رد شدن به محتوای اصلی

بی پولی

عجب روزهای بد اقتصادی را می گذراند این کارتونیست درک نشده . نمی دانم تقصیر حماس است این بار  یا نفت های نشت کرده از واشر شل و ول شده  خلیج مکزیک ولی بسیار بد است اوضاع و من به آن دارم همینجور می خندم باور کن .  بالا پائین زیاد داشته ام در دوران دفاع مقدسم از خانه و خانواده اما اینچنین نبوده است تا به حال . کلن آدمی نیستم که مصلحت اندیش باشم و حرفم را بسنجم بزنم برای همین است دارم این پست را می نویسم و یکهو هوا می کنم تا پشیمان نشده ام که نگویم زشت است و این حرفها . اما یک چیز دیگری هم که هست اینست که این اوضاع تغییر خواهد کرد می دانم برای همین آمدم دور همی غر بزنیم برویم . فقط مانده ام این همه اجاره و قسط و کلاس و دوا دکتر پولش از کجا می رسد . جریان همان پنج نان و دو ماهی است که برکتش دارد میزند از سبد ها بیرون . غریبه که نیستی ، این کشوی که پولهای دفتر را آنجا می ریزم ( می ریختیم !) یعنی همان دخل خودمان . این روزها فقط داخلش قبوض تلفن و برق و موبایل را می اندازم تا مبادا یک وقت زخم معده نگیرد . هیچ راهی به افق روشن نمی رسد و تمام نهادهایی که همکاری میکردند با اینجا علیه من کودتا کرده اند و رفتند با رقیب نشسته اند . این ماجرا مرا وادار کرد به فکر بیوفتم بروم جمع کنم کاسه کوزه را یک دکه راه بیاندازم فلافل بفروشم یا بروم بنشینم کنار خیابان کاریکاتور بکشم از جماعت . بهتر از این است بنشینم اینجا همینجور بر مبلغ قبوض اضافه کنم کولر روشن کنم تا خنک بشوم . درد بگیرم . خنکی می خواهم چکار دیگر . می بندم میروم کنار کانون داغ خانواده حداقل پول برق را نصف کرده باشم . نه ؟

در این گیر و دار دلمان خوش بود به آن تابلویی که از آرایشگاه داشتم کار میکردم که خانومه زنگ زد و سفارشش را پس گرفت . گفت دارد جمع میکند و از عید به اینور یکدانه مشتری هم نداشته لااقل بیاید لنگ پاچه اش را برایش تیغ بزنیم .  تابلو نمی خواهد و از این حرفا که من گفتم نمی شود که اینوری تو قول دادی من هم یکی اش را کامل کردم که با اکراه پذیرفت من اگر در شرایط درام امروزی ام نبودم تابلو را می کبودیم تو سرو کله شوهرش اما گفتم اشکال ندارد حالا قسطی بدهید بگذارید آن یکی هم تحویل بدهم که مقبول نیافتاد . 

حالا اوضاع همه این روزها یک جورایی همین است . زندگی بالا پائین زیاد دارد و یکهو دیدی همین امروز فردا من آمدم اینجا نوشتم قرار است  بروم سفر خارج از کشور . مثل همین پنجشنبه ای که یک نفر در اثر اشتباه راهش را کج کرد آمد دفتر و سفارش تپلی داد و پول خوبی هم داد و من آن قدر خوشحال شدم که نصف پول را همان موقع خرج کردم و عقده گشایی باحالی کردم . اما تمام این دوروز تعطیلی کابوس میدیدم در بیداری که نکند یکشنبه بشود و یارو بیاید پولش را از من بخواهد و بگویید پشیمان شده و پسش بگیرد . بس که پول ندیدم این چند وقت . در آخر تشکر ویژه ای میکنم از کیف خانم خانه که صبحهای زود بدون سر و صدا باز می شود این روزها و خانوم خانه را بیدار نمیکند و آقای خانه را رسوا  ! خدا بزرگ است ببینیم چه می شود دیگر .

+;نوشته شده در ;2010/6/27ساعت;20:11 توسط;.:ALITAJADOD:.; |;

نظرات

یکشنبه 6 تیر1389 ساعت: 16:52

سلام.اين خيلي نامرديه که من بدون اينکه مطلب وبلاگتو بخوانم دارم نظر ميدم...در عوض تو هم بيا به سايت من و عضو شو تا عوضش در بيارم چطوره؟پس من منتظرتما!!!!فعلا...
مرد 240 ساله گفت…
یکشنبه 6 تیر1389 ساعت: 22:49

شما خون خودت رو کثیف نکن زندگی 120 سال اولش سخته . من خودم شاهدم ...
روشنك گفت…
دوشنبه 7 تیر1389 ساعت: 1:2

