رد شدن به محتوای اصلی

روزم شب نشد بی یاد تو

1 مشغولم به کار کردن که خبر میدهند حالش خوب نیست و اکسیژن بهش وصل کرده اند .. همه چیزها را به امان خدا ول میکنم و میروم خانه و بیهوش میبینمش .. خواب است ..تازه از زیر اکسیژن در آمده میروم می بوسمش خواب خواب است ... بغض میکنم صورتش را میبوسم  بلند می شود یک چک می خواباند توی گوشم و حالی ام میکند که اعصاب ندارد .. خوش حال میشوم که حالش خوب است 

2 بعد از ظهر دکتر ش میگوید دوز داروهایش را بیشتر کنید و فیلان بیسار .. میگوید اکسیژن به مغزش نرسیده و نمیدانیم چند دقیقه به همان وضعیت در خانه تنها افتاده بود ... مادرش میگوید فارسی وان میدیده و آن کلیپ مزخرفی که خواننده هایش ماسک به صورت دارند و ترسناکند و ... از یاد آوری اش بغضم میگیرد ...

3- همان روز سه بار دیگر تشنج میکند و بار آخر اگر خواهر پرستارم نبود حالا دیگر او را نداشتم .. شبش خواب دیده بودم آکواریومی دارم و یکی از ماهی ها از آب بیرون پرت شده است و من کلن نمی توانم دست به ماهی بزنم برای همین به خواهرم گفتم تو باید برش داری ... عصرش در بیمارستان خواهرم ماهی ام را دوباره توی آب می اندازدش... می خندم اما دارم خفه می شوم ..

4- شبانه با آمبولانسو اکسیژن میبریمش تهران ... تمام راه روی یک نیمکت نشسته بویدم و او خواب خواب بود ...

5 - مرکز طبی اطفال خیابان دکتر غریب .. فنوبارویتال یا بیتال یا هر کوفت دیگری را تزریقش میکنند و او همیشه خواب است .. مرا داخل راه نمی دهند .. دعوایم میشود .. 12 ساعت بیرون در بیمارستان می مانم .. نه اینجا جایش نیست باید قوی باشم هنوز ...

6- ام آر آی بیمارستان مهر .. با آمبولانس میرویم میگویند متخصص بیهوشی نداریم و بچه هم باید بیهوش بشود ... آمبولانس بیرون در منتظر ما نماینده بود و خودش تشخیص داد باید بدون ما برگردد ... با 133 برمیگردیم ! با عزیزی که همراهم است از راننده شکایشت میکینیم .. پولم را پس میدهد اما میروم بهش بر میگردانم ... برای دعوا نیامده ام اینجا .. نمی خواهم کسی را ناراحت کنم ولو اگر حق با من باشد

7- رفتار ماموران بیمارستان بد است .. خیلی بد ... با باتوم توی راهرو میچرخند تا اضافی ها را بیرون کنند .. یکی شان پلیس است به من میگوید برو بیرون ... همراه مریضم و مادر بچه رفته تا دوشی بگیرد ... میگوید باید بروی بیرون میوگیم از کنار بچه ام نمی توانم تکان بخورم اگر بیدار بشود و من نباشم میترسد .. نام بچه را یاد داشت میکند میگویم با خنده دارید جریمه می نویسید .. میگوید : از جریمه بدتر ! برگشتنی میروم بهش میگویم : مشکل شما چیه سرکار ؟ میکوید تو باید برای من از جایت بلند میشدی .. حرصم میگیرد . میگویم : نمی فهمم شما فکر میکنید من آمده ام اینجا 13 بدر که خوشحال باشم اینجا بمانم ؟ همه جای دنیا مردم از دیدن پلیس احساس آرامش میکنند اما ما اینجا پلیس که میبینیم دوست داریم فرار کنیم شما مگه میدر مدرسه ای که برپا برجا بکنم برایت ؟ درک نمیکنی مردم اینجا اعصاب معصاب ندارند ؟ سرم فریاد میکشد ... خودکارم را از جیبم در می آورم و می گویم اسمت چیه ؟ پلیس می ترسد ... من ترسش را دیدم و فریاد میزنم اسمت چیه ؟ اسمش را با اینکه نیمبینم روی سینه اش اما الکی یادداشت میکنم و زیر لب طوری که بشنود می گویم پدرت را در می آرم .. هیچ غلطی نمی توانم بکنم ..

