رد شدن به محتوای اصلی

عزیز نیم میلیون تومانی

      

همانی است که قبلن ذکر کرده بودیم . این کاریکاتور نیست خب . یک کار تصویر سازی بگوییم بهش بیشتر خوشش می آید . روی لنگه دومش دارم کار میکنم تا ساعت ۲ هر شب . این کارتون یا هر چی با کمی تغییرات مورد قبول صاحب کارمان قرار گرفته است ( رنگ تغییراتش سبز بود !) . هم سیاه سفیدش را گذاشتم و هم رنگی اش را . فکر میکنم اینطوری برایت جالب باشد که ببینی چقدر روی یک کارتون جوانی ام را میگذارم :) 

+;نوشته شده در ;2010/1/28ساعت;14:30 توسط;.:ALITAJADOD:.; |;

نظرات

... گفت…
پنجشنبه 8 بهمن1388 ساعت: 14:41

رنگیش خیلی گویا بود ، ریزه کاری هایی رو که توی سیاه و سفید نمیشه دید اونجاکاملا واضحه . اون پیاز 1 کیلو و خیار 2 کیلو و ایناش کاملا ملموسه .راستی میشه بگید اونLOST که زیر فرشته کشیدید یعنی چی ؟ راستی علی جان من همیشه به یاد شما و خانواده گلتون هستم و از ته قلبم امیدوارم که هر چه سریعتر اوضاع به نرمال برگرده . دوستدار همیشگی ات .
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
یک ماگ است . ممنونم محسن جان
آنیتا گفت…
پنجشنبه 8 بهمن1388 ساعت: 15:30

zibast
فاخته گفت…
پنجشنبه 8 بهمن1388 ساعت: 18:36

خيلي فشنگهدوس داشتم اين تكنيك رنگ آميزي ياد ميگرفتم اما جاي درست و حسابي پيدا نكردم
اسپایدرمرد گفت…
پنجشنبه 8 بهمن1388 ساعت: 20:14

جزئیات فوق العاده استD&G :))هر چند بدون رنگ رو بیشتر دوست دارم کلا
نسیم گفت…
پنجشنبه 8 بهمن1388 ساعت: 20:44

فوق العاده بود جناب دقیقا چی شد که شما رو درک نکردن؟
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
هنوز زود است
محمد گفت…
پنجشنبه 8 بهمن1388 ساعت: 22:57

خسته نباشی
لیلا گفت…
پنجشنبه 8 بهمن1388 ساعت: 23:7

عجالتا که تو چشای فرشته عدالت سیخ کردن
نیگن گفت…
جمعه 9 بهمن1388 ساعت: 1:16

واقعا همه کارهاتون رنگ آمیزی های خیلی خوبی دارن
فررزانه گفت…
جمعه 9 بهمن1388 ساعت: 17:34

در یک عدد کاریکاتور چقدر حرف می توان زدها ... اون موجود سیاه ریزی که اون پایینه ... من عاشقش شدم !( خوشحالم که دخترتون خوبه )
آریانا گفت…
جمعه 9 بهمن1388 ساعت: 18:8

گذاشتن این کارتون, تصویر سازی یا هر چیزی که خودتان می نامید موید خوب بودن حال شهرزاد است گرچه منطقا ربطی به هم ندارند!جواب شما به کامنت ها شک مرا بدل به یقین کرد. و پس از مدت ها یک خبر خوب توانست خنده به لبانم بیاورد. متشکرمگرچه شهرزاد هنوز هم دو رکعت نماز از من طلب دارد بعد از هر نماز اعشا.
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
:*
روشنک گفت…
شنبه 10 بهمن1388 ساعت: 2:59

قیافه آن آقاهه سمت راستی یک چیزی شده مخلوطی از توکا و فریدون جیرانی ! این را بدون هیچ گونه بدجنسی و شیطنتی نوشتم ها ! با اولین نگاه اینطور بنظرم رسید ..
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
:)
افرا گفت…
شنبه 10 بهمن1388 ساعت: 13:48

رنگ کردن کاراتون حرف نداره شما. با اون موش کوچولوهه اون زیر :دیوکیل با ذوقی است که توانسته شما را درک کند.
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
فقط رنگ کردن ؟ :(
شنبه 10 بهمن1388 ساعت: 19:25

نمی دانم چرا یاد آن دن کیشوتی افتادم که تو ایتالیا چاپ شده بود(ایتالیا بود دیگه؟ اگه هنوز حافظه ام درست کار کند)
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
بله همانجا بود
افرا گفت…
یکشنبه 11 بهمن1388 ساعت: 0:50

نه نه. رنگ کردنش خیلی خوشگله. جزییات و چیزای دیگه رو آخه بقیه گفتن.
شین بانو گفت…
یکشنبه 11 بهمن1388 ساعت: 16:32

