رد شدن به محتوای اصلی

تو بر منی یا در منی ؟

کلیک کنیــــــــــد..

+;نوشته شده در ;2009/7/23ساعت;12:22 توسط;.:ALITAJADOD:.; |;

نظرات

مهسا... گفت…
پنجشنبه 1 مرداد1388 ساعت: 13:2

سلام من ادرس سایت شما رو از تو گوگل پیدا کردم این کاریکاتور ها رو شما خودتون میکشید؟من واسه کتابم به کمک یه کاریکاتوریست که بتونه با توجه به موضوع و جملات چیزی رو بکشه احتیاج دارم ممنون و خوشحال میشم اگه شما تو این کتاب کمکم کنیدایمیلمو گذاشتم مایلم بیشتر باهم تو این زمینه صحبت کنید اگه موافقینمنتظر میل شما هستمبا تشکر .
پنجشنبه 1 مرداد1388 ساعت: 13:44

ایول
فسانه گفت…
پنجشنبه 1 مرداد1388 ساعت: 14:12

اول . این دمش منو کشتهدوم . پنجره خیلی عالی بود ، البته من فکر میکردم این دم دراز تو یکی از اون برجهای قشنگ زندگی میکنه .. عجب .. پس که اینطور ..
فسانه گفت…
پنجشنبه 1 مرداد1388 ساعت: 14:15

perfect
محمد گفت…
پنجشنبه 1 مرداد1388 ساعت: 15:0

سلام آقا!آقا ما شما را به تازگی پیدا کردیم. نه اینکه شما گم شده باشید، نه. نه اینکه ما شما را گم کرده باشیم، این هم نه. خب شما اصلاً پیدا نشده بودید که گم شوید، از همان اول گم بودید برای من. ولی الان پیدا شدید.البته هم من و هم شما مقصریم. اولاً من که به دنیا آمدم به شما نگفتم که به دنیا آمدم و در نتیجه شما نمی دانستید که من هستم. شما هم که روز تولد من نیامدید به من بگویید هستید، پس من هم نمی دانستم که شما هستید. ..ولی امروز من شما را پیدا کردم. چندین پست از پست های شما را خواندم و فهمیدم که شما را پیدا کردم!!بسی نشاط رفت از خواندن نوشته هایتان (در مورد کاریکاتور ها فعلاً نظر نمی دهیم چون برای سنمان زود است و ممکن است دچار اختلال شخصیت شویم)
روشنک گفت…
پنجشنبه 1 مرداد1388 ساعت: 17:44

از این خوشم میاد !.. آفرین .. : ) ..
صادق صادقی گفت…
جمعه 2 مرداد1388 ساعت: 2:6

سلاممتاسفم نتوانستم ارتباط لازم را با این کار شما برقرار کنم. حتما اشکال از من است اما بنظرم خیلی شعاری و ... آمد.مرا ببخشید. موفق و پیروز باشید
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
چرا ببخشم ؟ شعاری است چون از پیدایش آدم تا حالا این قصه بوده است .
افرا گفت…
جمعه 2 مرداد1388 ساعت: 2:25

این دیوه فقط خودش رو به همین دوتا شکل محدود در میاره؟
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
نخیر محدودیت از من بود :)
بی تا گفت…
جمعه 2 مرداد1388 ساعت: 14:42

سلاملطفا بگید این موزیکی که گذاشتید رو وبلاگتون کار کیه؟ مرسی
Drago گفت…
جمعه 2 مرداد1388 ساعت: 16:27

چپ دست هم هست...راستی...واقعا به این راحتی میتونه بخوابه؟
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
چپ دست ؟
آزاده گفت…
جمعه 2 مرداد1388 ساعت: 17:12

نه با توام نه در توئم دور از توام دور از توام
نیلو گفت…
جمعه 2 مرداد1388 ساعت: 19:5

دیوانه وار کارهاتون رو دوست دارم.راستی از خدا هم بدم میاد.چرا تو توزیع استعداد "عدالت محور " ی رو رعایت نکرده؟
نوید گفت…
شنبه 3 مرداد1388 ساعت: 2:45
لیلا گفت…
شنبه 3 مرداد1388 ساعت: 10:42

هییییییییی!!!!!!!!!فقط یه سوال لباسش شخصیه؟؟؟
لعبت گفت…
شنبه 3 مرداد1388 ساعت: 10:55

سلام دوست خوووب هنرمندکار قشنگی است مثل همه ی کارهای دیگرتون با همون ظرافت در نگاه (عکس روی دیوار، چهره ی همیشگی در عکس های دیواری،تار عنکبوت آویزان از سقف چوبی خانه و....) اما کاش همه مثل این دیو شما حتی موقع خوابیدن هم از جلدهاشون در میومدند! گاهی اوقات اونقدر در جلدها فرومیروند و فرو می رویم که حتی خودمون بیش از بقیه باورمون می شه که همون جلدیم نه درونش!و.....خلاصه که مثل همیشه دست مریضاد علی آقا
روزنامه گفت…
شنبه 3 مرداد1388 ساعت: 11:49

