رد شدن به محتوای اصلی

مادر برام قصه نگو

خواستم بی خیال بشوم و یکبار دیگر رد بشوم از این موضوع اما نشد. کلن اهل مناسبتها نیستم نه تولد را اعتقاد دارم و نه سالگر فوت و شهادت و چیزهای دیگر را . حالا درد اجتماعی یا مناسبتی اجتماعی بگویی یک چیزی اما اعتقادم این است که دنیا یک روز شروع شده است و روزی هم برای من تمام می شود و زمان کلن یک قرار دادی است که خودمان برای خودمان گذاشته ایم . من فقط یکبار دلم هوس کرد یکنفر برایم جشن تولد بگیرد و در آن روز حتی منتظر بودم رادیو هم تولدم را تبریک بگوید . نمی دانم شاید آن روز  اتفاقی چیزی قرار بود بیافتد در آینده که هنوز هم نیافتاده و پیش پیش دیده بودم . بگذریم 

می گویی این روزها روز مادر است . مادرم را دوست دارم . عاشقش نیستم . مثل خودش هستم به خودش رفته ام . برای تنهایی اش گاهی بغض میکنم و وقتی از یک دعوای زن وشوهری به خانه ام پناه می آورد وقت رفتنش از پنجره خم می شوم تاکسی تلفنی ای که می بردش را با تصویری شطرنجی حاصل از آب دیده دنبال میکنم . چند روز دیگر سی سالم می شود و چه کسی است در سی سالگی یکبار خودش را پیر شده و نیمه کاره تصور نکند ؟ خب من هم آدمم و می کنم . مرور میکنم خاطرات این سال سی را .

دارم فکر میکنم چقدر زن ایرانی ِ سنتی ِاسلامی واقعن بدبخت است!  نارحتت اگر میکند بفرا بیرون لطفن .  اما بد بخت است دیگر .نعمتی است برای مرد ایرانی. یکی همین مادرک من که زیبا و جوان آمد به خانه آقامون و جوانی اش را گذاشت برای ما بچه ها و هیچکس قدرش را ندانست و کتک خورد و فحش شنید و هیچ پناهی هم نداشت برود آنجا سر بگذارد . پدری یا برادرانی که بیاید یک بار محض رضا خدا یقیه پدرم را بگیرند و بگویند این زن صاحاب دارد دستت رویش بلند نشود . کل دوره کودکی من با رعب و وحشت و استرس گذشت . چه برای خودم و چه برای مادرم باید همیشه در حول و بلا می بودم . یکبار مثلن صب می آمد و گلویش را نشانم میداد که دیشب داشت خفه ام می کرد و هزار چیز دیگر در روزهای دیگر و صب های دیگر 

اما نکن دیگر مادر . اگر مادری و اینها را می خوانی نکن . یک دختر یا پسر بچه 5 یا 6 ساله یا حالا هرچی چه کار می تواند بکند برای تو که می روی تمام مصائب اتاق خوابت را ، تمام کتکهایی که پیش از بدنیا آمدنش خوردی برایش تعریف میکنی ؟ چکار می تواند بکند برایت . خودت را خالی میکنی و بارت را روی دوش شکننده بچه ات  انتقال می دهی . خودخواهی نیست این ؟ بی شرمانه نیست ؟ کودک آذاری نیست ؟ هست ، من می گویم هست . چون تو نمی دانی تصویر اینکه " نقاشی عروسی مادر که روی بوم پنجاه در هفتاد " با چاقو ،چندین بار با خشم بریده و گلویش جر داده شده ،هرگز از ذهنش بیرون نخواهد رفت . 

+;نوشته شده در ;2010/6/3ساعت;11:39 توسط;.:ALITAJADOD:.; |;

نظرات

علی گفت…
پنجشنبه 13 خرداد1389 ساعت: 12:44
الین گفت…
پنجشنبه 13 خرداد1389 ساعت: 14:28

من عاشق مادرم هستم . عاشق آرامش ، فداکاری ، شرم و حیا و تو داری اش .ولی آرزوم اینه که بهم می گفت از درداش از غصه هاش . اینجوری وقتی غصه رو می بینیم رو صورتش ولی اعتراضی تو حرفاش نیست من مجبور میشم حدس بزنم . اینقدر نگران بشم که دیوونه بشم . نه اون می تونه غصش و از من مخفی کنه نه من می تونم و هر دوتامون هم اینو می دونیم .دوسش دارم .
داود گفت…
پنجشنبه 13 خرداد1389 ساعت: 17:8

