رد شدن به محتوای اصلی

گوشنگی ..

  گشنه بوديم و تشنه بودیم و خسته و گرما زده و نیم پز بودیم ما سه تايي که  آمديم خانه و ناهاري نبود در کار و بوی غذایینبود و فزون گشت خستگی و تشنگی و بخارپزشدگی مان .که من حسين فهميده شدم ، پطروسفداکار و تمامی شهیدان و جانبازان تاریخ یک آن و گفتم خودم چيزکي درست ميکنم و توبنشين و بچه را تيمار کن و ببين جيش ندارد؟ و اگر دارد سرپا بگيرش و من خودم تک وتنها سراغ يخچال رفتم و ديدم تخم مرغ هم تنها دو تا داريم . دوتا ؟ يک سوم آن چيزينيست که مرا تنهايي سير کند چه برسد به سه تایی . فريزر را باز کردم گفتم بزنم تنگشهرچه هست و نيست که قارچ بود ، فلفل دلمه اي بود که خوب هم بود و چهار رنگ و خردشده و به اندازه هم بود و نان هم بود و سنگک بود .

  آستين  زده بالا ، پياز خلال کردم . گريهکردم اولن . و زار زدم  ثانین و چشمم سوخت سرآخر . پياز را توي روغن داغ ريختم . روغنش پريد روي من و  افتادم روی زمین غلط زدم تا دخترک بخندد و خندیدو من سوختم . سرخ هم نمي شود لاکردار .

 گشنه بودم .زردچوبه زدم . بچه داد مي زد .گشنه بود . قارچ را يخ زدايي کردم . خانم خانه گفت نمي خواهد بريز همينطوري و فلفلدلمه اي را ريختم همينطوري بی يخ زدايي. در يخچال را نا اميدانه باز کردم تا يکچيز ديگر هم بريزم تويش .اما چه چیز ؟ اممممم ...قره قروت ؟ ماست ؟ کشک ؟ شکلاتتخته اي ؟ اوقم گرفت از ايده ام . رب گوجه برداشتم . دو تا دانه تخم مرغ را گذاشتمروي اوپن . رب ريختم روی معجون  . هم زدم وباز هم زدم و باز  هم زدم . تخم مرغ رابزنم ؟ توي دلم لرزيد . ترسيدم . باید بريزم توي يک ظرف شايد خراب باشد . خانمخانه مي گويد تابستان است تخم مرغ زود فاسد مي شود .شاید تخم مرغ از مرغ فاسدخیابانی بوده باشد . شاید مرغش فاسد بوده و مشکل منکراتی داشته است . شاید فسادمالی داشته . کاسه آوردم .. گذاشتم روي اوپن؛... اي واي تخم مرغا کوشن پس ؟ توبرداشتي ؟ بچه تو برداشتی ؟ خانم تخم مرغ کو ؟

 کور بودم کاش و نمی دیدیم که يکي اين طرفی يکياز آن طرفی اوپن راهشان را کشیده بودند قدم زنان و افتاده بودند کف آشپزخانه و  شکسته بودند و به لقااله پیوسته بودند و شهید . و من گشنه بودم و بچه می خندید درآن نیم روز تفته که سایه ها دراز می شوند و گشنگی با قدمهای کوتاه شکمها را میانبارد ..

خلاصه اش اینکه نان سنگ بردار با مخلوط پیاز داغ و قارچ و فلفل دلمه ای سرخ شده و کمی پنیر لیقوان بمال رویش تا مالامال بشود و بزن به بدن ببین کجا را می بینی .خُب چیزی است 

+;نوشته شده در ;2010/8/7ساعت;14:36 توسط;.:ALITAJADOD:.; |;

نظرات

شنبه 16 مرداد1389 ساعت: 15:54

سلام خسته نباشيدوبلاگ واقعا محشري داريدو مطمئنا از وب هايي خواهين بود که وقتي هر بار سري به اينترنت ميزنم به وب شما نيز سر بزنمدر ضمن بي وفا نباشين و شما هم از اين کار رو بکنينو با نظر هاي عاليتون مارو ياري کنينضمنا تبليغ ما پيش رفقاتون يادتون نرهحتما دوباره مرا خواهين ديدمرسي از اينکه براي ما وقت گذاشتينمرسي. روز خوشBe Alive
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
ای بابا دکتر شما چرا دیگه ؟!
فراری گفت…
شنبه 16 مرداد1389 ساعت: 18:25

