رد شدن به محتوای اصلی

ملت عاشق که خطو ربط ندارد

عاشق بشو اما هیچوقت نگو به یارو . برای خودت فانتزی بساز و دستش را بگیر ببر آنجایی که دنیا تمام شده است جمعه ها غروب ، حالا بر اثر  طاعون ، زلزله یا آپوکالیپس است و فقط خودت و خودش باشی اما اینها را هم نگو اصلن . از دور برو تماشایش کن و هر بار که می خواهی بروی بهش بگویی خاطرش را می خواهی یک میخ طویله به خودت فرو کن و ایمان داشته باش به من پیر مرد . که" هیچکس بهتر از آنی نیست که در خیالاتت است ". آنجا رشد کرده و دارد بالغ می شود ...

 

+;نوشته شده در ;2010/2/14ساعت;12:22 توسط;.:ALITAJADOD:.; |;

نظرات

یکشنبه 25 بهمن1388 ساعت: 13:18

به گمان من "نقص" چیز دلچسبی است "پیرمرد"؛ اگر کنار "دوست داشتنی ها" نگاهش کنی. لذت با فهمیدن نقص است که کامل می شود. دنیای کامل حوصله سر بر میشد، نمیشد؟! گیرم کامل بود اصلا؛ تو خودت از قیافه و در و دیوار کامل یک کاریکاتور بکش ببینم! اصلا همین درکی که تو نشده ای ببین چه خوب است، چه می چسبد به ما نتایجش!پی نوشت: برای من "نقص" با "حماقت" فرق می کندها؛ نگویی "نفهم" بود طرف!
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
بله جوان ! تجربه من نشان میدهد هر زمان کوهی را فتح کردم برایم تپه شد ..
بهار گفت…
یکشنبه 25 بهمن1388 ساعت: 17:46

موافقم کاملاهیچی دلچسب ترولذت برانگیزترازفانتزی نیست.
بردی از یادم گفت…
یکشنبه 25 بهمن1388 ساعت: 19:47

شرمندهبه این می گن توهم فانتزی!
آریانا گفت…
یکشنبه 25 بهمن1388 ساعت: 20:2

یعنی معشوقی خیالی؟درست فهمیدم؟!
نیگن گفت…
یکشنبه 25 بهمن1388 ساعت: 22:11

به شرطی که اونقدر قَدَر باشیم! که اگر یه روز دیدیم دست در دست یکی دیگست ، توهماتمون بازم از بین نرهاما در کل به قول شاعر : از شیشه ی بی می/می بی شیشه طلب کن
علیرضا گفت…
یکشنبه 25 بهمن1388 ساعت: 22:15

نمانده کمر!!
دوشنبه 26 بهمن1388 ساعت: 1:3

خیلی عالی نوشتیحرف حق ِ .. !عاشق شو .. اما فتح نشو .. ! به محض آنکه فتح شدیبازی عشق تمام می شود و ما بقی آن را همه می دانند !
دوشنبه 26 بهمن1388 ساعت: 1:4

در به در این یه تیکه ام هیچکس بهتر از آنی نیست که در خیالاتت است ". آنجا رشد کرده و دارد بالغ می شود ... مرسی رفیق عالی بودهمچین هماهنگی باحالیم با موزیک متنت دادکارت درسته
بنل گفت…
دوشنبه 26 بهمن1388 ساعت: 1:45

حتی اگه به یارو نگیم و فقط از دور نگاهش کنیم و یواشکی بهش لبخند بزنیم وقتی نگاها یه روزی و یه جایی به هم برخورد کرد همه ی رازها برملا میشه ... اون وقت چی کار میشه کرد ؟ بازم میشه پنهان بشه؟
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
یکی این وسط باید عقل کند و خودش را به کوچه علی چپ بزند
پرنس کوچولو گفت…
دوشنبه 26 بهمن1388 ساعت: 12:47

!!!
فرنی گفت…
دوشنبه 26 بهمن1388 ساعت: 20:15

تئوری منه
مرجان گفت…
دوشنبه 26 بهمن1388 ساعت: 21:9

كاش زودتر ميشنيدم و ميفهميدم اين جمله رو!
mehrshad گفت…
دوشنبه 26 بهمن1388 ساعت: 21:47

esme music matn chiye fadat sham :D:D
سه شنبه 27 بهمن1388 ساعت: 0:10

تنها ايرادش اينه كه ديگه نمي توني بري طرف واقعيت اون يارو...چون مي خوره تو حالت !
سه شنبه 27 بهمن1388 ساعت: 0:16

