رد شدن به محتوای اصلی

زخمهایی که نشمرده ایم

دخترک که حالش بد می شد و تشنج میکرد . هرکدام یکطرفی می پریدیم . می ترسیدیم . نمیدانستیم باید چه کنیم . یکی می دوید و ورش میداشت و دیگری هم دنبال آن یکی می دوید و خدا خدا میکردیم . بساط بدی است . چشمها سفید می شوند . بی حالت می شوند . فکها قفل می شوند و بعدن یک نفر دکتر گفت تنها کاری که باید بکنی اینجور مواقع با دستت لای دندانهایش را آرام بازکن تا هم نفس بکشد هم زبانش را گاز نگیرد . زبانش اندازه زبان طوطی است . تا دیازپام مخصوصی را از راه م.قعد تزریق کنیم جانمان در می رود و بعدن وقت یک گوشه نشستن و در شمایل خوبش نگریستن و گریستن است و ساعتها سکوتی که در خانه می آید و روزهایی که چی می شود و چی باید بکنیم و الی آخر

یکبار از دکترش پرسیدم وختی اینطوری می شود یک آدم ،  همان چند دقیقه را چی می بیند ؟ کجای دنیا می رود ؟ چیزی می شنود اصلن ، حواسش هست به ما و جواب داد : هیچی نمی بیند . یکبار هم از یک نفر آدم بزرگ پرسیدم که چی دیدی و او گفت همه جا سیاه بود . یکنفر دیگر هم چیز دیگری گفت : همه جا سفید شد .

کتاب" من گنجشگ نیستم " مستور را بخوان . من همینجوری توی پیاده رو خریدمش و اصلن چیزی نمی دانستم از داستانش . قهرمان داستان هم تشنج میکند گاهی اوقات تا اینجایی که خواندم یکی دوبار مصطفی مستور از تجربه تشنجهای غیر منتظره که بدترینهایش را  تجربه کرده ام ( کاش خودم کرده بودم ) را می گوید و چه تصویر سازی ای می کند این مرد :

تاجی ( پیر زنی که دارد اتاقش را جارو می کند ) انگار در مداری از من شروع میکند به چرخیدن . بعد دیوار می چرخد. بعد سقف می چرخد . بعد تلویزیون . بعد میز . بعد پنجره . صندلی . گلدان . قاب عکس . بعد تلفن می رود توی تاجی . تاجی می رود توی پنجره . پنجره توی من . من می روم تا لب حفره . بعد من انگار با سرعت نور می چرخم گرد خودم . بعد چیزها تاریک می شوند . اول دیوار . بعد گلدان . بعد صندلی . بعد تلویزیون . بعد تاجی . بعد می گوید : « چی شده ؟» و « چی شده » انگار صدای بوق قطاری کش می آید .  « چی شده» انگار لاستیکی کشیده می شود و کش می آید و کش می آید و باز هم کش می آید تا من بی حس می شوم و بی حس می شوم تا همه چیز تاریک و تاریک می شود و سکوت .

باور کردنی نیست برایم . فکر کنم راست می گوید . می ترسم . وقتی دخترک اینطوری می شود . مرا چی می بیند . من توی چی می روم . چی از من می رود بیرون ؟ چی توی من می رود ؟ وقتی می گویم « نترس نترس... بابا پیشته ...بابا کنارته » صدای مرا کش دار می شنود ؟ ترسناک می شنود ؟ بابای نمو می شنود ؟جای دیگری است که -تا اینجا که خوانده ام - یک تجربه دیگری را می گوید . یعنی همینطور نشسته ای و یکباره می آید سراغت . میان صحبت کردن . میان بوسه . میان نوازش ، وسط قربان صدقه های پدر و دختری مثلن .

- « تو می دونی کی برگه مرخصی ش رو به یاقوت می داده ؟»

کوهی ( مدیر آسایشگاه ) و سقف و دیوار و میز و صندلی و پنجره انگار چرخ و فلک شروع می کنند به دوران . می سعی میکنم تمام نیرویم را برای گفتن یک کلمه جمع کنم. دندان هام کلید شده اند . انگار کسی فکهایم را با گیره به هم قفل کرده است. چیزی شبیه به « نه» از دهانم بیرون می زند و بعد ناگهان سرم خم می شود روبه جلو و گونه ام را می گذارم روی میز و همه چیز تاریک می شود .

