رد شدن به محتوای اصلی

باد وزید و همه اسرار عیان شد

رسانه ملی را دوست دارم اینروزها آدم را سبک میکند بس که فحش حواله اش میکنیم . کاربردش شده است مثل ممد گلزار که فحشش میدادیم از لحاظ حسادت دور هم که بودیم ..

هنوز بغض دارم از خرداد تا حالا . دو تا آهنگ هم دارم یکی تصویری و یکی از همین هیپ هاپ که راجع به کشتار مردم است و هر چند روز یکبار استعمالشان میکنم . خوب است ، مثل نمک روی زخم است و خشم و تنفر را زنده نگه میدارد .

 آدمی هستم که نمیتوانم حرفم را درست درمان به کسی بگویم . هزار تا فکر میکنم که چطوری بگویم که ناراحت نشود یا چطور کلمات را ردیف کنم تا زهرش گرفته بشود . مثلن اگر طلبی چیزی دارم به یارو باید بگویم آقا التماس دعا داریم و او میخندد وبعدن کارم راحت میشود و ادامه میدهم : به جان خودم وضع خیلی خراب است و هزار تا بامبول دیگر برای اینکه دلش به حالم بسوزد .و وقتی پولم را پس میدهد انگار دارم از کمیته امداد وام میگیرم تمامی رفتگان و ماندگانش را به ائمه میسپارم و عقب عقبکی از محل کارش یا هر جای دیگرش خارج میشوم . پشتم را نمیکنم طرفش بد است ناراحت میشود . چه میدانم شاید هم بیشرف باشد و خوشحال بشود.

عصبانی که میشوم از یک چیزی دیگر از این خبرها نیست هرچه که باید و نباید می گویم .یکنفر اگر کنارم نباشد و یواشکی در گوشم نگوید تو حرص نخور اینا همشون گلابی اند افسار میدرم . عملیات انتحاری میکنم .خودم و اوشان را شهید میکنم . به توالت هم رحم نمیکنم .هیچ ترحمی در کار نیست. گاهی اوقات تلفن را برمیدارم و زنگ میزنم به همانی که در سطور بالا گفته ام و دیگران . از اکنونم کمال استفاده را میبرم . نمی گذارم این حال عصب بپرد . حال میدهد . رک میشوم . بی ادب میشوم . طرف راسوسک میکنم . پولم را می آید میدهد خودش . پیک موتور میدهد . میدهد کلن . حال اگر دیدی من یکروز با تو  دارم رک و پوستکنده حرف میزنم نیک بدان از حماسه گیس وگیس کشی برگشته ام . و بازنده برگشته ام . +;نوشته شده در ;2009/9/2ساعت;13:30 توسط;.:ALITAJADOD:.; |;

نظرات

افرا گفت…
چهارشنبه 11 شهریور1388 ساعت: 14:40

به توالت چطور می شود رحم کرد؟ به هم یاد بدهید:))
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
توالت خواهران را بلد نیستم :)
ایرن گفت…
چهارشنبه 11 شهریور1388 ساعت: 14:43

من در هر حالتی چه آرام و چه عصبانی به شدن رک هستم و حرفم رو می زنم....بعضی وقتا هم که نه اکثر اوقات چنان آغشته به چاشنی طعنه و کنایه و تیکه های باحال می کنمشون که طرفم فقط می تونه ساکت بشه و نگام کنه چون می دونه حریف من نمیشه!
شادی گفت…
چهارشنبه 11 شهریور1388 ساعت: 14:53

رک گوی و گزیده گوی چون در....
چهارشنبه 11 شهریور1388 ساعت: 17:10

جمله ی آخرت چسبید؛ حسابی!
چهارشنبه 11 شهریور1388 ساعت: 18:28

ای بابا...
فسانه گفت…
چهارشنبه 11 شهریور1388 ساعت: 18:31

بله....یادمه یه وقتی یه کامنت نوشته بودید:"سگ باید مرد باشه .مــــــــــــرد! همانطوری که مرد باید سگ باشد . وقتی کنار سگ می ایستی بترسی ... مرد هم همین طور باید باشد اصلن . من که اینطوری ام و جواب داد تا حالا D: "خب این قبول، ولی نشنیده بودم "مردها" هم گیس و گیس کشی کنند!!
(-: گفت…
چهارشنبه 11 شهریور1388 ساعت: 21:58