آقاي كاريكاتوريست عزيز سوالي دارم و آن اينكه شما با چه نرم افزاري طرح هايتان را خلق مي نماييد!؟
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
اول با دست روی کاغذ و بعد از اسکن با فتوشاپ cs3 می نمایم
بنل گفت…
سه شنبه 27 بهمن1388 ساعت: 1:6

هیچ عاشقی عاقل نیست مگر اینکه واقعن عاشق نباشه ...
فسانه گفت…
سه شنبه 27 بهمن1388 ساعت: 11:9

خدا این کوچه ی علی چپ را از ما نگیرد. زیادِ زیاد به کارمان آمده در این زندگانی.خیال خال تو با خود به خاک خواهم بردکه تا ز خال تو خاکم شود عبیر آمیزفرشته عشق نداند که چیست ای ساقیبخواه جام و گلابی به خاک آدم ریزمیان عاشق و معشوق هیچ حائل نیستتو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز
فاخته گفت…
سه شنبه 27 بهمن1388 ساعت: 11:57

دقيقا بنده هم به اين نتيجه رسيدم
سهیلا گفت…
سه شنبه 27 بهمن1388 ساعت: 12:42

شاید نتونی تصور کنی که چقدر با این پستت موافقم...دست مریزادآدم بعضی چیزها رو میخواد بگه اما بلد نیست، تو خیلی خوب گفتی...
ماریا گفت…
سه شنبه 27 بهمن1388 ساعت: 20:40

درسته آقای علی تجدد.تا حالا گفته بودم وقتی دنیا کسل کننده میشود می آیم اینجا را میخوانم حالم عوض میشود؟ با تیتراز هایی از نامجو که من تا ته اش را میخوانم توی دلم.راستی نگفتین حال فرزندتان خوب شد بعد آن قضایا؟
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
خوبیم ممنونم .. فعلن همه چیز خوب است :)
19 هستم گفت…
چهارشنبه 28 بهمن1388 ساعت: 1:24

امکان تحقق رویاهاست که زندگی را جالب می سازد
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
عمرن :)
ديدار گفت…
چهارشنبه 28 بهمن1388 ساعت: 14:36

كاريكاتورت تكراري بود!اما لطفش نه:-)
خیالی گفت…
دوشنبه 3 اسفند1388 ساعت: 16:32

این معشوق خیالی نیست، خیال معشوقه. ولی وقتی فکر می کنم می بینم راست می گی. شاید بهتر باشه این کارو کنم. آره این طوری بهتره.
زهرا گفت…
شنبه 15 اسفند1388 ساعت: 8:18

ديگه خيلي دير شده برا به اين نتايج رسيدن ها. عشق به پاياني كه نبايد رسيد...
مممم گفت…
جمعه 21 اسفند1388 ساعت: 23:32

سیاست حتی تو عشقآدم موجود مسخره ایه
سارا گفت…
چهارشنبه 8 اردیبهشت1389 ساعت: 15:9

گاهی نیاز به ابراز عشق به کسی آنچنان گلوی آدم رو فشار میده که تا مرز خفگی پیش میره.من تا به حال عاشق نشدم ولی به خاطر احساس نیاز به ابراز عشق چند بار به آدم هایی که هیچ علاقه ای بهشون نداشتم ابراز عشق شدید کردم.جوری که اشک از چشم خودم و اون طرف بیچاره ی از همه جا بی خبر باریدن گرفت.حس خیلی خوبی بود ولی نمیدونم اگر روزی واقعا به کسی عاشق شدم گفتن این مطلب بهش چه حسی میتونه داشته باشه.شاید ناخوشایند باشه.شاید تصورات آدم رو به هم بریزه و همه چیز رو خراب کنه.به هر حال ابراز علاقه ی دروغین هم حس بهتری داره و هم مزایای بیشتری
مریم گفت…
چهارشنبه 2 تیر1389 ساعت: 4:21

خیلی جالبه چون منم با تجربه هام یه روز به دوستم گفتم هیچکی بهتر از اون نبود که در خیالاتم بود البته با نگفتن اینکه کسی رو دوست داریم خیلی موافق نیستم چون به نظرم آدم باید تکلیفش با خودش و بقیه روشن شه .خیلی وقته آپ نکردید بهمن88یعنی 5 ماه پیش...................خوش باشید

