رد شدن به محتوای اصلی

در ستایش حماقت

 

قبلش باید یک مقدمه ای بچینم . MAD یکی از بهترینو پر تیراژترین مجلات طنز و کاریکاتور در دنیاست که به چند زبان هم ترجمه می شود و برو بیایی دارد برای خودش . یک شخصیتی دارد این مجله بنام آلفرد ای نیوم

که سالهاست همین سن و سالی مانده است . خب MAD معنی اش می شود دیوانگی یا حماقت یا هرچی حالا خودت بهتر میدانی . آلفرد سمبل حماقت است . و همیشه روی جلد چهره اش با چهره افراد مشهور چه سیاسی چه هنرپیشه مخلوط می شود . طراحان جلد MAD چهره افراد مشهور را با حفظ ترکیب آلفرد می کشند طوری که هر دوی آنها تداعی بشوند . چند وقت پیش این مجله به علاوه سایت برزیل کارتون یک مسابقه ترتیب دادند و خواستند تا بقیه هم این کار را بکنند . یعنی سر افراد مشهور را با ایشان بیامیزند و من هم کردم خب . و چه کسی بهتر از ریاست محترم خودمان ؟

توضیح نهایی هم اینکه من کاریکاتوریست چهره نیستم و بلد هم نیستم اما زورم را زدم و نتیجه اش این شد . پس خیلی واقعن نامردی اگر مرا با این آقاهه که روی جلد MAD را میزند مقایسه کنی

پ.ن : به بالاترین نفرستید . هیچوقت نفرستید.


+;نوشته شده در ;2010/5/10ساعت;14:13 توسط;.:ALITAJADOD:.; |;

نظرات

فسانه گفت…
دوشنبه 20 اردیبهشت1389 ساعت: 16:31

به به چه نیکو!
کیامهر گفت…
دوشنبه 20 اردیبهشت1389 ساعت: 18:33

ما مقایسه می کنیمچون زورمان زیاد استما شما از مال آقاهه قشنگ تر استجابی برادری البته
نگار گفت…
دوشنبه 20 اردیبهشت1389 ساعت: 19:11

wow.........عالی بود........
اسپایدرمرد گفت…
دوشنبه 20 اردیبهشت1389 ساعت: 21:7

اولش خواستم بگم خوب نبود ولی توضیحاتی که نوشته بودی و اینکه باید شبیه آلفرد باشه نظرم رو عوض کرد.:)
بنل گفت…
سه شنبه 21 اردیبهشت1389 ساعت: 0:29

وای خیلی قشنگ شده .... اینقدر احساساتی شدم که نتونستم نظرم و ندم .... فوق العادست ..... عالیه .... میشه منم بکشی؟
سه شنبه 21 اردیبهشت1389 ساعت: 0:44

اون صعود ابروی راست رئیس رو خوب کشیدی...!!
شبنم گفت…
سه شنبه 21 اردیبهشت1389 ساعت: 0:56

ahMAD ت هم باحال بود.هم چهره هم حروف.خدایی خوب کار کردی.فرستادی برای اون مجله؟نذار همینجوری خاک بخوره.
ديدار گفت…
سه شنبه 21 اردیبهشت1389 ساعت: 9:17

نه. واقعا خوب كاريكاتور چهره نميكشي، همونطور كه خودت هم گفتي. اين قيافه اش خيلي تميزتر و بهتر از خودشه. مثل اينكه از يه هيولا قديس كشيده باشي.توصيه ميكنم دستاتو بشوري!
سه شنبه 21 اردیبهشت1389 ساعت: 11:17

سلام بر علی تجدد عزیز ! Mad رو همیشه می خونم ( البته اگر دستم نرسه ) و بدون تعارف بگم که کارت بسیار عالی بود ! هم به کاراکتر مجله میخوره ، هم به اصالت ابلهانه مدل اصلی ! در کنار این ها بازیت با حروف اسم و در آوردن اسم مجله ، بسیار بسیار خلاقانه و زیبا بود ! موفق باشی داداش !
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
خوشحالم که متوجه بازی با کلمات شدید . جالب اینجاست اگر به فارسی هم ترجمه کنید چیزی شبیه همان می شود :)
مینا گفت…
سه شنبه 21 اردیبهشت1389 ساعت: 13:18

آن مختصر ژستی را که آلفرد گرفته به اح مد خودمان هم می دادید این " عالی " که می گویم تفضیلی می شد!
فاخته گفت…
چهارشنبه 22 اردیبهشت1389 ساعت: 11:51

ايني كه شما كه كشيدي كه از مدل زنده اش هم قشنگتره
شین بانو گفت…
چهارشنبه 22 اردیبهشت1389 ساعت: 12:4

