رد شدن به محتوای اصلی

قصه بره و گرگ

بیکار که شدی ، زیر گاز را که کم کردی ، روزنامه ات را که خواندی ، شاخه نوری را که به لب داری به تاریکی شنها که بخشیدی ، اعترافات را که از خوکدانی ملی دیدی ، دستانت را خوب شستی از هراس آنفولانزا ، لاست ات را که دیدی آنوقت بیا بنشین کنارم با هم حرف بزنیم دو کلام .

درخبرها خواندم کودکی در فیلیپین دنیا آمده که دو تا سر دارد . عکسش را هم دیدم . حالا چرا گفتم تو هم بیایی . می خواهم با هم تخیل کنیم یک لحظه و خودمان را بگذاریم جای پدرش  ،مادرش، بزرگترش و قرار است تصمیمی بگیریم کبری . چه کار کنیم با این بچه ؟ همینطور بماند و بزرگ که شد تبدیل به غول دوسر بشود ، گیدورا بشود. یا یکی از سرها را قطع کنیم ها ؟ قبول یکی را می بُریم

بعدن وقتی بچه بزرگ شد و یک عوضی بالفطره در می آمد و افتاد به جان ملت ،حسرت نمی خوردیم که کاش همین سر را قطع میکردیم و آنیکی را میگذاشتیم دست نخورده بماند سر جایش سبز بشود ؟

پدرش راه می رود توی راهروی بیمارستان لابد .سیگاری هم اگر باشد محکم پکی میزند و میرود یک مشروبی چیزی میخورد و فکر میکند و فکر میکند و فکر میکند و ته ریشش را می خاراند و به هیچ کجا نمی رسد . گفتم تو بیایی با هم کمکش کنیم که کدام سر را ببُرد. فکر کن کدام سر قرار است بشود دکتر حسابی و انیشتن و کدام یک می شود بن لادن و صدام حسین ؟ کدام سر می شود تروریست ِ نارنجک به خود بسته و کدامیک میشود موسیقیدان کنار پیانو نشسته ؟ کله سمت راستی ندا آقاسلطان میشود و آنیکی  برادر ارزشی لباس شخصی یا برعکس ؟ سمت چپی بزرگ که شد هوای پدر و مادر پیرش را دارد ؟ سمت راستی توی سرش چی میگذرد کلن ؟

حالا انتخابت را که کردی بعدن یک وقت دیگر بیا بنشینیم فکر کنیم با آن سر بریده چه کنیم.

+;نوشته شده در ;2009/8/6ساعت;19:56 توسط;.:ALITAJADOD:.; |;

نظرات

پنجشنبه 15 مرداد1388 ساعت: 20:16

اینروزها سرهای بریده زیادی روی دستمان مانده که نمیدانیم چکارشان کنیم!!!!......دمت گرم
حوا گفت…
پنجشنبه 15 مرداد1388 ساعت: 20:34

حرفی برای گفتن نموند ... عالی بود
بی تا گفت…
پنجشنبه 15 مرداد1388 ساعت: 20:36

آقا تو عالی هستی...اینو جدی جدی گفتم...حظ می کنم گوگل ریدر خبر آپدیتتو میده!!!
بی تا گفت…
پنجشنبه 15 مرداد1388 ساعت: 20:37

کاریکاتور چی شد پس راستی ؟؟؟
پنجشنبه 15 مرداد1388 ساعت: 22:31

اوممممم؛ این یکی هم خوب نبود یعنی؟! ای بابا، رو مخی ها! نه آن ایده ی قلمه زدن را قبول کردی و نه این پیشنهاد "سنگ کاغذ قیچی" را! اصلا اخلاقت برگشته بعد از خریدن "سیستم"؛ مخ مخ مخالف!من می روم مادر این بنده خدا و زن آن بنده ی خداتر را دلداری بدهم؛ خَر ما که هیچ چی، دایناسورمان هم از همان اول اولش دم نداشت لامصب!
یاغی گفت…
پنجشنبه 15 مرداد1388 ساعت: 22:35