LOL(تازه یادگرفتم)
میلتا گفت…
چهارشنبه 11 شهریور1388 ساعت: 22:33

ما هم از صبح 23خرداد دلمان گرفته استدل باز کنی سراغ داشتی خبری کن
ثلج گفت…
چهارشنبه 11 شهریور1388 ساعت: 23:39

چه قشنگ گفتی ، چه قدر این روزها دلم می خواهد با یکی قلدر تر از خودم دعوا کنم و حسابی کتک بخورم. اگه نمی گم ضعیف تر از خودم خوب معلومه دیگه چون اون موقع اون می خوره. راستی جناب تجدد قلدری؟ اگه زحمتی نیست یه کوچولو هم گیس مارو بکش البته اگه چیزی به نام گیس دستت اومد.راستی پیشنهاد می کنم کار جدید استاد ناظری رو هم گوش کنی. اسم آلبومش صفر عسرت هست با اشعار اخوان و کدکنی و...آب ها از آسیاب افتاده است///دارها برچیده، خون ها شسته اند
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
نه قلدر نیستم . مثل آدمهای طبیعی گاهی عصبانی میشوم !
ضحی گفت…
چهارشنبه 11 شهریور1388 ساعت: 23:50

تمام عمرم به این فکر کرده ام که گیس و گیس کشی چه لذتی دارد اگر بتوانی با دردی و زجری جسمی همه آنچه را که درونت را انباشته است از جان به در کنی حتی اگر تنها کتک خور معرکه بوده باشی، این انباشتگی که دیگر نای جاه طلبی هم برایت نمی گذارد.
یه نفر گفت…
پنجشنبه 12 شهریور1388 ساعت: 2:52

به به چه کشفی کردم من.چه قدر قشنگ نوشتین.چه کاریکاتور های قشنگی!!!تجدد جان یه وبلاگ تازه افتتاح کردم البته به بانک ربطی نداره. خوشحال می شم بیای و بهش سر بزنی و راجع به سیر تا پیاز وبلاگ نظر بدیو اگه اجازه بدی لینکت کنم و شما هم اگه قابل دونستی لینک کن.
بهاره گفت…
پنجشنبه 12 شهریور1388 ساعت: 10:52

حال همه ی این روزها انگار غم همیشگی است...
hana گفت…
پنجشنبه 12 شهریور1388 ساعت: 15:16

قشنگ نوشتی فکر کنم به خصوصیت مشترک بین تمام آدما اشاره کردی . پیروز باشی
آنیتا گفت…
جمعه 13 شهریور1388 ساعت: 14:45

اوهوم
richi گفت…
جمعه 13 شهریور1388 ساعت: 15:2

رسانه دولتی . . .دولت علیه ملت . . .دشمن ملت . . .دشمن پشت دروازه ها . . .دشمن همینجا . . . . یعنی ایران . . .
فرزانه گفت…
جمعه 13 شهریور1388 ساعت: 22:9

سلاماینجا و در این فضا بسی لذت بردیم!بابت کاریکاتورها و آهنگ وبت ...
فرزانه گفت…
جمعه 13 شهریور1388 ساعت: 22:21

با اجازتون تو وبم از یکیشون استفاده کردم !
بوی خوش زن گفت…
یکشنبه 15 شهریور1388 ساعت: 10:26

دارم آروم آروم مطالبت را مطالعه میکنم..خوبه..ارزش خوندن داری قطعافعلا که با اون پست بچه ی ارژانتینی خیلی حال کردم......عمری بود نقبی می زنم به صفحات قدیمی ......امیدوارم کارتونای بیشتری ببینمسلام
بوی خوش زن گفت…
یکشنبه 15 شهریور1388 ساعت: 10:28