داستان همه مادرها شبیه هم است. حالا تو پدر هستی چطوری هستی؟ برای بچه ات از این کابوس ها ساخته ای؟ گمانم متنفر باشی از پدرت. باشی یا نه من هستم از پدرم به خاطر هر چه کرد با مادرم. حالا تو چی؟ یا نه اصلا من چی؟ من یاد گرفتم مثل پدر باشم و ترس و لرز بیندازم به جان زن و بچه ام یا داستان ادب از که آموختی برای من هم تکرار شد. برای تو چی؟
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
من پدرم را بخشیده ام . واقعن بخشیده ام . حالا گاهی اوقات که خاطرات سراغم می آید من کاری نمی توانم بکنم . یکروز اصلن خدا را شکر کردم بخاطرش . که کارهایی کرد که من یاد گرفتم آنطروی نباشم . همان که گفتید شما اصلن
شبنم گفت…
پنجشنبه 13 خرداد1389 ساعت: 18:23

منت این فداکاری های مادرها بر سر بچه هاست ولی در واقع به خاطر خودشونه.مادر من از اول همش میگفت من به خاطر شما بچه ها تحمل میکنم تا این که بقیه گفتن زندگی به این خوبی دردت چیه؟مشکلش این بود که میگفت وقتی مخالفت میکنم یا غر میزنم یا به همه چی گیر میدم باید حرف حرفه من باشه.که خب نمیشد بعد میگفت من دارم تحمل میکنم.دیشب بهش زنگ زدم کلی smsهای خوجل هم براش فرستادم.از حق نگذریم با همه ی اینها زحمت کشیده برامون.ولی یه چیز دیگه مادرها راهی جز این هم ندارن.طلاق بگیرن؟که به سرنوشتی بدتر دچار شن؟اگه پدره بچه ها رو بهش نده یه مشکله و اگه بده میشه 1001 مشکل.جامعه فرهیخته ی ما هم که قربونش برم مطلقه=فا..شه است براش.پس حتی امنیت جانی هم ندارن و....پس محکوم به تحملند.اون که ماله 30 سال پیش بوده.الان هم محکوم به تحملند زنان.
فروزان گفت…
پنجشنبه 13 خرداد1389 ساعت: 19:41

اگر زنهای ایرانی و سنتی و ... بدبخت هستند, این بدبختی را هیچ کس جر مردان ایرانی در دامنشان نگذاشته برادر . و آن تقصیری که متوجه خودشان است بخاطر یک امر ذاتی است و اگر تحمل می کنند و دم برنم آورند به خاطر میزان احساسات زیاده از حدی است که کردگار در وجودشان بیش از هر موجود دیگری تپانده و به هیچ قیمتی حاضر به ترک خانواده و زندگی خود نمی شوند ودیگری را شبنم در بالا گفته... حالا سختی ها و مرارتهایی که در زندگی ( از جانب همسرشان ) متحمل می شوند بروند کشکشان را بسابند ... و طرف دیگر قضیه هم این است که همان کردگار مرد را تا می توانسته قلدر و زورگو و معتاد و هوس باز و قدر نشناس آفریده برای مادر جماعت " خود " دیگر مفهومی ندارد .و اگر هم درد دلی می کند من باب خرفهم کردن منو شمایی است که اقلش معنی زندگی اش را بدانیم که فقط وقف ما شده ... گرچه ما انقدر پرو هستیم که هم صبر و تحمل مادر برایمان گران تمام می شود و هم تحمل نکردنش. اگر مادر من و جنابعالی می گذاشت می رفت پی زندگی خودش و بی خیال ما میشد الان بد و بیراه هایمان یک مدل دیگر بود .
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
هیچکس چیزی در دامن کسی دیگر نگذاشته . فکر میکنم چون اینجا بوجود آمده اید و فقط خاله خانباجی های دور بر خودتان را دیده اید این فکر را میکنید . مرد ایرانی سنتی اسلامی و دیکتاتور ، احمق و خودخواه است درش شکی نیست . اما مادرهای اکثر ما بدبختیشان تقصیر خودشان است . چرا همسر من اینطوری نیست ؟ چرا من قلدر و فیلان و بیسار در نیامده ام ؟ چرا دوستان من اینطوری نیستند ؟مادر من و سرکار هم بالا بروید پائین بیائید من سر حرفم هم هستم که نباید بیاید از ماجرای اتاق خوابش برای کودکش تعریف کند . کودکی که وقتی پدر و مادرش به هم فحش می دهند فکر می کند دیگر می خواهند طلاق بگیرند از هم . حالا شما قبول نداری برو برای بچه ات از ظلمی که بر زن رفت بگو اصلن. به من چه !
هادی گفت…
پنجشنبه 13 خرداد1389 ساعت: 21:50