اوضاع همه همين طوريه تقريبن .. حالا در مواضع و موقعيتهاي متفاوت .. اميدوارم براي همه از جمله شما بهتر بشه .. راستي !.. اگه خواستي فلافل فروشي باز كني بيا نزديك خونه ما باز كن .. خودم روز و شب نهار و شام و صبحانه مشتريتم .. در و همسايه و دوست و آشنا و فك و فاميل رو هم ميارم با خودم ..بهت قول ميدم .. آخ كه چقدر من فلافل دوست دارم ..و از اون مهمتر از آشپزي متنفرم !.. : ) .. چرا كافه فلافل باز نمي كني حالا ؟.. پاتوق روشنفكراي فلافل خور ميشه .. چيه هي همه ميرن قهوه مي خورن .. پس كي قراره از اين سنتهاي حسنه ايراني نگهباني كنه ؟.. كافه فلافل نهايت پست مدرنيسمه اصلنش !.. مي توني كارتونهات رو هم اونجا تبليغ كني براي فروش يا نمايشگاه باز كني همين طوري كه مردم فلافل مي لمبونن كارتون هم نگاه كنن از در و ديوار .. چطوره ؟.. ايده ام خوب بود ؟.. راستي ! تو كه اينقده به جزئيات دقت مي كني توي كارتونهات چرا نميري با دار و دسته اين انيماتورها فيلم كارتوني بسازي ؟!.. به نظرم كارتونهاي تو از كوتوله هاي تپل مپل و گرد و قلمبه بهرام عظيمي خيلي بهتره !.. فقط يه داستان توپ مي خواي و يه گروه درست و حسابي .. تا به حال نرفتي سراغشون ؟!..
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
فکر خوبی است . مثلن یک دانه فلافل با کارد و چنگال بدهیم دست مشتری و تزئینات داخل بشقاب که سس را می پاشند به سبک آبستره کنار منار بشقاب . :)انمیشن کار کرده ام در صدا و سیما منتها دوبعدی . خاطره خوبی ندارم . کلن آدم متعهدی نیستم به کار گروهی
الهام گفت…
دوشنبه 7 تیر1389 ساعت: 17:53

مامانم همیشه میگه اگه هی نشینی غصه نداشته هات و بدهی ها رو خوری خود به خود همه چی درست میشه . نمدونم والا . من تا حالا تستش نکردم یعنی نتونستم . ولی شما میخوای تست کن شاید جواب بده . به جای فلافلی یه کافه باحال بزنین . منم هستم
کوثر گفت…
سه شنبه 8 تیر1389 ساعت: 2:26

راستش می گن که من هرگز نمی تونم حستونو درک کنم،چون هیچ وقت مشکل مالی نداشتم.خیلی خوبه ولی تا اونجایی که نخوای بخاطر همه ی امتیازایی که بهت دادن یا حتی خودت به دست آوردی، باج بدی!دست کم قدر اینکه همه میدونن هرچی دارین واقعا مال خودتونه نه مال بابای اونارو بدونین !اینو فقط منو امسال من می فهمیم که زندگی با منت اونقدرها هم لذت بخش نیس53!
فسانه گفت…
سه شنبه 8 تیر1389 ساعت: 10:6

لطفا با آهنگ بخونید:بگذرد این روزگار تلخ تر از زهربار دگر روزگار چون شکر آید!
شبنم گفت…
سه شنبه 8 تیر1389 ساعت: 15:43

که همه ی اینها نک و نالی بیش نیست.فردا میای میگی به نظرتون لکسوز بگیرم یا پورشه؟ولی اون پولی که هنوز نمیدونی مال خودته یا نه وقتی میزنیش به فلان گاو آییییییی چه حالی میده.
کافه اسپرسو گفت…
چهارشنبه 9 تیر1389 ساعت: 5:54

بعضی از این خانم های خانه کارشون خیلی درسته!
شادی گفت…
چهارشنبه 9 تیر1389 ساعت: 20:52

شما که نمی خواهد تا بعداز ظهر مثل تازگیهای ما در دمای 40 درجه راه بروی و با خودت بگویی "به به چه هوای خوبی" و هنوز هم بابت این راه رفتنها و سوختنها و در آفتاب وزن کم کردنها و احتمالاً در نهایت در آفتاب جان دادنها یک قِرانی دریافت نکرد ه باشی و .... همین . پس کلاتو بگیر سخت که طوفان نبرد
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
اینهایی را که گفتید 10 سال پیش کرده ام . سخت است می دانم اگر منظورتان ویزیتوری باشد
پنجشنبه 10 تیر1389 ساعت: 18:39

اصلا درک نشده لامصب نمیشه لینکت نکردجالبی به خدا
مینا گفت…
جمعه 11 تیر1389 ساعت: 2:4

