رد شدن به محتوای اصلی

3108

کلن در باغ نیستم . نمی دانم مثلن امروز چه روزی است سال را هم تا به حال چند بار توی فاکتور مشتری هشتادو هفت زده ام ! روز وبلاگ هم که جای خود دارد . این صفحه پست جدید بلاگفا باز بود و می خواستم چیزی بنویسم درباره کاریکاتور اما باخبر شدم باید 5 وبلاگ را به دیگران معرفی کنم . کاش بیشتر بود . به هر حال من هر وبلاگی را که دوست داشته باشم بلافاصله لینکش می کنم و می گذارم توی گودر تا بچرخند برای خودشان .

فسانه . 

یک شخصیتهایی هستند در زندگانی که آدمیزاد فقط می شنود و می بیند و دوست دارد شبیه آنها باشد . اسکار شیندلر مثلن ، که جان چند صد نفر انسان را در جنگ جهانی دوم با گذشتن از مال و منال و جانش نجات داد یا آرسن میناسیان همشهری ارمنی ام که از بس خوب بود بین مسلمانان و مسیحیان سر تشیع جنازه اش دعوا سر گرفته بود . او مسیح زنده بود . اگر من و تو دوست داریم مانند اینها باشیم فسانه خود ِ خود اینهاست . مادر ترزایی که جشن تولدش را در یتیم خانه می گیرد . 

همیشه به سواد و مهربانیش حسودی ام می شود .

روزنامه دیواری 

پست هایش همیشه برایم جذاب است . آنقدر مختصر و مفید می نویسد این همشهری ما که داغ داغ می خوانمش و نمی گذارم بعدن آفلاین بروم سراغش  . خانوادگی اینکاره اند اصلن .  لابه لای نوشته هایش می فهمی که حواسش به تمام ریزه کاری های زندگی اش است و همه چیز را جمع و جور می کند و مطمئنم این بر می گردد به ژنتیکش و مادران و مادران و مادران سرزمینش . جزء معدود کسانی است که وقتی کامنتش را می بینم کلی ذوق می کنم چون می دانم همینجوری شِرتی پِرتی نظر نمی دهد . 

نام وبلاگش را دوست دارم مرا یاد یک سریالی می اندازد که در گذشته های دور در دهه فجر برای بچه ها پخش می شد . 

در قند قزل آلا 

این از کشفیات تازه من است . عصبانی است و بی ادب گاهی اوقات . آن طرف دیگر خودم / خودت است که همیشه مخفی اش می کنیم . نثرش شبیه براتیگان است و کلن تحت تاثیر همان هم هست . خیلی از پستهایش مشخص است بدون فکر قبلی نوشته شده . از یکجا شروع می شود و به جای دیگری می رسد . بی حوصله است . تنبل است . غر می زند . بد دهنی میکند . با مردم دعوا می گیرد . نسبت به مشکلات مردم بی تفاوت است . جمع اضداد است  مواضع اش در مورد خیلی چیزها لجم را در می آورد  و دوست دارم از کلمات خودش برایش کامنت بگذارم . 

قند قزل آلا مثل لیوان آبی است که قبلن در آن دوغ خورده باشی نه دوغ است و نه آبِ ذلال اما رفع تشنگی ( عقده ) می کند . 

Tom Richmond

کارتونیست مجله MAD امریکاست . از لحاظ کارتون و کاریکاتور  استاد من است بی آنکه خودش بداند . تمام چیزهایی که من در این 15 سال آموختم یک ور و این دو سالی که با او آشنا شدم یک ور دیگر . در کارهایش هیچ غمی وجود ندارد . چرا باید غمگین بکشد اصلن ؟ چه غمی دارند ایشان ؟ در کشوری آزاد و با رفاه مالی و اجتماعی زندگی میکند . دو تا دختر دارد به چشم خواهری بلوند و لوند و خانه زندگی اش از دکتر مهندسای اینجا قشنگتر ، دلباز تر . نیشش هم همیشه تا بنا گوش باز است . خدا برکتش بدهد . هرچه در می آورد گوشت بشود بچسبد به تنش . هرچه دارد رو است . هرچه بپرسی ازش صادقانه تجربه اش را در اختیارت می گذارد بدون چشم داشتی . چیزی که در این مملکت پیدا نمی شود هرگز . 


