رد شدن به محتوای اصلی

خنجر زدم خوب نشد

دیگر انگار همه چیز به شدت کسل کننده شده است . وبلاگ ها دارند دور خودشان میچرخند و چیز جدیدی برای گفتن ندارند دیگر از آپ شدن هیچکدامشان خورسند نمی شوم و فکر میکنم پایان دنیا نزدیک است . مثالش می شود خود من که آخر خطم گویا همینجا است . باور اگر نداری واستا تا سه بار آفتاب بزند بالای اون دیوار و سه بار اذون مغرب را بگویند بعدن ببین اصلن یادت می آید من کی بودم ؟ 




+;نوشته شده در ;2010/3/3ساعت;0:56 توسط;.:ALITAJADOD:.; |;

نظرات

ره بر گفت…
چهارشنبه 12 اسفند1388 ساعت: 1:55

رسمش همین است رفیق!!اگر آخر نداشت که بی مزه بود!بارها می آییم و می آییم و هربار فکر می کنیم بار آخر و قرار است خدا قیامتش را به پا...سخت نگیر.می گذرد!حتی زودتر از سه مغرب و سه طلوع.آهنگ وبت خیلی برام خاطره داره،شاید آرامش قبرستان.
فاخته گفت…
چهارشنبه 12 اسفند1388 ساعت: 9:48

مگر مي شود شما رو از ياد برد....
چهارشنبه 12 اسفند1388 ساعت: 10:40

حالا کی بودی؟
بی تا گفت…
چهارشنبه 12 اسفند1388 ساعت: 15:58

درک نشده رو به ضرب و زور اسم وبلاگت به ما خوروندی ولی فراموشی اینجارو عمرن...خودت هم بخوای دیگه این آهنگه نمیذاره...
Masi گفت…
چهارشنبه 12 اسفند1388 ساعت: 17:45

sooner than it seems life turns around...
تبسم گفت…
پنجشنبه 13 اسفند1388 ساعت: 10:15

بله، یادمان می آید!با اینکه مهمان نواز خوبی نبودید، با اینکه زیاد بداخلاقی کردید، اما من همچنان می آیم و سرمی زنم، بی سرو صدا، که کلاهمان توی هم نرود!شاد باشید.
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
خاطرم نیست چکار کردم اما به هر حال ببخشید :)
میراکل گفت…
پنجشنبه 13 اسفند1388 ساعت: 12:37

ای وااااای! نه!عمرا!من همش یه عاااالمه از شما تعریف میکنم!خیلی وقتا دوستامو میشونم و براشون میخونم نوشته هاتو!آخ عاااشق این طنز تلخ تو نوشته هاتم!نکنه نخوای بنویسی!نکنی این کارو ها!
Memorialist گفت…
پنجشنبه 13 اسفند1388 ساعت: 15:19

من تازه پیداتون کردم !
خدا ! گفت…
پنجشنبه 13 اسفند1388 ساعت: 18:34

چه خوشبختی شما !! ... برای فراموش شدن ما که خداییم هم به سه بار آفتاب نمی رسد !!!
ماریا گفت…
پنجشنبه 13 اسفند1388 ساعت: 19:41

آنقدر کسل کننده که من وبلاگم را پاک کردم از صحنه ی روزگار!ولی شما هنوز خواندن دارید!
زهرا گفت…
جمعه 14 اسفند1388 ساعت: 12:35

و آنقدر فراموش می شوی تا دیگر خودت هم خودت را به خاطر نمی آوری...
روشنك گفت…
جمعه 14 اسفند1388 ساعت: 14:8

من كه آلزايمر گرفتم .. رفتم توي وبلاگم و يهو با خودم مواجه شدم.. دارم فعلن در حال ذوق زدگي با خودم چاق سلامتي مي كنم .. نمي دونستم كه من اينقده استعداد كشف نشده داشتم و خودم خبر نداشتم .. مردم كه قدر من رو نمي دونن .. خودم دارم از خودم قدرداني مي كنم .. شما هم كه استعدادت كشف نشده هنوز !.. راستي شما توي لينك دوني من چه مي كنيد آقا ؟ مگه خودتون زن و بچه نداريد ؟.. خجالتم خوب چيزيه ..
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
:)
شنبه 15 اسفند1388 ساعت: 10:29

