رد شدن به محتوای اصلی

آقای فیلان در موقعیت بیسار

در این زمانه که دست و دل نمیرود  کاریکاتور بکشم و اصلن انگار یادم رفته که چه شکلی میکشیدم بگذار سرگذشت عجیب آقای فیلانی را بگویم برایت.

آقای فیلانی آمده بود مرا ببیند و من نبودم و اینجا تعطیل بود . از این رو رفت و داخل پاساژ گشتی زد و مغازه های تعطیل دیگر را دید و خودش را داخل شیشه سیاهشان مرتب کرد چند بار :

( تو نیومده بودی و من داشتم یه گشتی تو پاساژتون میزدم تا بیای . چرا اینقدر دیر میای سر کار ؟ رفتم جلوی یک مغازه که انگار بوتیک بود اما همه چی داشت میفروخت . از گیره سر گرفته تا شورت و ماتیک و عینک شنا . والا احساس کردم الان وقتشه کاری که میخواستم بکنم و بکنم . دور و برم خوب نیگاه کردم هیشکی نبود . خیالم راحت شد . دستم کردم قشنگ تو دماغم . نمیدونی اینکار چه قدر برام لذت بخشه به" اور....سم "میرسم اصل ..چیه چرا میخندی ؟ حالت بهم نخوره حالا.. همینکه انگشتم وتا بند دوم کردم تو دماغم احساس کردم یه صدایی از تو دوکونه میاد خوب که نگاه کردم دیدم دونفر یک آقاهه با یه دختره همدیگرو تنگ در آغوش گرفتند اما اونا زودتر منو دیدن . انگشتم تو دماغم بود هنوز و مات بودم . اونام بودن . مات بودن . دستم در آوردم آروم . انگار بخوام اسلحمو تحویل بدم و لبخند زدم انگشتم و مالیدم به شلوارم. اونام همینجور تو بغل هم رو صندلی لبخند زدن .... و همه فراموش کردیم اونجا چه اتفاقی افتاد . انگار که همدیگرو بخشیده باشیم)

آقای فیلانی اعتقاد دارد در دنیا یک توازنی است کلن و نیرویی او را کشانده به آن مکان و آن زمان تا تذکری بدهد به ایشان و اوشان.

+;نوشته شده در ;2009/8/18ساعت;12:21 توسط;.:ALITAJADOD:.; |;

نظرات

افرا گفت…
سه شنبه 27 مرداد1388 ساعت: 12:54

اینجوریاس که خیلی هاهمدیگر رو می بخشند...
بی تا گفت…
سه شنبه 27 مرداد1388 ساعت: 12:54
آنیتا گفت…
سه شنبه 27 مرداد1388 ساعت: 13:18

:) یاد کتاب 1984 جورج اورل افتادم و اون تله اسکرین و ناظر کبیرشمثل اینکه واقعیت داره
مهشید گفت…
سه شنبه 27 مرداد1388 ساعت: 13:53

اون هم چه بخشیدنی ....
49 گفت…
سه شنبه 27 مرداد1388 ساعت: 21:2

آره ، شاید!
یاغی گفت…
سه شنبه 27 مرداد1388 ساعت: 21:51

کاش همیشه همه چیز به همین سادگی پیش میرفت!
بهاره گفت…
چهارشنبه 28 مرداد1388 ساعت: 0:37

والا من معتقدم خانم و آقای توی مغازه بخشنده تر بودن !حالا اعتقاد ایشون هم جای خودش، ولی این رابطه خیلی متوازن نبود به نظر من. آخه بغل با اون کار؟!!
اُغلَُن گفت…
چهارشنبه 28 مرداد1388 ساعت: 1:39

این به اون در! ولی چه کاریه که آدم بخواد تو پاساژ دست تو دماغش بکنه؛آقای فیلان خجالت بکش.
چهارشنبه 28 مرداد1388 ساعت: 9:7

حالا خوبه كه گناه همديگه رو تا حدودي در تراز با هم ديدنآخه بعضي كارا گناه تر هستند
لیلا گفت…
چهارشنبه 28 مرداد1388 ساعت: 9:26

حالا مجبور بود کلشو بکنه تو شیشه؟؟؟؟ هم کار ممنوعشو میبینن هم وارد حریم خصوصیه مردم شد
شیدا گفت…
چهارشنبه 28 مرداد1388 ساعت: 12:6