دوس ندارم تو این شرایط قرار بگیرم. این روزها بهتره فکر نکنم! هستند کسانی که به جای ما فکر میکنند و تصمیم میگیرند...
سارا گفت…
پنجشنبه 15 مرداد1388 ساعت: 23:2

سلام خانم یا آقای درک نشدهمن اصلا آدم وبلاگ خونی نیستم ولی شدیدا خوشحالم که وبلاگ شما رو (به صورت اتفاقی) دیدم.عالیه.کارتون بی نظیره بهتون تبریک میگم (شکلک لبخند)
Drago گفت…
جمعه 16 مرداد1388 ساعت: 0:34

فرقی نمیکنه کدومو انتخاب کنی،به هر حال تقلب میشه.جراح اونی که خودش دلش میخواد عمل میکنه.
شادی گفت…
جمعه 16 مرداد1388 ساعت: 1:30

لحضه؟ نازنین یه بار از رو نوشته ات میخوندی
وحید گفت…
جمعه 16 مرداد1388 ساعت: 2:22

سلام. ما شما را خواندیم. به وبلاگ تازه نو شده ی طنز حقیر هم سری بزنید. ضرر نخواهید کرد. اگر لینک کردید هم که چه بهتر. خوشحال می¬کنید جوانی را.
میراکل گفت…
جمعه 16 مرداد1388 ساعت: 16:51

چقدر مضحکه واسه یه همچین پستی غلط املایی گرفتن!عجیبه فکرکردنت برام!
زهرا گفت…
جمعه 16 مرداد1388 ساعت: 17:15

باشه ما انتخاب می کنیم ولی مهم نیست که ما چی انتخاب می کنیم مهم اینه که کی انتخاب ما رو می خونه!
118 گفت…
جمعه 16 مرداد1388 ساعت: 19:13

من هر دو کله را نگه می دارم.روزهای زوج دهن یکی را می بندم و روزهای فرد دهن اون یکی.جمعه ها هم دهن هر دو!ببینم من در پست های دولتی موفق می شوم نه؟
مانی گفت…
جمعه 16 مرداد1388 ساعت: 19:18

چه انتخاب سختیچه بغرنج
مهشید گفت…
جمعه 16 مرداد1388 ساعت: 21:3
محمد پویش گفت…
شنبه 17 مرداد1388 ساعت: 3:11

مطمئن-نن* پدر و مادر بن لادن و صدام حسین همونقدر به بچشون افتخار می کنن که پدر و مادر حسابی و اینشتین ... پس با این حساب برای اون پدر و مادر فرقی نداره کدوم سر بمونه، آیا فکر می کنی مثلا اگر پدر مجتبی بودی دوست داشتی پسرت پیانیست بشود یا همینی که هست بماند؟*- توی املای جدید این کلمه رو چجوری بدون تنوین می نویسن؟
لیلا گفت…
شنبه 17 مرداد1388 ساعت: 8:30

بهترین حالت اینه که چاقو رو تو قلبش بزنی، این طور مطمئنی که هیچ بن لادن یا تروریستی تحویل جامعه ندادی. قبول که شاید یه نابغه رو از دنیا گرفته باشی
فسانه گفت…
شنبه 17 مرداد1388 ساعت: 10:27

برای من مهم نیست که کدام سر را باید برید ، شاید چون بیشتر نگران مادر این دوسر هستم که شاید دوست داشته باشد سر خودش را ببرد ..
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
بله کاملن همینطور است
پری گفت…
شنبه 17 مرداد1388 ساعت: 15:11

وحشتناکه....فکر کردنشم ازارم میده.
سمانه گفت…
شنبه 17 مرداد1388 ساعت: 18:32

مرسی از :).
بهار گفت…
شنبه 17 مرداد1388 ساعت: 20:24

چه فرقی میکنه!هرکدومو که نگه دارن دیریازوداون یکی روهم یامیبرن یااگه شانس بیاره وانقدگلابی باشه که مایه دردسر نشه یه کلاه گنده وگشادروش میذارن وتازانومیکشنش پایین.هم دعاکن گره ازکارتوبگشایدعشقهم دعاکن گره ی تازه نیفزایدعشق!
علی رضا گفت…
شنبه 17 مرداد1388 ساعت: 21:46