شراگیم

شراگیم برای من قابل احترام است بسیار زیاد . وقتی مرا لینک کرد دو سه سال پیش . همان زمانی که لینک کردن برای خودش اجر و قربی داشت و گودری در کار نبود  کلی ذوق کردم . اینکه آدمی مثل شراگیم  که با کله گنده های وبلاگستان و ادبیات توی یک چاله جیش می کرد  کارتونهای مرا می پسندید برایم افتخاری بود که هیچ وقت بهش نگفتم و این برمی گردد به خاصیت ایرانی بودنم . شراگیم و خانم شین در زمانی که من در شرایط بسیار بد روحی روانی جسمانی گرفتار بودم  کنارم بودند . و می دانستم این ها از جنس تعارف نیست وقتی به من می گوید اتومبیلم را در اختیارت می گذارم برای رسیدگی به کارهای بیمارستان . 

شراگیم باشگاه کتاب خوانی راه اندخته است که من دوست داشتم عضوش می شدم اما فعلن برایم مقدور نیست . اعصابم و وقتم نمی رسد به این کارها . اگر بجایش باشگاه مشت زنی  راه می انداخت بی درنگ می پذیرفتم حتمن 

+;نوشته شده در ;2010/8/31ساعت;20:2 توسط;.:ALITAJADOD:.; |;

نظرات

شهريار گفت…
سه شنبه 9 شهریور1389 ساعت: 16:42

سلام عزيزم با وبلاگت خيلي حال کردم دوست من اومدم دعوتت کنم به وبلاگماگه بياي خيلي خوشحال ميشم راستي مطالب جديدي در مورد موجودات فرازميني گذاشتم عکساي جالبيه که شايد نديده باشي قبلا پس حتما بياhttp://tendollarclicks.blogsky.com/
کودک فهیم گفت…
سه شنبه 9 شهریور1389 ساعت: 23:40

این روز بر شما مبارک+راستی یک سوال.من هم وبلاگ "قند قزل الا" را قبلا دیدم.ایا این وبلاگ نام وبلاگ جدید آقای نیما دهقانی که اسبق "صید قزل الا در اینترنت" رو می نوشتند است یا خیر؟البته وبلاگ دیگری هم دارند تحت عنوان "سزارین یا طبیعی مسئله این است"..
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
نمی دانم
سیب من گفت…
چهارشنبه 10 شهریور1389 ساعت: 1:43

دعوا می گیرد.... امسال تو خوابگاه فقط همینو فهمیدم که دعوا می گیرد اصطلاح رشتی هاست
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
به هر حال گرفتن که از آن دیگری بهتر است :)
مهرداد گفت…
چهارشنبه 10 شهریور1389 ساعت: 3:51

بله اصطلاح رشتی هاست
الین گفت…
چهارشنبه 10 شهریور1389 ساعت: 14:2

ممنون از معرفی وبلاگ ها . راستی باشگاه مشت زنی رو به شدت پایم .
درگیر گفت…
پنجشنبه 11 شهریور1389 ساعت: 13:32

گودر دیگه کودوم گوریه؟
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
گوری دسته جمعی در گوگل
ماندا گفت…
جمعه 12 شهریور1389 ساعت: 22:56

رونامه دیواری و قند قزل آلا رو دنبال میکنم .دوسشون دارم و مخصوصن به خانوم روزنامه ارادت خاصی دارم .نوشته ها و کارهای خودتون رو هم خیلی دوست دارم .شما هم از کله گنده های اینجایید استاد
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
کله گنده :))
شنبه 13 شهریور1389 ساعت: 10:34

راستش رو بگم، خیلی خوشحال شدم. امیدوار شدم که بی خود تا حالا کی بورد فرسایی نکردم... :)و این پست شما باعث شد با قندقزل آلا هم آشنا بشم که خیلی جالب بود. همون هایی که شما گفتید، فقط براتیگانش یه مقدار بیشتر بود !
شبنم گفت…
یکشنبه 14 شهریور1389 ساعت: 0:7

آقا شما خودتو دست کم گرفتی؟کم درک شده نیستی تو بلاگستان!نوشته هات و دوست دارم به دل میشینه.گاهی همذات پنداری میکنم باهات با گریه هات گریه کردم و با خنده هات خندیدم.مستدام باشی.
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
مرسی . آدرس وبلاگتان باز نمی شود
شب تاب گفت…
یکشنبه 14 شهریور1389 ساعت: 13:31

سلامهنوز هم نازنین شهرزادتون ناخن پاتون رو لاک می زنه ؟؟نوشتید که کلی ذوق کردید وقتی شراگیم لینکتون کرد ، وقتی خوندم با خودم گفتم حکایت من و آرزویی است که شاید بعدها برآورده شود...امیدوارم همتون سلامت باشید خانواده ی تجدد.
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
نه دیگه من بزرگ شدم :)
یکشنبه 14 شهریور1389 ساعت: 18:15

اجازه هست شما رو لینک کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
جیغ زدن نمی خواهد :)