نمی دونم عمدیه یا نه ... این اتاق - با وجود تارعنکبوت و دیوار پوسیده و اون عکس خشن - خیلی دلنشینه. به خاطر رنگ گرم دیوار و کف و سایه ها و مرتب بودنشه. جوری که آدم دلش به حال معصومیت شیطونه می سوزه و فکر می کنه " خوب، شغل این بینوا هم اینه دیگه ... " !
منورالفکر گفت…
شنبه 3 مرداد1388 ساعت: 20:27

جالبه زیب لباسشون بازه ولی لباسشون در نمیومده و نخوردن زمین
طاعون زدگی گفت…
یکشنبه 4 مرداد1388 ساعت: 11:38

خیلی بر من یا در من بودنش مهم نیست به گمانم ، حکایت جمع کثیری است که شاید به احتمال زیاد خود ِ من هم جز ایشان باشم .
م. ز. گفت…
یکشنبه 4 مرداد1388 ساعت: 13:28

به به! چه زردی دل انگیزی دارد این قالیچه کف اتاق! اما با "موضوع" کار کمی نا هماهنگ است، برخلاف آن کار قبلی شما (خبرنگاری که دماغ دراز شده در چش و چالش رفته بود).به نظر من بهتر بود اتاق را بزرگتر و تمیزتر و سردتر و باکلاستر و خلاصه طوری میکشیدید که به آن آدمهای آویزان بیشتر بیاید (مثل اون صحنه آخر در فیلم اودیسه فضایی) یا اینکه این آدمها را عوض میکردید.دیگر این که این نور از کجا میاید وقتی لامپ خاموش است و وقت خواب است؟ (چراغ خواب؟ نور دوربین عکاس؟ فیلمبردار؟)و دوباره کودک آزاری. تضاد میان درون و بیرون آدمها. اما چه نیازی بود دوباره آن تصویر را به دیوار اتاق بچسبانید؟علی آقا چرا شما این قدر گروتسک کار میکنید؟ البته شاید این فقط سلیقه من است اما به نظرم کمی غلوشده و غیر واقعی میاید.
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
جهت سایه ها را نگاه کنید منبع نور که پنجره است را احتمالن می یابیدو منظورت را از گروتسک ( عجیب غریب ) نفهمیدم
امیر علی گفت…
دوشنبه 5 مرداد1388 ساعت: 12:23

ایول پسر خیلی حال نمودم با این کارت عالی بود
شادي تبعيدي گفت…
چهارشنبه 7 مرداد1388 ساعت: 22:31

شاعر ميفرماد كه اساسا ، خواجه مگو كه من منم ... من نه منم .... نه من منـــم .. با اين حسابـــــ گر تو تويي و من منم ... چاره كار او هم منم ... به همين سبب است كه بر سر دار او منم !!!
ره بر گفت…
پنجشنبه 8 مرداد1388 ساعت: 9:39

سالهاست که در خلوت لیلا قهوه میخورم/چندی ست شما را پذیرا شده است و ما غافل بودیم!شرمنده دیر خدمت رسیدیم.تقریبا" 20% آرشیو رو خوندم.ذهن خلاق همیشه باید تحسین بشه.مرحبا یا اخی
ثلج گفت…
جمعه 9 مرداد1388 ساعت: 5:14

جالبه ولی اشکالاتی داره که حتما خودتون بهتر می دونین ، شاید هم قصدی بوده تا منظوری گرفته بشه ، برای مثال فضای اتاق گرمه در حالی که باید سرد بود. یا اینکه وقتی لباس از تن در آورده میشه دیگه شکم توش نمیمونه منظورم مرد هست. ولی در کل اثر جالب و قشنگیه و پر محتوا .راستی از ایران امروزم چیزی بکشین از این همه جنایت و ظلم
مصطفی گفت…
شنبه 10 مرداد1388 ساعت: 1:52

بنده درکتون میکنمقول میدمقشنگ بود ولی کوچیک بود!
شنبه 10 مرداد1388 ساعت: 11:19

عالی بود آقای تجدد ... تفاسیر زیادی از این طرح شما توی ذهنم نقش بست ...
راما گفت…
شنبه 10 مرداد1388 ساعت: 16:5

هیچی ندارم بگم...عالی بود!همین...
یاغی گفت…
یکشنبه 11 مرداد1388 ساعت: 1:13

به چیزی که روزانه هزاران بار نگاه میکنیم و ساده میگذریم، بسیار ظریف نگاه کردید.مرسی!