خلاصه کنیم ، هر چی میخوایم بگیم قبلا یه نفر گفته .
سهیلا گفت…
شنبه 15 اسفند1388 ساعت: 12:52

بدون تعارفات معمول می گم که اتفاقا تو یکی از وبلاگ نویس هایی هستی که من فراموش نخواهم کرد... حالا اگر ما داریم حرفای تکراری می زنیم و کسل کننده شدیم تقصیر خودمون نیست، هممون افتادیم توی "یک چاه" و هی داریم از وقایعی می گیم که هممون داریم همون لحظه می بینیم...
دوست گفت…
شنبه 15 اسفند1388 ساعت: 13:50

نه خودت فراموش نکن من هم تو رو فراموش نمی کنم چرا از اون کاریکاتور های جالبت نمی زاریالان ما در اوج تاریکی قبل طلوع فجر هستیم فقط کمی حوصله می خواد این ظلمت کنار بره دوباره می تونیم همدیگر ببینیم .
رضا گفت…
شنبه 15 اسفند1388 ساعت: 13:57

سلام چقدر دیر پیدات کردم ..!!!دوست داشتنیه وبگلاگت مخصوصا با این آهنگ
علیرضا گفت…
شنبه 15 اسفند1388 ساعت: 16:13

ولی وبلاگ شما که آپ میشه ما سر از پا نمیشناسیم!!!
فرنی گفت…
شنبه 15 اسفند1388 ساعت: 22:50

:))آقای عنایت کیه دیگه؟اووف چه اشعاری هم داره ترانه های راحانا لامصببب
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
رئیس کمیته داوران !
فسانه گفت…
شنبه 15 اسفند1388 ساعت: 23:6
ماندا گفت…
شنبه 15 اسفند1388 ساعت: 23:37

آخ ننه ،دیگه کی تو این دور و زمونه حوصله ی قصه شنفتن داره !
غزاله گفت…
یکشنبه 16 اسفند1388 ساعت: 19:24

شما که به ما سر نمی زنی ..اما من به شخصه در به در بلاگتونمموسیقی متن که حرف نداره !بعدشم .. سوژه ها داره ته می کشه اینه کم آپ می شن
نیلوفر گفت…
یکشنبه 16 اسفند1388 ساعت: 22:15

سلامهمینه دیگه تکرار و تکرارخوبیش اینه که وقتبی بدونی یه عده ی دیگه هم مث خودت فکر میکنن کمتر عذاب میکشی که داره سرت کلاه میره و سوژه جدید نداری واسه نوشتن و زندگی
یکشنبه 16 اسفند1388 ساعت: 22:23

اره موافقم.کاملاخرسند!ببیخشید ها
دوشنبه 17 اسفند1388 ساعت: 12:49

کارتونی جدید...با موضوع زن....سر بزنی ممنون میشم..و نظر بزاری مثل همیشه....http://abukoorosh.blogfa.com/
تبسم گفت…
دوشنبه 17 اسفند1388 ساعت: 14:45

بسیار خوب: آشتی!
سه شنبه 18 اسفند1388 ساعت: 10:36

عجیب این دو جمله ی اول شما روحیه داد به ما وبلاگ نویسان برای نوشتن چیزی جدید و به قول شما آپ کردن!
Masi گفت…
سه شنبه 18 اسفند1388 ساعت: 12:10

خوب،قبول. یه مدت استراحت کنید اما قول بدید زود برگردید
کرگدن گفت…
سه شنبه 18 اسفند1388 ساعت: 15:18

جایزه’ سالانه’ آکادمی وبلاگ کرگدن ! وبلاگ شما ام جزو منتخبین امساله !
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
:)
بهاره الف گفت…
سه شنبه 18 اسفند1388 ساعت: 18:58

جناب کرگدن اگه شما رو معرفی نمی کرد احتمالا بنده نیاز به این غروب مروبا هم نداشتم!
مـــریخی گفت…
سه شنبه 18 اسفند1388 ساعت: 21:22

بنده به تازگی اینجاها آفتابی شده ام!اما آنچه که می بینم کلهم یاس و ناامیدیست، از چه رو دنیای مجازی اینقدر بی روح است؟!؟
به رسم خنده گفت…
چهارشنبه 19 اسفند1388 ساعت: 3:50

