رد شدن به محتوای اصلی

مالامال شدم تنهایی

و حالا ما هم دو درازکشنده بودیم همینجور الکی پلکی و داشتیم از خوابی که نمی بردمان حرف میزدیم که یکی گفت نمی دانم چرا بعد از ظهر اینهمه می توانم راحت بخوابم و حال میدهد اما شب اصلن خوابم نمی برد . آنقدر بد خواب شده ام این شبها که فکر میکنم دیگر هرگز نمی توانم مابقی عمرم را  بخوابم . فکر می کنم اگر یک شبی بمیرم توی قبر یکهو بلند می شوم و دوباره بر میگردم به زندگی و همه چیز از نو و کسل کننده تر و بی خود تر و کش دار تر و با چشمانی پف کرده آغاز می شود . آن هم من که خوابیدن برایم هیجان انگیزترین بخش زندگی ام بود و خواب دیدن برایم جذابیتی داشت که فیلمهای ایرج قادری هم نداشت . اینا را گفت و گفت : من گمان میکنم اصلن از آینده آمده ام شاید در یک عصر تابستان مرده ام که خواب بعد از ظهری از هوش می بردم . که خندیدیم دوتایی که اینها زر زر چرند گویی است و تو اگر کپه مرگت را نگذاری همان بعد از ظهر ها که می گویی ،شب می توانی راحتتر بخوابی لابد . که نگذاشتیم ( کپه مرگ را )و باز هم نخوابیدیم و شبها تا به سحر کابوس خواب دیدن میبینیم و درمانی نبود برای بی اعصابیمان و من چشمانم را نبسته اینجایم . 

پ.ن : نگارنده از نگارش این پست فقط خواست بگوید مثلن چقدر متفاوت فکر میکند و هر چیزی را به کائنات و متافیزیک حواله میدهد و خب لذت هم میبرد تنهایی و همین

+;نوشته شده در ;2010/6/14ساعت;17:49 توسط;.:ALITAJADOD:.; |;

نظرات

دوشنبه 24 خرداد1389 ساعت: 21:0

و ما بسي با خواندن پست تان به ياد دو دراز كشنده آن خواننده كفر گو! افتاديم و هر چه در متن فرو رفتيم فهممان عميق تر گشت كه شما قصدتان همان تفاوت بوده است و لا غير.
فسانه گفت…
سه شنبه 25 خرداد1389 ساعت: 13:35

ما که می دانیم اینها همه نتایج تهاجم فرهنگی و این فارسی وان مادر مرده است. کمتر سالوادور سیلینسا نگاه کنید، بهتر می خوابید و این افکار متافیزیکی هم به دردسرتان نمی اندازند.
سپیده گفت…
سه شنبه 25 خرداد1389 ساعت: 15:56

این دراز کشنده بی خواب حتی اگه خوابشم می یومد با این به قول خودت زر زر چرند گویی ها عمرا خوب خوابش نمی بره...ما منظور شما رو از نگارش این پست فهمیدیم...
هدی گفت…
سه شنبه 25 خرداد1389 ساعت: 19:30

ما منظور شما را از نگارش این پست نفهمیدیم امیدوارم که هیچ وقت هم نفهمیم چون ما عاشق خوابیم اصلا زندگی میکنیم که بخوابیم(چون همه ما ما کرده بودن جوگیر شدم درضمن بالاخره اهنگ وبلاگتو شنیدم خیلی دلگیر کننده هست در این اخرین روزهای بهاری عمق زمستان را در من بیدار کرد)
شبنم گفت…
چهارشنبه 26 خرداد1389 ساعت: 2:6

شما دو روز که خودت رو خسته کنی.با فعالیت بدنی اونوقت میبینی که سرت رو رو بالش نذاشته رفتی(یه خواب) والبته (با کمال احترام) ظهرها کپه.. نذار.چون خودم این تجربه رو داشتم و هر از گاهی دچارش میشم.و البته این قانون برای بیدار شدن هم صادقه.فقط کافیه 2-3 روز سر یه ساعت خاص بخوابی و یا بیدار شی روز چهارم بدنت به اون تایم عادت میکنه و خوابت میبره.یا من شخصن شبهایی که امتحان دارم از ساعت 11 شب خمیازه ها شروع میشه در صورتی که شبهای دیگه اش میشم جغد و زودتر از 2 نمیخوابم.نکته ی آخر هم بگم و برم.از محل خوابتون فقط برای خواب استفاده کنید.مثلن روی تخت درس نخونید یا .... تا زمانی که به تخت میرید دستور خوابیدن به مغزتون صادر شه.
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
ممنون :)
الهام گفت…
چهارشنبه 26 خرداد1389 ساعت: 10:51

منم لذت بخش ترین بخش زندگیم تو خوابه . اینقدر تا صبح خواب می بینیم که صبح ها انگار کوه کندم . همش رو هم یادم میمونه . خیلی با حال تر از دنیای واقعیه . راستی گل گاوزبون هم افاقه می کنه .
فسانه گفت…
چهارشنبه 26 خرداد1389 ساعت: 11:29