پست‌های معروف از این وبلاگ

• -با تندی مشکلی نداری؟ -نه من واقعا غذای تند دوست دارم.  این سوال و جواب رایج بین من و آنهایی است فهمیده‌اند به بمبئی قرار است بروم.  برخلاف چیزهایی که شنیدم و خواندم بمبئ خوشبو و مهربان است. از هر دکان و دکه و دستفروشی بوی خوب عود می‌آید. حیوانات کنار آدمیزاد زندگی میکنند و هرکسی سرش به کار خودش و آتیش به انبار خودش است.  از روز اول دوست مهربانم فهد و گلناز همسر ایرانیش سخاوتمندانه پذیرایی‌ام کردند. اگر نبودند قطعا کلی تجربه‌ی هیجان انگیز در غذاهای هندی را از دست میدادم.  هاستلم در بمبئی چند خانه با خانه‌ی صادق هدایت فاصله دارد. خانه‌ای که هدایت شاهکارش بوف کور را در آن نوشت و به دلیل ممنوعیتش در همینجا در تعداد معدودی چاپ کرد. داخل خانه رفتم. درها و آدمها جدید شده بودند. نرده‌ی چوبی اما همان بود. به عادت جدیدم که دست رو اجسام میگذارم و حسشان میکنم، جای دست آن فوق‌العده‌ی نا امید را حس کردم که سیگار به لب میرود تا کنار اقیانوس هند به زن اثیری، لکاته، مرد خنزرپنزری و سایه‌اش فکر کند.. راستی در همسایگی من و هدایت اقیانوس هند است.  آدرس من در بمبئی: هاستل پانادا بکپک
از اینترنت چک کردم طلوع آفتاب به وقت بمبئی و بعد گفت ۵صبح. ساعت گوشی را کوک کرده اما ساعت بدنم دقیقتر بود. یک ربع به پنج بیدار  شدم و دیدم ساعت را برای ۵عصر کوک کرده بودم. سریع پوشیدم و کوله را برداشتم و از هاستل بیرون پریدم. تمام طول راه کوتاه هاستل تا ساحل را دویدم. کوچه باران زده بود. خاک باران خورده بود و سنگفرشهای خیابان‌های بمبئی را شسته بود. انگار خدا این هندی‌ها را دوست دارد. صبح تا شب کثافت میریزند توی خیابان و نیمه های شب باران همه را میشوید. به بندر رسیدم. کشتی های پهلو گرفته‌ی چوبی. نگاه مردم غریبه. مردی که رو به آسمان و خورشید و دریا دعا میکرد. مرد تاکسیچی که ازو پرسیدم خورشید از کجا در می‌آید و او آدرسش را دقیق میداد: پشت آن کشتی بزرگ، کمی آنطرفتر از دروازه هندوستان، نوک آن ساختمان بلند.خورشید یک ربع دیگر بیرون میزند.. کلاغهای گرسنه، سگهای بیدار نشده، گداهای چشم باز نکرده پول طلب کرده، این هند بود.. این خورشیدی بود که از پشت دریاها و ابرها.. از این سوی کره زمین بیرون آمده و این من بودم که خورشید را بوسیده و سمت تو راهی کرده بودم.. پس از این هرکجا خورشیدم را ببینم به او

هندزفری

. به گمانم دیگر وقتش شده تا از شما تقدیری در یکی از شبکه‌های سوشیال مدیا به جا بیاورم. چه جایی بهتر از همینجا اصلا، که بارها به شکل محسوس و نا‌محسوس با من در انظار عمومی به سمع و نظر بینندگان رسیده‌اید. حق آب و گل دارد اینجا. سالهای مدید کنارم بودید و همسفرم. چهارتا کشور و دو تا قاره و چندین و چند شهر و همه وسائل نقلیه: اعم از کشتی و طیاره و تاکسی و اتوبوس و قطار و مترو و تراموا و هرچه مرکب است بر روی زمین و‌ دریا و آسمان را با من سوار شدید، با من بودید و اینهمه مدت از کیفیتتان کاسته نشد. تنها یکبار در شرجی هندوستان که دوروزی از کار افتادید خاطرم هست که چه دلواپس و دلتنگ‌ بودم. خسته شدید گاهی اوقات، بی‌حوصله و خموده و نویزی، گاهی خبر بد شنیدم از شما ولیکن ۳۶۶ روز سال سیصد و شصت روزش همه اش آوای موسیق بود، داستان بود، خبر خوش بود: از رشت به تهران به مسکو، به یالوا، به استانبول، به یروان، به بمبئی، به دهلی نو و به خانه کوچکم، در دفتر کارم در شالگردنم و پچ‌پچ‌هایم و تنها شما همسفرم و در برم بودید و در صندلی روبرویم که همیشه در تمام کافه‌های گیتی خالی‌اند، به چشمهای من خیره.  سفر فی‌ال