نمي دانم اين کاريکلماتور ازپرويز شاپور را خوانده ايد :پرستوي تنبل ،فرارسيدن بهار گذشته را بشارت مي دهد
بهار گفت…
چهارشنبه 19 اسفند1388 ساعت: 3:54

خب البته من از روي گوگل ريدر ميخوانم معمولا. چه مدلي ميگذارم ده تا پست كه نوشتيد همه رو با هم ميخوانم. ميدونم الان ميخواهيد من رو خفه كنيد ولي خوب وقتي وفت ندارم همينه ديگه. ولي واقعا حتي تو گوگل ريدر بيربخت بي شكل همه چيز صاف و سفيد و هيچ كي به هيچ كي هم معلومه كي مينويسه كي نمينويسه. مثلا من اسم وبلاگ شما رو تو گوگل ريدرم يك چيزي باحالي گذاشتم كه يادم نره اين نويسنده هه كدوم بوده مثلا. خب اينجوري ديگه هيچ وقت گم نميكنم كدوم به كدومه و ...
بهار گفت…
چهارشنبه 19 اسفند1388 ساعت: 3:55

راستي چرا آپ نميكنيد؟؟؟
عبوری گفت…
چهارشنبه 19 اسفند1388 ساعت: 5:38

کرگدن بزرگ وبلاگستان، از آهنگ وبلاگتان تعریف میکرد. چرا ما نمی شنویمش؟؟
ديدار گفت…
چهارشنبه 19 اسفند1388 ساعت: 10:1

خيلي خودت را به مظلوميت زده اي ها!من چه بگويم كه خودم مينويسم و خودم هم ميخوانم؟البته ككم هم نميگزد. براي دل خودم مينويسم.اما تو كلي برو بيا داري بابا.حالا حالاها مجبوريم به يادت باشيم. نگران نباش. هر روز سه روز ديگر مانده به آنروز!
اشرف گیلانی گفت…
چهارشنبه 19 اسفند1388 ساعت: 11:25

بابا باز مصلوب!
فرشته گفت…
چهارشنبه 19 اسفند1388 ساعت: 15:39

سلام. مدتها پیش که خودم وبلاگ نداشتم یک بار تصادفی اومدم اینجا ولی خب گم کردم..ممنون از کرگدن عزیز که منو پیدا کرد. (منو؟) اقا این اهنگ فوق العاده است. میتونم بپرسم اسمشو؟ممنون.
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
برای شما و زهرا خانم که کامنت خصوصی گذاشته بودند : موزیک فیلم قرمز کیشلوفسکی که فروشگاه های مجاز هم می فروشتندش فکر میکنم آهنگسازش فردیست به اسم " بودن مایر "
ندا گفت…
چهارشنبه 19 اسفند1388 ساعت: 19:36

وقتی آدمیزاد علیرغم هزاران جنبه متفاوتی که داره خودشو و زندگیشو فقط با یه جنبه و نقش تعریف می کنه و توش غرق میشه طبیعیه که وقتی اون یه نقش دچار رکود بشه احساس میکنه پایان دنیا نزدیکه.
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
نخیرم !
چهارشنبه 19 اسفند1388 ساعت: 23:14

دومین بار که میام اینجا ... حیفه نرین ... امید داشته باشین .. اگه همه پسرفت دارند شما پیشرفت داشته باشین
سانتا گفت…
پنجشنبه 20 اسفند1388 ساعت: 10:40

حالا مگر برای یاد آمدن دیگران میمانیم؟به همان نسبتی که در حال رفتن اند، در حال برگشتن هم داریم، همیشه!
شیدا بانو گفت…
پنجشنبه 20 اسفند1388 ساعت: 18:26

من هم جزء همون وبلاگ هام که دارم دور خودم میچرخم.
ندا گفت…
یکشنبه 23 اسفند1388 ساعت: 19:7

بله خیرم
. گفت…
دوشنبه 16 فروردین1389 ساعت: 21:43

=;