سلام.امیدوارم که خوب باشی.به نظرم مردهایی که در موردشون صحبت میشه هم دست پرورده ی مادرانشون بودن.پس میتوان به نوعی این پستی ها را به خود زن ایرانی هم نسبت داد.او از رنج های خود درس نگرفت دلش برای نسل بعد از خودش نبود.جامعه رود خروشانی نیست که ما را با خود میبرد بلکه بومیست که ما بر آن نقش میزنیم.اگر ما درست باشیم جلوه ای بدیل از انسانیت را خواهیم دید.از مادرم ممنونم که هر گز با من آنطور که گفتید نکرد.همیشه بغض پنهانش را برای خودش فرو خورد.اما از پدرم هم ممنونم که هر گز داد نکشید همیشه حتی در سخت ترین شرایط فقط لبخند زد.و من از او آموختم
ماندا گفت…
جمعه 14 خرداد1389 ساعت: 0:42

من تموم حرفاتو قبول دارم ، زن ایرانی سنتی بدبخت و بیچاره است!( زیر بار هیچ منطقی هم نمیرم ،هیچکی نیاد واسه روشن کردن من صغری کبری بچینه!)و اینکه اصلن بهت نمیاد 30 ساله ت باشه من بیشتر تصورت کرده بودم! آخه تو یه کوچولو هم داری واسه همین اینجوری فکر کردم!
غمگین گفت…
جمعه 14 خرداد1389 ساعت: 1:23

واقعا دلم میسوزه برای هر آدم مظلوم و مهربونی که بهش زور میگن و قدرشو نمی دونن حالا چه مرد باشه چه زنامیدوارم گیر هر کس یکی مثل خودش بیاد
fariba گفت…
جمعه 14 خرداد1389 ساعت: 4:16

من از مادرم به خاطر اینهمه فداکاری متنفرم
جمعه 14 خرداد1389 ساعت: 4:43

با درك تمام حس بدي كه داشتي و لمي همه اون لحظه ها بازم نمي تونم اسم كار اون مادر و ساير مادرا را بي شرمانه بذارم. هر جور كه نگاه كني اونام ظرفي بودن تو اين زندگي و هر ظرفي هم هر چه بزرگ يه روز پر ميشه.اونچه كه ناخوداگاه به ذهنم اومد اين بود كه چرا تازگيا همه تلخ مي نويسن؟ تو اين 4 سالي كه وبلاگ مي خونم هيچ وقت انقدر تلخ نبودن همه
A.A گفت…
جمعه 14 خرداد1389 ساعت: 14:32

like your concept,and strongly agree with you
شبنم گفت…
شنبه 15 خرداد1389 ساعت: 11:3

البته یه نکته اینه که مادر ماجراهاش و برای چه بچه ای نباید بگه یه بچه ی 7-8-10 ساله که به قول شماهر فحش و دعوایی رو طلاق میبینه ودلش میلرزه یا یه بچه هم سن و سال شما؟شما الان 30 سالشتونه که دارید میگید مادر نباید بیاد پیش بچه اش از دردهاش بگه.پس به کی بگه؟شما دردت و به مادرت نمیگی؟مگه خودش کم غم و غصه نداره؟
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
الان من قدرت تحلیل دارم بیاید خانه ام بنشیند . من میروم با پدرم حرف میزنم . بیاید پیش من درد دل کند من هم چیزهایی که بلدم را بهش می گویم . اما خودت گفتی که یک پسر بچه کوچولو چه باید بکند ؟
سانتا گفت…
شنبه 15 خرداد1389 ساعت: 11:11