تو چه باید بکنی تا اینها اتفاق نیافتد ؟ بی ساهاب از هیچ قانونی پیروی نمی کند . آن افسر ارشد نازی را یادت است در فهرست شیندلر ؟ آن دخترک در زیر زمین به اسکار شیندلر می گفت از هیچ قانون پیروی نمی کند . یعنی تو نمی دانی باید چکار کنی تا در امان باشی . تا سراغت نیاید . حالا  وضعیت خودمان است. چکار باید کرد ؟ توی سایه راه برویم ؟ توی آفتاب نرویم ؟ جای شلوغ نرویم در جای ساکت می آید سراغت . توی ماشین صدا نباشد . در خواب می آید سراغت . بازی نکنی روی مبل می آید . گوشه رینگ گیرمان انداخته روزگار و هی می زند هی می زند هی می زند و وقتی زد دوباره می زند تا تاریک بشود ....سیـــــــاه بشود و بعدن می رود سراغ تزریق از طریق م.قعد لابد برای رسیدن به آرامش


+;نوشته شده در ;2010/5/23ساعت;13:56 توسط;.:ALITAJADOD:.; |;

نظرات

فسانه گفت…
یکشنبه 2 خرداد1389 ساعت: 15:30

بمیرم... خیلی خیلی خیلی سخت می گذرد برایتان و می دانم که هیچ حرف و کلمه ای مرهم این درد نیست و هیچ حرف امید بخشی شاید ناجی این لحظه های پر واهمه نباشد. اما فقط یک چیز، "نترس" ، " بابا کنارته" حتی اگر کشدار و بلند هم بشود پناه است، پناهگاه است و بیش از آنچه تصور کنید قوت قلب است و دلگرم کننده. هیچکس جای دیگری نیست، شاید جای دخترک خیلی بهتر از شما باشد، شاید اگر او هم روزی خودش را جای شما و در شرایط شما تصور کند برایش غیر قابل تحمل تر از شرایط فعلی اش باشد.نترس!
لاله گفت…
یکشنبه 2 خرداد1389 ساعت: 15:36

:(
یکشنبه 2 خرداد1389 ساعت: 16:52

از شما دعوت مي شود كه شماره بيست وششم اين نشريه را ببينيد.البته اگر دوست داشتيد.مي توانيد ما را لينك كنيد.براي ما مطلب بفرستيد و باز هم ما را بخوانيد.
1 گفت…
یکشنبه 2 خرداد1389 ساعت: 17:37

در این زمان که ما هستیم چاره‌اش استفاده از دارویی با تجویز پزشک است / باید همیشه استفاده کرد تا حمله‌ها متوقف شوند / حمله‌ها را باید چرخاند و پیچاند و مچاله کرد و بی هیچ ترسی از صدای کشیده شدنشان / تاریکی و سفیدی بی زمانی را باید ریخت در چند حبه دارو و فرو کرد در حلق و خوش بود بی ترس از ترساندن دیگران
هومن گفت…
یکشنبه 2 خرداد1389 ساعت: 17:41

اشك توي چشمام حلقه زده. دركتون مي كنم و ميفهمم چه احساسي دارين اون موقع كه مياد سراغش.ولي " نترس... بابا پيشته " رو حتما ميشنوه، شك نكنيد كه ميفهمه.
فاخته گفت…
یکشنبه 2 خرداد1389 ساعت: 22:11

یکبار تجربه کردم این چرخیدن ، درهم رفتن، مبهم و گنگ شدن ؛انگار به مغزم وزنه اي دو برابر وزن خودم وصل شد مغزم را فروكشيد و تو سكوت سياهي غرق شدم فقط يه بار!خدا به همراهت
نیمه پنهان گفت…
دوشنبه 3 خرداد1389 ساعت: 7:19

گوشه رینگ گیرمان انداخته روزگار و هی می زند هی می زند هی می زند و وقتی زد دوباره می زند تا تاریک بشود!این جمله عالی بود.
ديدار گفت…
دوشنبه 3 خرداد1389 ساعت: 9:49

حتما يك راه چاره اي هست. يعني هيچ جاي دنيا، اين مريضي علاج ندارد؟! حداقل كه ميشود بهبودش داد. مادر من هم اينجوري است اما در اثر مداواي مداوم، حالش بهتر است. كاش همه بسيج شويم و يك راه چاره پيدا كنيم. دكترهاي هميوپاتي را امتحان كرده اي؟
الهام گفت…
دوشنبه 3 خرداد1389 ساعت: 10:30

