رد شدن به محتوای اصلی

تائید میکنیم ، تکذیب میکنیم و الخ

 کارتونیستها دست به دست هم داده اند ( بیایید داخل پرانتز دوستان : کارتونیستهای برادر دست  همدیگر را گرفتند و خواهران کارتونیست هم دست هم را . دشمنان بدانند مو لای درز این حرکت بدون   توپ هنرمندان نمی رود بروند یک جا دیگر مو لای درز کنند ) و بیانه صادر کرده اند و امضاء کرده اند و  ما  هم رفتیم امضا کردیم تا شرایط درک شدگی خود را پیشاپیش مهیا کرده باشیم . و اگر حالا روزی دیدید  دادگاهی چیزی برگزار شد و یکنفر دارد آن وسط شلنگ تخته می اندازد و هر چه کاریکاتور  بی تربیتی  از  ازل کشیده شده بود را بگردن میگیرد بدانید آن منم و جوگیر شده ام  دوباره .

اما حالا روی سخنم با سایت ایرانکارتون است .

 دوستی که با سرچ به وبلاگ من آمده بود خبرم داد وقتی نامم را سرچ میکرده به چند سایت رسیده که   نام مرا به عنوان شرکت کننده در مسابقه هولوکاست ایران سال نمیدانم چی درج کرده اند . نمیدانم   مسئول این کار چه کسی است با او سخن میگویم تا نگه دارد به یاد :

 اینجانب شرکت در هر گونه مسابقه کاریکاتور  نژاد پرستانه ، حساسیت بر انگیز ، خصمانه ، انگولک   کننده ، دشمن تراشانه و توهین به هر  قوم و نژاد را  تکذیب میکنم و اعلام میکنم همینجا که نه تا به    حال در عمرم هیچ اثری به  مسابقاتی از این دست( از جمله مسابقه هولوکاست تهران )ارسال کرده ام  و نه ارسال خواهم کرد  امیدوارم از این پس راه جدیدی برای نمایش و یارگیری مضحکتان بیابید و نام و   اعتقادات افراد را بازیچه خودتان نکنید . و اساسن بروید با هم قد خودتان و جلوی خانه خودتان بازی   کنید .

 

+;نوشته شده در ;2009/8/4ساعت;20:0 توسط;.:ALITAJADOD:.; |;

نظرات

آدم فروش گفت…
سه شنبه 13 مرداد1388 ساعت: 20:10

درودخوشمان آمددوصد بدرود!
فهیم گفت…
سه شنبه 13 مرداد1388 ساعت: 20:19

اساسا دمتان گرم...
مهشید گفت…
سه شنبه 13 مرداد1388 ساعت: 20:19

1.انگولک کننده 2.ما شما را باور داریم !!!!
بی تا گفت…
سه شنبه 13 مرداد1388 ساعت: 20:24
ثلج گفت…
سه شنبه 13 مرداد1388 ساعت: 21:15

تایید می کنیم ، تکذیب می کنیم ، الخ آب حوض هم می کشیم دور از جون طناز و هنرمندتون. بهتون امیدوار شدم به خاطر امضا بعضی جاهای حساس و تکذیب جاهای خیلی حساس تر دیگه .
فسانه گفت…
سه شنبه 13 مرداد1388 ساعت: 23:11

تکبیر
سه شنبه 13 مرداد1388 ساعت: 23:30

این جا که می آیم، خوب می خوانمت؛ خوب هم می بینم بعضی وقت ها. اما کم پیش می آید چیزی بنویسم و بعدش بروم؛ بی مرامی است، می دانم! این یکی را جای همه شان می فرستم پشت دیوار صفر و یکیت. جای همه ی آن "دمت گرم"هایی که نگفتم و خنده هایی که صدایشان را نشد تا آنور پرت کنم. تو هم جای همه ی آن ها قبولش کن، گرچه بی مرامی است و من می دانم!
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
خوش آمدی
مصطفی گفت…
سه شنبه 13 مرداد1388 ساعت: 23:32

بیانیه تان جگرمان را خنک کرد
یاغی گفت…
چهارشنبه 14 مرداد1388 ساعت: 5:51

چقدر کم شعور و حسود!
کرگدن گفت…
چهارشنبه 14 مرداد1388 ساعت: 10:22

مرسی مرسی ...وختی خواندم کاریکاتوریستها دوسالانه را تحریم کرده اند کیف کردم و ایولله گفتم به غیرت و شرفشان ...(( اساسن بروید با هم قد خودتان و جلوی خانه خودتان بازی کنید ))
فسانه گفت…
چهارشنبه 14 مرداد1388 ساعت: 11:7