این غم شما که امید است به سر آید، غمی ست ازلی که میرود به لطف زمامداران دلسوز و متعهدمان ابدی باشد. و در این بیابان بویژه در فلات ایران تنها نیستید ... پس یک موقع پشیمان نشوید از گفتنش که دردِ زخم معهده های همه ی ماست.
علی گفت…
جمعه 11 تیر1389 ساعت: 4:41

یه دکمه start هم واسه موزیکت بزار دیگه..
مرتضی گفت…
شنبه 12 تیر1389 ساعت: 12:7

سلام آقای تجددبه نظرم شما میتوانید با همین هنرتان پول بیشتری دربیاورید. مثلا" میتوانید کارهای گرافیکی کنید، یا یک جور بیزنس (business) راه بیندازید. و البته در کنارش هم کارهای شخصی خودتان را ادامه بدهید.
مرتضی گفت…
شنبه 12 تیر1389 ساعت: 12:22

ضمنا" حالا که دیگر آن خانمه قسمت دوم کار را نمیخواهد اگر میشود آن را به ما هم نشان بدهید. please !
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
در حد اتود بود که باطل الاباطیلش کردم :) در مورد پیشنهادت توضیح بیشتری بده لطفن
ghostan گفت…
یکشنبه 13 تیر1389 ساعت: 3:25

آقا من از این آهنگ کیشلوفسکی که روی وبلاگ شماست خیلی لذت می برم.
زری کوچیکه گفت…
دوشنبه 14 تیر1389 ساعت: 14:35

من 2 سالی هست که مرتب به خودم می گم همیشه اینطوری نمونه بالاخره روزای بی پولی هم تموم می شه بعضیا دیگه مسخره ام می گنن ولی باید امید داشت که روزای سخت هم تموم میشه.
مرتضی گفت…
دوشنبه 14 تیر1389 ساعت: 14:50

راستش من در حوزه کار شما اطلاعات چندانی ندارم. شما یک سر و گوشی آب بدهید ببینید آدمهای "موفق" در حوزه کار شما چه کار کرده اند. فکر کنم راه هایی باشد که پول بیشتری نصیب شما بشود. اگر از این طریق به نتیجه ای نرسیدید بهتر است به فکر کسب درآمد از یک کار دیگر باشید البته نه این که بروید فلافل فروشی یا بقالی باز کنید ها! مثلا" من از دوستی پرسیدم گفت اگر شما فتوشاپ را در سطح بالا بلد باشید میتوانید کار پردرآمدی پیدا کنید. به هرحال متاسفانه در وضعیت فعلی از هنر و هنرمند حمایت نمیشود مخصوصا" این هنری که شما کار میکنید و بسیار هم محترم و اصیل است.
چهارشنبه 16 تیر1389 ساعت: 15:50

ما پارسال چنین روزگار وحشتناکی رو گذروندیم، مضافا بر این که باید حقوق ملتی رو هم می دادیم که نداشتیم بدیم... این قسمت آخر دیوونه کننده بود :(
پيروز گفت…
یکشنبه 20 تیر1389 ساعت: 16:18

سلام؛از طريق سايت عصرايران به سايت شما راهنمايي شدم.بسيار از آن قسمت از نوشته‌ات كه تشكر ويژه كرده بودي از كيف خانم خانه، خوشم آمد و من هم از شما تشكر ويژه ميكنم كه عذاب وجدان ما را كم كردي چون فكر ميكردم فقط خودم ... ميزنم به خانم خانه... .من كه جديدا" به پس‌انداز گل پسر هم رحم نميكنم.(باور كن بعضي وقتها، پول خريدن صبحانه ندارم و به اميد ناهار شركت، مي‌آيم سركار)در ضمن، موسيقي متن سايت، بسيار به حال و روز ما نزديك است.
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
باید امیدوار بود . بعید می دانم زیاد طول بکشد اوضاع شما . گل پسرتان را ببوسید
baharenia گفت…
چهارشنبه 20 مرداد1389 ساعت: 19:0

matalebet kheili bahal bud koli khandidam .omidvaram vaghe E naoode basheye chiz begam geryat begire.ye 10 ta sefaresh karikator vase tv gerefte budam goftam har karo 100 toman migiram,mamul 50 ham razi budam vali chon yaru shab avord karo va hamasho ta fardash mikhast gerun tar goftam jome ham bud tazeyaroo zang zad goft takhfif bede va gheyre kholasash fardash ranande umad karo begire tasviye kone .50 toman dar avord dad be man.....yani fek karde bud hame kara 50toman 50 toman ham takhfif bad az 2rooz dava goft vasato begirimo in harfa kolan 100toman,khoda bede barkat.

