رد شدن به محتوای اصلی

لاست دیده بودی ؟... همون

می خواهی باور بکنی یا نکنی مساله این نیست . مساله این است که یک شب یک بابایی آمد - آنجایی که ما می رویم سر کوچه دو سه سیخ جیگر بگیریم اما به جایش زباله ها را ول میکنیم به امان خدا و بنده های نارنجی پوشش- با یک کیسه و پودر سفید رنگی خطی دایره وار کشید و رفت و دیگر هیچوقت هیچ گربه ای داخل آن دایره وارد نشد که نشد . آیا خاکستر جیکوب بود آن گرد سفید ؟

+;نوشته شده در ;2010/5/31ساعت;13:48 توسط;.:ALITAJADOD:.; |;

نظرات

فسانه گفت…
دوشنبه 10 خرداد1389 ساعت: 15:23

از آنجاییکه بنده طرفدار حقوق گربه ها هستم، این کار ناپسند و ناجوانمردانه ی آقا یا خانم جادوگر را محکوم می کنم. تکبیر.
FARZAD گفت…
دوشنبه 10 خرداد1389 ساعت: 16:35

سلاماز اینکه وبلاگ شما رو زیارت کردیم خوشحالیم (5000تومن نذر کردما D:)در این رابطه فقط میتونم بگم : ما زیــادی با فرهــنــگـــیم! باورکن ... :){من هم بصورت شخصی کاریکاتور میکشم اگه زیارت وبلاگ ما هم تشریف بیارید خوشحال میشم، نذورات شما پذیرفته میشود! :) }شاد زی...
دوشنبه 10 خرداد1389 ساعت: 19:46

سلامپودر سنبل طيب بوده يحتملچار سال پارسالا بيشتر از كارهاي خودتون ميذاشتين دريغ نكنين.لينكتون كردم
ghostan گفت…
سه شنبه 11 خرداد1389 ساعت: 4:48

آقا این آهنگ اسمش چیه ؟
کیامهر گفت…
سه شنبه 11 خرداد1389 ساعت: 8:59

شانس نداریم کهآنا لوسیاش قسمت این و اونهخاکستر جیکوبش نصیب ما میشه
تبسم گفت…
سه شنبه 11 خرداد1389 ساعت: 11:47

http://adambarfiha.com/?p=4999
سه شنبه 11 خرداد1389 ساعت: 12:56

نه. لاست ندیدم. اما انگشت حیرت گزیدم از مرام گربه های محل شما !(خیابون تختی نبود. خیابان فلسطین در تهران نام داشت؛ همون کاخ سابق!)
پسرک گفت…
سه شنبه 11 خرداد1389 ساعت: 13:2

سلام علی . چطوری ؟ شاید گربه ها فکر کرده اند که آنجا دره است یا تله .راستی دوباره به وبلاگ من بیا.
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
حتمن
سه شنبه 11 خرداد1389 ساعت: 23:7

خیلی وقته میام وبلاگت و میرم بدون اینکه چیزی بگم..هردفعه گفتن چیزی قلقلکم (یا شایدم غلغلکم)داده اما ننوشتم... و اینبار بدجور وسوسه شدم و نوشتم گربه ها رو نمیدونم اما آشغال ها رنگ سفید اصلا بهشون نمیاد.... فک میکنم گربه ها از بی اصالتی آشغالی که دورش یک 0 سفید باشه ترسیدن... میان آشغال و گربه بودن همیشه فاصله ایست !! و این فاصله این بار گرد هر چیزی که سفید باشد...!!! وای.. موسقی وبلاگت چقدر آشناست.. خدای من .!! چی بود؟ موسیقی یه فیلم باید باشه !! دارم دیوونه میشم..چقدر آشناست... گاهی وقتی چیزی از ته ذهنت بیرون میپره و نمیتونی هیچ جوره به محیط اطرافت وصلش کنی دیوونه میشی.. و درمورد درک نشدگی : فک میکنم درک نشدگی به بهتر شدن بعضی چیزا کنار خراب تر شدن خیلی چیزای دیگه کمک کنه !!!! ستبر بمانی.. سلام !!!
سه شنبه گفت…
چهارشنبه 12 خرداد1389 ساعت: 11:32

سلام . خدا وکیلی مشغول الذمه (!)ای اگر به من نگویی ان پودر جادویی چیست و از کجا می توانم گیر بیاورم که حالم خراب است از دست گربه جماعت .
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
چه می خواهی از من ؟ به دوستانم خیانت کنم ؟هرگز :)
الین گفت…
چهارشنبه 12 خرداد1389 ساعت: 19:3

فکر کنم بعضی از آدما هم دور خودشون از این خاکستر جاکوبا میریزن راستی خوب همه که دارن میپرسن . بگین این موزیک چه فیلمیه دیگه ...
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
red ، کیشلوفسکی
سه شنبه گفت…
چهارشنبه 12 خرداد1389 ساعت: 19:20

حالا که به دوستانت خیانت نمی کنی ادرس بده چند دوست جدید برایت بفرستم . (پست اخرم درباره گربه است اگر حوصله داشتی بخوان )
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
خواندم :)
مینا گفت…
چهارشنبه 12 خرداد1389 ساعت: 21:54

شک داریم پودر جیکوب تاثیری بر آن غریزه و اشتها داشته باشد. لابد گرد سگی بوداده بود.
A.A گفت…
چهارشنبه 12 خرداد1389 ساعت: 22:42

I really like your special type of writing...