کاش این بابا به همین خوشگلی و تو دل برویی بود که شما کشیدین!!اون بازی با حروف اسم رفیقمون هم حرف نداشت!
صبا گفت…
چهارشنبه 22 اردیبهشت1389 ساعت: 14:53

سلام با اجازه من شما رو لینک کردماز مطالب و طرز نگارش شما خوشم اومد .موفق باشید
ابله خاتون گفت…
چهارشنبه 22 اردیبهشت1389 ساعت: 17:23

نه بابا خوبه.
بهاره گفت…
چهارشنبه 22 اردیبهشت1389 ساعت: 19:0

بعد این مسابقه ست دقیقا؟ بعنی برنده می شه کسی؟ فرستادی حالا شما هم طرحت رو؟امیدوارم تو برنده بشی.
شیما گفت…
چهارشنبه 22 اردیبهشت1389 ساعت: 22:29

من اگه کامنت نذارم می فهمی اینجا بودم؟؟ترسیدم منو نبینی!!!
BaRan گفت…
پنجشنبه 23 اردیبهشت1389 ساعت: 10:46

ah MAD i nejad بیشتر از خود کاریکاتور خنده دار بود ..:))
پنجشنبه 23 اردیبهشت1389 ساعت: 13:3

خیلی عالی بود!...یه دونه از این mad ها داریم ما خیلی قدیمیه....خیلی شبیه هر دو تاشون شده.کلی هیجان زدگی شدم.
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
مدتهاست این آقای کیوسکی دیگر برایم نمی آورد . اگر کسی خبر دارد چطور می توانم تهیه کنم و ارزان البته ممنونش می شوم
پرنس کوچولو گفت…
پنجشنبه 23 اردیبهشت1389 ساعت: 13:15

عالی!شاید فقط جمله قصارش کم بود!اونی که همیشه میگه!!!yes we can tسمت خواب مویش را بر عکس کشیده ای برادر!
جمعه 24 اردیبهشت1389 ساعت: 11:9

آموزنده بود ...
درنین گفت…
جمعه 24 اردیبهشت1389 ساعت: 20:23

سلاممن فکر می‌کنم،شما تخصص تون بیشتر از کاریکاتور، زیبا سازی است. بهترین ها
امــــــید گفت…
شنبه 25 اردیبهشت1389 ساعت: 6:5

فقط اگه برنده شدی و بردنت اون ئر خواهشن چمدونت قد من جا داشته باشه!
اطیلا گفت…
شنبه 25 اردیبهشت1389 ساعت: 13:1

کلاغی خواست راه رفتن کبک را بیاموزد و موفق شد!
شاسوسا گفت…
شنبه 25 اردیبهشت1389 ساعت: 19:11

ايول بابا...
امین گفت…
شنبه 25 اردیبهشت1389 ساعت: 23:19

two tumbs up....
هدی گفت…
یکشنبه 26 اردیبهشت1389 ساعت: 9:53

بسی خوشمان امدولی پی نوشته چی بود؟؟؟
مرتضی گفت…
یکشنبه 26 اردیبهشت1389 ساعت: 14:14

سلام آقای تجددبد نبود یه دستش را هم میکشیدی که به نشانه سلام یا ابراز ارادت بالا برده.ضمنا" در اینجا سه کاریکاتوریست آرژانتینی با آدرسشان معرفی شده اند. شاید خوشت بیاید: http://www.aynev.blogfa.com(یادداشتهایی برای مخاطب احتمالی)
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
مرسی
سولداش گفت…
یکشنبه 26 اردیبهشت1389 ساعت: 14:44

عجججججججججب !!!
saeed,pesar daeet ! گفت…
جمعه 31 اردیبهشت1389 ساعت: 11:32

vaghean ideye toopi bood.hamash atarf ah MAD i nejadet 1 tarf. .beravoo
رضا گفت…
پنجشنبه 6 خرداد1389 ساعت: 9:28

ببين جونم سعي نكن از شهرت ديگران استفاده كني فقط براي اينكه مشهور بشي.
هادی گفت…
پنجشنبه 6 خرداد1389 ساعت: 21:12

خوب بود واسه مشهور شدن دست به هر کاری بزن وقتی مشهور شدی اونوقت کارایی کن که دوست داری دیگران هم بکنن
محمد گفت…
شنبه 22 خرداد1389 ساعت: 18:34

یعنی میخوای به احمدی نژاد محبوب 25 میلیون توهین کنی!!!یه ذره تقوا
شهاب گفت…
یکشنبه 13 تیر1389 ساعت: 22:24

واقعا امیدوارم کسی به بالاترین نفرسته...وسط اون همه مطلب مزخرف. اما دوست گرامی، مطلبی که آنلاین میشه تا آخر عمرت دیگه صاحبش نیستی. برای همه ست! اینو بپا!