ارزش خونده شدن درست تره نه؟....امان ازین تحریف زبان شیرین پارسی
آیلار1316 گفت…
یکشنبه 15 شهریور1388 ساعت: 10:48

انقدر حق آدم رو می خورن خجالت می کشیم بریم و حقمان را بگیریم رو در بایستی می کنیم.وای که چقدر پاراگراف آخر رو دوست داشتم!
بوی خوش زن گفت…
یکشنبه 15 شهریور1388 ساعت: 11:11

دمت گرمبا اون پست اقای فیلان!کلی خندیدممن عادت دارم همه ی شنیده ها رو تصور کنمخیلی قیافه ی احمقانه و نازی داشت اون لحظه.مثل هلو بود احتمالاکاش میشد بعد از شستن دستای دماغی میدادیم دکی می خوردش متنبه بشه از دس تو دماغ کردن
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
:)
پسرک گفت…
دوشنبه 16 شهریور1388 ساعت: 10:43

شما که انجیل رو خوندی و می دونی فحش دهن رو کثیف می کنه پس چرا فحش می دی رفیق ؟
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
خیلی خجالت کشیدم ! اما من که از اون فحشای بد نمیدم ! مثلن میگم خیلی بدین بی تربیتای لوس ننر همین به رفاقتمون قسم !
ستاره گفت…
سه شنبه 17 شهریور1388 ساعت: 1:50

میشه بلاگتون رو لینک کنم؟؟
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
اختیار دارید
فاخته گفت…
سه شنبه 17 شهریور1388 ساعت: 11:28

صدای این جنبش که بخوابد، آرامش که برگردد دوباره به خانۀ حکام . نقشه ها کشیده میشوند. هدف، پیشگیری همیشگی اعتراضات مردمی. به سالهای قتلهای زنجیره ایی باز خواهیم گشت. به روزهای قتل روزنامه نویسها. دگر اندیشان. آزادیخواهان، در هر کجای دنیا که باشند. دیگرحرف دستگیری و شکنجه نیست. قتل عام است و خشکاندن ریشه های آزادیخواهی. اگر ما سکوت کنیم. اگر ما خیانت کنیم به فرزندمان
ستاره گفت…
سه شنبه 17 شهریور1388 ساعت: 16:3

مرسی ممنون
Ali گفت…
چهارشنبه 18 شهریور1388 ساعت: 3:49

اینکه زاده ی ...... رو می گن جبر جغرافیایی!!!!
Jozeph گفت…
یکشنبه 22 شهریور1388 ساعت: 9:40

حرص نخور آقا حرص نخور
یکشنبه 22 شهریور1388 ساعت: 12:29

ما هم هی فحش نثار این صداسیما میکنیم اما عجیب پوست کلفت است لا مصب
روزنامه گفت…
یکشنبه 22 شهریور1388 ساعت: 15:33

بادی وزید و نوشته ای رو برد یا من توهم زده شدم ؟
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
طوفان بود خواهر !