به نظر من نه اون دختر پسره نه آقایس فیلان هیچ کدوم کار ممنوع و بدی نمی کردن غیر اینه
رويا گفت…
چهارشنبه 28 مرداد1388 ساعت: 15:23

,عجب عجب عجب!!!راستي سلام دوست قديمي.
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
علیک سلام
محمد گفت…
پنجشنبه 29 مرداد1388 ساعت: 0:48

احسنت به صداقت آقای فیلانی!
- گفت…
پنجشنبه 29 مرداد1388 ساعت: 2:30

سلام spidermard بعد تقریبا یه سال این اولین نظریه که برات میزارمبه رادیو ما گوش کن : http://w0es.com/page/radio.aspx
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
اشتباه گرفتید .شمارتون چیه ؟!
ثلج گفت…
پنجشنبه 29 مرداد1388 ساعت: 5:28

خیلی جالب بود به خصوص وقتی با خنده آروم دستش رو از دماغش در می آورده. راستی دقت کردین که همه ی ما همدیگه رو این جوری می بخشیم؟ نه فقط ما این موضوع بین کله گنده ها بیشتره. این حرف نمی زنه چون نمی خواد چرت کاری هاش توسط همون آدم افشا بشه.
Drago گفت…
جمعه 30 مرداد1388 ساعت: 0:17

در آغوش گرفتن که کار بدی نیست! ولی دست اندر دماغ نمودن کار بسیار شنیع و لذت بخشی است!!!!
بهناز گفت…
جمعه 30 مرداد1388 ساعت: 2:48

یک توازنی وجود داره که آدم هایی که کارهای خلاف عرف می کنن همدیگر رو می بخشن ولی فقط در همون موقعیت. همین آقای فیلان اگه جای دیگه ای ببینه کسی دست تو دماغش کرده حالش به هم می خوره. خیلی جالب بود
روشنك گفت…
جمعه 30 مرداد1388 ساعت: 18:47

من اگر جاي اونها بودم تو رو نمي بخشيدم .. تازه يه عكس هم ازت مي گرفتم در حال ارتكاب به جرم مينداختم توي نت !.. اما اگر با يه خانمي ( همسر يا غيره .. ) در حال چنين كاري مي ديدمت اصلاً بروي خودم هم نمي آوردم .. در آغوش گرفتن كه جرم نيست چون كسي اگه ببيندشون حالش به هم كه نمي خوره هيچي شايد خوششم بياد .. تازه توي مغازه خودشون بودن .. اما كار تو واقعاً جرم محسوب ميشه چون حال به هم زنه ! .. آدم فقط توي خونه خودش حق داره دستش رو بكنه توي دماغش جانم !...
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
من چکاره ام این وسط . انگشت مال دیگری بود و سوراخ دماغ هم نیز :)
میلتا گفت…
جمعه 30 مرداد1388 ساعت: 23:3

خواندمفقط خواستم ابراز وجود کنم!
بهار گفت…
شنبه 31 مرداد1388 ساعت: 2:6

سلامخوشحالم با یه کاریکاتوریست ِبی نظیر خلاق متعهد دلسوز!!! خدمتگزار !!!!همراه با روحیه انقلابی!!!!!!!!!!!!با کارهای عالی درحد ونگوگ(خدم می دونم ونگوگ کاریکاتوریست نبوده اما اسم ِ کس دیگه رو بلد نیستم!!)آشنا شدم.امیدوارم این آشنایی ادامه پیدا کنه(و حتی به جاهای خوب خوب برسه!!)برداشت بد نکناااااااااابا اجازه شما رو لینک می کنم
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
خوبِ خوبش همین بود که مرا لینک کردید
روشنك گفت…
شنبه 31 مرداد1388 ساعت: 14:25

من نمي دونم چرا فكر كردم آقاي فيلاني خودت بودي !.. جداً خودت نبودي ؟
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
حالا خوب است مرا با آن آدمهای توی مغازه اشتباه نگرفتی !
روشنك گفت…
یکشنبه 1 شهریور1388 ساعت: 18:4

هه هه ..

