پشت دریاها و ابرها.. از این سوی کره زمین بیرون آمده و این من بودم که خورشید را بوسیده و سمت تو راهی کرده بودم.. پس از این هرکجا خورشیدم را ببینم به او

هندزفری

. به گمانم دیگر وقتش شده تا از شما تقدیری در یکی از شبکه‌های سوشیال مدیا به جا بیاورم. چه جایی بهتر از همینجا اصلا، که بارها به شکل محسوس و نا‌محسوس با من در انظار عمومی به سمع و نظر بینندگان رسیده‌اید. حق آب و گل دارد اینجا. سالهای مدید کنارم بودید و همسفرم. چهارتا کشور و دو تا قاره و چندین و چند شهر و همه وسائل نقلیه: اعم از کشتی و طیاره و تاکسی و اتوبوس و قطار و مترو و تراموا و هرچه مرکب است بر روی زمین و‌ دریا و آسمان را با من سوار شدید، با من بودید و اینهمه مدت از کیفیتتان کاسته نشد. تنها یکبار در شرجی هندوستان که دوروزی از کار افتادید خاطرم هست که چه دلواپس و دلتنگ‌ بودم. خسته شدید گاهی اوقات، بی‌حوصله و خموده و نویزی، گاهی خبر بد شنیدم از شما ولیکن ۳۶۶ روز سال سیصد و شصت روزش همه اش آوای موسیق بود، داستان بود، خبر خوش بود: از رشت به تهران به مسکو، به یالوا، به استانبول، به یروان، به بمبئی، به دهلی نو و به خانه کوچکم، در دفتر کارم در شالگردنم و پچ‌پچ‌هایم و تنها شما همسفرم و در برم بودید و در صندلی روبرویم که همیشه در تمام کافه‌های گیتی خالی‌اند، به چشمهای من خیره.  سفر فی‌ال