رد شدن به محتوای اصلی

و اعتراف می کنم

یعنی من می خواهم بگویم باور کن اگر یکروز زبان همگی مان لال گذرم آنطرفها افتاد به هرچه که از اول عمرم کرده ام و شرم شرقی نگذاشت بکشمشان اعتراف خواهم کرد . باور کن .

این کارتون از لابلای شعری به نام " من اعتراف می کنم " که نمی دانم کیان ساخته و کیان نواخته اند بیرون جهید . خودت بگرد پیدایش کن و گوش بده و لذتش را ببر . یعنی با همه طنز تلخی که دارد آنجا که می گوید :"  من اعتراف می کنم فقط نگو به دخترم ، در این یکی دوماه من چه آمدست بر سرم " باید دست روی دست گذاشت یا بغض کرد بی خیال تیروئید و اینها شد ؟

پ.ن : حجم کار کمی زیادتر از همیشه است تا بتوانی عکسها را بهتر ببینی .


+;نوشته شده در ;2010/7/14ساعت;20:43 توسط;.:ALITAJADOD:.; |;

نظرات

برنز گفت…
چهارشنبه 23 تیر1389 ساعت: 21:46
fatemeh گفت…
چهارشنبه 23 تیر1389 ساعت: 22:1

slm karikatore bahal bud khoshhal misham age be man sar bezanid!!!mamnon bye
اتی گفت…
پنجشنبه 24 تیر1389 ساعت: 0:38

فقط خواستم بگم من زیاد میام اینجا و هنوز جوابی برای "چرا"یش پیدا نکرده ام!!!
پنجشنبه 24 تیر1389 ساعت: 3:10

کاش اعترافات من هم قابل پخش بود!
صادق صادقی گفت…
پنجشنبه 24 تیر1389 ساعت: 3:17

خیلی ظریف، خیل پر محتوا و خیلی قشنگ استشاد باشی
مرسده گفت…
پنجشنبه 24 تیر1389 ساعت: 5:54

شما چطور دلت میومد قورباغه رو از بند رخت آویزون کنی آتیشش بزنی؟ :))
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
نه من نکردم هیچکدام از این کارها رو به غیر از دوتا ، یکی آتیش زدن مورچه ها که شرمندم و یکی دیگه که نمی تونم بگم چون خیلی بعدن شرمنده تر می شم . همون موقعش هم آبرو ریزی محض بود ! :)
الین گفت…
پنجشنبه 24 تیر1389 ساعت: 10:20

کل شعرش و خوندم . نتونستم فایل صوتیش رو بگیرم . تاثیر گزار بود . در ضمن کاریکاتور شما هم فوق العاده بود.
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
پاسخ سوال خصوصی : چرا اما دیگر سر نمی زنم . پسوردش را گم کردم و کلن هم دوست ندارم اینجور جاها را .
الین گفت…
پنجشنبه 24 تیر1389 ساعت: 12:12

مرسی . فقط فکر کردم فضای خوبیه برای بیان خیلی حرفها و فهمیدن نظر دیگران البته اگر مهم باشه . البته از هر وسیله به هر نحوی میشه استفاده کرد .
فسانه گفت…
پنجشنبه 24 تیر1389 ساعت: 13:46

تمام کاریکاتورها یک طرف، این یکی هم یک طرف دیگر. عالی بود..این لنگه کفش چقدر شخصیت دارد، انگار دارد پیروزمندانه به ریش همه می خندد، اصلا انگار صورت آدمیزاد است... ...s.ema هم خیلی باحال بود.ایمیلتان را چک کنید لطفا.
مرتضی گفت…
پنجشنبه 24 تیر1389 ساعت: 13:53

کمپزیسیون (ترکیب بندی) این کار شما خیلی خوب و محکم از آب درآمده. بر خلاف آن تصویر آرایشگاهی که شاید البته شما عمدا" آن طوری اش کرده اید.ضمنا" تغییر بزرگ دیگری هم در این کار رخ داده است: شما دیگر کفشها را مثل سابق نمیکشید.
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
مرسی . بله باید هر چیزی را که می کشم در یک کارتون با خودم فکر کنم که مستقلن دارم همان را میکشم فقط ، اینطوری به جزئیات بیشتر توجه می کنم و آنها هم به من در کل کمک می کنند .
چپ‌كوك گفت…
پنجشنبه 24 تیر1389 ساعت: 15:53