پست‌های معروف از این وبلاگ

• -با تندی مشکلی نداری؟ -نه من واقعا غذای تند دوست دارم.  این سوال و جواب رایج بین من و آنهایی است فهمیده‌اند به بمبئی قرار است بروم.  برخلاف چیزهایی که شنیدم و خواندم بمبئ خوشبو و مهربان است. از هر دکان و دکه و دستفروشی بوی خوب عود می‌آید. حیوانات کنار آدمیزاد زندگی میکنند و هرکسی سرش به کار خودش و آتیش به انبار خودش است.  از روز اول دوست مهربانم فهد و گلناز همسر ایرانیش سخاوتمندانه پذیرایی‌ام کردند. اگر نبودند قطعا کلی تجربه‌ی هیجان انگیز در غذاهای هندی را از دست میدادم.  هاستلم در بمبئی چند خانه با خانه‌ی صادق هدایت فاصله دارد. خانه‌ای که هدایت شاهکارش بوف کور را در آن نوشت و به دلیل ممنوعیتش در همینجا در تعداد معدودی چاپ کرد. داخل خانه رفتم. درها و آدمها جدید شده بودند. نرده‌ی چوبی اما همان بود. به عادت جدیدم که دست رو اجسام میگذارم و حسشان میکنم، جای دست آن فوق‌العده‌ی نا امید را حس کردم که سیگار به لب میرود تا کنار اقیانوس هند به زن اثیری، لکاته، مرد خنزرپنزری و سایه‌اش فکر کند.. راستی در همسایگی من و هدایت اقیانوس هند است.  آدرس من در بمبئی: هاستل پانادا بکپک
از اینترنت چک کردم طلوع آفتاب به وقت بمبئی و بعد گفت ۵صبح. ساعت گوشی را کوک کرده اما ساعت بدنم دقیقتر بود. یک ربع به پنج بیدار  شدم و دیدم ساعت را برای ۵عصر کوک کرده بودم. سریع پوشیدم و کوله را برداشتم و از هاستل بیرون پریدم. تمام طول راه کوتاه هاستل تا ساحل را دویدم. کوچه باران زده بود. خاک باران خورده بود و سنگفرشهای خیابان‌های بمبئی را شسته بود. انگار خدا این هندی‌ها را دوست دارد. صبح تا شب کثافت میریزند توی خیابان و نیمه های شب باران همه را میشوید. به بندر رسیدم. کشتی های پهلو گرفته‌ی چوبی. نگاه مردم غریبه. مردی که رو به آسمان و خورشید و دریا دعا میکرد. مرد تاکسیچی که ازو پرسیدم خورشید از کجا در می‌آید و او آدرسش را دقیق میداد: پشت آن کشتی بزرگ، کمی آنطرفتر از دروازه هندوستان، نوک آن ساختمان بلند.خورشید یک ربع دیگر بیرون میزند.. کلاغهای گرسنه، سگهای بیدار نشده، گداهای چشم باز نکرده پول طلب کرده، این هند بود.. این خورشیدی بود که از پشت دریاها و ابرها.. از این سوی کره زمین بیرون آمده و این من بودم که خورشید را بوسیده و سمت تو راهی کرده بودم.. پس از این هرکجا خورشیدم را ببینم به او

هندزفری

. به گمانم دیگر وقتش شده تا از شما تقدیری در یکی از شبکه‌های سوشیال مدیا به جا بیاورم. چه جایی بهتر از همینجا اصلا، که بارها به شکل محسوس و نا‌محسوس با من در انظار عمومی به سمع و نظر بینندگان رسیده‌اید. حق آب و گل دارد اینجا. سالهای مدید کنارم بودید و همسفرم. چهارتا کشور و دو تا قاره و چندین و چند شهر و همه وسائل نقلیه: اعم از کشتی و طیاره و تاکسی و اتوبوس و قطار و مترو و تراموا و هرچه مرکب است بر روی زمین و‌ دریا و آسمان را با من سوار شدید، با من بودید و اینهمه مدت از کیفیتتان کاسته نشد. تنها یکبار در شرجی هندوستان که دوروزی از کار افتادید خاطرم هست که چه دلواپس و دلتنگ‌ بودم. خسته شدید گاهی اوقات، بی‌حوصله و خموده و نویزی، گاهی خبر بد شنیدم از شما ولیکن ۳۶۶ روز سال سیصد و شصت روزش همه اش آوای موسیق بود، داستان بود، خبر خوش بود: از رشت به تهران به مسکو، به یالوا، به استانبول، به یروان، به بمبئی، به دهلی نو و به خانه کوچکم، در دفتر کارم در شالگردنم و پچ‌پچ‌هایم و تنها شما همسفرم و در برم بودید و در صندلی روبرویم که همیشه در تمام کافه‌های گیتی خالی‌اند، به چشمهای من خیره.  سفر فی‌ال