رد شدن به محتوای اصلی

صید اینترنت در کافی نت

رایانه ام به لقا الله پيوست . يكروز صبح هوس كرد ديگر روشن نشود و نشد و سيصد چهار صد تومان روي دست و روح و جانم خرج گذاشت .

حالا در كافي نت هستم . خدائي اش نميدانم من اشتباه آمدم يا اينها كه اينجايند . هر كدام يك زيدي چيزي برداشته اند رفته اند داخل كابين خودشان و دارند يك كارهايي ميكنند . حرف ميزنند طفلكهاي مظلوم . موسيقي روشن كرده اند و يواشكي دارند برندازي نرم ميكنند . من هر طرف نگاه مينكم چشمم مي افتد توي يك چشم ديگر. عرق جبين كرده ام از خجالت و آنها فكر ميكنند من دارم چه ميبينم در مانيتور كه خيس خالي شدم .

 به هر حال من يك سيستم خريده ام بتركان . در عمرم اينقدر با كامپيوتر حال نكرده بودم . هنوز دستت به كليد پاور نخورده ويندوز بالا مي آيد قدرت خدا.

دلم براي اينجا تنگ شده بود . هيچ وبلاگي نخواندم و جايش روزنامه مي خريدم اين چند روز . يك كتاب كودك هم دارم كار ميكنم . نويسنده اش طرفدار ا.ن است گفتم پسش بدهم اما ديدم اگر كارها را بكشم و بعدن يك جورهايي برائت از فلان بكنم بهتر است . مثل كتاب  كافه پيانو بگويم بيائيد پسم بدهيد اينطوري هم پول گرفتم هم افه آمده ام . بروم تا مرا هم با اينها جمع نكردند ببرنند مفاسد اجتماعي تا پدرم بيايد تعهد بدهد آزادم كنند . آنهم كي پدرم كه يك پايگاه بسیج نمي تواند نهي از منكرش كند . باي .

+;نوشته شده در ;2009/8/1ساعت;19:16 توسط;.:ALITAJADOD:.; |;

نظرات

فسانه گفت…
شنبه 10 مرداد1388 ساعت: 19:22

اول شدم ، حالا میرم بخونم ..
علی گفت…
شنبه 10 مرداد1388 ساعت: 19:25

,واقعا درک نشدی ایشالله هیچ وقت درک نشی.
شنبه 10 مرداد1388 ساعت: 20:14

کافه پیانورو خوب اومدی!
بی تا گفت…
شنبه 10 مرداد1388 ساعت: 20:43

مبارکه
مهشید گفت…
شنبه 10 مرداد1388 ساعت: 20:57

1. سیستم جدید ، نوش جانتان . و گوشت شود بچسبد به روح و تنتان 2.کافی نت هم که استغفرا.... 3.عجب سیاستی در کار . مرحبا
علامت سؤال گفت…
یکشنبه 11 مرداد1388 ساعت: 0:54

حالا فکرشو بکن من که 5سال شهرستان درس خوندم و خونه اینترنت نداشتم و همه ش می رفتم کافی نت چی کشیدم! هی خیس آب شو... هی خیس آب شو!!!
یاغی گفت…
یکشنبه 11 مرداد1388 ساعت: 1:10

اما همین پدر ها بچه های سالم تری دارن نسبت به اونهایی که کارشون ارشاد کردنه بچه های دیگرونه..
مصطفی گفت…
یکشنبه 11 مرداد1388 ساعت: 2:23

خیس شدی پاک؟مبارکه حاجیکامپیوتر نو رو میگم
امیر علی گفت…
یکشنبه 11 مرداد1388 ساعت: 11:34

به پای هم پیر شین ، رایانه خوب و سر به راه هم از نعمتهای خدادادیه!
سهیلا گفت…
یکشنبه 11 مرداد1388 ساعت: 11:45

خوشا به حالت. کاش من هم یک پولدار بودم و کامی ام را عوض می کردم. فکر نکنی حسودی می کنم ها. مبارکت باشد مادر!
خودنویس گفت…
یکشنبه 11 مرداد1388 ساعت: 13:24
مدیکوس گفت…
یکشنبه 11 مرداد1388 ساعت: 15:27

کامپیوتر صالح گلی است از گل های بهشت!
مانی گفت…
یکشنبه 11 مرداد1388 ساعت: 15:28

خیر شما اشتباه نرفتیدفقط شما به جای «یه کافی نت» رفتید «یه کافی نت توی ایران»
علیرضا گفت…
یکشنبه 11 مرداد1388 ساعت: 18:15

ای بابا! مافی نت که خوبه! جاهایی دیده‌ام زیدشان آورده‌اند که یک کارهایی بکنند که اگر بنویسم مادربورد جدیدتان هم از تعجب به فنا میرود!
لیلا گفت…
دوشنبه 12 مرداد1388 ساعت: 9:45

مستر ع.ت آیا شما نیز در تحریم دوسالانه کاریکاتور سهیمید؟؟؟
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
100%
روزنامه گفت…
دوشنبه 12 مرداد1388 ساعت: 12:5

من خیلی دوست دارم توفیق اجباری دور شدن از اینترنت رو . روح آدم جلا پیدا می کنه!
دوشنبه 12 مرداد1388 ساعت: 12:7

به سلامتی سیستم جدید.
آزاده صالحی گفت…
دوشنبه 12 مرداد1388 ساعت: 18:15
رهگذر گفت…
دوشنبه 12 مرداد1388 ساعت: 20:21

وقت کردی یه سینما هم برو
(-: گفت…
سه شنبه 13 مرداد1388 ساعت: 3:45

سید بزرگواروقتی تصمیم گرفتی از کافی نت خروج کنی حتما Delete history مرورگر را بچکان تا یوزرنیم و پسورد وبلاگت در کوکی ها پاک گردند. کافی نت "هک برانگیز" است!
روباه آبی گفت…
سه شنبه 13 مرداد1388 ساعت: 11:8