آقا این چه وضعی است ، آقا اصلا شما خیال کرده اید همه مثل خودتان کارتونیست و نکته سنج و ریز بین هستند ، یا خیال کرده اید همه مثل شما کامپیوترهای پیشرفته ی نو با نمایشگرهای کلاس بالا دارند که همه چیز را واضح و درشت و زیبا نمایش دهد ؟آقا کمی هم به فکر ما باشید ، ماهایی که سالهای سال با کد یمین و عرق جبین هی فرمول حل کرده ایم و حالا عینکی شده ایم . اگر میخواهید درک شوید خب ما را هم درک کنید آقا . کمی درشت تر بنویسید . آقا خیال میکنید ما نمیدانیم که سیستم نو خریده اید و حالا دارید پزش را میدهید که یک هو فونتتان کوچک شده ؟تازه آقا ما اینها را از دیشب که این پستتان را گذاشتید می دانستیم اما به تکبیری بسنده کردیم فقط . شبهه ای پیش نیاید که ما همیشه بعدا فکر میکنیم و بعدتر مینویسیم لطفا .
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
چرا شلوغش کرده اید ؟ حالا ما پولداریم و می توانیم پستی با فونت ریز میز بزنیم چه ایرادی دارد ؟ شما هم بروید کار کنید پولدار بشوید عین ما . این که کولی بازی ندارد :)پ.ن :حقیقتن نمیدانم چرا فونت این پست را عادی زده بودم قالب وبلاگ بهم ریخت !
روزنامه گفت…
چهارشنبه 14 مرداد1388 ساعت: 12:17

خواننده باید عاقل باشه. اگه جایی نوشته بود شما مشغول بندبازی روی شیروانی با بچه گربه ای هستید باور می کردم، اما هولوکاست بازی رو ابدا! ضمنا ... امضاتون بی بلا
سیب گفت…
چهارشنبه 14 مرداد1388 ساعت: 13:56

ديشب به اوج مستى،پرسيدمش خدا راما انقلاب كرديم ؟ يا انقلاب ما را؟گفتا ز اوج مستى،غافل همى نشستىمحمود و پيروانش،كردند هر دو تا راسلام دنیا ارزش موندن و نشتن رو نداره! همون سرپا باید کار رو کرد و رفت پس سریع بگم که :..!این روزها برای اینکه بفهمم با چه کسی تفاهم دارم درباره اینکه به چه کسی رای داده ازش سوال می کنم اگه دروغ بگم میشم مثل محمود پس راستش اینکه از وبلاگتون خوشم اومد چون احساس می کنم به دروغ رای ندادینالبته اینها رو گفتم که بگم می دونم از این نوع پیامها زیاد دریافت می کنید ولی اگه دوست دارین دوست دارم باهاتون تبادل لینک داشته باشم منتظر پاسخ ارزشمندتون در وبلاگم می مانم البته حتی اگه جواب هم ندادین همین قدر که از اون بالا تا این پایین فکرکنم نزدیک 47 ثانیه وقت گذاشتین خوندین ممنونمموفق باشید
شین بانو گفت…
چهارشنبه 14 مرداد1388 ساعت: 16:18

همیشه این جارا می خواندم و چیزی برایتان نمی نوشتم.موفق باشید .
فرناز گفت…
چهارشنبه 14 مرداد1388 ساعت: 18:36

سلام .خبر تحریم دوسالانه ی کاریکاتور خیلی منو متعجب کرد . به عنوان یک ایرانی منتظر یک کنایه و طنز تلخ از طرف هنرمندا بودم تا وقایع اخیر رو روی کاغذ بیارن . اما این عقب نشینی چه فایده ای داره ؟ هنرمندا که خیلی راحت میتونن اعتراض خودشونو نشون بدن . مخصوصا کسانی که خارج ایران هستن . خیلی تعجب کردم و خیلی هم ناراحت شدم . لطفا دلیل این تحریم رو بفرمایین و من و دیگران رو که منتظر دیدن آثار هنرمندا در این روزا بودیم رو قانع کنید .
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
همین که 40 پنجاه روز پیش با شرکت کردنمان خواستیم اعتراض کنیم و فقط آمار را بالا بردیم کافی نبود ؟ دیگران را نمیدانم اما من دلایل دیگری برای شرکت نکردن دارم .
پگاه گفت…
پنجشنبه 15 مرداد1388 ساعت: 12:7

تا سنگ در مسیر رودخانه نباشد......صدای آب شنیدنی نیستاینو در ارتباط با کامنت قبلیت گفتمبه زی
. گفت…
پنجشنبه 15 مرداد1388 ساعت: 18:57

بفرما:http://i31.tinypic.com/2quhtew.jpg
ا.ن گفت…
یکشنبه 25 مرداد1388 ساعت: 14:17

برادر فکر کردی فقط یدونه علی تجدد تو ایرونه این کشور که 3 تا ترانه موسوی داره حداقل 2 تا علی تجدد هم داره