پست‌های معروف از این وبلاگ

• -با تندی مشکلی نداری؟ -نه من واقعا غذای تند دوست دارم.  این سوال و جواب رایج بین من و آنهایی است فهمیده‌اند به بمبئی قرار است بروم.  برخلاف چیزهایی که شنیدم و خواندم بمبئ خوشبو و مهربان است. از هر دکان و دکه و دستفروشی بوی خوب عود می‌آید. حیوانات کنار آدمیزاد زندگی میکنند و هرکسی سرش به کار خودش و آتیش به انبار خودش است.  از روز اول دوست مهربانم فهد و گلناز همسر ایرانیش سخاوتمندانه پذیرایی‌ام کردند. اگر نبودند قطعا کلی تجربه‌ی هیجان انگیز در غذاهای هندی را از دست میدادم.  هاستلم در بمبئی چند خانه با خانه‌ی صادق هدایت فاصله دارد. خانه‌ای که هدایت شاهکارش بوف کور را در آن نوشت و به دلیل ممنوعیتش در همینجا در تعداد معدودی چاپ کرد. داخل خانه رفتم. درها و آدمها جدید شده بودند. نرده‌ی چوبی اما همان بود. به عادت جدیدم که دست رو اجسام میگذارم و حسشان میکنم، جای دست آن فوق‌العده‌ی نا امید را حس کردم که سیگار به لب میرود تا کنار اقیانوس هند به زن اثیری، لکاته، مرد خنزرپنزری و سایه‌اش فکر کند.. راستی در همسایگی من و هدایت اقیانوس هند است.  آدرس من در بمبئی: هاستل پانادا بکپک
از اینترنت چک کردم طلوع آفتاب به وقت بمبئی و بعد گفت ۵صبح. ساعت گوشی را کوک کرده اما ساعت بدنم دقیقتر بود. یک ربع به پنج بیدار  شدم و دیدم ساعت را برای ۵عصر کوک کرده بودم. سریع پوشیدم و کوله را برداشتم و از هاستل بیرون پریدم. تمام طول راه کوتاه هاستل تا ساحل را دویدم. کوچه باران زده بود. خاک باران خورده بود و سنگفرشهای خیابان‌های بمبئی را شسته بود. انگار خدا این هندی‌ها را دوست دارد. صبح تا شب کثافت میریزند توی خیابان و نیمه های شب باران همه را میشوید. به بندر رسیدم. کشتی های پهلو گرفته‌ی چوبی. نگاه مردم غریبه. مردی که رو به آسمان و خورشید و دریا دعا میکرد. مرد تاکسیچی که ازو پرسیدم خورشید از کجا در می‌آید و او آدرسش را دقیق میداد: پشت آن کشتی بزرگ، کمی آنطرفتر از دروازه هندوستان، نوک آن ساختمان بلند.خورشید یک ربع دیگر بیرون میزند.. کلاغهای گرسنه، سگهای بیدار نشده، گداهای چشم باز نکرده پول طلب کرده، این هند بود.. این خورشیدی بود که از پشت دریاها و ابرها.. از این سوی کره زمین بیرون آمده و این من بودم که خورشید را بوسیده و سمت تو راهی کرده بودم.. پس از این هرکجا خورشیدم را ببینم به او

هندزفری

. به گمانم دیگر وقتش شده تا از شما تقدیری در یکی از شبکه‌های سوشیال مدیا به جا بیاورم. چه جایی بهتر از همینجا اصلا، که بارها به شکل محسوس و نا‌محسوس با من در انظار عمومی به سمع و نظر بینندگان رسیده‌اید. حق آب و گل دارد اینجا. سالهای مدید کنارم بودید و همسفرم. چهارتا کشور و دو تا قاره و چندین و چند شهر و همه وسائل نقلیه: اعم از کشتی و طیاره و تاکسی و اتوبوس و قطار و مترو و تراموا و هرچه مرکب است بر روی زمین و‌ دریا و آسمان را با من سوار شدید، با من بودید و اینهمه مدت از کیفیتتان کاسته نشد. تنها یکبار در شرجی هندوستان که دوروزی از کار افتادید خاطرم هست که چه دلواپس و دلتنگ‌ بودم. خسته شدید گاهی اوقات، بی‌حوصله و خموده و نویزی، گاهی خبر بد شنیدم از شما ولیکن ۳۶۶ روز سال سیصد و شصت روزش همه اش آوای موسیق بود، داستان بود، خبر خوش بود: از رشت به تهران به مسکو، به یالوا، به استانبول، به یروان، به بمبئی، به دهلی نو و به خانه کوچکم، در دفتر کارم در شالگردنم و پچ‌پچ‌هایم و تنها شما همسفرم و در برم بودید و در صندلی روبرویم که همیشه در تمام کافه‌های گیتی خالی‌اند، به چشمهای من خیره.  سفر فی‌ال