درک کردن آنچه میگویی نیاز به تجربه کردن ندارد ... همین که زن باشی و اینجایی خودش کفاف می دهد...مادرهایمان همه همینگونه زیستند... حالا کمی با کلاس تر کمی بی کلاس تر !!
(-: گفت…
شنبه 15 خرداد1389 ساعت: 13:12

"زن ایرانی ِ سنتی ِاسلامی واقعن بدبخت است"سابقه آن قدر تاریک و پرونده سیاه است که دفاعی برای رد این نظر نمی شود کرد
شادے تبعیدی گفت…
شنبه 15 خرداد1389 ساعت: 15:9
فسانه گفت…
یکشنبه 16 خرداد1389 ساعت: 11:27

بارها آمدم و این متن را خواندم. می دانید بدترین قسمت ماجرا چیست؟ بدترین اتفاق زمانی می افتد که همین مادرهای رنج کشیده ی ستم دیده، دخترشان که بیست سالگی را رد می کند هی هلش می دهند که ازدواج کن! برو بدبختی بکش، برو مثل من و بقیه ی زنهای دیگر بیچارگی بکش، برو تحقیر شو، برو بمیر...یکبار به یکی از همین مادرها گفتم، شما که میدانید ازدواج و زندگی مشترک اینجا مثل قفسی ست که یک تمساح با دهان گشاده درش منتظر ایستاده، حالا چرا دختر نازپرورده ات را به زور می خواهی بفرستی درون این قفس؟بگذریم، قصدم اهانت به آقایان نبود، مردان هم حال خوشی ندارند وقتی زندگیشان پر از جنگ و جدل و اشک و بی مهری می شود...
یه بچه گفت…
یکشنبه 16 خرداد1389 ساعت: 11:42

مادر من که الهی قربونش برم همیشه تموم بدبختیهاش وغمهاش رو تو خودش میریخت وبقول خودش ابروداری میکرد .البته نه اینک بابای خدابیامرز بد بود .ولی خوب همیشه مشکلات اقتصادی باعث جروبحث هایی میشد. الان من ارزو میکنم کاش مادرم یه ذره از درداش رو به ما میگفت وخودشو خالی میکرد تا الان اینطور زمینگیر نبود.
فروزان گفت…
یکشنبه 16 خرداد1389 ساعت: 19:33

پس شما از همسرت که مثل خاله خانباجی های اطراف من و زنان سنتی بدبخت نیست نهایت رضایت را دارید. و هیچ وقت هم در نقش یک موش که دارد مغزتان را می خورد در کارتونهایتان استعمالش نمی کنید ...
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
هیچکس کامل نیست . موش استعاره ای است از چیزهایی که دارد مغزم را می خورد . هر چیزی می توانست و می تواند باشد از قبض تلفن بگیرید تا تقلب در انتخابات ! اتفاقن مادر من هم از آن کاریکاتور بیشتر از بقیه خوشش می آید :)
تبسم گفت…
دوشنبه 17 خرداد1389 ساعت: 0:29

مادر من جدا شد و رفت، و محکوم است. مادر شما ماند و تحمل کرد، و محکوم است. اشکال کار کجاست؟من از مادرم آموختم که مثل او نباشم. اما زخم های کودکی...
ديدار گفت…
دوشنبه 17 خرداد1389 ساعت: 10:25

همه ما هنوز در دوران قبل از بلوغمان مانده ايم و نمي دانيم اشكال كار اين است كه هيچكدام نميخواهيم واقعا بالغ شويم. نه مادرها، نه پدرها و نه بچه ها. حالا هي بگرديم يكي را پيدا كنيم و تقصيرها را آوار كنيم سرش. با تو موافقم اما گاهي آدم از بي كسي فقط بچه اش را پيدا ميكند كه غصه هايش را تلمبار كند روي دوشش كه اين هم از همان فرار از بالغ شدن است.ديروز داشتم براي يكي از دوستان خارج نشينم نامه مي نوشتم و نوشتم كه چقدر زن ايراني هنوز هم بدبخت است. حالا بدبخت تريم چون فهميده ايم كه چقدر بدبختيم. شايد بعدا كه تلاش كرديم كه كمي از اين بدبختيهايمان كم كنيم كمي خوشبخت تر شويم اما فعلا كه بدبختيم!متوجه شدي؟!
تلخک گفت…
دوشنبه 17 خرداد1389 ساعت: 12:18