پست‌های معروف از این وبلاگ

• -با تندی مشکلی نداری؟ -نه من واقعا غذای تند دوست دارم.  این سوال و جواب رایج بین من و آنهایی است فهمیده‌اند به بمبئی قرار است بروم.  برخلاف چیزهایی که شنیدم و خواندم بمبئ خوشبو و مهربان است. از هر دکان و دکه و دستفروشی بوی خوب عود می‌آید. حیوانات کنار آدمیزاد زندگی میکنند و هرکسی سرش به کار خودش و آتیش به انبار خودش است.  از روز اول دوست مهربانم فهد و گلناز همسر ایرانیش سخاوتمندانه پذیرایی‌ام کردند. اگر نبودند قطعا کلی تجربه‌ی هیجان انگیز در غذاهای هندی را از دست میدادم.  هاستلم در بمبئی چند خانه با خانه‌ی صادق هدایت فاصله دارد. خانه‌ای که هدایت شاهکارش بوف کور را در آن نوشت و به دلیل ممنوعیتش در همینجا در تعداد معدودی چاپ کرد. داخل خانه رفتم. درها و آدمها جدید شده بودند. نرده‌ی چوبی اما همان بود. به عادت جدیدم که دست رو اجسام میگذارم و حسشان میکنم، جای دست آن فوق‌العده‌ی نا امید را حس کردم که سیگار به لب میرود تا کنار اقیانوس هند به زن اثیری، لکاته، مرد خنزرپنزری و سایه‌اش فکر کند.. راستی در همسایگی من و هدایت اقیانوس هند است.  آدرس من در بمبئی: هاستل پانادا بکپک
از اینترنت چک کردم طلوع آفتاب به وقت بمبئی و بعد گفت ۵صبح. ساعت گوشی را کوک کرده اما ساعت بدنم دقیقتر بود. یک ربع به پنج بیدار  شدم و دیدم ساعت را برای ۵عصر کوک کرده بودم. سریع پوشیدم و کوله را برداشتم و از هاستل بیرون پریدم. تمام طول راه کوتاه هاستل تا ساحل را دویدم. کوچه باران زده بود. خاک باران خورده بود و سنگفرشهای خیابان‌های بمبئی را شسته بود. انگار خدا این هندی‌ها را دوست دارد. صبح تا شب کثافت میریزند توی خیابان و نیمه های شب باران همه را میشوید. به بندر رسیدم. کشتی های پهلو گرفته‌ی چوبی. نگاه مردم غریبه. مردی که رو به آسمان و خورشید و دریا دعا میکرد. مرد تاکسیچی که ازو پرسیدم خورشید از کجا در می‌آید و او آدرسش را دقیق میداد: پشت آن کشتی بزرگ، کمی آنطرفتر از دروازه هندوستان، نوک آن ساختمان بلند.خورشید یک ربع دیگر بیرون میزند.. کلاغهای گرسنه، سگهای بیدار نشده، گداهای چشم باز نکرده پول طلب کرده، این هند بود.. این خورشیدی بود که از پشت دریاها و ابرها.. از این سوی کره زمین بیرون آمده و این من بودم که خورشید را بوسیده و سمت تو راهی کرده بودم.. پس از این هرکجا خورشیدم را ببینم به او

هندزفری

. به گمانم دیگر وقتش شده تا از شما تقدیری در یکی از شبکه‌های سوشیال مدیا به جا بیاورم. چه جایی بهتر از همینجا اصلا، که بارها به شکل محسوس و نا‌محسوس با من در انظار عمومی به سمع و نظر بینندگان رسیده‌اید. حق آب و گل دارد اینجا. سالهای مدید کنارم بودید و همسفرم. چهارتا کشور و دو تا قاره و چندین و چند شهر و همه وسائل نقلیه: اعم از کشتی و طیاره و تاکسی و اتوبوس و قطار و مترو و تراموا و هرچه مرکب است بر روی زمین و‌ دریا و آسمان را با من سوار شدید، با من بودید و اینهمه مدت از کیفیتتان کاسته نشد. تنها یکبار در شرجی هندوستان که دوروزی از کار افتادید خاطرم هست که چه دلواپس و دلتنگ‌ بودم. خسته شدید گاهی اوقات، بی‌حوصله و خموده و نویزی، گاهی خبر بد شنیدم از شما ولیکن ۳۶۶ روز سال سیصد و شصت روزش همه اش آوای موسیق بود، داستان بود، خبر خوش بود: از رشت به تهران به مسکو، به یالوا، به استانبول، به یروان، به بمبئی، به دهلی نو و به خانه کوچکم، در دفتر کارم در شالگردنم و پچ‌پچ‌هایم و تنها شما همسفرم و در برم بودید و در صندلی روبرویم که همیشه در تمام کافه‌های گیتی خالی‌اند، به چشمهای من خیره.  سفر فی‌ال