فوق العاده است.دست مریزاد
شین بانو گفت…
یکشنبه 11 بهمن1388 ساعت: 16:33

قیافه و ژست فرشته عدالت دقیقا همونه که باید باشه!
شین بانو گفت…
یکشنبه 11 بهمن1388 ساعت: 16:34

امیدوارم شهرزادمان بهتر باشد که پدرش بهتر است!
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
بهتریــــــــــــم . ممنون :)
شین بانو گفت…
یکشنبه 11 بهمن1388 ساعت: 16:37

دستبند سبز رو الان دیدم!بی نظیره!
ونوس کوچولو گفت…
یکشنبه 11 بهمن1388 ساعت: 18:22

من همون venus هستم با اسم واقعی ایم دیگه می نویسم. می گم که حالا که شهرزاد خوب شده بایستی که منم به قولم عمل کنم یه بسته بزرگ آدامس خرسی واسش بفرستم. خوب حالا کجا بفرستم؟
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
ممنونم . یکروز اگر دوست داشتی یک سری به بیمارستان کودکان شهرت بزن و بین آنها پخش کن اینطوری فکر کنم بیشتر از یک شهرزاد را خوشحال میکنی دوست کوچولوی من :)
فسانه گفت…
یکشنبه 11 بهمن1388 ساعت: 20:3

بنده ی طالع خویشم که در این قحط وفاعشق آن لولی سرمست خریدار من است
علی یوسفی گفت…
یکشنبه 11 بهمن1388 ساعت: 22:20

جیگرتو خام خام... کارت حرف نداره.
قلم فرانسه گفت…
سه شنبه 13 بهمن1388 ساعت: 12:16

فکر کنم مثل اون تابلوی نقد و نسیه. . معروف بشه
... گفت…
سه شنبه 13 بهمن1388 ساعت: 21:59

راستی من محسن نیستم
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
ببخشید اشتباه شد :)
... گفت…
سه شنبه 13 بهمن1388 ساعت: 21:59

الان اومدم و از خوندن خبر بهتر شدن کوچولو تو جواب کامنتها بسیار بسیار خوشحال شدم . یه ماچ کوچولو بکنش از طرف من ، بدون آب دهن و کثیف کاری . دوستدار همیشگیت
عالیه گفت…
سه شنبه 13 بهمن1388 ساعت: 22:51

رذنگیش باحال ترذ بوئد اییییییییییییییول
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
وات ؟!
رها گفت…
چهارشنبه 14 بهمن1388 ساعت: 14:44

سلامکاریکاتوراتون خیلی قشنگناما من یه نمه اطلاعات عمومیم کمه این قیافه ها برداشتهائی از کسای خاصین؟ حس میکنم باید شباهت چهره ای وجود داشته باشه که من ازش سر در نمیارم
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
نخیر ،همینجوری است
ندا گفت…
چهارشنبه 14 بهمن1388 ساعت: 14:51

سلام سید خدا.چه خبراا؟
پیلا پیلا گفت…
چهارشنبه 14 بهمن1388 ساعت: 16:41

سلامکاریکاتور دقیق و قشنگیهبرای سلامتی دختر کوچولوتون دعا کردم و می کنم :)
عالیه گفت…
پنجشنبه 15 بهمن1388 ساعت: 13:21

آخ ببخشید این لپتاپ من خرابه بعضی چیزارو اشتباهی مینویسد مجبورم جاهای اضافی رو خودم پاک کنم یادم رفته بود نوشته بودم رذنگیش باحال تر بود
Jozeph گفت…
پنجشنبه 15 بهمن1388 ساعت: 17:3

خسته نباشی... جوان
ديدار گفت…
یکشنبه 25 بهمن1388 ساعت: 14:51

ببينم اون چشماي سياهي كه پائين ميز آقاي قاضيه و اون صئرتك زردي كه روي كتشه چيه علي جان؟اون ماگ لاست رو به چه منظوري كشيدي؟ماگ چرا؟لاست چرا؟
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
چشمهای موش است . صورتک زرد : به آن میگویند بژ با فتح ب . ماگ را کشیدم چوب لاست دوست دارم :)
ديدار گفت…
یکشنبه 25 بهمن1388 ساعت: 14:52

اصلاح ميكنمصورتكببخشيد
ديدار گفت…
چهارشنبه 28 بهمن1388 ساعت: 14:32

بژ با فتح بخب اينم نفهميدماما اشكال ندارهكلا كم پيش مياد كه خيلي بفهمم. مردم سخت حرف ميزنن!
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
bazh در ادارات یا بانکها بیشتر روی سینه می چسبانند . به صورت فانتزی هم موجودست که خیلی ها مخصوصن دختر بچه ها هم دارند مثلن اسفنج باب عزیز که دخترم دارد :)
دیدار گفت…
پنجشنبه 29 بهمن1388 ساعت: 0:2

چه جالب! پس منم یکی رو مقنعه ام دارم!ممنون از توضیحت. امیدوارم حال دختر گلت خوب باشه.