نمیدونم ولی هر وقت یه جایی از زندگی گیر می کنم که خودم نمیتوم ازش خلاص بشم میسپرم به خودش . رند عالم سوز را با مصلحت بینی چه کار *** کار ملک است آنکه تدبیر و تامل بایدشتکیه بر تقوی و دانش در طریقت کافریست *** راهرو گر صد هنر دارد توکل بایدشمیدونم سخته ولی شاید اینجوری حس بهتری پیدا کنیم .واسه دخترتون دعا می کنم که یا خوب بشه و یا بابا همیشه پیشش باشه .
هدی گفت…
دوشنبه 3 خرداد1389 ساعت: 13:1

صلاح کار کجا و من خراب کجا...
رضا گفت…
دوشنبه 3 خرداد1389 ساعت: 13:58
آکی گفت…
دوشنبه 3 خرداد1389 ساعت: 17:40

هر بار که میآم می خونمت برای جوجکٍت دعا می کنم...
مکین گفت…
دوشنبه 3 خرداد1389 ساعت: 20:12

...
شبنم گفت…
دوشنبه 3 خرداد1389 ساعت: 20:14

چند دقیقه سکوت کردم و کلمات یاری ام نمیکنند. دردی نیست که با حرفهای دلخوش کنک من بارش کمتر بشه. نشیه ی دردی.مستی از سکوتش و با چرخیدنش میچرخی.
لبریز گفت…
سه شنبه 4 خرداد1389 ساعت: 1:51

وقتی آتیش پاره مریض میشه... روزگارم تیره و تار میشه... وقتی خواب بد میبینه و با گریه بیدار میشه... هی صداش میکنم... بغلش میکنم... میگم مامان اینجاست... ولی هیچی نمیشنوه... فقط گریه میکنه... تو کتاب نوشته نژرسید چی دیده ...چی شده... نمیژرسم ولی دیوونه میشم از تصور چیزی که داره اذیتش میکنه...میمیرم و زنده میشم تا اروم بشه... دلم میخواد هزار بار کابوس ببینم ولی یه بار تو اون حال نبینمش...شما چی میکشید؟شما چی میکشید؟دعا میکنم فرشته ی کوچولتون زودتر خوب بشه...
شین بانو گفت…
سه شنبه 4 خرداد1389 ساعت: 10:0

درد دارد سینه ام را عمیق می خراشد
سه شنبه 4 خرداد1389 ساعت: 22:27

...
یه بچه گفت…
چهارشنبه 5 خرداد1389 ساعت: 12:8

هی عامو خدا برا هیچ جونوری نخواد ما که دیگه ادمیزادیم .دعا میکنم گل پری نازت به زودی سلامتیشو به دست بیاره.اما سفارشت میکنم هیچ وقت احساس خستگی نکنی .که باید تاوون سختی بدی.مو هم یه پسر داشتم ...... حالا هی اشک میریزم .هی اشک میریزم اما کو مرحم دل سوخته ام....
چهارشنبه 5 خرداد1389 ساعت: 14:55

شاید به ضرورت داستان نویسی این طور نوشته، چون کسی رو با مشکل مشابه می شناسم - یه آدم بزرگ - که می گه وقتی حمله شروع می شه، هیچی نمی فهمه تا وقتی دوباره به این دنیا برگرده ، با یه سردرد و کوفتگی مختصر .خیابون تختی رشت رو می گید ؟ نه ... مدتهاست رشت نبودم. نزدیک شش ماه یا بیشتر.
روشن گفت…
چهارشنبه 5 خرداد1389 ساعت: 15:14

فریاد سکوت...
... گفت…
چهارشنبه 5 خرداد1389 ساعت: 23:42

خرابم ، کاش یه غلطی تو زندگیم کرده بودم و میتونستم الان به این بیمارها کمکی کنم . فقط دوست دارم خفه شم همین .
یک پوپولیست گفت…
پنجشنبه 6 خرداد1389 ساعت: 2:22

صمیمانه هم دردی می نمایم
مرتضی گفت…
پنجشنبه 6 خرداد1389 ساعت: 13:43

سلام آقای تجددزندگی است دیگر. باید واقعیتها را پذیرفت. و در این میان شما تنها نیستید، خیلیها درگیر این مشکلات و زخمها هستند. به امید آینده ای بهتر.
مرتضی گفت…
پنجشنبه 6 خرداد1389 ساعت: 13:53