8- روز بیشتر از 12 ساعت بیرون بیمارستان پرسه میزنم .. از 8 صبح تا 9 شب و فقط یک ساعت میروم توی بخش .. کلیه راستم در اثر سرما درد میگیرد ... هنوز درد میکند .. دوست دارم یک نفر حالم را بپرسد .. دوست دارم یک نفر از همانچیزهایی به من بگوید که من به همه می گویم .. دوست دارم از امید بشنوم .. 

9 - موسسه محک میرویم برای ام آر آی اینبار هم با آمبولانس .. دود آمبولانس توی ماشین است ! تصویری که از محک داشتم یک جای کثیف بود اما  همه چیز برعکس بود .. متخصص بیهوشی یک خانم جوان و مودب بود .. مرا که دید از راه دور گفت : "سلام .. صبحتون بخیر .. شما بابای بچه هستید ... وای چقدر شبیه شماست .. " در این چند روز من کلن یادم رفته بود ابتدایی ترین برخورد انسانی را و انگار از عمق جنگل آمده بودم برای همین جوابش را ندادم :)! تا کم کم یخمان آب شد .. آم آر آی با استرس شدید و با بیهوشی گرفته شد ..من باید دلداری میدادم همه را و خودم بغضی چندیدن روزه داشتم

10 برمیگردم شهرم .. تک و تنها و با داستانهایی نهانی .. .در آپارتمان را باز میکنم ... ماشین شارژی اش را میبینم ... بغضم میترکد ... یاد قولهایی که به او دادم و عمل نکردم می افتم ... یاد چلوکبابی نجاتی که او دوست داشت برود و من می پیچاندمش .. یاد وقتی که توی بغلم بود و میگفت توی کوچه بدویم و من پاهای او بودم همیشه و گاهی خسته بودم ... حالا تو بیا زود خانه من میشوم پاهای تو ، تو هم بشو جوانی من 

 پ.ن : بی ویرایش است

+;نوشته شده در ;2010/1/10ساعت;10:36 توسط;.:ALITAJADOD:.; |;

نظرات

یکشنبه 20 دی1388 ساعت: 10:49

بی ویرایش بود و من بی توجه از اطرافم حق حق گریستم پس از خواندنش !
فاخته گفت…
یکشنبه 20 دی1388 ساعت: 10:55

ايشالا كه خوب ميشه آقاي تجدد غصه نخور !!!!!خواهش ميكنمخيلي دعا ميكنم براش
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
غصه اگر بگویم نمی خورم دروغ گفته ام . ممنون از بابت دعا :)
افرا گفت…
یکشنبه 20 دی1388 ساعت: 11:12

وسط این گریه ای که بند نمیاد فقط می تونم بگم خوب باش...
گل مریم گفت…
یکشنبه 20 دی1388 ساعت: 11:22

خیلی متاسف و متاثر شدم. امیدوارم زودتر خوب بشه. اگه کمکی از دستمون برمیاد خبر کنید. اگر امکانات خاصی لازمه حداقل می تونیم خبررسانی کنیم. می دونید که فقط با رابطه میشه کار پیش برد. خصوصا تو بیمارستانها
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
از بیمارستان ترخیصش کردیم و فعلن دارد آمپولهایی که قبلن زده بوده را دوباره میزند زیر نظر دکترش آخر هفته باید بروم و ببینمش . ممنونم
نگار گفت…
یکشنبه 20 دی1388 ساعت: 11:23

ایمان داشته باش و امیدوار باش.. خدا هم شما هم ماهی کوچولوتون رو خیلی دوست داره...این نیز بگذرد.... مطمئن باشید
صادق صادقی گفت…
یکشنبه 20 دی1388 ساعت: 12:19

سلامامیدوارم تا الآن خوب شده باشد.فکرمی کنم اول باید خودمان سبز شویم تا انتظار داشته باشیم کشورمان سبز شود.وقتی این موارد پیش می آید احساس این که خیلی چیزها را کم داریم واقعی تر می شود .
پایا گفت…
یکشنبه 20 دی1388 ساعت: 12:25