من اگه باشم به بچه کاری ندارمخودمو می کشم تا از زیر بار این مسوولیت شونه خالی کنم........
ثلج گفت…
شنبه 17 مرداد1388 ساعت: 22:22

به چه چیزای عجیبی دقت می کنید. ولی بهتون تبریک میگم به خاطر انتخاب موضوع. اگه از من بپرسین میگم از خدا می پرسم کدوم یکی می خواد دست رو حق بلند کنه؟ کله ی همونو همون جا می کندم.
محمد گفت…
شنبه 17 مرداد1388 ساعت: 23:24

فکر کرده بودم (گذشته بعید) که شما دیر به دیر مطلب پست می کنید. فکر کردم (گذشته) که کلاً دیگه مطلب پست نمی کنید. دیگه فکری ندارم بکنم! (حال ساده)به نظر من دو حالت وجود داره که جفتش دوتاست. ولی یادمون نره که اسلام همیشه گزینه سوی ارائه می کنه (اینو تو کتاب های بینش دبیرستان بهمون یاد دادن). حالا من نمی دونم گزینه سوم چیه، ولی اون سومیه (حالا هر چی که هست) درسته (اینو هم تو دبیرستان بهمون گفتن تازشم. هرچی اسلام بگه درسته. بقیه همگی کلاً گلاب به روتون چیز می خورن)نظر شخصی خود من (گرچه می دونم مهم نیست) اینه که در هر صورت (و با هر تصمیمی که گرفته بشه) نهایتاً افسوس و حسرت و پشیمونی خواهد بود. چون الان این موقعیت به وجود اومده که افسوس و حسرت و پشیمونی به وجود بیاد (عین این فلش هاست که به صورت پاپ آپ ظاهر می شن. فرقی نداره دکمه ضربدرو فشار بدی یا دکمه Ok. در هر صورت ریدایرکت می شی به یه آدرس)
صادق صادقی گفت…
یکشنبه 18 مرداد1388 ساعت: 12:41

سلامفکر میکنم بستگی به موقعیت جغرافیایی دارد. ولی بهترین راه در همه جا حفظ هر دو سر است. این خیلی مفید است: اگر در آمریکا باشی با نمایش این آدم(ها؟) می توانی پولدار بشوی. در در چین میتوانی دوبرابر از او کار بکشی. در افغانستان می شود موقع عملیات انتحاری همه ی اطراف را خوب پایید. در عربستان می شود هشت زن برایش گرفت. در ایران هرکاری که به صلاح نبود میاندازی گردن یکی از آنها و می گویی آن یکی سر است و این یکی خودسر...
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
در ایران فکر نمی کنم چند سال بیشتر دوام بیاورند چون سر یک موضوع هیچ وقت نمی تواند به تفاهم برسند
روشنك گفت…
یکشنبه 18 مرداد1388 ساعت: 13:28

از كجا معلوم كه هر دو تا كله از نوع بن لادن يا هر دو از نوع انيشتين از آب در نيان ؟ .. پس بهتره كلك هر دو كله رو با هم بكنن يا هر دو كله رو با هم بزرگ كنن به اين اميد كه كله گنده هاي خوبي از آب در بيان ..
نیلوفر گفت…
یکشنبه 18 مرداد1388 ساعت: 22:8

تو که اینقدر خوب بلدی خودت را جای این و آن بگذاری و زندگی نامه شان را هم تا ته بنویسی و آخر به این نتیجه برسی که ای دل غافل پدر جک و کلر یکی بود! خودت هم بشین فکر کن ببین کدوم سرو ببری بعدم با اون سر بریده چیکار کنی!اما حالا اگر خودت هم تنهای به این نتیجه برسی که کار درست کدومه بازم فایده ایی نداره!تازه فکرشو انداختی تو سرم!حالا باید نشست و فکر کرد که واقعا" با این دو تا سر چیکار کنیم!
اُغلَُن گفت…
دوشنبه 19 مرداد1388 ساعت: 0:44