كار قشنگيه كاركاتوريست درك نشده. من كاملا دركت مي‌كنم. :) دارم با خودم كلنجار مي‌رم كه تو يه رمان حرف‌هاي نزده رو بزنم. هر چه بادا باد.
روشنك گفت…
پنجشنبه 24 تیر1389 ساعت: 19:44

وااااااااي !.. اين واااااي در اثر فكر كردن به كارهاي بدم در طول عمرم ( البته همچنان هم ادامه دارند .. ) از آن ته ته هاي قلبم بيرون جهيد يكهو هااااا .. اگر پاي من به اين جور جاها كشيده بشود كه ديگر هيچ چي .. به ازاي هر كار بدم اگر يك شلاق بخواهند بهم بزنند احتمالن 10000 شلاق مي شود و ديگر .. هيچي !.. فقط تفاوت من با تو در اين است كه نمي دانم چرا به خاطر هيچ كدام از آن كار بد ها اصلن عذاب وجدان يا احساس شرمندگي شرقي ندارم و گاهي كه حوصله ام سر مي رود بهشان فكر مي كنم و لبخند شيطنت آميز لذت بخشي در گوشه لبها ظاهر مي شود خود به خود همين طوري .. !.. احتمالن اين بازجوها را بيشتر عصباني خواهد كرد و يه 10000 تا ديگر به حكمم اضافه خواهند كرد .. هه هه ..بياييد همه با هم دعا كنيم گذرمان اين جورجاها نيفتد و آنها هم كه افتاده هر چه زودتر رها شوند بروند پيش دختر كوچولوهايشان ..
یکشنبه 27 تیر1389 ساعت: 0:29

من اعتراف می کنم
پسرک گفت…
یکشنبه 27 تیر1389 ساعت: 15:0

اینا توی فکرت بوده یا واقعنی بوده ؟ آهنگ وبلاگ هم عالیه. از پریسنر ه ؟ به وبلاگ من هم سر بزن لطفا
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
حتمن سر میزنم همشهری :) نه اینها کار من نبود فقط یکی دو مورد که از مورچه ها برای کشته شدنشان و از مادرم برای آبرو ریزی و زحمت شستشو و اینها معزرت می خوام :) اون قورباقه رو هم داداش ناصر ( دوستم ) آتیش زد البته نمرد فقط یک وقی کرد و پرید از بند رخت و رفت به غیبت کبری :)
لعبت گفت…
یکشنبه 27 تیر1389 ساعت: 15:20

سلام عالی بود دست مریزاد ای دوست
فاخته گفت…
یکشنبه 27 تیر1389 ساعت: 22:6

والا اينا به ما نگاه هم كنن اعتراف مي كنيم
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
:)
مینا گفت…
دوشنبه 28 تیر1389 ساعت: 19:7

ما اعترافاتمان را، از آنجا که اندکی طویل بود میخ کردیم توی بلاگمان ... ممنون برای کارتون خاطره و غم و ... خیلی چیزهای انگیز دیگر !