وقتی خوندم بی اختیار گریه کردم دعا میکنم براش
بردی از یادم گفت…
یکشنبه 20 دی1388 ساعت: 12:36

..............آخ!اگر صدای من بالا رود دعا می کنمدعا می کنم شادیت به زندگی برگردد.
مهشيد گفت…
یکشنبه 20 دی1388 ساعت: 13:17

..........اميدوارم .خوب شه . نميدونم چي بگم.
محمد گفت…
یکشنبه 20 دی1388 ساعت: 14:14

ارزوی سلامتی می کنم براش
سمیه گفت…
یکشنبه 20 دی1388 ساعت: 14:14

صبر صبر صبر...کلمه ای که تا تجربه نشه معنی نداره
فرنی گفت…
یکشنبه 20 دی1388 ساعت: 14:20

:(خیلی ناراحت شدم. امیدوارم دیگه از این اتفاقا نیفته براش. هیچ وقت.فقط یه چیزی، الان که خوب شد شاید دیگه هیچ وقت این اتفاق نیفته. منم بچه بودم همینجوری شدم و آب نخاعم رو کشیدن و اینا. اما همون یه بار بود. بیست و سه ساله دیگه این اتفاق نیفتاده. نگران نباش. درست می شه.
لعبت گفت…
یکشنبه 20 دی1388 ساعت: 14:59

سلام !بسیار بسیار متاسفم. از نهایت وجود دعایش می کنم. امیدداشته باشید بلاخره ما هم بندگان همان خدایی هستیم که همه می گویند قدرتش بی مثالست و مهرش بی کران
مهربان گفت…
یکشنبه 20 دی1388 ساعت: 15:15

دورود بیکران خداوند بر شما دوست عزیزماهی کوچولی شما خوب میشود خوب خوب نگران نباشید دوست عزیزمن به دعا اعتقاد ندارم ولی بعد از خوندن این مطلب به سختی و با التماس برای تمام ماهی کچولوهای دنیا دعا کردم...
نهال گفت…
یکشنبه 20 دی1388 ساعت: 15:19

ان شالله که خوب بشن
پری زا گفت…
یکشنبه 20 دی1388 ساعت: 15:54

اگر گفتنش دردی را دوا می کرد می گفتم که تا چه حد غمگین و بی قرار شدم از این ها که گفتید اما حالا باز خوب است که دعا هست که امید هست و اصلن ایمان به این که حکمن زودِ زود خوبِ خوب می شود میاید باز انگشتِ پایِ تان را برایِ تان لاک می زند، شک نکنید و بی خبر هم نگذارید.ببوسید فرشته خانمِ تان را بی زحمت، با سلامِ مخصوص
بادبادک باز گفت…
یکشنبه 20 دی1388 ساعت: 17:5

:-(
نیگن گفت…
یکشنبه 20 دی1388 ساعت: 18:28

سلامنمی دونم چی بگم..اما امیدوارم روزی برسه که حالش از همیشه بهتر بشه و وقتی به گذشته فکر می کنین جز خاطراتی دور و تکرار نشدنی چیزی نبینید
یکشنبه 20 دی1388 ساعت: 19:7

در کنار این آرزوها برای بهتر شدنش، من بیشتر خواهان آرامش شما هستم که چشم همسر و فرزندتون به آرامش شماست.همگی خوب باشید انشالا.
یکشنبه 20 دی1388 ساعت: 19:9

آقای تجدد، می گن دیدن همدرد، از همدردی گرفتن تاثیرگذار تره چون شکر به همراه میاره، نمی دونم از آقای کوچکـ وبلاگستان چیزی شنیدید یا خیر، این لینک رو مشاهده کنید:http://mydaniel.blogfa.com
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
ممنون :)
توت فرنگ گفت…
یکشنبه 20 دی1388 ساعت: 19:44

فاصله مشکل یک نفر و راه نجات او از اون مشکل برای هر کسی به اندازه فاصله زانوش تا زمینامیدوارم همه چیز درست شهتو زندگی همه چیز عادلانه نیست بهتر با این حقیقت کنار بیاییم.
سینوحه گفت…
یکشنبه 20 دی1388 ساعت: 19:49