مثل همیشه فوق العاده بود.... اما خوشمزه نبود...
حامد گفت…
شنبه 16 مرداد1389 ساعت: 22:31

بی نظیر!
مفلوک گفت…
شنبه 16 مرداد1389 ساعت: 23:35

درکم نکنی درکت را از وبلاگم بیرون می کنم درک نشده!ترجمه: یه بار دیگه بیام ببینم لینک نشدم میشه چـــــنــــد بارا..
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
یکمی دیگه باید بنویسید حالا :)
چپ كوك گفت…
شنبه 16 مرداد1389 ساعت: 23:56

عالي بود. حسابي خنديدم و البته حسابي درك كردم
صادق صادقی گفت…
یکشنبه 17 مرداد1389 ساعت: 11:32
مو هم باتم گفت…
یکشنبه 17 مرداد1389 ساعت: 12:26

کاکا ختمی -شب هفتی - چهلمی همینطوری گذاشتی روح تخم مرغهای بیچار ه کف اشپز خونه ویلون بمونه. حالا گیرم مامانشون خیابونی وفاسد.تو که با وجود منکراتی مامانشون خواهانشون بودی .ای واپیچی بخت سیاه.
حسین گفت…
یکشنبه 17 مرداد1389 ساعت: 13:15

شما هنوزم درک نشدی ؟فکر کنم از وب یکی از دوستات پیدات کردم
شین بانو گفت…
یکشنبه 17 مرداد1389 ساعت: 17:11

حالا باز خدا رو شکر که دخترک خندید ، بقیه ی داستان را یه کاریش می کنیم !
شباهنگ گفت…
یکشنبه 17 مرداد1389 ساعت: 20:12

سلام آقا ما امروز صبح که بیدار شدیم ، دیدیم که تدارک پیک نیک کنار سد دیده اند و به ما نگفته اند که وعده ی مشتری ندهیم. راه افتادیم آمدیم دفتر! ساعت 10 زنگ زدند گفتند ظهر می آیی خانه یا درها را هم قفل کنیم و برویم گفتیم مگر یه دختر خانم کجا باید برود سر ظهر ؟ خلاصه ظهر رفتیم خانه و دلمان را صابون زدیم که از نهاری که برای بیرون تدارک دیده اند حتما چیزی برایمان گذاشتن! دریغ از یه دانه برنج برای مورچه های دور سینک.رگ غیرتمان دو وجب و اینقد(اندازه ی دو بند انگشت بصورت افقی) زد بیرون مگر بلد نیستی یا خودت دست و پا چلفتی هستی ؟ ما هم نگاهی به یخچالها انداخیتم و از آن ته ته ها دو سینه ی مرغ جستیم . خلاصه جایتان خالی خانمی کردیم و پلویی و حالش را بردیم و البته معده یمان را تهدید و مدیون کردیم که قبل از تمام شدن مرغ سیر شود ، دستش درد نکند تا حدودی روسفیدمان کرد. حالا هم خوابمان می آید ولی با دوستمان قرار گذاشته ایم به تلافی اینکه مارا نبرده اند دست کم تا پارک جنگلی برویم !
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
:) مرغ نخورید برای سلامتی خوب نیست :)
تبسم گفت…
دوشنبه 18 مرداد1389 ساعت: 0:53

حالم خوب نیست...
شباهنگ گفت…
دوشنبه 18 مرداد1389 ساعت: 9:50

آقا جان ما دیروز رفتیم تا نه شب ماندیم کوه و پارک و اینا خواستیم برگردیم دیدیم خودمان و ماشین ماندیم آن ور پارکینگ خصوصی و در بسته شده به رویمان . توی دلمان هی داشتیم غلط میکردیم که یه آقا موتوری هم با زن و بچه اش مثل ما مانده بود آن ور ! هی زنگ زدیم به 118 شماره آبا و اجداد کارکنان پارک جنگلی را گرفتیم رفته بودند ددر و جواب نمی دادن ! به خودمان قول دادیم دیگر پارک اونوری نرویم یا اگر رفتیم ماشینمان را نبریم که آقا موتوری رفته بود سراغ آن در آن ورتری و ما را نجات داد این بود سرنوشت ما!آن قسمت مورد علاقه ی ما از مرغ خوب است
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
گاهی اوقات خروس را جای مرغ می فروشند به آدم . مواظب آن قسمت باشید کلن :)
دوشنبه 18 مرداد1389 ساعت: 13:36

