رد شدن به محتوای اصلی

میرزا نوروز ، سیندرلا ؟

آنقدر میهمان آمد و رفت خانه ما این چند وقت که حسابش را ندارم . برای همین وقتی پری روز در جا کفشی یک جفت کفش مردانه غریبه پیدا کردم صاحبش را نشناختم . فکر کن یکنفر کفشش را توی جا کفشی جا گذاشت و من و منزل هر شب با هم می نشینیم و  حدس میزنیم این مال کی است بالاخره و آخرش یک نوچ می گوییم  . حالا مال کی است و چرا نمی آید دنبالش بماند ، سوال کنکوری اش این است که چطوری رفته است پس ؟

+;نوشته شده در ;2010/4/8ساعت;9:32 توسط;.:ALITAJADOD:.; |;

نظرات

آریانا گفت…
پنجشنبه 19 فروردین1389 ساعت: 11:37

سلام نماز اعشا را که دادم بی هوا یاد دخترک افتادم که دو سه ماه قبل, کمی بیشتر یا کمتر طلبی از من داشت به قاعده دورکعت نماز بعد از همین نماز های اعشا... و اینکه قرار بود مرا به شنیدن یکی از داستان های هزار و یک شبش دعوت کند که هنوز نکرده... و پشت بند همه اینها از ذهنم گذشت که می خواستم پول هایم را جمع کنم تا یکی از آن کارتون های کارتون شاپ را مال خود کنم که البته گمانم حالا حالا ها باید دست به قلکم! نزنم!!!این 6 خطی که خواندید مثل کمانی نورانی از ناخودآگاه تاریک ذهنم گذشت...به هر حال دوستان قدیمی فراموش نشدنی هستند.دیگر اینکه از این قرتی بازی ِ تایید کامنت ها در "بعضی" وبلاگ ها خوشم می آید. مخاطب احساس می کند کامنتش حتما توسط نویسنده دیده می شود. البته وبلاگ شما هم جزو همان "بعضی"هاست.روده درازی بس است. سال نو مبارک...
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
:)
ره بر گفت…
پنجشنبه 19 فروردین1389 ساعت: 13:58

ّبگرد ببین از کفشای خودتون کم نشده
بهاره گفت…
پنجشنبه 19 فروردین1389 ساعت: 16:42

این بالایی راست می گه. یا طرف عوضی پوشیده...یا از کفشای قدیمی خودتونه یادتون نیست...؟! :D
کافه اسپرسو گفت…
پنجشنبه 19 فروردین1389 ساعت: 17:33

کفش را بو کنید، ببینید تو فامیل پای چه کسی این بو را می دهد:)
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
بله یکنفر باید خطرش را بپذیرد : )
فسانه گفت…
پنجشنبه 19 فروردین1389 ساعت: 18:3

آدمای بامزه فامیل های بامزه هم دارند.
فرزانه گفت…
پنجشنبه 19 فروردین1389 ساعت: 19:37

ایول تیتر ...سال نو هم مبارکتان
فاخته گفت…
پنجشنبه 19 فروردین1389 ساعت: 20:8

شما يه نگا بنداز ببين آمار كفش و دمپايي خودتون درسته...
Memorialist گفت…
پنجشنبه 19 فروردین1389 ساعت: 21:29

احتمالا یکی از کفش های شما رو پوشیده و رفته !
مرسده گفت…
جمعه 20 فروردین1389 ساعت: 0:43

منم فکر میکنم یکی از کفشای ِ شما یا کفشای ِ همسایه‌تون رو پوشیده و رفته شایدم نذر داشته که پابرهنه برگرده خونه شونشایدم هنوز توی ِ خونه ‌تونه! سوراخ سمبه هارو خوب بگردید! :))
حوا گفت…
جمعه 20 فروردین1389 ساعت: 0:54

هدیه ی ناقابلی بوده از طرف فامیل، جهت غنی سازی اوقات فراغت شما و منزل!
محمد گفت…
جمعه 20 فروردین1389 ساعت: 3:39

سلام، ببخشید، کدام خانمه در کیل بیل؟
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
خانوم شرقی در قسمت انمیشین زیر تخت وقتی خانواده اش کشته می شدند
hercules گفت…
جمعه 20 فروردین1389 ساعت: 15:18

اه عجب خیطی کاشته طرفمیگم شاید از کفشای شما پوشیده رفته...اگه اینقدر بی خیال باشه که کفشاشو جا گذاشته یا اینقدر بدجنسه که کفشاتونو پوشیده که اذیتتون کنه همون بهتر که شما هم از کفشاش استفاده کنید تا جونش در بیاد
سورملینا گفت…
جمعه 20 فروردین1389 ساعت: 17:57