مرد بودن الان نیازهدعا کردم براشیا علی
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
و شاید سینوحه بودن :)
tenkai گفت…
یکشنبه 20 دی1388 ساعت: 20:0

امیدوارم هر چه زودتر حالشون بهتر بشه.
آندیا گفت…
یکشنبه 20 دی1388 ساعت: 20:4

چه اتفاقی افتاده؟؟ واقعا متاسفم...خدا خودش سلامتی کوچولوتون رو برگردونه...
بهار گفت…
یکشنبه 20 دی1388 ساعت: 20:15

خیلی متاسف شدم وازته دل آرزوی سلامتی جگرپاره تون رودارم.چقدرازنوشته های عریانتون لذت میبرم.حتااگه باعث بشه مثه حالا ازبغض نفسم بندبیاد.این یه نعمته من نه میتونم گریه کنم نه انقدخوب وروان بنویسم.بیشترمتاسفم برای این مملکتی که فقط بایددست بدعاباشیم سلامت بمونیم ودچارمشکل جدی نشیم چون رنج بی تفاوتی وپول پرستی جامعه پزشکی وتحقیرشدن ازجانب یه مشت حراستی ومستخدم کوله باررنج مریض داری روبیشترمی کنه.بازهم آرزوی سلامتی دلبندتون رودارم"هرچه زودترانشاا...
میراکل گفت…
یکشنبه 20 دی1388 ساعت: 20:50

خدا گلتونو حفظ کنه!براش دعا میکنم.قوی باشید...
یسنا گفت…
یکشنبه 20 دی1388 ساعت: 22:43

فهمیدم دلیل این کابوس های شبانه روزی ام را ...تصورش را نمی توانید بکنید که چقدر ناراحت شدم ... تصورش را نمی توانید بکنید چقدر برایم مهم بود ... دعا می کنم . از ته دل
علیرضا گفت…
یکشنبه 20 دی1388 ساعت: 22:57

راستش با خوندن این متن و اون موسیقی فیلم قرمز، بدجوری گریه قلقلکم میده. کسی اینجا نیست براتون دعا نکنه.پ.ن:زمان ِ بی کرانه را تو با شمار ِ گام ِ عمر ِ ما مسنج به پای او دمی ست این درنگ ِ درد و رنج به سان ِ رود که در نشیب ِ دره سر به سنگ می زند رونده باشامید ِ هیچ معجزی ز مرده نیست زنده باشهـ. ا. سایه. (شعر زندگی)
فرزانه گفت…
یکشنبه 20 دی1388 ساعت: 22:59

از این کلمات قصار ندارم بگم از ته موندشون توی مغزم هم هیچ چی یادم نیست و فکر کنم شما هم گوش شنیدنشون رو نداری ...ولی به یاد خدا باش، امید داشته باش ، خدا منتظره ببینه که چطوری از پسش بر میایخوب میشهخوب میشه خوب میشه ...ماهیت زنده می مونه...منم خوابشو دیدم!
یکشنبه 20 دی1388 ساعت: 23:6

"تا سحر چشم يار چه بازی کند که بازبنياد بر کرشمه جادو نهاده ايم"نترس رفیق من، که هم حواسش جمع است و هم زورش زیاد؛ خدایی که آن نزدیکی ها نشسته است.پی نوشت: ما آستانه ی در ایستاده ایم ها؛ تو بگو بدوید، پشتش سرها را ببین فقط!
ماندا گفت…
دوشنبه 21 دی1388 ساعت: 12:46

ناراحت کننده بود .دعا میکنم که هرچه زودتر خوب شه و شما رو شاد و خوش ببینم . توی روزای خوب بیشتر کنارش باش که اینجور موقعه هایی حس نکنی واسش کم گذاشتی .ما که جز همدردی و دعا کار دیگه ای از دستمون بر نمیاد.
امـــــید گفت…
دوشنبه 21 دی1388 ساعت: 16:40