بد کردم سر ظهر اومدم اینجا !
شادی گفت…
سه شنبه 19 مرداد1389 ساعت: 14:17

خوشمزه و بی پروتئین
... گفت…
سه شنبه 19 مرداد1389 ساعت: 15:19

چه خاطره بدی . صحنه افتادن رو توی تصویر نداشتی ؟ راستی خیلی خیلی شبیه به تکست های محسن نامجو بود این متن و البته فکر کنم سبک نوشتاریتون در کل .
آریانا گفت…
چهارشنبه 20 مرداد1389 ساعت: 3:21

سلام علیچه می کنی با روزگار...؟.....باز هم آدرس نمی گذارم. بی خیال. کلبه من بدجوری سوت و کور است...
چهارشنبه 20 مرداد1389 ساعت: 3:56

همون پنچر گیری و لوله کشی رو آقاها انجام بدن . کلن آشپزی رو بدن دست بانوان
فرناز گفت…
چهارشنبه 20 مرداد1389 ساعت: 18:53

عالی بود . کلی خندیدم . مرسی
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
به چه خندیدی مادرجان ؟ ما از گشنکی پیاز داغ و پنیر خوردیم که شما بخندید ؟:)
چهارشنبه 20 مرداد1389 ساعت: 21:4

تق تق تق کسی خونه نیس ماکلا بی دعوت میایم من که اومدم تو صاحب خونه سیلااااااااااااااااااااای خوبی راستش من عاشق کاریکاتورم یه چیزایم میکشم میگما میشه بگی کاریکاتورای حسابی روازکدوم سایت گیراورد راستی زووووووووووووووور زدم تاکل مطالب صفحه تو بخونم ولی 3 تایه اولیش و بیشترنتونستم از3تاژست اولی وسومی دوس داشتم بانمک بودیه ژیشنهاداکه گاهی لابه لاش یه ژست نیایش بذاری بدنیس تابعداهان راستی ادرسویادت نرها
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
فک میکنم این طرح جدا سازی جنسیتی روی فکر و روان شما تاثیرات بسزایی گذاشته
دیازپام گفت…
پنجشنبه 21 مرداد1389 ساعت: 1:37

تقریبا میشه گفت عجیب و غریب با نثر زیبا و روانی که داری حال کردم.
.... گفت…
پنجشنبه 21 مرداد1389 ساعت: 23:51

نيگاتوروخدايه ادرس خواستيماخوب بلدنيسي بگوبلدنيسم اين حرفاچيه كه به ادم ميچسبوني طرح جداسازي جنسيني ديگه كيلوچنده اقاجون مااصلاازشمايكي كاريكاتورنخواستيم بي خيال باي باي
amirsaman گفت…
پنجشنبه 4 شهریور1389 ساعت: 19:35

سلام.از وقتی وبلاگتو خوندم گفتم این خودشه!لینکت کردموفکر کنم بشه لینکم کنی.یه سری بهم بزن...