اوهوم، به فکر وادارام کردی، البته بستگی دارد آن سری را که نمی‌بُریم در کجا بپروارنیم!البته احتمالاً پدرش ته ریشش را نمی‌خاراند، چون شرق آسیایی‌ها آن‌قدر ریش ندارند که بخواهند بخارانندش!
شادمهر گفت…
دوشنبه 19 مرداد1388 ساعت: 13:13

من که سر هیچکدوم رو نمی بُرم در عوض به مرور بهشون یاد می دم که : چطور میشه با شناخت و مهار" تعصب " به خوبی و خوشی روی یک تنه از بدن، هم دیگر رو تحمل کرد.
آفرودیت گفت…
دوشنبه 19 مرداد1388 ساعت: 15:58

هر دو را بگذاری بماند, تا ابد می افتند به جان هم, بحث می کنند و یکدیگر را می فرسایند و هرگز هم را قانع نمی کنند و برای همیشه آنقدر سر هم را گرم می کنند که هیچکدام نرسد خطری برای اطرافیان داشته باشد.به این مطلب عالی لینک می دهم با اجازه.
آی دا گفت…
سه شنبه 20 مرداد1388 ساعت: 9:29

میشه صبر کرداین تنها کاریه که همیشه ی خدا میشه کرد ...-------------
Diapason گفت…
چهارشنبه 21 مرداد1388 ساعت: 9:40

دوست خوبمهمان زمانهائي كه پدرمان آدم با مادرمان هوا اقدام به حوايجات خس و خاشاكي نمودند همين مولو دو سر به دنيا آمدجالب است كه سر عوضي ماندگار شد و سر محبوب خدا به خدا پيوست...و جالبتر اينكه تمام مولودات بشر ظاهرا از ادامه نسل همين سر عوضي بوده اند و هستند...و اين داستان همچنان ادامه دارد
مهین گفت…
چهارشنبه 21 مرداد1388 ساعت: 11:1

موافقم
مهین گفت…
چهارشنبه 21 مرداد1388 ساعت: 11:14

sorryاين موافقم مال تو نبود اشتباه شداما در مورد سر ها ...كاش ميشد يكيشو از بين برد اما همه چيز نسبيه و به قول تو آدم نمي دونه چي خوبه و چي بد
MyOthers گفت…
پنجشنبه 22 مرداد1388 ساعت: 11:23

دعوت می کنم به دیدن وبلاگ گروهی "دیگران من" و نوشتن در آن.
ديدار گفت…
شنبه 24 مرداد1388 ساعت: 14:8

از خدا كه پنهون نيست از تو چه پنهون كلي فحشت دادم!!اعصابمو خورد كردي!هر دو تا سر بچه اون مادر بدبخت بيچارن كه الاهي خدا مرگش بده با اين غصه اي كه گريبونشو گرفته.البته اصولا من روزي يكي دو بار اينجوري گند ميخوره به اعصابم. تو خودتو ناراحت نكن.