غصه ی کسی که یه زمانی شادترین کسی بود که می شناختم از درون آتیشم می زنه!دارم هی زورم رو می زنم بغضم نترکه,ولی مگه میشه اون علی آقای شاد و بذله گو,همونی که قرار بود از جوکهایی که بلده کتاب بنویسه,همونی که وقتی فیلم های جیم کری رو تعریف می کرد بیشتر از خود فیلم می خندوندت,همونی که قد همه دریاها مهربونه و شخصیت الانت از بودن با اون شکل گرفته رو یادت بیاد و این غمی که تو نگاهشه رو ببینی و این بغض لعنتی رو نگهش داری!؟ای کاش بدونی هر بار که نبضم می زنه واسه سلامتی عزیزت و آرامشت دعا می کنم!as always be strong brother
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
هنوزم همونم قدرت ( با صدای" سید " گوزنها بخون :))
آریانا گفت…
دوشنبه 21 دی1388 ساعت: 18:36

مهر بود گمانم. لینکی از وبلاگی مرا ناخوانده به خانه شما دعوت کرد و من آن روز یا شب از سر کنجکاوی سرکی به داخل کشیدم و از همان روز یا شب خانه شما شد جزو خانه هایی که من در آن ها سرک می کشم. گاه و بی گاه.جای خنده دار داستان اینکه تا همین پست 24 آبان خیال می کردم این کاریکاتوریست درک نشده خانم است!!! و اگر دل گیر نمی شوید اغلب نوشته های شما را یکی درمیان می خواندم یا اصلا نمی خواندم.اما این آخری را گمانم سه باری خواندم و کلی نوشته های قدیمی ات را الک کردم تا ردی از دخترکت پیدا کنم. حتی اسمش را هم نمی دانم.باور نکن چون خودم هم باورم نمی شود ولی امروز همین که چشم باز کردم اولین فکری که به مغزم هجوم آورد دخترک شما بود....دخترکت دو رکعت نماز بعد از نماز اعشا از من طلب خواهد داشت...
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
نامش شهرزاد است و از طرفش قول میدهم برای یکی از قصه های هزار یک شبش دعوتت کند :)
فرناز گفت…
دوشنبه 21 دی1388 ساعت: 19:16

واقعا ناراحت شدم . امیدوارم هرچه زودتر سلامتیش رو بدست بیاره . از صمیم قلب براش دعا میکنم .
مرسده گفت…
دوشنبه 21 دی1388 ساعت: 20:32

سختهخیلی خیلی سختهبراتون آرزوی نیرو و توان میکنمو امیدوارم شهرزاد ِ عزیز هرچه زودتر سلامتی‌ش رو بدست بیاره
یلدا گفت…
دوشنبه 21 دی1388 ساعت: 23:14

خوب می شه ، خدا مهربونه :)
سه شنبه 22 دی1388 ساعت: 7:56

دخترکت خوب می شود و باز دلش رستوران فلان می خواهد و می پیچانیشقول میدهم که خوب خوب می شود ولی مرد بزرگ خوب که شد به خودت قول بده که درست حسابی به وعده هایت عمل کنیدر کنار هم باشید ( خبر خوبت را هم با فونت 60 بنویس که حال کنیم )
فرزانه گفت…
سه شنبه 22 دی1388 ساعت: 9:52

سلام با همه سلولهای قلبم می خوام خدا گل سرو زیبات رو با استواری هرچه بیشتر برگردونه پیشت
زری کوچیکه گفت…
سه شنبه 22 دی1388 ساعت: 12:38

کاش وقتی حرف از ایران و ایرانی میشد انقدر تعارف نمی کردیم که ایرانی با عاطفه است ایرانی با تمدنه . عملا از این تمدن چندین ساله چیزی باقی نمونده و فراموش شده. کاملا درکتون می کنم خیلی سخته خودت هزار جور مشکلات داشته باشی بقیه هم با رفتارشون بار دیگری باشن.براش دعا می کنم امید داشته باشین حتما خوب میشه
شین بانو گفت…
سه شنبه 22 دی1388 ساعت: 12:46

قلبم درد گرفت...از صمیم قلب براش دعا می کنم
علی تجدد گفت…
سه شنبه 22 دی1388 ساعت: 12:57