مرسی بابت تبریک زیبای تولد، امیدوارم همینطور باشه که گفتید.
نونو گفت…
چهارشنبه 26 خرداد1389 ساعت: 11:58

چه تفاوتی ماشالا...
مبی گفت…
پنجشنبه 27 خرداد1389 ساعت: 0:23

حالا چه اصراریه بخوابین
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
چون اگر پشتک بزنیم یا از لوستر آویزان بشویم همسایه ها بیدار می شوند :)
بیتا گفت…
پنجشنبه 27 خرداد1389 ساعت: 18:39

فقط کافیه چشماتو ببندی و به خواب فکر کنیبعد خوابت میبرهبه همین سادگی
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
نخیر به این سادگی نیست که می فرمائید . برای کانکت شدن به آن دنیا این شبها از ای دی اسل استفاده می کنم که نام شرکتش دیازپام 5 است :)
شنبه 29 خرداد1389 ساعت: 11:47

خواننده هم پس از خوانش این پست، فقط سری تکان می دهد که مثلن چه دقیق منظور نویسنده را فهمیده و کلیلک می کند !
حبسیات گفت…
دوشنبه 31 خرداد1389 ساعت: 3:40

چه چیزهای جالبی نوشته اید روی این دالان باریکتان. آدم دلش می خواهد روی سطر پایانی هرکدام، نقطه چین داشته باشد برای این که ببری نوشته را از آن جا مثل فیش و صورت حساب و بگذاری توی جیبت یا بدهی به باد.مگر می شود؟ علی تجدد که نمی گذارد بشود این کار. این بی خوابی ها هم که می فرمایید، چیزی هستند در مایه زمینه و چرک نویس رویا و توهم و خواب و خیال. کاش همیشه مدادی صفحه کلیدی در کار باشد برای نوشتن ازشان. راستش تا حالا فکر می کردم که خاصیت دارد این کار. این هذیان و بی خوابی،دردناک است به گمانم قبل از این که بدانی بی معناست.موسیقی پرایزنر نمی دانم از کجا به گوش می رسد؟ نکند از صفحه ی شما؟
فرانک گفت…
دوشنبه 31 خرداد1389 ساعت: 20:15

اولین جشنواره سراسری کاریکاتور «راه و بی راه» اهداف جشنواره:1- توجه به اهمیت و ویژگی راه ها در تعاملات و ارتباطات انسانی2- طرح موضوعات نو و جدید به منظور ایجاد خلاقیت در جوانان و توجه به محیط پیرامون آنها3- توجه به اهمیت و ویژگی راه ها به عنوان شریانهای حیاتی و مهمترین زیرساخت توسعه اقتصادی-اجتماعی کشور از نگاه هنرمند کارتونیست4- پرداختن به نقش راهداران و راهداری در امنیت، توسعه و تسهیل رفت و آمد راه ها5- نگاهی به وضعیت راه ها از گذشته تا به امروز و آیندهموضوعات پیشنهادی:1- نگاهی به قعالیت های راهداران و نقش آنان در بازگشایی محورها2- پرداختن به موضوع تجاوز به حریم قانونی راه ها و پیامدهای مخرب آنها3- تخریب و سرقت علائم نصب شده در سطح محورها4- توجه به حفظ مبلمان جاده ای در جهت زیباسازی و پاکسازی حریم راه ها5- نگاهی به توسعه و ارتقا راه ها و اثرات مثبت آن6- نگاهی به معضل ترافیک در محورها7- ریختن زباله و نخاله در حاشیه راه ها8- نگاهی به توسعه و ارتقا راه های روستایی و اثرات آن9- حفظ و نگهداری از ابنیه های موجود در راه ها از جمله: پل ها، دیوارها و ...10- نقش راه به عنوان محور توسعه در جذب گردشگرمقررات:1- تعداد آثار ارسالی: حداکثر 5 اثر2- اندازه آثار: حداقل A4 و حداکثر A33- آثار ارسالی به هیچ عنوان عودت داده نخواهد شد.4- شرکت در مسابقه محدودیت سنی ندارد.5- پشت هر اثر باید نام و نام خانوادگی، نام پدر، تاریخ تولد، آدرس و تلفن درج گردد.6- آثار ارسالی باید اصل باشد. آثار با اجرای کامپیوتری پذیرفته می شود.7- برگزارکننده جشنواره هیپ مسئولیتی در قبال خسارتهای احتمالی ناشی از ارسال آثار را برعهده نخواهد داشت. جشنواره:- آخرین مهلت ارسال آثار: پایان وقت اداری روز یکشنبه بیست تیرماه 1389- اعلام نتایج و برپایی نمایشگاه: چهارشنبه سی تیرماه 1389جوایز:نفر اول: 5.000.000 ریال به همراه لوح و تندیس جشنوارهنفر دوم: 4.000.000 ریال به همراه لوح و تندیس جشنوارهنفر سوم: 3.000.000 ریال به همراه لوح و تندیس جشنوارههمچنین به هفت نفر از برگزیدگان جوایز نقدی و لوح تقدیر اهدا خواهد شد.آدرس دبیرخانه:مازندران، ساری، بلوار دانشگاه، حوزه هنری استان مازندرانتلفن: 0151236587