پست‌های معروف از این وبلاگ

• -با تندی مشکلی نداری؟ -نه من واقعا غذای تند دوست دارم.  این سوال و جواب رایج بین من و آنهایی است فهمیده‌اند به بمبئی قرار است بروم.  برخلاف چیزهایی که شنیدم و خواندم بمبئ خوشبو و مهربان است. از هر دکان و دکه و دستفروشی بوی خوب عود می‌آید. حیوانات کنار آدمیزاد زندگی میکنند و هرکسی سرش به کار خودش و آتیش به انبار خودش است.  از روز اول دوست مهربانم فهد و گلناز همسر ایرانیش سخاوتمندانه پذیرایی‌ام کردند. اگر نبودند قطعا کلی تجربه‌ی هیجان انگیز در غذاهای هندی را از دست میدادم.  هاستلم در بمبئی چند خانه با خانه‌ی صادق هدایت فاصله دارد. خانه‌ای که هدایت شاهکارش بوف کور را در آن نوشت و به دلیل ممنوعیتش در همینجا در تعداد معدودی چاپ کرد. داخل خانه رفتم. درها و آدمها جدید شده بودند. نرده‌ی چوبی اما همان بود. به عادت جدیدم که دست رو اجسام میگذارم و حسشان میکنم، جای دست آن فوق‌العده‌ی نا امید را حس کردم که سیگار به لب میرود تا کنار اقیانوس هند به زن اثیری، لکاته، مرد خنزرپنزری و سایه‌اش فکر کند.. راستی در همسایگی من و هدایت اقیانوس هند است.  آدرس من در بمبئی: هاستل پانادا بکپک
از اینترنت چک کردم طلوع آفتاب به وقت بمبئی و بعد گفت ۵صبح. ساعت گوشی را کوک کرده اما ساعت بدنم دقیقتر بود. یک ربع به پنج بیدار  شدم و دیدم ساعت را برای ۵عصر کوک کرده بودم. سریع پوشیدم و کوله را برداشتم و از هاستل بیرون پریدم. تمام طول راه کوتاه هاستل تا ساحل را دویدم. کوچه باران زده بود. خاک باران خورده بود و سنگفرشهای خیابان‌های بمبئی را شسته بود. انگار خدا این هندی‌ها را دوست دارد. صبح تا شب کثافت میریزند توی خیابان و نیمه های شب باران همه را میشوید. به بندر رسیدم. کشتی های پهلو گرفته‌ی چوبی. نگاه مردم غریبه. مردی که رو به آسمان و خورشید و دریا دعا میکرد. مرد تاکسیچی که ازو پرسیدم خورشید از کجا در می‌آید و او آدرسش را دقیق میداد: پشت آن کشتی بزرگ، کمی آنطرفتر از دروازه هندوستان، نوک آن ساختمان بلند.خورشید یک ربع دیگر بیرون میزند.. کلاغهای گرسنه، سگهای بیدار نشده، گداهای چشم باز نکرده پول طلب کرده، این هند بود.. این خورشیدی بود که از پشت دریاها و ابرها.. از این سوی کره زمین بیرون آمده و این من بودم که خورشید را بوسیده و سمت تو راهی کرده بودم.. پس از این هرکجا خورشیدم را ببینم به او

هندزفری

. به گمانم دیگر وقتش شده تا از شما تقدیری در یکی از شبکه‌های سوشیال مدیا به جا بیاورم. چه جایی بهتر از همینجا اصلا، که بارها به شکل محسوس و نا‌محسوس با من در انظار عمومی به سمع و نظر بینندگان رسیده‌اید. حق آب و گل دارد اینجا. سالهای مدید کنارم بودید و همسفرم. چهارتا کشور و دو تا قاره و چندین و چند شهر و همه وسائل نقلیه: اعم از کشتی و طیاره و تاکسی و اتوبوس و قطار و مترو و تراموا و هرچه مرکب است بر روی زمین و‌ دریا و آسمان را با من سوار شدید، با من بودید و اینهمه مدت از کیفیتتان کاسته نشد. تنها یکبار در شرجی هندوستان که دوروزی از کار افتادید خاطرم هست که چه دلواپس و دلتنگ‌ بودم. خسته شدید گاهی اوقات، بی‌حوصله و خموده و نویزی، گاهی خبر بد شنیدم از شما ولیکن ۳۶۶ روز سال سیصد و شصت روزش همه اش آوای موسیق بود، داستان بود، خبر خوش بود: از رشت به تهران به مسکو، به یالوا، به استانبول، به یروان، به بمبئی، به دهلی نو و به خانه کوچکم، در دفتر کارم در شالگردنم و پچ‌پچ‌هایم و تنها شما همسفرم و در برم بودید و در صندلی روبرویم که همیشه در تمام کافه‌های گیتی خالی‌اند، به چشمهای من خیره.  سفر فی‌ال