چه باید بگویم در برابر این همه احساس خوب ؟و این همه انرژی مثبتی که حواله کردید برایم ؟ هوم ؟ چه بگویم واقعن ؟ از طرف خودم و شهرزاد ممنونم می شوم از همه کسانی که کامنت گذاشتند اسمس دادند ایمیل فرستادند و کامنت خصوصی نگاشتند یا در وبلاگهایشان نبشتند و کسانی که به خوابم آمدند ! و آنانی که هیچکدام از اینها را نکردند و فقط خواندند و شنیدند و دعا و آرزوی خوبی برایمان کردند . شک ندارم این صداهای قشنگ به گوش کسی که باید برسد خواهد رسید و او هم در دستور کارهایش قرار میدهد و یکروز می شود که می آیم اینجا و شهادت خواهم داد تا شمایان ثمره مهربانیتان را ببینید :)
سایرن گفت…
سه شنبه 22 دی1388 ساعت: 13:28

فقط میتونم دعا کنم که بزودی برات لبخند بزنه. منتظر خبرای خوبم.
مینروا گفت…
سه شنبه 22 دی1388 ساعت: 14:16

شجاع باش مردهمه چی درس میشه آروم بگیر همه چی درس میشه
اوالونا گفت…
سه شنبه 22 دی1388 ساعت: 16:20

انگار نیاز به تلنگری داشتم برای شکسته شدن بغض..خیلی متاسف شدمامیدوارم تا به امروز بهتر شده باشه ...من دعا می کنم
مکین گفت…
سه شنبه 22 دی1388 ساعت: 18:56

خوب می‌شه... مطمئنم
سارا گفت…
چهارشنبه 23 دی1388 ساعت: 15:2

از حالش خبر بدید . متاسفم روز اول دیدن اینجا مصادف شد با خوندن این نوشته دردناک بی ویرایش پر از مهر . برای خودم متاسفم که زودتر نشناختمتون . پست جدیدتون رو الان دیدم و مربوط به این نوشته نبود . از حالش خبر بدید . کاش بگید دعای من هم قاطی بقیه مستجاب شده ...کاش همینو بگید
زنبق دره گفت…
چهارشنبه 23 دی1388 ساعت: 19:8

به من بگو که من می فهم ام همهء اینها رامرکز طبی را می فهممآمبولانس در ترافیک مانده را می فهم امآمبولانس پشت دستهء عزاداری تاسوعا مانده را می فهم امتشنج را & آن هم سه بار در روز و اینکه ممکن بود از دست رفته باشد را می فهم امهمه راو ترس راناامیدی رااستیصال راهمه را می فهم اماینکه دست ات به جایی بند نیست را می فهم امبار اول بود که اینجا آمدم فقط امید داشته باشید امید
maHsh گفت…
چهارشنبه 23 دی1388 ساعت: 22:45

همیشه یه ستاره هست ... اون بالاا ا ا ا ا ا ا ا ... یه ستاره که بهت میگه تنها نیستی ... ... برای تو و دخترت عشق می فرستیم ... """ این وضعیت نسبت به من از محبت سرشار است و من نیز نسبت به آن از محبت سرشارم از آنجا که من این وضعیت را به دیده ی محبت می نگرم هر آنچه که به خیر و صلاح من است هم اکنون مرا می جوید و پرواز کنان به سویم می آید . تمام ذرات هستی تجلی عشق الهی هستند پس با هیچ چیز روبرو نخواهم شد مگر عشق الهی ... عشق غیرممکن را ممکن می سازد و موانع به ظاهر محال را ذوب می کند .فرشته ی نگهبانم پیشاپیش من گام برمیدارد و راه را برایم هموار میکند ... """""
پنجشنبه 24 دی1388 ساعت: 8:14

هیچ چیز زیباتر از صادقانه نوشتن نیست اونهم برای کسی که نوشتن بلدهلذت بردمموفق باشید
شادي گفت…
جمعه 25 دی1388 ساعت: 2:27

سلام از روزي كه اين نوشته رو خوندم در انتظار خبر خوش از سمت شما هستمحالش چطوره؟
آریانا گفت…
جمعه 25 دی1388 ساعت: 12:9