پست‌های معروف از این وبلاگ

• -با تندی مشکلی نداری؟ -نه من واقعا غذای تند دوست دارم.  این سوال و جواب رایج بین من و آنهایی است فهمیده‌اند به بمبئی قرار است بروم.  برخلاف چیزهایی که شنیدم و خواندم بمبئ خوشبو و مهربان است. از هر دکان و دکه و دستفروشی بوی خوب عود می‌آید. حیوانات کنار آدمیزاد زندگی میکنند و هرکسی سرش به کار خودش و آتیش به انبار خودش است.  از روز اول دوست مهربانم فهد و گلناز همسر ایرانیش سخاوتمندانه پذیرایی‌ام کردند. اگر نبودند قطعا کلی تجربه‌ی هیجان انگیز در غذاهای هندی را از دست میدادم.  هاستلم در بمبئی چند خانه با خانه‌ی صادق هدایت فاصله دارد. خانه‌ای که هدایت شاهکارش بوف کور را در آن نوشت و به دلیل ممنوعیتش در همینجا در تعداد معدودی چاپ کرد. داخل خانه رفتم. درها و آدمها جدید شده بودند. نرده‌ی چوبی اما همان بود. به عادت جدیدم که دست رو اجسام میگذارم و حسشان میکنم، جای دست آن فوق‌العده‌ی نا امید را حس کردم که سیگار به لب میرود تا کنار اقیانوس هند به زن اثیری، لکاته، مرد خنزرپنزری و سایه‌اش فکر کند.. راستی در همسایگی من و هدایت اقیانوس هند است.  آدرس من در بمبئی: هاستل پانادا بکپک
از اینترنت چک کردم طلوع آفتاب به وقت بمبئی و بعد گفت ۵صبح. ساعت گوشی را کوک کرده اما ساعت بدنم دقیقتر بود. یک ربع به پنج بیدار  شدم و دیدم ساعت را برای ۵عصر کوک کرده بودم. سریع پوشیدم و کوله را برداشتم و از هاستل بیرون پریدم. تمام طول راه کوتاه هاستل تا ساحل را دویدم. کوچه باران زده بود. خاک باران خورده بود و سنگفرشهای خیابان‌های بمبئی را شسته بود. انگار خدا این هندی‌ها را دوست دارد. صبح تا شب کثافت میریزند توی خیابان و نیمه های شب باران همه را میشوید. به بندر رسیدم. کشتی های پهلو گرفته‌ی چوبی. نگاه مردم غریبه. مردی که رو به آسمان و خورشید و دریا دعا میکرد. مرد تاکسیچی که ازو پرسیدم خورشید از کجا در می‌آید و او آدرسش را دقیق میداد: پشت آن کشتی بزرگ، کمی آنطرفتر از دروازه هندوستان، نوک آن ساختمان بلند.خورشید یک ربع دیگر بیرون میزند.. کلاغهای گرسنه، سگهای بیدار نشده، گداهای چشم باز نکرده پول طلب کرده، این هند بود.. این خورشیدی بود که از پشت دریاها و ابرها.. از این سوی کره زمین بیرون آمده و این من بودم که خورشید را بوسیده و سمت تو راهی کرده بودم.. پس از این هرکجا خورشیدم را ببینم به او

هندزفری

. به گمانم دیگر وقتش شده تا از شما تقدیری در یکی از شبکه‌های سوشیال مدیا به جا بیاورم. چه جایی بهتر از همینجا اصلا، که بارها به شکل محسوس و نا‌محسوس با من در انظار عمومی به سمع و نظر بینندگان رسیده‌اید. حق آب و گل دارد اینجا. سالهای مدید کنارم بودید و همسفرم. چهارتا کشور و دو تا قاره و چندین و چند شهر و همه وسائل نقلیه: اعم از کشتی و طیاره و تاکسی و اتوبوس و قطار و مترو و تراموا و هرچه مرکب است بر روی زمین و‌ دریا و آسمان را با من سوار شدید، با من بودید و اینهمه مدت از کیفیتتان کاسته نشد. تنها یکبار در شرجی هندوستان که دوروزی از کار افتادید خاطرم هست که چه دلواپس و دلتنگ‌ بودم. خسته شدید گاهی اوقات، بی‌حوصله و خموده و نویزی، گاهی خبر بد شنیدم از شما ولیکن ۳۶۶ روز سال سیصد و شصت روزش همه اش آوای موسیق بود، داستان بود، خبر خوش بود: از رشت به تهران به مسکو، به یالوا، به استانبول، به یروان، به بمبئی، به دهلی نو و به خانه کوچکم، در دفتر کارم در شالگردنم و پچ‌پچ‌هایم و تنها شما همسفرم و در برم بودید و در صندلی روبرویم که همیشه در تمام کافه‌های گیتی خالی‌اند، به چشمهای من خیره.  سفر فی‌ال