پست‌های معروف از این وبلاگ

• -با تندی مشکلی نداری؟ -نه من واقعا غذای تند دوست دارم.  این سوال و جواب رایج بین من و آنهایی است فهمیده‌اند به بمبئی قرار است بروم.  برخلاف چیزهایی که شنیدم و خواندم بمبئ خوشبو و مهربان است. از هر دکان و دکه و دستفروشی بوی خوب عود می‌آید. حیوانات کنار آدمیزاد زندگی میکنند و هرکسی سرش به کار خودش و آتیش به انبار خودش است.  از روز اول دوست مهربانم فهد و گلناز همسر ایرانیش سخاوتمندانه پذیرایی‌ام کردند. اگر نبودند قطعا کلی تجربه‌ی هیجان انگیز در غذاهای هندی را از دست میدادم.  هاستلم در بمبئی چند خانه با خانه‌ی صادق هدایت فاصله دارد. خانه‌ای که هدایت شاهکارش بوف کور را در آن نوشت و به دلیل ممنوعیتش در همینجا در تعداد معدودی چاپ کرد. داخل خانه رفتم. درها و آدمها جدید شده بودند. نرده‌ی چوبی اما همان بود. به عادت جدیدم که دست رو اجسام میگذارم و حسشان میکنم، جای دست آن فوق‌العده‌ی نا امید را حس کردم که سیگار به لب میرود تا کنار اقیانوس هند به زن اثیری، لکاته، مرد خنزرپنزری و سایه‌اش فکر کند.. راستی در همسایگی من و هدایت اقیانوس هند است.  آدرس من در بمبئی: هاستل پانادا بکپک
از اینترنت چک کردم طلوع آفتاب به وقت بمبئی و بعد گفت ۵صبح. ساعت گوشی را کوک کرده اما ساعت بدنم دقیقتر بود. یک ربع به پنج بیدار  شدم و دیدم ساعت را برای ۵عصر کوک کرده بودم. سریع پوشیدم و کوله را برداشتم و از هاستل بیرون پریدم. تمام طول راه کوتاه هاستل تا ساحل را دویدم. کوچه باران زده بود. خاک باران خورده بود و سنگفرشهای خیابان‌های بمبئی را شسته بود. انگار خدا این هندی‌ها را دوست دارد. صبح تا شب کثافت میریزند توی خیابان و نیمه های شب باران همه را میشوید. به بندر رسیدم. کشتی های پهلو گرفته‌ی چوبی. نگاه مردم غریبه. مردی که رو به آسمان و خورشید و دریا دعا میکرد. مرد تاکسیچی که ازو پرسیدم خورشید از کجا در می‌آید و او آدرسش را دقیق میداد: پشت آن کشتی بزرگ، کمی آنطرفتر از دروازه هندوستان، نوک آن ساختمان بلند.خورشید یک ربع دیگر بیرون میزند.. کلاغهای گرسنه، سگهای بیدار نشده، گداهای چشم باز نکرده پول طلب کرده، این هند بود.. این خورشیدی بود که از پشت دریاها و ابرها.. از این سوی کره زمین بیرون آمده و این من بودم که خورشید را بوسیده و سمت تو راهی کرده بودم.. پس از این هرکجا خورشیدم را ببینم به او

هندزفری

. به گمانم دیگر وقتش شده تا از شما تقدیری در یکی از شبکه‌های سوشیال مدیا به جا بیاورم. چه جایی بهتر از همینجا اصلا، که بارها به شکل محسوس و نا‌محسوس با من در انظار عمومی به سمع و نظر بینندگان رسیده‌اید. حق آب و گل دارد اینجا. سالهای مدید کنارم بودید و همسفرم. چهارتا کشور و دو تا قاره و چندین و چند شهر و همه وسائل نقلیه: اعم از کشتی و طیاره و تاکسی و اتوبوس و قطار و مترو و تراموا و هرچه مرکب است بر روی زمین و‌ دریا و آسمان را با من سوار شدید، با من بودید و اینهمه مدت از کیفیتتان کاسته نشد. تنها یکبار در شرجی هندوستان که دوروزی از کار افتادید خاطرم هست که چه دلواپس و دلتنگ‌ بودم. خسته شدید گاهی اوقات، بی‌حوصله و خموده و نویزی، گاهی خبر بد شنیدم از شما ولیکن ۳۶۶ روز سال سیصد و شصت روزش همه اش آوای موسیق بود، داستان بود، خبر خوش بود: از رشت به تهران به مسکو، به یالوا، به استانبول، به یروان، به بمبئی، به دهلی نو و به خانه کوچکم، در دفتر کارم در شالگردنم و پچ‌پچ‌هایم و تنها شما همسفرم و در برم بودید و در صندلی روبرویم که همیشه در تمام کافه‌های گیتی خالی‌اند، به چشمهای من خیره.  سفر فی‌ال