پست‌های معروف از این وبلاگ

• -با تندی مشکلی نداری؟ -نه من واقعا غذای تند دوست دارم.  این سوال و جواب رایج بین من و آنهایی است فهمیده‌اند به بمبئی قرار است بروم.  برخلاف چیزهایی که شنیدم و خواندم بمبئ خوشبو و مهربان است. از هر دکان و دکه و دستفروشی بوی خوب عود می‌آید. حیوانات کنار آدمیزاد زندگی میکنند و هرکسی سرش به کار خودش و آتیش به انبار خودش است.  از روز اول دوست مهربانم فهد و گلناز همسر ایرانیش سخاوتمندانه پذیرایی‌ام کردند. اگر نبودند قطعا کلی تجربه‌ی هیجان انگیز در غذاهای هندی را از دست میدادم.  هاستلم در بمبئی چند خانه با خانه‌ی صادق هدایت فاصله دارد. خانه‌ای که هدایت شاهکارش بوف کور را در آن نوشت و به دلیل ممنوعیتش در همینجا در تعداد معدودی چاپ کرد. داخل خانه رفتم. درها و آدمها جدید شده بودند. نرده‌ی چوبی اما همان بود. به عادت جدیدم که دست رو اجسام میگذارم و حسشان میکنم، جای دست آن فوق‌العده‌ی نا امید را حس کردم که سیگار به لب میرود تا کنار اقیانوس هند به زن اثیری، لکاته، مرد خنزرپنزری و سایه‌اش فکر کند.. راستی در همسایگی من و هدایت اقیانوس هند است.  آدرس من در بمبئی: هاستل پانادا بکپک
از اینترنت چک کردم طلوع آفتاب به وقت بمبئی و بعد گفت ۵صبح. ساعت گوشی را کوک کرده اما ساعت بدنم دقیقتر بود. یک ربع به پنج بیدار  شدم و دیدم ساعت را برای ۵عصر کوک کرده بودم. سریع پوشیدم و کوله را برداشتم و از هاستل بیرون پریدم. تمام طول راه کوتاه هاستل تا ساحل را دویدم. کوچه باران زده بود. خاک باران خورده بود و سنگفرشهای خیابان‌های بمبئی را شسته بود. انگار خدا این هندی‌ها را دوست دارد. صبح تا شب کثافت میریزند توی خیابان و نیمه های شب باران همه را میشوید. به بندر رسیدم. کشتی های پهلو گرفته‌ی چوبی. نگاه مردم غریبه. مردی که رو به آسمان و خورشید و دریا دعا میکرد. مرد تاکسیچی که ازو پرسیدم خورشید از کجا در می‌آید و او آدرسش را دقیق میداد: پشت آن کشتی بزرگ، کمی آنطرفتر از دروازه هندوستان، نوک آن ساختمان بلند.خورشید یک ربع دیگر بیرون میزند.. کلاغهای گرسنه، سگهای بیدار نشده، گداهای چشم باز نکرده پول طلب کرده، این هند بود.. این خورشیدی بود که از پشت دریاها و ابرها.. از این سوی کره زمین بیرون آمده و این من بودم که خورشید را بوسیده و سمت تو راهی کرده بودم.. پس از این هرکجا خورشیدم را ببینم به او

هندزفری

. به گمانم دیگر وقتش شده تا از شما تقدیری در یکی از شبکه‌های سوشیال مدیا به جا بیاورم. چه جایی بهتر از همینجا اصلا، که بارها به شکل محسوس و نا‌محسوس با من در انظار عمومی به سمع و نظر بینندگان رسیده‌اید. حق آب و گل دارد اینجا. سالهای مدید کنارم بودید و همسفرم. چهارتا کشور و دو تا قاره و چندین و چند شهر و همه وسائل نقلیه: اعم از کشتی و طیاره و تاکسی و اتوبوس و قطار و مترو و تراموا و هرچه مرکب است بر روی زمین و‌ دریا و آسمان را با من سوار شدید، با من بودید و اینهمه مدت از کیفیتتان کاسته نشد. تنها یکبار در شرجی هندوستان که دوروزی از کار افتادید خاطرم هست که چه دلواپس و دلتنگ‌ بودم. خسته شدید گاهی اوقات، بی‌حوصله و خموده و نویزی، گاهی خبر بد شنیدم از شما ولیکن ۳۶۶ روز سال سیصد و شصت روزش همه اش آوای موسیق بود، داستان بود، خبر خوش بود: از رشت به تهران به مسکو، به یالوا، به استانبول، به یروان، به بمبئی، به دهلی نو و به خانه کوچکم، در دفتر کارم در شالگردنم و پچ‌پچ‌هایم و تنها شما همسفرم و در برم بودید و در صندلی روبرویم که همیشه در تمام کافه‌های گیتی خالی‌اند، به چشمهای من خیره.  سفر فی‌ال