ضمنا" یک سوال داشتم. برای شما شاید این مساله مطرح نباشد، اما برای کسی که قصد نوشتن دارد گاهی نامیدن رنگها کار خیلی دشوار و بعضا" ناممکنی است. مثلا" رنگ آبی گونه های زیادی دارد، درحالی که ما فقط چند کلمه در اختیار داریم: آبی، آبی کمرنگ، آبی پررنگ، آبی آسمانی، لاجوردی، فیروزه ای، آبی سلطنتی (که من از این نامگذاری برای آن رنگ عجیب اصلا" خوشم نمیاید)، آبی مات، آبی مایل به سبز، بنفش-آبی، کبود(؟) و احتمالا" چند کلمه دیگر. حالا برای آبی یک سری کلمه هست، اما رنگهایی مثل قهوه ای و صورتی این طور نیستند. مشکل من این است که میخواهم آن رنگی را که میبینم دقیقا" بیان کنم، ولی نمیتوانم. گاهی آدمها از یک مصداق خیلی آشنا برای مشخص کردن آن رنگ استفاده میکنند، مثلا" میگویند "قرمز جگری" یا "سبز مغز پسته ای" اما اولا" اینها هم چندان دقیق نیستند و دوما" برای خیلی از رنگها این جور مصداقها پیدا نمیشود.گفتم حالا از شما بپرسم شاید راه حلی داشته باشید.
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
سرکاریه ؟ :)
تبسم گفت…
جمعه 7 خرداد1389 ساعت: 19:59

به کائنات دستور بده درستش کنه، و شک نکن اطاعت می کنه. وظیفه ش همینه.
الین گفت…
شنبه 8 خرداد1389 ساعت: 11:55

تبسم جان حالا که اینقدر مطمئنی خودت دستور بده . کائنات از منو تو دستور نمی گیره عزیزم . هنوز اینو نفهمیدی .
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
منظورشان احتمالن به کتاب کیمیاگر بود . سخت نگیرید و دعوا نکنید . حالا خواهش که می توانم بکنم از کائنات :)
الین گفت…
شنبه 8 خرداد1389 ساعت: 12:14

یاد مسافر کوچولو افتادم . اونجاش که پادشاهه دستورایی رو میداد که مسافر کوچولو خودش میخواست انجام بده . مپلا وقتی خواست که بره بهش دستور داد که برو. میدونم ربطی بهم نداره ولی من اولا که میخواستم دعا کنم چیزی رو که خودم میخواستم می گفتم ولی حالا میگم خدایا به من تحمل و درکی بده تا چیزی رو که تو برام میخوای و بفهمم و درک کنم و طاقت بیارم . فکر کنم بشه همون راضیم به رضای تو . بعضی ها میگن یجور انفعاله ولی من شخصا اینجوری راحت ترم .
مرتضی گفت…
شنبه 8 خرداد1389 ساعت: 12:31

نه آقای تجدد واقعا" میخواستم نظر شما رو بدونم. مثلا" فرض کنید یکی از آثار خودتان را گذاشته اید جلوتان و میخواهید برای کسی بگویید از چه رنگهایی استفاده کرده اید. میبینید که خیلی جاها نمیشود دقیقا" آن رنگ را گفت. شاید هم من بلد نیستم.چند وقت ژیش در یک داستان خواندم برای توصیف رنگ یک شی گفته بود "سفید خامه ای". گفتم عجب! چرا به ذهن خودم نرسیده بود. راجع به رنگهای دیگه هم همین طور. گفتم شاید شما که سروکارتان با رنگهاست واژگان خاصی برای آنها دارید.
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
نه من هم وارد این مسائل نیستم زیاد . گاهی اوقات یک نفر از من رنگی را می پرسد مثلن می گوید : قرمز ِ چی زدی ؟ میگیوم رنگ قرمزی لبای تو و خودش راهش را می کشد میرود :)
الین گفت…
یکشنبه 9 خرداد1389 ساعت: 9:25

ببخشید اگه لحنم بد بود .نمیخواستم دعوا کنم . شاید چون خودم تو شرایطیم که خوب نیست و زیاد این جمله رو شنیده بودم یهو عکس العمل نشون دادم .
صبا گفت…
یکشنبه 9 خرداد1389 ساعت: 10:41

واقعا متاسفم فقط میتونم براتون آرزوی صبر و برای عزیز کوچکتون آرزوی سلامتی کنم
افسی گفت…
سه شنبه 11 خرداد1389 ساعت: 10:14

سلام متاسفم من تجربه اینو برای پسرم داشتم بردمش دکتر محمدی فوق تخصصمغز کودک فوق العاده است اگه خواستی شمارشو بهت بدم