شایدم هنوز نرفته، همه جای خونه رو خوب گشتید؟
روشن گفت…
شنبه 21 فروردین1389 ساعت: 0:15

خرزو خان؟!!!
تلخک گفت…
شنبه 21 فروردین1389 ساعت: 0:20

اگه فامیل شماست حتما رو دستاش برگشته خونه
رها ندیمی گفت…
شنبه 21 فروردین1389 ساعت: 2:52

آن تعبیر " منزل" شما حالم را به هم زد. درین آشفته بازار تعدد زو جات و خانه عفاف و بودجه میلیونی برای ترویج فرهنگ ضد زن. حالا روی سرم آوار می شوید که جنبه شوخیت کجاست و زنان احساساتی و به جنبه اند و چنینی و چنان. اما تنها کلمه است که می ماند و آن چیزی که ویران می کنیم فرهنگ است.
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
لطفن سرش را بگیرید آن ور تر اجالتن روی ما بالا نیاورید اولن . دومن هیچی بی خیال !
رویا گفت…
شنبه 21 فروردین1389 ساعت: 8:25

از منزل بپرسین جناب! معمولا خانوما زیر تخت یا تو کمد قایمشون میکنن بعد آقایون کفشی کراواتی چیزی پیدا میکنن....(شوخی کردم)
ديدار گفت…
شنبه 21 فروردین1389 ساعت: 11:8

با منزل بگيرديد ببينيد كدام كفش شما نيستاحتمالا يكي بهتر پوشيدن رفتن به سلامتي!
نوا گفت…
شنبه 21 فروردین1389 ساعت: 12:4

شاید همانند آن بزرگ مرد سانسور عرصه ادب و هنر(اسمش یادم نمی آید) کیسه پلاستیک به پا کرده و رفته
شین بانو گفت…
شنبه 21 فروردین1389 ساعت: 12:13

سلام آقای تجدد عزیزمرا که حتما می شناسید ؛ از خوانندگان پر و پا قرص نوشته هایتان هستماین روز ها وبلاگ برگزیده ی ایران عزیزمان در رتبه سوم جهانی در تاپیک تغییرات اقلیمی قرار گرفته ؛ نویسنده آن کسی نیست جز مهندس محمد درویش که شما هم او را می شناسید و در دلنوشته هایشان ایشان را دیده اید.بسیار خوشحال می شوم اگر در روزهای پایا رای گیری شما را هم همراه خودم ببینیم.به این آدرس:http://biaban.darvish.info/archives/4568
محمد گفت…
شنبه 21 فروردین1389 ساعت: 16:3

نکنه با نوشیدنی از مهموناتون پذیرایی کردین؟!
روشنک گفت…
شنبه 21 فروردین1389 ساعت: 20:55

هه هه .. آخر تو چرا اینقدر بدشانسی مرد مؤمن ؟ ( این مؤمن را به تازگی یاد گرفته ام ..بده ؟ خوبه ؟چطوره ؟ ) همه سیندرلا می آید در خانه شان کفش جا می گذارد شما هم گودزیلا آمده کفشهایتان را برده جایش کفشهای خودش را گذاشته تا شناخته نشود ! .. به این می گویند سیندرلای سیبیلوی محجوب و نجیب !.. لطفن هر وقت میهمان دارید کفشهای خودتان را اول جدا کرده سپس قایم کنید . باشد که عبرت گیرید (آیه 25 سوره فاجعه )
دمندان گفت…
یکشنبه 22 فروردین1389 ساعت: 9:25

مطمئنی کفشای خودتون نیست؟
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
کفشای من ؟ من همش یک کفش دارم با دوتا دمپایی که یکیش برایم کوچک است :)
خط سوم گفت…
یکشنبه 22 فروردین1389 ساعت: 15:3
hana گفت…
دوشنبه 23 فروردین1389 ساعت: 4:59

احتمالن یک جفت دمپایی _ مامان هم از شما به یغما رفته .
محمود گفت…
دوشنبه 23 فروردین1389 ساعت: 13:59

من کفش ندارم !
الهام گفت…
دوشنبه 23 فروردین1389 ساعت: 17:12

بگردین شاید یکی از مهمونا یه گوشه جا مونده ، صداشم در نمیاد...

