رد شدن به محتوای اصلی

در بستر ناکامی

اعتبار و احترام آدمی مرزش کجاست ؟ آن جایی که یکنفر با مخ زمین می خورد کجاست ؟ 

می خواهم ببرمت به یک ماجرای حقیقی و حقوقی زنده از داستان بابایی که تا رسیدن به قله های افختار میلیمتری بیش فاصله نداشت و لیکن زندگی روی کثیفش را نشانش داد و یکنفر آدمی شد که اگر معتاد  یا کافر نشده  باشد تا به حال باید خوش شانس باشد .

یک مهمانی نیمه رسمی را تصور کن که همه نشسته اند دور هم . خانمهای فامیل دارند طلا جواهراتشان را به هم می نمایانند و آقایان بحث سیاسی راه انداخته و گاهی نظری می دوزند به خواهری که رد می شود و چایی می آورد مثلن و خودشان را با او در تخت خواب یا روی کاپوت ماشین تصور میکنند و بگذریم . به ما چه ؟ صحبت چیز دیگری بود . 

آقای فلانی داستان ما این وسط مهمانی غریب بود تقریبن و با  سواد و معلوماتی از همه چیز . دوست آقای فلانی معرفی میکندش به دیگران و پایش را می کشد وسط بحث کاملن جدی  مثلن راه های برون رفت از بحران گرمایش زمین و تاثیر آن بر خرسهای قطبی که  صنعت توریسم را به قطب شمال و جنوب به مرز  ورشکستگی کشانده و  چالشهای موجود و بایدها و نبایدها و این بحث محل یکه تازی آقای فلانی است و با متانت نظر میدهد و نظرات آقایان را با آرامشی که خاص او است نه اینکه رد کند ،می فهماندشان که دارند اشتباه میکنند و تو هم قبول میکنی که اصلن نباید در برابر ایشان حرف بزنی و  فقط دست به سینه گوش بدهی شاید در یک مهمانی دیگر تو معرکه بگیری ... صحبت به رساله دوم هگل میرسد و اینکه نظر هگل چه بوده و چرا یارانه باید باشد یا نباشد و اصلن ندا آقاسلطان را اینها کشتند یا آنها و از این حرفا که استاد معذرت خواهی میکند و از آقای آشنا در گوشی آدرس دشویی را میگیرد و میرود و بحث بی ایشان ادامه پیدا می کند و در غیبتش عبارت " به قول آقای فلانی " .. "به قول استاد فلانی"  از دهان آقایان نمی افتد اصلن .. 

اما استاد با همه توانایی اش اشتباه جانکاهی می کند و آن اشتباه قفل نکردن در دشویی است.

آقای فلانی حالا سالهاست از خانه بیرون نیامده و هنوز پس از سالها وقتی میپرسی از فلانی چه خبر  ؟ عبارات :  "همون که داشت تو مستراح می گ.وزید ؟ " ... "همون که رقیه خانم رفت تو توالت دید از  زور زیاد مثل کتری برقی شده  ؟ " ... " همونی که تو مستراح داشت دس تو دماغش میکرد ؟ " .. "همون که سرپا میشاشید ؟ "  ....  "همون که شرتش مامان دوز بود ؟ " ....  "همون شاشوره ؟ " ...  " همونی که شرتش عکس اسفنج باب داشت ؟ " ... "همونی که رقیه خانم گفت اینقدر م چیز نداشت ؟ " ... " همونی که سرطان پروستات داشت ؟ " ... " همانی که سوت میزنه وقت شاشیدن ؟ "... " همون که رو باسنش نوشته سلطان غم مادر ؟ "و غیرو و غیرو از دهان خانمها و آقایان فامیل نمی افتد .

+;نوشته شده در ;2010/4/28ساعت;20:34 توسط;.:ALITAJADOD:.; |;

نظرات

فسانه گفت…
چهارشنبه 8 اردیبهشت1389 ساعت: 22:15

آقای فلانی رو بی خیال، خداییش از این رقیه خانوم خیلی خوشم اومد.
miss_alice گفت…
پنجشنبه 9 اردیبهشت1389 ساعت: 9:34

اینها که برشمردین فقط عقده های حقارت اطرافیان را نشان می داد که با این اصطلاحات سعی در تخریب کسی داشته اند و الا شخصیت کسی با شورت مامان دوز یا ایستاده شاشیدن افول نمی کند...
محمد صادق گفت…
پنجشنبه 9 اردیبهشت1389 ساعت: 15:13
هدی گفت…
پنجشنبه 9 اردیبهشت1389 ساعت: 15:41