من مادری هستم که بعد از 12 سال تحمل همه ی اینها یک روز درب خروج را نشانم دادند و منو دخترکم رو راهی جامعه های کردند که پر است از سایه های ترسناک . شاید گاهی اوقات (با تمام تلاشی که میکنم که اینگونه نباشم )کمی از ان مذکر خرده گیری میکنم و دخترکم را ناراحت میکنم . حق با شماست . نباید بگویم ولی حسی غریب مرا از این می ترساند که روزی او نداند دلیل این همه ناراحتی کیست . ولی باز هم عمیقا معتقدم حق با شماست .
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
دخترکتان وقتی بزرگتر شد خودش همه چیز دستش می آید :)
دوشنبه 17 خرداد1389 ساعت: 16:28

نمی شه خیلی راحت در مورد رفتار آدم ها قضاوت کرد. اما کاش مامان و باباهایی که از اینجا رد می شن اینو بخونن و در رفتار با جوجه هاشون محتاط تر عمل کنند ...
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
مامان و باباهایی که وبلاگ می خوانند باسوادند به همان معنایی که میدانید . خودشان مطمئنم بلدند جوجوهایشان را اذیت نکنند :)
ناهید گفت…
دوشنبه 17 خرداد1389 ساعت: 21:38

سلاممن تقریبا تمام مطلب شمارو می خونم ولی چیزی نمی نویسم من همون خواننده خاموشمشما یه مردی نمی تونه بفهمی که یه زن وقتی تحقیر میشه چه احساسی دارد هرچند قبول دارم نباید برای بچه اش حرفی بزنه ولی اینو قبول کنه اون نیاز به یه گوش شنوا داشته هر چند توان تو کم بوده حداقل الان که بزرگ شدی گوش بده اون دنبال راه حل نیست او فقط می خواهد خالی بشه مطمئن باش حرف نگفته خیلی داره
سه شنبه 18 خرداد1389 ساعت: 1:22

خودخواه و نادون بودن (دور از جون مامان شما البته ) ربطی به سواد، از همین نوعش که شما می گید نداره ... مثالش دور و برمون کم نیست متاسفانه . خودمون رو نگاه نکنید که خراب بچه ایم !
شین بانو گفت…
سه شنبه 18 خرداد1389 ساعت: 9:18

خیلی می فهممتان...مادرتان را هم !
آزادی گفت…
شنبه 22 خرداد1389 ساعت: 16:18

جنس دست دوم بودن مثل شهروند دست دوم بودن دردسرهای خودش رو داره در جامعه ما که همه چیز بر نظام قبیله ای بنا شده بحمدالله از این گونه ضایعات کم نداریم ...تا باد چنین باداااااااااااا........:)
حوا گفت…
یکشنبه 23 خرداد1389 ساعت: 19:30

خیلی قشنگ بود.دردناک بود.
آکی گفت…
سه شنبه 25 خرداد1389 ساعت: 15:23

دلم خیلی پره از این قضیه ... ذهنم از این خاطرات خالی نمیشه هیچوقت!بدی این قضیه می دونی کجاست؟ اینجاست که دردت رو به هیچکی نمی تونی بگی! ملت فقط اینو می بینن که من بابامو دوس ندارم بقیشو نمی بینن . زخم هایی رو که به ما بچه ها زد... نمی بخشمش! الان هم با اینکه پیر شده و مثل قدیما نیست ولی بازم می خوام زودتر بمیره! شاید اینطوری آروم شم!
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
وقتی آرام می شوی که ببخشی و وقتی آرامتر که محبتش هم بکنی . یکبار این راه را امتحان کن