پست‌های معروف از این وبلاگ

• -با تندی مشکلی نداری؟ -نه من واقعا غذای تند دوست دارم.  این سوال و جواب رایج بین من و آنهایی است فهمیده‌اند به بمبئی قرار است بروم.  برخلاف چیزهایی که شنیدم و خواندم بمبئ خوشبو و مهربان است. از هر دکان و دکه و دستفروشی بوی خوب عود می‌آید. حیوانات کنار آدمیزاد زندگی میکنند و هرکسی سرش به کار خودش و آتیش به انبار خودش است.  از روز اول دوست مهربانم فهد و گلناز همسر ایرانیش سخاوتمندانه پذیرایی‌ام کردند. اگر نبودند قطعا کلی تجربه‌ی هیجان انگیز در غذاهای هندی را از دست میدادم.  هاستلم در بمبئی چند خانه با خانه‌ی صادق هدایت فاصله دارد. خانه‌ای که هدایت شاهکارش بوف کور را در آن نوشت و به دلیل ممنوعیتش در همینجا در تعداد معدودی چاپ کرد. داخل خانه رفتم. درها و آدمها جدید شده بودند. نرده‌ی چوبی اما همان بود. به عادت جدیدم که دست رو اجسام میگذارم و حسشان میکنم، جای دست آن فوق‌العده‌ی نا امید را حس کردم که سیگار به لب میرود تا کنار اقیانوس هند به زن اثیری، لکاته، مرد خنزرپنزری و سایه‌اش فکر کند.. راستی در همسایگی من و هدایت اقیانوس هند است.  آدرس من در بمبئی: هاستل پانادا بکپک
از اینترنت چک کردم طلوع آفتاب به وقت بمبئی و بعد گفت ۵صبح. ساعت گوشی را کوک کرده اما ساعت بدنم دقیقتر بود. یک ربع به پنج بیدار  شدم و دیدم ساعت را برای ۵عصر کوک کرده بودم. سریع پوشیدم و کوله را برداشتم و از هاستل بیرون پریدم. تمام طول راه کوتاه هاستل تا ساحل را دویدم. کوچه باران زده بود. خاک باران خورده بود و سنگفرشهای خیابان‌های بمبئی را شسته بود. انگار خدا این هندی‌ها را دوست دارد. صبح تا شب کثافت میریزند توی خیابان و نیمه های شب باران همه را میشوید. به بندر رسیدم. کشتی های پهلو گرفته‌ی چوبی. نگاه مردم غریبه. مردی که رو به آسمان و خورشید و دریا دعا میکرد. مرد تاکسیچی که ازو پرسیدم خورشید از کجا در می‌آید و او آدرسش را دقیق میداد: پشت آن کشتی بزرگ، کمی آنطرفتر از دروازه هندوستان، نوک آن ساختمان بلند.خورشید یک ربع دیگر بیرون میزند.. کلاغهای گرسنه، سگهای بیدار نشده، گداهای چشم باز نکرده پول طلب کرده، این هند بود.. این خورشیدی بود که از پشت دریاها و ابرها.. از این سوی کره زمین بیرون آمده و این من بودم که خورشید را بوسیده و سمت تو راهی کرده بودم.. پس از این هرکجا خورشیدم را ببینم به او

هندزفری

. به گمانم دیگر وقتش شده تا از شما تقدیری در یکی از شبکه‌های سوشیال مدیا به جا بیاورم. چه جایی بهتر از همینجا اصلا، که بارها به شکل محسوس و نا‌محسوس با من در انظار عمومی به سمع و نظر بینندگان رسیده‌اید. حق آب و گل دارد اینجا. سالهای مدید کنارم بودید و همسفرم. چهارتا کشور و دو تا قاره و چندین و چند شهر و همه وسائل نقلیه: اعم از کشتی و طیاره و تاکسی و اتوبوس و قطار و مترو و تراموا و هرچه مرکب است بر روی زمین و‌ دریا و آسمان را با من سوار شدید، با من بودید و اینهمه مدت از کیفیتتان کاسته نشد. تنها یکبار در شرجی هندوستان که دوروزی از کار افتادید خاطرم هست که چه دلواپس و دلتنگ‌ بودم. خسته شدید گاهی اوقات، بی‌حوصله و خموده و نویزی، گاهی خبر بد شنیدم از شما ولیکن ۳۶۶ روز سال سیصد و شصت روزش همه اش آوای موسیق بود، داستان بود، خبر خوش بود: از رشت به تهران به مسکو، به یالوا، به استانبول، به یروان، به بمبئی، به دهلی نو و به خانه کوچکم، در دفتر کارم در شالگردنم و پچ‌پچ‌هایم و تنها شما همسفرم و در برم بودید و در صندلی روبرویم که همیشه در تمام کافه‌های گیتی خالی‌اند، به چشمهای من خیره.  سفر فی‌ال