ما یکی توشهرمون داشتیم که عکسش واسش اتفاق افتاده یعنی نه تنها با مخ زمین نخوردبلکه همین گ و زیدنه تا عرش اعلا بردتش.البته مال زمان بابا بزرگمه اون وقتا که همه پا منبر مینشستن.یارو مثل اینکه خیلی بدبخت و مفلس بوده و با بخور نمیری که داشته میساخته تااینکه یه شب بعد از نماز درست میشینه پای ستونی که روبروی منبر بوده یعنی دقیقا روبروی همه,از قضا خوابش میبره و چشات روز بد نبینه باچنان صدای مهیبی از ما تحتش بیدار میشه که یک ان میبینه شده مرکز ثقل مجلسو همه هاج و واج نگاش میکنن,بنده خدا سرافکنده دمشو میذاره روکولشو الفرار دیگه کسی نمیبینتش,ازخونه و محله و شهر کوچ میکنه میره یه دیار دیگه یه محله دیگه یه خونه دیگه و یه شغل دیگه یه درامد دیگه و اوووووو.....حالا برو وضع و روزگارشو ببین,بابا بزرگم میگه ای کاش من جای اون گ و زیده بودم ,منم موافقم ای کاش....
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
مصلحت خدا را شکر :)
نیگن گفت…
پنجشنبه 9 اردیبهشت1389 ساعت: 19:23

یک لحظه غفلت موجب یک عمر...
نیگن گفت…
پنجشنبه 9 اردیبهشت1389 ساعت: 19:39

الان با نظری که گذاشتم موافق نیست!!!!دارم به این فکر می کنم که واقعا ما چرا اینجوریم؟!
رها گفت…
جمعه 10 اردیبهشت1389 ساعت: 2:2

خیلی با حال بود ایول. اون تیکه هگل و بحث گرما و قطب و توریسم رو عالی نوشتین.راستیبه من هم سر بزنید. یه اتوبیوگرافی از خودم نوشتم. شاید پسند افتاد و ما رو هم لینک فرمودید.
فاخته گفت…
جمعه 10 اردیبهشت1389 ساعت: 10:14

چي بگم
مهیار گفت…
جمعه 10 اردیبهشت1389 ساعت: 13:53

عجب...!!از این مخ های به لجن کشیده شده ..کم نداریم برای زلزله عزیز نوشته امبیا و ببین خوشت می اید یا که نه
جمعه 10 اردیبهشت1389 ساعت: 14:11

سلام«پرنده کوچولو؛ نه پرنده بود! نه کوچولو!»منتشر شد...انتشارات «سخن گستر»(بخش «این روشنای نزدیک»)با این کتاب و چندین کتاب از مجموعه های غزل پست مدرندر نمایشگاه کتاب امسالمنتظر شماست......به روزمبا چند عکس و یک عالمه تکه شعربا خبرهایی خوب از نمایشگاه کتاب و معرفی دهها کتاببا چند حکایت و ماجرای بامزهو...به روزم و مثل همیشه منتظر شما...به امید دیدار
مینا گفت…
جمعه 10 اردیبهشت1389 ساعت: 15:33

لطفن به من بگید که آخر این هم مثل ابتدای آن دیگری زاده ی همان تخیل فرا خلاق ِشوخ طبع هست و از آرایه ی اغراق برای آراستن هرچه بیشتر و بهتر آن بهره بردید ... چه اگر چنین نباشد براستی آن مقدار ناچیز امید باقی مانده ام به آن مقدار ناچیز از شرافت آدمی همچون همان بادهای ناخواسته برباد خواهد رفت! :(
طنز اسپرسو گفت…
جمعه 10 اردیبهشت1389 ساعت: 16:23

آدم بايد هر روز مقداري موسيقي گوش کند، يک شعر خوب بخواند، يک نقاشي قشنگ ببيند و اگر پا داد يک جمله عاقلانه نيز بگويد. (گوته)مثل اینکه امروز به شما اصلاَ پا نداده است!
شراره گفت…
جمعه 10 اردیبهشت1389 ساعت: 19:16

نگارش قشنگی داری دوست درک نشده !
ابله خاتون گفت…
یکشنبه 12 اردیبهشت1389 ساعت: 12:21

ای...ایش!
علیرضا گفت…
یکشنبه 12 اردیبهشت1389 ساعت: 21:41

هدی: رژیم غذاییشو فهمیدی به مام بگو!!آپم جناب تجدد رو پست آخرم یه کامنت بذارین ممنون میشم...
تلخک گفت…
دوشنبه 13 اردیبهشت1389 ساعت: 11:38

این آقای عجب اعجوبهای بوده . در حالی که سوت میزده و دستش تو دماغش بوده هم میشاشیده . وهم میگوزیده . بخدا ایول داره .حالا ببینین اگه یه روز رئیس جمهوری چیزی نشد؟!!!!