پست‌های معروف از این وبلاگ

• -با تندی مشکلی نداری؟ -نه من واقعا غذای تند دوست دارم.  این سوال و جواب رایج بین من و آنهایی است فهمیده‌اند به بمبئی قرار است بروم.  برخلاف چیزهایی که شنیدم و خواندم بمبئ خوشبو و مهربان است. از هر دکان و دکه و دستفروشی بوی خوب عود می‌آید. حیوانات کنار آدمیزاد زندگی میکنند و هرکسی سرش به کار خودش و آتیش به انبار خودش است.  از روز اول دوست مهربانم فهد و گلناز همسر ایرانیش سخاوتمندانه پذیرایی‌ام کردند. اگر نبودند قطعا کلی تجربه‌ی هیجان انگیز در غذاهای هندی را از دست میدادم.  هاستلم در بمبئی چند خانه با خانه‌ی صادق هدایت فاصله دارد. خانه‌ای که هدایت شاهکارش بوف کور را در آن نوشت و به دلیل ممنوعیتش در همینجا در تعداد معدودی چاپ کرد. داخل خانه رفتم. درها و آدمها جدید شده بودند. نرده‌ی چوبی اما همان بود. به عادت جدیدم که دست رو اجسام میگذارم و حسشان میکنم، جای دست آن فوق‌العده‌ی نا امید را حس کردم که سیگار به لب میرود تا کنار اقیانوس هند به زن اثیری، لکاته، مرد خنزرپنزری و سایه‌اش فکر کند.. راستی در همسایگی من و هدایت اقیانوس هند است.  آدرس من در بمبئی: هاستل پانادا بکپک
از اینترنت چک کردم طلوع آفتاب به وقت بمبئی و بعد گفت ۵صبح. ساعت گوشی را کوک کرده اما ساعت بدنم دقیقتر بود. یک ربع به پنج بیدار  شدم و دیدم ساعت را برای ۵عصر کوک کرده بودم. سریع پوشیدم و کوله را برداشتم و از هاستل بیرون پریدم. تمام طول راه کوتاه هاستل تا ساحل را دویدم. کوچه باران زده بود. خاک باران خورده بود و سنگفرشهای خیابان‌های بمبئی را شسته بود. انگار خدا این هندی‌ها را دوست دارد. صبح تا شب کثافت میریزند توی خیابان و نیمه های شب باران همه را میشوید. به بندر رسیدم. کشتی های پهلو گرفته‌ی چوبی. نگاه مردم غریبه. مردی که رو به آسمان و خورشید و دریا دعا میکرد. مرد تاکسیچی که ازو پرسیدم خورشید از کجا در می‌آید و او آدرسش را دقیق میداد: پشت آن کشتی بزرگ، کمی آنطرفتر از دروازه هندوستان، نوک آن ساختمان بلند.خورشید یک ربع دیگر بیرون میزند.. کلاغهای گرسنه، سگهای بیدار نشده، گداهای چشم باز نکرده پول طلب کرده، این هند بود.. این خورشیدی بود که از پشت دریاها و ابرها.. از این سوی کره زمین بیرون آمده و این من بودم که خورشید را بوسیده و سمت تو راهی کرده بودم.. پس از این هرکجا خورشیدم را ببینم به او

هندزفری

. به گمانم دیگر وقتش شده تا از شما تقدیری در یکی از شبکه‌های سوشیال مدیا به جا بیاورم. چه جایی بهتر از همینجا اصلا، که بارها به شکل محسوس و نا‌محسوس با من در انظار عمومی به سمع و نظر بینندگان رسیده‌اید. حق آب و گل دارد اینجا. سالهای مدید کنارم بودید و همسفرم. چهارتا کشور و دو تا قاره و چندین و چند شهر و همه وسائل نقلیه: اعم از کشتی و طیاره و تاکسی و اتوبوس و قطار و مترو و تراموا و هرچه مرکب است بر روی زمین و‌ دریا و آسمان را با من سوار شدید، با من بودید و اینهمه مدت از کیفیتتان کاسته نشد. تنها یکبار در شرجی هندوستان که دوروزی از کار افتادید خاطرم هست که چه دلواپس و دلتنگ‌ بودم. خسته شدید گاهی اوقات، بی‌حوصله و خموده و نویزی، گاهی خبر بد شنیدم از شما ولیکن ۳۶۶ روز سال سیصد و شصت روزش همه اش آوای موسیق بود، داستان بود، خبر خوش بود: از رشت به تهران به مسکو، به یالوا، به استانبول، به یروان، به بمبئی، به دهلی نو و به خانه کوچکم، در دفتر کارم در شالگردنم و پچ‌پچ‌هایم و تنها شما همسفرم و در برم بودید و در صندلی روبرویم که همیشه در تمام کافه‌های گیتی خالی‌اند، به چشمهای من خیره.  سفر فی‌ال