پست‌های معروف از این وبلاگ

• -با تندی مشکلی نداری؟ -نه من واقعا غذای تند دوست دارم.  این سوال و جواب رایج بین من و آنهایی است فهمیده‌اند به بمبئی قرار است بروم.  برخلاف چیزهایی که شنیدم و خواندم بمبئ خوشبو و مهربان است. از هر دکان و دکه و دستفروشی بوی خوب عود می‌آید. حیوانات کنار آدمیزاد زندگی میکنند و هرکسی سرش به کار خودش و آتیش به انبار خودش است.  از روز اول دوست مهربانم فهد و گلناز همسر ایرانیش سخاوتمندانه پذیرایی‌ام کردند. اگر نبودند قطعا کلی تجربه‌ی هیجان انگیز در غذاهای هندی را از دست میدادم.  هاستلم در بمبئی چند خانه با خانه‌ی صادق هدایت فاصله دارد. خانه‌ای که هدایت شاهکارش بوف کور را در آن نوشت و به دلیل ممنوعیتش در همینجا در تعداد معدودی چاپ کرد. داخل خانه رفتم. درها و آدمها جدید شده بودند. نرده‌ی چوبی اما همان بود. به عادت جدیدم که دست رو اجسام میگذارم و حسشان میکنم، جای دست آن فوق‌العده‌ی نا امید را حس کردم که سیگار به لب میرود تا کنار اقیانوس هند به زن اثیری، لکاته، مرد خنزرپنزری و سایه‌اش فکر کند.. راستی در همسایگی من و هدایت اقیانوس هند است.  آدرس من در بمبئی: هاستل پانادا بکپک
از اینترنت چک کردم طلوع آفتاب به وقت بمبئی و بعد گفت ۵صبح. ساعت گوشی را کوک کرده اما ساعت بدنم دقیقتر بود. یک ربع به پنج بیدار  شدم و دیدم ساعت را برای ۵عصر کوک کرده بودم. سریع پوشیدم و کوله را برداشتم و از هاستل بیرون پریدم. تمام طول راه کوتاه هاستل تا ساحل را دویدم. کوچه باران زده بود. خاک باران خورده بود و سنگفرشهای خیابان‌های بمبئی را شسته بود. انگار خدا این هندی‌ها را دوست دارد. صبح تا شب کثافت میریزند توی خیابان و نیمه های شب باران همه را میشوید. به بندر رسیدم. کشتی های پهلو گرفته‌ی چوبی. نگاه مردم غریبه. مردی که رو به آسمان و خورشید و دریا دعا میکرد. مرد تاکسیچی که ازو پرسیدم خورشید از کجا در می‌آید و او آدرسش را دقیق میداد: پشت آن کشتی بزرگ، کمی آنطرفتر از دروازه هندوستان، نوک آن ساختمان بلند.خورشید یک ربع دیگر بیرون میزند.. کلاغهای گرسنه، سگهای بیدار نشده، گداهای چشم باز نکرده پول طلب کرده، این هند بود.. این خورشیدی بود که از پشت دریاها و ابرها.. از این سوی کره زمین بیرون آمده و این من بودم که خورشید را بوسیده و سمت تو راهی کرده بودم.. پس از این هرکجا خورشیدم را ببینم به او

هندزفری

. به گمانم دیگر وقتش شده تا از شما تقدیری در یکی از شبکه‌های سوشیال مدیا به جا بیاورم. چه جایی بهتر از همینجا اصلا، که بارها به شکل محسوس و نا‌محسوس با من در انظار عمومی به سمع و نظر بینندگان رسیده‌اید. حق آب و گل دارد اینجا. سالهای مدید کنارم بودید و همسفرم. چهارتا کشور و دو تا قاره و چندین و چند شهر و همه وسائل نقلیه: اعم از کشتی و طیاره و تاکسی و اتوبوس و قطار و مترو و تراموا و هرچه مرکب است بر روی زمین و‌ دریا و آسمان را با من سوار شدید، با من بودید و اینهمه مدت از کیفیتتان کاسته نشد. تنها یکبار در شرجی هندوستان که دوروزی از کار افتادید خاطرم هست که چه دلواپس و دلتنگ‌ بودم. خسته شدید گاهی اوقات، بی‌حوصله و خموده و نویزی، گاهی خبر بد شنیدم از شما ولیکن ۳۶۶ روز سال سیصد و شصت روزش همه اش آوای موسیق بود، داستان بود، خبر خوش بود: از رشت به تهران به مسکو، به یالوا، به استانبول، به یروان، به بمبئی، به دهلی نو و به خانه کوچکم، در دفتر کارم در شالگردنم و پچ‌پچ‌هایم و تنها شما همسفرم و در برم بودید و در صندلی روبرویم که همیشه در تمام کافه‌های گیتی خالی‌اند، به چشمهای من خیره.  سفر فی‌ال