پست‌های معروف از این وبلاگ

• -با تندی مشکلی نداری؟ -نه من واقعا غذای تند دوست دارم.  این سوال و جواب رایج بین من و آنهایی است فهمیده‌اند به بمبئی قرار است بروم.  برخلاف چیزهایی که شنیدم و خواندم بمبئ خوشبو و مهربان است. از هر دکان و دکه و دستفروشی بوی خوب عود می‌آید. حیوانات کنار آدمیزاد زندگی میکنند و هرکسی سرش به کار خودش و آتیش به انبار خودش است.  از روز اول دوست مهربانم فهد و گلناز همسر ایرانیش سخاوتمندانه پذیرایی‌ام کردند. اگر نبودند قطعا کلی تجربه‌ی هیجان انگیز در غذاهای هندی را از دست میدادم.  هاستلم در بمبئی چند خانه با خانه‌ی صادق هدایت فاصله دارد. خانه‌ای که هدایت شاهکارش بوف کور را در آن نوشت و به دلیل ممنوعیتش در همینجا در تعداد معدودی چاپ کرد. داخل خانه رفتم. درها و آدمها جدید شده بودند. نرده‌ی چوبی اما همان بود. به عادت جدیدم که دست رو اجسام میگذارم و حسشان میکنم، جای دست آن فوق‌العده‌ی نا امید را حس کردم که سیگار به لب میرود تا کنار اقیانوس هند به زن اثیری، لکاته، مرد خنزرپنزری و سایه‌اش فکر کند.. راستی در همسایگی من و هدایت اقیانوس هند است.  آدرس من در بمبئی: هاستل پانادا بکپک
از اینترنت چک کردم طلوع آفتاب به وقت بمبئی و بعد گفت ۵صبح. ساعت گوشی را کوک کرده اما ساعت بدنم دقیقتر بود. یک ربع به پنج بیدار  شدم و دیدم ساعت را برای ۵عصر کوک کرده بودم. سریع پوشیدم و کوله را برداشتم و از هاستل بیرون پریدم. تمام طول راه کوتاه هاستل تا ساحل را دویدم. کوچه باران زده بود. خاک باران خورده بود و سنگفرشهای خیابان‌های بمبئی را شسته بود. انگار خدا این هندی‌ها را دوست دارد. صبح تا شب کثافت میریزند توی خیابان و نیمه های شب باران همه را میشوید. به بندر رسیدم. کشتی های پهلو گرفته‌ی چوبی. نگاه مردم غریبه. مردی که رو به آسمان و خورشید و دریا دعا میکرد. مرد تاکسیچی که ازو پرسیدم خورشید از کجا در می‌آید و او آدرسش را دقیق میداد: پشت آن کشتی بزرگ، کمی آنطرفتر از دروازه هندوستان، نوک آن ساختمان بلند.خورشید یک ربع دیگر بیرون میزند.. کلاغهای گرسنه، سگهای بیدار نشده، گداهای چشم باز نکرده پول طلب کرده، این هند بود.. این خورشیدی بود که از پشت دریاها و ابرها.. از این سوی کره زمین بیرون آمده و این من بودم که خورشید را بوسیده و سمت تو راهی کرده بودم.. پس از این هرکجا خورشیدم را ببینم به او

هندزفری

. به گمانم دیگر وقتش شده تا از شما تقدیری در یکی از شبکه‌های سوشیال مدیا به جا بیاورم. چه جایی بهتر از همینجا اصلا، که بارها به شکل محسوس و نا‌محسوس با من در انظار عمومی به سمع و نظر بینندگان رسیده‌اید. حق آب و گل دارد اینجا. سالهای مدید کنارم بودید و همسفرم. چهارتا کشور و دو تا قاره و چندین و چند شهر و همه وسائل نقلیه: اعم از کشتی و طیاره و تاکسی و اتوبوس و قطار و مترو و تراموا و هرچه مرکب است بر روی زمین و‌ دریا و آسمان را با من سوار شدید، با من بودید و اینهمه مدت از کیفیتتان کاسته نشد. تنها یکبار در شرجی هندوستان که دوروزی از کار افتادید خاطرم هست که چه دلواپس و دلتنگ‌ بودم. خسته شدید گاهی اوقات، بی‌حوصله و خموده و نویزی، گاهی خبر بد شنیدم از شما ولیکن ۳۶۶ روز سال سیصد و شصت روزش همه اش آوای موسیق بود، داستان بود، خبر خوش بود: از رشت به تهران به مسکو، به یالوا، به استانبول، به یروان، به بمبئی، به دهلی نو و به خانه کوچکم، در دفتر کارم در شالگردنم و پچ‌پچ‌هایم و تنها شما همسفرم و در برم بودید و در صندلی روبرویم که همیشه در تمام کافه‌های گیتی خالی‌اند، به چشمهای من خیره.  سفر فی‌ال