ما چهل پنجاه نفری که آمدیم و خواندیم آنچه نوشته بودی و چه غصه ها که نخوردیم و چه آرزو های خوب و دعاهای خیر که برای دخترک نفرستادیم و از فرشته ها قاصدک و ستاره و امید و چه وچه که ننوشتیم... پاک یادمان رفت از دل مادر و پدرش که مثل سیر و سرکه می جوشد. بغض می کنند و به روی خود نمی آورند بپرسیم.همه دسته جمعی یادمان رفت سلامی کنیم و عرض ادبی و احوال پرسشان باشیم...راستی خودتان که خوبید...؟
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
ممنونم دوست عزيز .به خودم فكر نكرده بودم راستش حالا كه پرسيديد احساس مي كنم خيلي وقت است نخوابيده ام
barfdune گفت…
یکشنبه 27 دی1388 ساعت: 8:59

یکی درد و یکی درمان پسنددیکی وصل و یکی هجران پسنددمن از درمان و درد و وصل و هجرانپسندم انچه را جانان پسنددتنها کاری که از من میاد دعا کردنه، حتما این کارو میکنم.
مرجان گفت…
دوشنبه 28 دی1388 ساعت: 23:33

ناخوداگاه گريه كردم و ارزو كردم هر چه زودتر سلامتيشو بدست بياره خدا بهتون صبر بده خيلي زيادخيلي مراقب خودتون باشيدخدا بزرگههمه چيز درس ميشهمطمئن باشيد
پریسا گفت…
یکشنبه 4 بهمن1388 ساعت: 16:19

1000 جا خوندم زندگی ارزش فکر کردن داره ولی ارزش غصه خوردن نه !!!!!!ولی وقتی یه نفر زندگی ادمه چطور غصه نخوریم!براش دعا میکنم ! خیلی!
آوا گفت…
یکشنبه 4 بهمن1388 ساعت: 21:51

يك دنيا همدردي دوست عزيز و دلي شكسته تنها كاري كه مي توانم بكنم وتنها چيزي كه دارم.
دل آرا گفت…
سه شنبه 6 بهمن1388 ساعت: 15:9

سلام . دیشب بدجوری دلم گرفته بود . باوجود تمام خستگیم هرکاری می کردم خوابم نمی برد . نمی دونم چم بود ... یه حس غریبی اومده بود سراغم ... گفتم بیام تو نتو وبلاگ گردی که یه دفه این پست شما رو دیدم ... تمام حرفاتونو با ذره ذره وجودم حس کردم ... منم خواهر دوقلوم مثل دختر شماست .. البته خوب اون کلا بیماری سرع داره و ما هر از چند گاهی باید این قوی بودن تو شرایطی رو که انگار هیچ وقت تموم نمیشه تجربه کنیم ... ولی از ته دلم آرزو می کنم که ماهی کوچولوی شما خیلی زود با خنده هاش شما رو خوشحال کنه ...
رویان گفت…
سه شنبه 6 بهمن1388 ساعت: 19:34

هي!باباي خوب،تحمل كن! كلا اين جور مواقع نمي تونم به كسي چيزي براي دلداري بگم كه مزخرف نباشه!مادرم از بالا و پائين زندگي ميگه و سختي هاي بزرگ كردن بچه.ولي خب همشم سختي و بيشعوري و بيمارستان نيست.لبخند ومحبت و محك هم هست!آرزوي سلامتي براي دلبندتان دارم از ته دل!!
ضحي گفت…
یکشنبه 11 بهمن1388 ساعت: 23:59

اميدوارم تا الان حالش بهتر شده باشه
s.d.s گفت…
چهارشنبه 21 بهمن1388 ساعت: 19:39

امید به خدا بهترین کاره ... دعا میکنم براش اگه برسه !
gomnam گفت…
یکشنبه 19 اردیبهشت1389 ساعت: 2:38