پست‌های معروف از این وبلاگ

• -با تندی مشکلی نداری؟ -نه من واقعا غذای تند دوست دارم.  این سوال و جواب رایج بین من و آنهایی است فهمیده‌اند به بمبئی قرار است بروم.  برخلاف چیزهایی که شنیدم و خواندم بمبئ خوشبو و مهربان است. از هر دکان و دکه و دستفروشی بوی خوب عود می‌آید. حیوانات کنار آدمیزاد زندگی میکنند و هرکسی سرش به کار خودش و آتیش به انبار خودش است.  از روز اول دوست مهربانم فهد و گلناز همسر ایرانیش سخاوتمندانه پذیرایی‌ام کردند. اگر نبودند قطعا کلی تجربه‌ی هیجان انگیز در غذاهای هندی را از دست میدادم.  هاستلم در بمبئی چند خانه با خانه‌ی صادق هدایت فاصله دارد. خانه‌ای که هدایت شاهکارش بوف کور را در آن نوشت و به دلیل ممنوعیتش در همینجا در تعداد معدودی چاپ کرد. داخل خانه رفتم. درها و آدمها جدید شده بودند. نرده‌ی چوبی اما همان بود. به عادت جدیدم که دست رو اجسام میگذارم و حسشان میکنم، جای دست آن فوق‌العده‌ی نا امید را حس کردم که سیگار به لب میرود تا کنار اقیانوس هند به زن اثیری، لکاته، مرد خنزرپنزری و سایه‌اش فکر کند.. راستی در همسایگی من و هدایت اقیانوس هند است.  آدرس من در بمبئی: هاستل پانادا بکپک
از اینترنت چک کردم طلوع آفتاب به وقت بمبئی و بعد گفت ۵صبح. ساعت گوشی را کوک کرده اما ساعت بدنم دقیقتر بود. یک ربع به پنج بیدار  شدم و دیدم ساعت را برای ۵عصر کوک کرده بودم. سریع پوشیدم و کوله را برداشتم و از هاستل بیرون پریدم. تمام طول راه کوتاه هاستل تا ساحل را دویدم. کوچه باران زده بود. خاک باران خورده بود و سنگفرشهای خیابان‌های بمبئی را شسته بود. انگار خدا این هندی‌ها را دوست دارد. صبح تا شب کثافت میریزند توی خیابان و نیمه های شب باران همه را میشوید. به بندر رسیدم. کشتی های پهلو گرفته‌ی چوبی. نگاه مردم غریبه. مردی که رو به آسمان و خورشید و دریا دعا میکرد. مرد تاکسیچی که ازو پرسیدم خورشید از کجا در می‌آید و او آدرسش را دقیق میداد: پشت آن کشتی بزرگ، کمی آنطرفتر از دروازه هندوستان، نوک آن ساختمان بلند.خورشید یک ربع دیگر بیرون میزند.. کلاغهای گرسنه، سگهای بیدار نشده، گداهای چشم باز نکرده پول طلب کرده، این هند بود.. این خورشیدی بود که از پشت دریاها و ابرها.. از این سوی کره زمین بیرون آمده و این من بودم که خورشید را بوسیده و سمت تو راهی کرده بودم.. پس از این هرکجا خورشیدم را ببینم به او

هندزفری

. به گمانم دیگر وقتش شده تا از شما تقدیری در یکی از شبکه‌های سوشیال مدیا به جا بیاورم. چه جایی بهتر از همینجا اصلا، که بارها به شکل محسوس و نا‌محسوس با من در انظار عمومی به سمع و نظر بینندگان رسیده‌اید. حق آب و گل دارد اینجا. سالهای مدید کنارم بودید و همسفرم. چهارتا کشور و دو تا قاره و چندین و چند شهر و همه وسائل نقلیه: اعم از کشتی و طیاره و تاکسی و اتوبوس و قطار و مترو و تراموا و هرچه مرکب است بر روی زمین و‌ دریا و آسمان را با من سوار شدید، با من بودید و اینهمه مدت از کیفیتتان کاسته نشد. تنها یکبار در شرجی هندوستان که دوروزی از کار افتادید خاطرم هست که چه دلواپس و دلتنگ‌ بودم. خسته شدید گاهی اوقات، بی‌حوصله و خموده و نویزی، گاهی خبر بد شنیدم از شما ولیکن ۳۶۶ روز سال سیصد و شصت روزش همه اش آوای موسیق بود، داستان بود، خبر خوش بود: از رشت به تهران به مسکو، به یالوا، به استانبول، به یروان، به بمبئی، به دهلی نو و به خانه کوچکم، در دفتر کارم در شالگردنم و پچ‌پچ‌هایم و تنها شما همسفرم و در برم بودید و در صندلی روبرویم که همیشه در تمام کافه‌های گیتی خالی‌اند، به چشمهای من خیره.  سفر فی‌ال