پست‌های معروف از این وبلاگ

• -با تندی مشکلی نداری؟ -نه من واقعا غذای تند دوست دارم.  این سوال و جواب رایج بین من و آنهایی است فهمیده‌اند به بمبئی قرار است بروم.  برخلاف چیزهایی که شنیدم و خواندم بمبئ خوشبو و مهربان است. از هر دکان و دکه و دستفروشی بوی خوب عود می‌آید. حیوانات کنار آدمیزاد زندگی میکنند و هرکسی سرش به کار خودش و آتیش به انبار خودش است.  از روز اول دوست مهربانم فهد و گلناز همسر ایرانیش سخاوتمندانه پذیرایی‌ام کردند. اگر نبودند قطعا کلی تجربه‌ی هیجان انگیز در غذاهای هندی را از دست میدادم.  هاستلم در بمبئی چند خانه با خانه‌ی صادق هدایت فاصله دارد. خانه‌ای که هدایت شاهکارش بوف کور را در آن نوشت و به دلیل ممنوعیتش در همینجا در تعداد معدودی چاپ کرد. داخل خانه رفتم. درها و آدمها جدید شده بودند. نرده‌ی چوبی اما همان بود. به عادت جدیدم که دست رو اجسام میگذارم و حسشان میکنم، جای دست آن فوق‌العده‌ی نا امید را حس کردم که سیگار به لب میرود تا کنار اقیانوس هند به زن اثیری، لکاته، مرد خنزرپنزری و سایه‌اش فکر کند.. راستی در همسایگی من و هدایت اقیانوس هند است.  آدرس من در بمبئی: هاستل پانادا بکپک
از اینترنت چک کردم طلوع آفتاب به وقت بمبئی و بعد گفت ۵صبح. ساعت گوشی را کوک کرده اما ساعت بدنم دقیقتر بود. یک ربع به پنج بیدار  شدم و دیدم ساعت را برای ۵عصر کوک کرده بودم. سریع پوشیدم و کوله را برداشتم و از هاستل بیرون پریدم. تمام طول راه کوتاه هاستل تا ساحل را دویدم. کوچه باران زده بود. خاک باران خورده بود و سنگفرشهای خیابان‌های بمبئی را شسته بود. انگار خدا این هندی‌ها را دوست دارد. صبح تا شب کثافت میریزند توی خیابان و نیمه های شب باران همه را میشوید. به بندر رسیدم. کشتی های پهلو گرفته‌ی چوبی. نگاه مردم غریبه. مردی که رو به آسمان و خورشید و دریا دعا میکرد. مرد تاکسیچی که ازو پرسیدم خورشید از کجا در می‌آید و او آدرسش را دقیق میداد: پشت آن کشتی بزرگ، کمی آنطرفتر از دروازه هندوستان، نوک آن ساختمان بلند.خورشید یک ربع دیگر بیرون میزند.. کلاغهای گرسنه، سگهای بیدار نشده، گداهای چشم باز نکرده پول طلب کرده، این هند بود.. این خورشیدی بود که از پشت دریاها و ابرها.. از این سوی کره زمین بیرون آمده و این من بودم که خورشید را بوسیده و سمت تو راهی کرده بودم.. پس از این هرکجا خورشیدم را ببینم به او

هندزفری

. به گمانم دیگر وقتش شده تا از شما تقدیری در یکی از شبکه‌های سوشیال مدیا به جا بیاورم. چه جایی بهتر از همینجا اصلا، که بارها به شکل محسوس و نا‌محسوس با من در انظار عمومی به سمع و نظر بینندگان رسیده‌اید. حق آب و گل دارد اینجا. سالهای مدید کنارم بودید و همسفرم. چهارتا کشور و دو تا قاره و چندین و چند شهر و همه وسائل نقلیه: اعم از کشتی و طیاره و تاکسی و اتوبوس و قطار و مترو و تراموا و هرچه مرکب است بر روی زمین و‌ دریا و آسمان را با من سوار شدید، با من بودید و اینهمه مدت از کیفیتتان کاسته نشد. تنها یکبار در شرجی هندوستان که دوروزی از کار افتادید خاطرم هست که چه دلواپس و دلتنگ‌ بودم. خسته شدید گاهی اوقات، بی‌حوصله و خموده و نویزی، گاهی خبر بد شنیدم از شما ولیکن ۳۶۶ روز سال سیصد و شصت روزش همه اش آوای موسیق بود، داستان بود، خبر خوش بود: از رشت به تهران به مسکو، به یالوا، به استانبول، به یروان، به بمبئی، به دهلی نو و به خانه کوچکم، در دفتر کارم در شالگردنم و پچ‌پچ‌هایم و تنها شما همسفرم و در برم بودید و در صندلی روبرویم که همیشه در تمام کافه‌های گیتی خالی‌اند، به چشمهای من خیره.  سفر فی‌ال