پست‌های معروف از این وبلاگ

• -با تندی مشکلی نداری؟ -نه من واقعا غذای تند دوست دارم.  این سوال و جواب رایج بین من و آنهایی است فهمیده‌اند به بمبئی قرار است بروم.  برخلاف چیزهایی که شنیدم و خواندم بمبئ خوشبو و مهربان است. از هر دکان و دکه و دستفروشی بوی خوب عود می‌آید. حیوانات کنار آدمیزاد زندگی میکنند و هرکسی سرش به کار خودش و آتیش به انبار خودش است.  از روز اول دوست مهربانم فهد و گلناز همسر ایرانیش سخاوتمندانه پذیرایی‌ام کردند. اگر نبودند قطعا کلی تجربه‌ی هیجان انگیز در غذاهای هندی را از دست میدادم.  هاستلم در بمبئی چند خانه با خانه‌ی صادق هدایت فاصله دارد. خانه‌ای که هدایت شاهکارش بوف کور را در آن نوشت و به دلیل ممنوعیتش در همینجا در تعداد معدودی چاپ کرد. داخل خانه رفتم. درها و آدمها جدید شده بودند. نرده‌ی چوبی اما همان بود. به عادت جدیدم که دست رو اجسام میگذارم و حسشان میکنم، جای دست آن فوق‌العده‌ی نا امید را حس کردم که سیگار به لب میرود تا کنار اقیانوس هند به زن اثیری، لکاته، مرد خنزرپنزری و سایه‌اش فکر کند.. راستی در همسایگی من و هدایت اقیانوس هند است.  آدرس من در بمبئی: هاستل پانادا بکپک
از اینترنت چک کردم طلوع آفتاب به وقت بمبئی و بعد گفت ۵صبح. ساعت گوشی را کوک کرده اما ساعت بدنم دقیقتر بود. یک ربع به پنج بیدار  شدم و دیدم ساعت را برای ۵عصر کوک کرده بودم. سریع پوشیدم و کوله را برداشتم و از هاستل بیرون پریدم. تمام طول راه کوتاه هاستل تا ساحل را دویدم. کوچه باران زده بود. خاک باران خورده بود و سنگفرشهای خیابان‌های بمبئی را شسته بود. انگار خدا این هندی‌ها را دوست دارد. صبح تا شب کثافت میریزند توی خیابان و نیمه های شب باران همه را میشوید. به بندر رسیدم. کشتی های پهلو گرفته‌ی چوبی. نگاه مردم غریبه. مردی که رو به آسمان و خورشید و دریا دعا میکرد. مرد تاکسیچی که ازو پرسیدم خورشید از کجا در می‌آید و او آدرسش را دقیق میداد: پشت آن کشتی بزرگ، کمی آنطرفتر از دروازه هندوستان، نوک آن ساختمان بلند.خورشید یک ربع دیگر بیرون میزند.. کلاغهای گرسنه، سگهای بیدار نشده، گداهای چشم باز نکرده پول طلب کرده، این هند بود.. این خورشیدی بود که از پشت دریاها و ابرها.. از این سوی کره زمین بیرون آمده و این من بودم که خورشید را بوسیده و سمت تو راهی کرده بودم.. پس از این هرکجا خورشیدم را ببینم به او

هندزفری

. به گمانم دیگر وقتش شده تا از شما تقدیری در یکی از شبکه‌های سوشیال مدیا به جا بیاورم. چه جایی بهتر از همینجا اصلا، که بارها به شکل محسوس و نا‌محسوس با من در انظار عمومی به سمع و نظر بینندگان رسیده‌اید. حق آب و گل دارد اینجا. سالهای مدید کنارم بودید و همسفرم. چهارتا کشور و دو تا قاره و چندین و چند شهر و همه وسائل نقلیه: اعم از کشتی و طیاره و تاکسی و اتوبوس و قطار و مترو و تراموا و هرچه مرکب است بر روی زمین و‌ دریا و آسمان را با من سوار شدید، با من بودید و اینهمه مدت از کیفیتتان کاسته نشد. تنها یکبار در شرجی هندوستان که دوروزی از کار افتادید خاطرم هست که چه دلواپس و دلتنگ‌ بودم. خسته شدید گاهی اوقات، بی‌حوصله و خموده و نویزی، گاهی خبر بد شنیدم از شما ولیکن ۳۶۶ روز سال سیصد و شصت روزش همه اش آوای موسیق بود، داستان بود، خبر خوش بود: از رشت به تهران به مسکو، به یالوا، به استانبول، به یروان، به بمبئی، به دهلی نو و به خانه کوچکم، در دفتر کارم در شالگردنم و پچ‌پچ‌هایم و تنها شما همسفرم و در برم بودید و در صندلی روبرویم که همیشه در تمام کافه‌های گیتی خالی‌اند، به چشمهای من خیره.  سفر فی‌ال