پست‌های معروف از این وبلاگ

• -با تندی مشکلی نداری؟ -نه من واقعا غذای تند دوست دارم.  این سوال و جواب رایج بین من و آنهایی است فهمیده‌اند به بمبئی قرار است بروم.  برخلاف چیزهایی که شنیدم و خواندم بمبئ خوشبو و مهربان است. از هر دکان و دکه و دستفروشی بوی خوب عود می‌آید. حیوانات کنار آدمیزاد زندگی میکنند و هرکسی سرش به کار خودش و آتیش به انبار خودش است.  از روز اول دوست مهربانم فهد و گلناز همسر ایرانیش سخاوتمندانه پذیرایی‌ام کردند. اگر نبودند قطعا کلی تجربه‌ی هیجان انگیز در غذاهای هندی را از دست میدادم.  هاستلم در بمبئی چند خانه با خانه‌ی صادق هدایت فاصله دارد. خانه‌ای که هدایت شاهکارش بوف کور را در آن نوشت و به دلیل ممنوعیتش در همینجا در تعداد معدودی چاپ کرد. داخل خانه رفتم. درها و آدمها جدید شده بودند. نرده‌ی چوبی اما همان بود. به عادت جدیدم که دست رو اجسام میگذارم و حسشان میکنم، جای دست آن فوق‌العده‌ی نا امید را حس کردم که سیگار به لب میرود تا کنار اقیانوس هند به زن اثیری، لکاته، مرد خنزرپنزری و سایه‌اش فکر کند.. راستی در همسایگی من و هدایت اقیانوس هند است.  آدرس من در بمبئی: هاستل پانادا بکپک
از اینترنت چک کردم طلوع آفتاب به وقت بمبئی و بعد گفت ۵صبح. ساعت گوشی را کوک کرده اما ساعت بدنم دقیقتر بود. یک ربع به پنج بیدار  شدم و دیدم ساعت را برای ۵عصر کوک کرده بودم. سریع پوشیدم و کوله را برداشتم و از هاستل بیرون پریدم. تمام طول راه کوتاه هاستل تا ساحل را دویدم. کوچه باران زده بود. خاک باران خورده بود و سنگفرشهای خیابان‌های بمبئی را شسته بود. انگار خدا این هندی‌ها را دوست دارد. صبح تا شب کثافت میریزند توی خیابان و نیمه های شب باران همه را میشوید. به بندر رسیدم. کشتی های پهلو گرفته‌ی چوبی. نگاه مردم غریبه. مردی که رو به آسمان و خورشید و دریا دعا میکرد. مرد تاکسیچی که ازو پرسیدم خورشید از کجا در می‌آید و او آدرسش را دقیق میداد: پشت آن کشتی بزرگ، کمی آنطرفتر از دروازه هندوستان، نوک آن ساختمان بلند.خورشید یک ربع دیگر بیرون میزند.. کلاغهای گرسنه، سگهای بیدار نشده، گداهای چشم باز نکرده پول طلب کرده، این هند بود.. این خورشیدی بود که از پشت دریاها و ابرها.. از این سوی کره زمین بیرون آمده و این من بودم که خورشید را بوسیده و سمت تو راهی کرده بودم.. پس از این هرکجا خورشیدم را ببینم به او

هندزفری

. به گمانم دیگر وقتش شده تا از شما تقدیری در یکی از شبکه‌های سوشیال مدیا به جا بیاورم. چه جایی بهتر از همینجا اصلا، که بارها به شکل محسوس و نا‌محسوس با من در انظار عمومی به سمع و نظر بینندگان رسیده‌اید. حق آب و گل دارد اینجا. سالهای مدید کنارم بودید و همسفرم. چهارتا کشور و دو تا قاره و چندین و چند شهر و همه وسائل نقلیه: اعم از کشتی و طیاره و تاکسی و اتوبوس و قطار و مترو و تراموا و هرچه مرکب است بر روی زمین و‌ دریا و آسمان را با من سوار شدید، با من بودید و اینهمه مدت از کیفیتتان کاسته نشد. تنها یکبار در شرجی هندوستان که دوروزی از کار افتادید خاطرم هست که چه دلواپس و دلتنگ‌ بودم. خسته شدید گاهی اوقات، بی‌حوصله و خموده و نویزی، گاهی خبر بد شنیدم از شما ولیکن ۳۶۶ روز سال سیصد و شصت روزش همه اش آوای موسیق بود، داستان بود، خبر خوش بود: از رشت به تهران به مسکو، به یالوا، به استانبول، به یروان، به بمبئی، به دهلی نو و به خانه کوچکم، در دفتر کارم در شالگردنم و پچ‌پچ‌هایم و تنها شما همسفرم و در برم بودید و در صندلی روبرویم که همیشه در تمام کافه‌های گیتی خالی‌اند، به چشمهای من خیره.  سفر فی‌ال