پست‌های معروف از این وبلاگ

• -با تندی مشکلی نداری؟ -نه من واقعا غذای تند دوست دارم.  این سوال و جواب رایج بین من و آنهایی است فهمیده‌اند به بمبئی قرار است بروم.  برخلاف چیزهایی که شنیدم و خواندم بمبئ خوشبو و مهربان است. از هر دکان و دکه و دستفروشی بوی خوب عود می‌آید. حیوانات کنار آدمیزاد زندگی میکنند و هرکسی سرش به کار خودش و آتیش به انبار خودش است.  از روز اول دوست مهربانم فهد و گلناز همسر ایرانیش سخاوتمندانه پذیرایی‌ام کردند. اگر نبودند قطعا کلی تجربه‌ی هیجان انگیز در غذاهای هندی را از دست میدادم.  هاستلم در بمبئی چند خانه با خانه‌ی صادق هدایت فاصله دارد. خانه‌ای که هدایت شاهکارش بوف کور را در آن نوشت و به دلیل ممنوعیتش در همینجا در تعداد معدودی چاپ کرد. داخل خانه رفتم. درها و آدمها جدید شده بودند. نرده‌ی چوبی اما همان بود. به عادت جدیدم که دست رو اجسام میگذارم و حسشان میکنم، جای دست آن فوق‌العده‌ی نا امید را حس کردم که سیگار به لب میرود تا کنار اقیانوس هند به زن اثیری، لکاته، مرد خنزرپنزری و سایه‌اش فکر کند.. راستی در همسایگی من و هدایت اقیانوس هند است.  آدرس من در بمبئی: هاستل پانادا بکپک
از اینترنت چک کردم طلوع آفتاب به وقت بمبئی و بعد گفت ۵صبح. ساعت گوشی را کوک کرده اما ساعت بدنم دقیقتر بود. یک ربع به پنج بیدار  شدم و دیدم ساعت را برای ۵عصر کوک کرده بودم. سریع پوشیدم و کوله را برداشتم و از هاستل بیرون پریدم. تمام طول راه کوتاه هاستل تا ساحل را دویدم. کوچه باران زده بود. خاک باران خورده بود و سنگفرشهای خیابان‌های بمبئی را شسته بود. انگار خدا این هندی‌ها را دوست دارد. صبح تا شب کثافت میریزند توی خیابان و نیمه های شب باران همه را میشوید. به بندر رسیدم. کشتی های پهلو گرفته‌ی چوبی. نگاه مردم غریبه. مردی که رو به آسمان و خورشید و دریا دعا میکرد. مرد تاکسیچی که ازو پرسیدم خورشید از کجا در می‌آید و او آدرسش را دقیق میداد: پشت آن کشتی بزرگ، کمی آنطرفتر از دروازه هندوستان، نوک آن ساختمان بلند.خورشید یک ربع دیگر بیرون میزند.. کلاغهای گرسنه، سگهای بیدار نشده، گداهای چشم باز نکرده پول طلب کرده، این هند بود.. این خورشیدی بود که از پشت دریاها و ابرها.. از این سوی کره زمین بیرون آمده و این من بودم که خورشید را بوسیده و سمت تو راهی کرده بودم.. پس از این هرکجا خورشیدم را ببینم به او

هندزفری

. به گمانم دیگر وقتش شده تا از شما تقدیری در یکی از شبکه‌های سوشیال مدیا به جا بیاورم. چه جایی بهتر از همینجا اصلا، که بارها به شکل محسوس و نا‌محسوس با من در انظار عمومی به سمع و نظر بینندگان رسیده‌اید. حق آب و گل دارد اینجا. سالهای مدید کنارم بودید و همسفرم. چهارتا کشور و دو تا قاره و چندین و چند شهر و همه وسائل نقلیه: اعم از کشتی و طیاره و تاکسی و اتوبوس و قطار و مترو و تراموا و هرچه مرکب است بر روی زمین و‌ دریا و آسمان را با من سوار شدید، با من بودید و اینهمه مدت از کیفیتتان کاسته نشد. تنها یکبار در شرجی هندوستان که دوروزی از کار افتادید خاطرم هست که چه دلواپس و دلتنگ‌ بودم. خسته شدید گاهی اوقات، بی‌حوصله و خموده و نویزی، گاهی خبر بد شنیدم از شما ولیکن ۳۶۶ روز سال سیصد و شصت روزش همه اش آوای موسیق بود، داستان بود، خبر خوش بود: از رشت به تهران به مسکو، به یالوا، به استانبول، به یروان، به بمبئی، به دهلی نو و به خانه کوچکم، در دفتر کارم در شالگردنم و پچ‌پچ‌هایم و تنها شما همسفرم و در برم بودید و در صندلی روبرویم که همیشه در تمام کافه‌های گیتی خالی‌اند، به چشمهای من خیره.  سفر فی‌ال