پست‌های معروف از این وبلاگ

• -با تندی مشکلی نداری؟ -نه من واقعا غذای تند دوست دارم.  این سوال و جواب رایج بین من و آنهایی است فهمیده‌اند به بمبئی قرار است بروم.  برخلاف چیزهایی که شنیدم و خواندم بمبئ خوشبو و مهربان است. از هر دکان و دکه و دستفروشی بوی خوب عود می‌آید. حیوانات کنار آدمیزاد زندگی میکنند و هرکسی سرش به کار خودش و آتیش به انبار خودش است.  از روز اول دوست مهربانم فهد و گلناز همسر ایرانیش سخاوتمندانه پذیرایی‌ام کردند. اگر نبودند قطعا کلی تجربه‌ی هیجان انگیز در غذاهای هندی را از دست میدادم.  هاستلم در بمبئی چند خانه با خانه‌ی صادق هدایت فاصله دارد. خانه‌ای که هدایت شاهکارش بوف کور را در آن نوشت و به دلیل ممنوعیتش در همینجا در تعداد معدودی چاپ کرد. داخل خانه رفتم. درها و آدمها جدید شده بودند. نرده‌ی چوبی اما همان بود. به عادت جدیدم که دست رو اجسام میگذارم و حسشان میکنم، جای دست آن فوق‌العده‌ی نا امید را حس کردم که سیگار به لب میرود تا کنار اقیانوس هند به زن اثیری، لکاته، مرد خنزرپنزری و سایه‌اش فکر کند.. راستی در همسایگی من و هدایت اقیانوس هند است.  آدرس من در بمبئی: هاستل پانادا بکپک
از اینترنت چک کردم طلوع آفتاب به وقت بمبئی و بعد گفت ۵صبح. ساعت گوشی را کوک کرده اما ساعت بدنم دقیقتر بود. یک ربع به پنج بیدار  شدم و دیدم ساعت را برای ۵عصر کوک کرده بودم. سریع پوشیدم و کوله را برداشتم و از هاستل بیرون پریدم. تمام طول راه کوتاه هاستل تا ساحل را دویدم. کوچه باران زده بود. خاک باران خورده بود و سنگفرشهای خیابان‌های بمبئی را شسته بود. انگار خدا این هندی‌ها را دوست دارد. صبح تا شب کثافت میریزند توی خیابان و نیمه های شب باران همه را میشوید. به بندر رسیدم. کشتی های پهلو گرفته‌ی چوبی. نگاه مردم غریبه. مردی که رو به آسمان و خورشید و دریا دعا میکرد. مرد تاکسیچی که ازو پرسیدم خورشید از کجا در می‌آید و او آدرسش را دقیق میداد: پشت آن کشتی بزرگ، کمی آنطرفتر از دروازه هندوستان، نوک آن ساختمان بلند.خورشید یک ربع دیگر بیرون میزند.. کلاغهای گرسنه، سگهای بیدار نشده، گداهای چشم باز نکرده پول طلب کرده، این هند بود.. این خورشیدی بود که از پشت دریاها و ابرها.. از این سوی کره زمین بیرون آمده و این من بودم که خورشید را بوسیده و سمت تو راهی کرده بودم.. پس از این هرکجا خورشیدم را ببینم به او

هندزفری

. به گمانم دیگر وقتش شده تا از شما تقدیری در یکی از شبکه‌های سوشیال مدیا به جا بیاورم. چه جایی بهتر از همینجا اصلا، که بارها به شکل محسوس و نا‌محسوس با من در انظار عمومی به سمع و نظر بینندگان رسیده‌اید. حق آب و گل دارد اینجا. سالهای مدید کنارم بودید و همسفرم. چهارتا کشور و دو تا قاره و چندین و چند شهر و همه وسائل نقلیه: اعم از کشتی و طیاره و تاکسی و اتوبوس و قطار و مترو و تراموا و هرچه مرکب است بر روی زمین و‌ دریا و آسمان را با من سوار شدید، با من بودید و اینهمه مدت از کیفیتتان کاسته نشد. تنها یکبار در شرجی هندوستان که دوروزی از کار افتادید خاطرم هست که چه دلواپس و دلتنگ‌ بودم. خسته شدید گاهی اوقات، بی‌حوصله و خموده و نویزی، گاهی خبر بد شنیدم از شما ولیکن ۳۶۶ روز سال سیصد و شصت روزش همه اش آوای موسیق بود، داستان بود، خبر خوش بود: از رشت به تهران به مسکو، به یالوا، به استانبول، به یروان، به بمبئی، به دهلی نو و به خانه کوچکم، در دفتر کارم در شالگردنم و پچ‌پچ‌هایم و تنها شما همسفرم و در برم بودید و در صندلی روبرویم که همیشه در تمام کافه‌های گیتی خالی‌اند، به چشمهای من خیره.  سفر فی‌ال