پست‌های معروف از این وبلاگ

• -با تندی مشکلی نداری؟ -نه من واقعا غذای تند دوست دارم.  این سوال و جواب رایج بین من و آنهایی است فهمیده‌اند به بمبئی قرار است بروم.  برخلاف چیزهایی که شنیدم و خواندم بمبئ خوشبو و مهربان است. از هر دکان و دکه و دستفروشی بوی خوب عود می‌آید. حیوانات کنار آدمیزاد زندگی میکنند و هرکسی سرش به کار خودش و آتیش به انبار خودش است.  از روز اول دوست مهربانم فهد و گلناز همسر ایرانیش سخاوتمندانه پذیرایی‌ام کردند. اگر نبودند قطعا کلی تجربه‌ی هیجان انگیز در غذاهای هندی را از دست میدادم.  هاستلم در بمبئی چند خانه با خانه‌ی صادق هدایت فاصله دارد. خانه‌ای که هدایت شاهکارش بوف کور را در آن نوشت و به دلیل ممنوعیتش در همینجا در تعداد معدودی چاپ کرد. داخل خانه رفتم. درها و آدمها جدید شده بودند. نرده‌ی چوبی اما همان بود. به عادت جدیدم که دست رو اجسام میگذارم و حسشان میکنم، جای دست آن فوق‌العده‌ی نا امید را حس کردم که سیگار به لب میرود تا کنار اقیانوس هند به زن اثیری، لکاته، مرد خنزرپنزری و سایه‌اش فکر کند.. راستی در همسایگی من و هدایت اقیانوس هند است.  آدرس من در بمبئی: هاستل پانادا بکپک
از اینترنت چک کردم طلوع آفتاب به وقت بمبئی و بعد گفت ۵صبح. ساعت گوشی را کوک کرده اما ساعت بدنم دقیقتر بود. یک ربع به پنج بیدار  شدم و دیدم ساعت را برای ۵عصر کوک کرده بودم. سریع پوشیدم و کوله را برداشتم و از هاستل بیرون پریدم. تمام طول راه کوتاه هاستل تا ساحل را دویدم. کوچه باران زده بود. خاک باران خورده بود و سنگفرشهای خیابان‌های بمبئی را شسته بود. انگار خدا این هندی‌ها را دوست دارد. صبح تا شب کثافت میریزند توی خیابان و نیمه های شب باران همه را میشوید. به بندر رسیدم. کشتی های پهلو گرفته‌ی چوبی. نگاه مردم غریبه. مردی که رو به آسمان و خورشید و دریا دعا میکرد. مرد تاکسیچی که ازو پرسیدم خورشید از کجا در می‌آید و او آدرسش را دقیق میداد: پشت آن کشتی بزرگ، کمی آنطرفتر از دروازه هندوستان، نوک آن ساختمان بلند.خورشید یک ربع دیگر بیرون میزند.. کلاغهای گرسنه، سگهای بیدار نشده، گداهای چشم باز نکرده پول طلب کرده، این هند بود.. این خورشیدی بود که از پشت دریاها و ابرها.. از این سوی کره زمین بیرون آمده و این من بودم که خورشید را بوسیده و سمت تو راهی کرده بودم.. پس از این هرکجا خورشیدم را ببینم به او

هندزفری

. به گمانم دیگر وقتش شده تا از شما تقدیری در یکی از شبکه‌های سوشیال مدیا به جا بیاورم. چه جایی بهتر از همینجا اصلا، که بارها به شکل محسوس و نا‌محسوس با من در انظار عمومی به سمع و نظر بینندگان رسیده‌اید. حق آب و گل دارد اینجا. سالهای مدید کنارم بودید و همسفرم. چهارتا کشور و دو تا قاره و چندین و چند شهر و همه وسائل نقلیه: اعم از کشتی و طیاره و تاکسی و اتوبوس و قطار و مترو و تراموا و هرچه مرکب است بر روی زمین و‌ دریا و آسمان را با من سوار شدید، با من بودید و اینهمه مدت از کیفیتتان کاسته نشد. تنها یکبار در شرجی هندوستان که دوروزی از کار افتادید خاطرم هست که چه دلواپس و دلتنگ‌ بودم. خسته شدید گاهی اوقات، بی‌حوصله و خموده و نویزی، گاهی خبر بد شنیدم از شما ولیکن ۳۶۶ روز سال سیصد و شصت روزش همه اش آوای موسیق بود، داستان بود، خبر خوش بود: از رشت به تهران به مسکو، به یالوا، به استانبول، به یروان، به بمبئی، به دهلی نو و به خانه کوچکم، در دفتر کارم در شالگردنم و پچ‌پچ‌هایم و تنها شما همسفرم و در برم بودید و در صندلی روبرویم که همیشه در تمام کافه‌های گیتی خالی‌اند، به چشمهای من خیره.  سفر فی‌ال