man az tahe del doa kardam, khoda hamsihe posto panahe shoma bashe

پست‌های معروف از این وبلاگ

• -با تندی مشکلی نداری؟ -نه من واقعا غذای تند دوست دارم.  این سوال و جواب رایج بین من و آنهایی است فهمیده‌اند به بمبئی قرار است بروم.  برخلاف چیزهایی که شنیدم و خواندم بمبئ خوشبو و مهربان است. از هر دکان و دکه و دستفروشی بوی خوب عود می‌آید. حیوانات کنار آدمیزاد زندگی میکنند و هرکسی سرش به کار خودش و آتیش به انبار خودش است.  از روز اول دوست مهربانم فهد و گلناز همسر ایرانیش سخاوتمندانه پذیرایی‌ام کردند. اگر نبودند قطعا کلی تجربه‌ی هیجان انگیز در غذاهای هندی را از دست میدادم.  هاستلم در بمبئی چند خانه با خانه‌ی صادق هدایت فاصله دارد. خانه‌ای که هدایت شاهکارش بوف کور را در آن نوشت و به دلیل ممنوعیتش در همینجا در تعداد معدودی چاپ کرد. داخل خانه رفتم. درها و آدمها جدید شده بودند. نرده‌ی چوبی اما همان بود. به عادت جدیدم که دست رو اجسام میگذارم و حسشان میکنم، جای دست آن فوق‌العده‌ی نا امید را حس کردم که سیگار به لب میرود تا کنار اقیانوس هند به زن اثیری، لکاته، مرد خنزرپنزری و سایه‌اش فکر کند.. راستی در همسایگی من و هدایت اقیانوس هند است.  آدرس من در بمبئی: هاستل پانادا بکپک
از اینترنت چک کردم طلوع آفتاب به وقت بمبئی و بعد گفت ۵صبح. ساعت گوشی را کوک کرده اما ساعت بدنم دقیقتر بود. یک ربع به پنج بیدار  شدم و دیدم ساعت را برای ۵عصر کوک کرده بودم. سریع پوشیدم و کوله را برداشتم و از هاستل بیرون پریدم. تمام طول راه کوتاه هاستل تا ساحل را دویدم. کوچه باران زده بود. خاک باران خورده بود و سنگفرشهای خیابان‌های بمبئی را شسته بود. انگار خدا این هندی‌ها را دوست دارد. صبح تا شب کثافت میریزند توی خیابان و نیمه های شب باران همه را میشوید. به بندر رسیدم. کشتی های پهلو گرفته‌ی چوبی. نگاه مردم غریبه. مردی که رو به آسمان و خورشید و دریا دعا میکرد. مرد تاکسیچی که ازو پرسیدم خورشید از کجا در می‌آید و او آدرسش را دقیق میداد: پشت آن کشتی بزرگ، کمی آنطرفتر از دروازه هندوستان، نوک آن ساختمان بلند.خورشید یک ربع دیگر بیرون میزند.. کلاغهای گرسنه، سگهای بیدار نشده، گداهای چشم باز نکرده پول طلب کرده، این هند بود.. این خورشیدی بود که از پشت دریاها و ابرها.. از این سوی کره زمین بیرون آمده و این من بودم که خورشید را بوسیده و سمت تو راهی کرده بودم.. پس از این هرکجا خورشیدم را ببینم به او

هندزفری

. به گمانم دیگر وقتش شده تا از شما تقدیری در یکی از شبکه‌های سوشیال مدیا به جا بیاورم. چه جایی بهتر از همینجا اصلا، که بارها به شکل محسوس و نا‌محسوس با من در انظار عمومی به سمع و نظر بینندگان رسیده‌اید. حق آب و گل دارد اینجا. سالهای مدید کنارم بودید و همسفرم. چهارتا کشور و دو تا قاره و چندین و چند شهر و همه وسائل نقلیه: اعم از کشتی و طیاره و تاکسی و اتوبوس و قطار و مترو و تراموا و هرچه مرکب است بر روی زمین و‌ دریا و آسمان را با من سوار شدید، با من بودید و اینهمه مدت از کیفیتتان کاسته نشد. تنها یکبار در شرجی هندوستان که دوروزی از کار افتادید خاطرم هست که چه دلواپس و دلتنگ‌ بودم. خسته شدید گاهی اوقات، بی‌حوصله و خموده و نویزی، گاهی خبر بد شنیدم از شما ولیکن ۳۶۶ روز سال سیصد و شصت روزش همه اش آوای موسیق بود، داستان بود، خبر خوش بود: از رشت به تهران به مسکو، به یالوا، به استانبول، به یروان، به بمبئی، به دهلی نو و به خانه کوچکم، در دفتر کارم در شالگردنم و پچ‌پچ‌هایم و تنها شما همسفرم و در برم بودید و در صندلی روبرویم که همیشه در تمام کافه‌های گیتی خالی‌اند، به چشمهای من خیره.  سفر فی‌ال