عزیز دلم تو اشتباه رفته بودی کافی نتکافی نت که جای اسراف وقت توی اینترنت نیست!!
منورالفکر گفت…
سه شنبه 13 مرداد1388 ساعت: 13:53

تو این مملکت هیچ چی سر جای خودش نیست کافی نت هم یکی از اون جاهاییه که چند منظوره استفاده میشه...
مینا گفت…
سه شنبه 13 مرداد1388 ساعت: 14:54

کامپیوتر مبارکه.فک کنم دیگه کافی نت نری
vahyd گفت…
پنجشنبه 15 مرداد1388 ساعت: 2:50

salam doste aziz age khasti link konim pm bede www.vahyd.tk

پست‌های معروف از این وبلاگ

• -با تندی مشکلی نداری؟ -نه من واقعا غذای تند دوست دارم.  این سوال و جواب رایج بین من و آنهایی است فهمیده‌اند به بمبئی قرار است بروم.  برخلاف چیزهایی که شنیدم و خواندم بمبئ خوشبو و مهربان است. از هر دکان و دکه و دستفروشی بوی خوب عود می‌آید. حیوانات کنار آدمیزاد زندگی میکنند و هرکسی سرش به کار خودش و آتیش به انبار خودش است.  از روز اول دوست مهربانم فهد و گلناز همسر ایرانیش سخاوتمندانه پذیرایی‌ام کردند. اگر نبودند قطعا کلی تجربه‌ی هیجان انگیز در غذاهای هندی را از دست میدادم.  هاستلم در بمبئی چند خانه با خانه‌ی صادق هدایت فاصله دارد. خانه‌ای که هدایت شاهکارش بوف کور را در آن نوشت و به دلیل ممنوعیتش در همینجا در تعداد معدودی چاپ کرد. داخل خانه رفتم. درها و آدمها جدید شده بودند. نرده‌ی چوبی اما همان بود. به عادت جدیدم که دست رو اجسام میگذارم و حسشان میکنم، جای دست آن فوق‌العده‌ی نا امید را حس کردم که سیگار به لب میرود تا کنار اقیانوس هند به زن اثیری، لکاته، مرد خنزرپنزری و سایه‌اش فکر کند.. راستی در همسایگی من و هدایت اقیانوس هند است.  آدرس من در بمبئی: هاستل پانادا بکپک
از اینترنت چک کردم طلوع آفتاب به وقت بمبئی و بعد گفت ۵صبح. ساعت گوشی را کوک کرده اما ساعت بدنم دقیقتر بود. یک ربع به پنج بیدار  شدم و دیدم ساعت را برای ۵عصر کوک کرده بودم. سریع پوشیدم و کوله را برداشتم و از هاستل بیرون پریدم. تمام طول راه کوتاه هاستل تا ساحل را دویدم. کوچه باران زده بود. خاک باران خورده بود و سنگفرشهای خیابان‌های بمبئی را شسته بود. انگار خدا این هندی‌ها را دوست دارد. صبح تا شب کثافت میریزند توی خیابان و نیمه های شب باران همه را میشوید. به بندر رسیدم. کشتی های پهلو گرفته‌ی چوبی. نگاه مردم غریبه. مردی که رو به آسمان و خورشید و دریا دعا میکرد. مرد تاکسیچی که ازو پرسیدم خورشید از کجا در می‌آید و او آدرسش را دقیق میداد: پشت آن کشتی بزرگ، کمی آنطرفتر از دروازه هندوستان، نوک آن ساختمان بلند.خورشید یک ربع دیگر بیرون میزند.. کلاغهای گرسنه، سگهای بیدار نشده، گداهای چشم باز نکرده پول طلب کرده، این هند بود.. این خورشیدی بود که از پشت دریاها و ابرها.. از این سوی کره زمین بیرون آمده و این من بودم که خورشید را بوسیده و سمت تو راهی کرده بودم.. پس از این هرکجا خورشیدم را ببینم به او

هندزفری

. به گمانم دیگر وقتش شده تا از شما تقدیری در یکی از شبکه‌های سوشیال مدیا به جا بیاورم. چه جایی بهتر از همینجا اصلا، که بارها به شکل محسوس و نا‌محسوس با من در انظار عمومی به سمع و نظر بینندگان رسیده‌اید. حق آب و گل دارد اینجا. سالهای مدید کنارم بودید و همسفرم. چهارتا کشور و دو تا قاره و چندین و چند شهر و همه وسائل نقلیه: اعم از کشتی و طیاره و تاکسی و اتوبوس و قطار و مترو و تراموا و هرچه مرکب است بر روی زمین و‌ دریا و آسمان را با من سوار شدید، با من بودید و اینهمه مدت از کیفیتتان کاسته نشد. تنها یکبار در شرجی هندوستان که دوروزی از کار افتادید خاطرم هست که چه دلواپس و دلتنگ‌ بودم. خسته شدید گاهی اوقات، بی‌حوصله و خموده و نویزی، گاهی خبر بد شنیدم از شما ولیکن ۳۶۶ روز سال سیصد و شصت روزش همه اش آوای موسیق بود، داستان بود، خبر خوش بود: از رشت به تهران به مسکو، به یالوا، به استانبول، به یروان، به بمبئی، به دهلی نو و به خانه کوچکم، در دفتر کارم در شالگردنم و پچ‌پچ‌هایم و تنها شما همسفرم و در برم بودید و در صندلی روبرویم که همیشه در تمام کافه‌های گیتی خالی‌اند، به چشمهای من خیره.  سفر فی‌ال