رد شدن به محتوای اصلی

به جوی آب شو روان

شیفته آن لحظه نابی هستم که تاکسی ِ در ترافیک مانده  گریزی میزند به کوچه و پس کوچه . میانبر میزند و مرا میبرد به سرزمینهای ناشناخته . خانه هایی که ندیده ام و مردمی که به این گاه و بی گاه رج زدن تاکسی چی ها عادت دارند . کودکانی با لُپ آب دماغی که در کوچه ها ، جلوی خانه هایشان بازی میکنند و زنانی که دَم در با چادر گل گلی نشسته اند و غیبیت میکنند انگار . پیر مردانی با زیر پوش سفید سوراخ دار و پیژامه راه راه و عینک ، کوچه را با شیلنگ آب میدهند  ، خاک را خیس میکنند و بوی خاک و کلن هر چه بو که مرا میبرد به جاهایی که باید ببرد. دکانهایی که در آن خیابانهای فرعی زندگانی می کنند.. و گاهی اوقات کلیسای نیمه متروک که دلم ضعف میرود وقتی از کنارش رد می شویم و آن خانه چسبیده به کلیسا که از این گیاهان پیش رونده دارد .گیاهانی که از میان خانه به کلیسا رفته و آمده به خانه همسایه و دوباره برگشته سر جای اولش و پیراهنی شده برای این سه خانه و من . تاکسی مرا میبرد به پشت مبل خانه مان ساعت 3 عصر و ضبط صوت سیاه بزرگ که نوار قصه پخش میکند و چشمان خیس ، چشمان نگران ِ از دست دادن مادر. میرویم تا 13 سالگی  تا پوستر بروسلی تا فیلم ترمیناتور 2 تا  " گلسار کوچه 96 " تا دستکش دروازه بانی تا فهمیدن راز بزرگ عاشقیت خواهر تا خودکشی ِ  نافرجام ِ .... ، تا شرم نگاه دختر همسایه تا پاتال و آروزهای کوچک تا زلزله رودبار تا ارتحال امام تا صورت زخمی از رنگ آلبالوی باغچه تا حسودی به ماشین کنترل از راه دور پسر همسایه، تا پرتاب کردن ته خیار میان جمعیت ِ تولد تا دیروز تا دیروز ...

آوخ اگر راننده تاکسی می دانست تا کجا مرا میبرد این قدر ارزان نمی گرفت .

 

+;نوشته شده در ;2009/7/11ساعت;20:10 توسط;.:ALITAJADOD:.; |;

نظرات

Elahe گفت…
شنبه 20 تیر1388 ساعت: 20:18

سلااااااااااامخوفي؟وبت خيلي باحالهبه كلبه حقير منم سري بزنباي
شنبه 20 تیر1388 ساعت: 20:28

باید حسادتم را پشت این چند خط بپوشانم. که تاکسی های اینجا، فقط میان برهایی را بلدند که اگر امروز نه، فردا حتما همه یادش می گیرند! کوچه هایی را که هیچ نشانی از آن چیزهایی که پرتابت کند تا "کجاها" تویشان نیست. زمینی که لاکمان را روی سرمان کشیده است و نه پیرمردی با زیر پیراهنی پاره جا مانده دارد، نه دسته ی زن های پچ پچه گر!به گمانم باید حسادتم را پشت این چند خط بپوشانم ... .
شنبه 20 تیر1388 ساعت: 21:3

آخ چه قشنگ نوشتین... منم معمولن وقتی توی تاکسی یا سرویس مدرسه هستم، انگار یه جای دیگه ام... احساسات و افکارم کلن عوض میشه... چیزایی به ذهنم میاد که تو خونه هر چقدرم فکر کنم به ذهنم نمیاد!... خوبه که این لحظه های ساده و قشنگ تو زندگیمون هست...
مهشید گفت…
شنبه 20 تیر1388 ساعت: 21:9

یاد کودکی ام می افتم . ولی هیچوقت دلم نخواست برگردم . هیچوقت . دوسش ندارم ، هیچوقت برای خودم کودک نبودم
(-: گفت…
شنبه 20 تیر1388 ساعت: 21:48

و این نوشته من رو برد به همون روزها. به خصوص قضیه ته خیار و تولد و این ها(از خدا پنهان نباشه از تو چه پنهان داشتم سری جنگ های رتیل و عقرب رو در یوتیوب نگاه می کردم. نمی دونم چرا این جانورهای زبون بسته رو می اندازند به جون هم)-:
Drago گفت…
شنبه 20 تیر1388 ساعت: 23:56

بستگی داره بازم....ممکنه یاد خاطرات نه چندان جذاب بیفتی و رنجی که کشیدی...یا خاطرات خوب یا حداقل معمولی.
سارا گفت…
یکشنبه 21 تیر1388 ساعت: 1:10

این پست حس خوبی بهم داد.بهانه ها ممکنه با هم فرق کنه ولی همیشه چیزی یا کسی مثل همون راننده تاکسی هست که حال و هوای آدم رو عوض کنه و به جاهایی ببره که گاهی تنها یه سایه از اون ها باقی مونده.
fakhte گفت…
یکشنبه 21 تیر1388 ساعت: 10:42

به امید روزی که جواز کار تمام تاکسی هایی که مستقیم میروند باطل شود.
reza گفت…
یکشنبه 21 تیر1388 ساعت: 10:54

هشدار امنیتی برای دارندگان وبلاگ: سایت آماری "وبگذر" که برخی از آن در وبلاگ خود بعنوان شمارشگر و ثبت آمار استفاده می کنند، مستقیما توسط وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی راه اندازی شده و اداره می شود. بانیان اصلی این وبلاگ از فارغ التحصیلان مدرسه علوی که بهمراه دانشگاه امام صادق از منابع اصلی تامین نیروی امنیتی کشور است، می باشند. هرگونه تحرک شما در فضای مجازی بوسیله کدهائی که این سایت در اختیار شما می گذارد تا در وبلاگ خود قرار دهید، مستقیما به این سایت منتقل می شود. سریعا به بخش تنظیمات وبلاگ خود رفته و با حذف کدهای این سایت، آنرا غیر فعال کنید. در صورت نیاز می توانید از نمونه های خارجی استفاده کنید. آدرس سایت وبگذر: http://www.webgozar.com
فسانه گفت…
یکشنبه 21 تیر1388 ساعت: 13:38

یاد کودکی و نوجوانی با تمام شیرینی و سحر پنهانش ، با تمام رمز و رازش ، با تمام طعم ها و بوهای بی بدیلش ، برام دلتنگ کنندس . انگار قلبم کوچک شده که دیگه تحمل بار عظمت ادراکات گذشته رو نداره . مثل اینه که دروازه ای از نور بروی من باز میشه که چشمهای سی سالگیم رو میزنه .. همیشه آدم بزرگها عینک آفتابی میزنن .
علیرضا گفت…
یکشنبه 21 تیر1388 ساعت: 16:30

قشنگ بود. اسمشو نمیدونم چی میذارن! نوستالژی؟ دلتنگی؟ حسرت روزها و جاها قدیم؟ نمیدونم! فقط میدونم که حس قشنگیه.
بنل گفت…
یکشنبه 21 تیر1388 ساعت: 18:55

واسه اولین بار هیچ لذتی نبردم از خوندن نوشته ها... دلم گرفت ...
ثلج گفت…
دوشنبه 22 تیر1388 ساعت: 3:56

قدرت نویسندگیتون تو همین کوتاه نوشتنه. کوتاه و کامل ، جوری که کل حسی که موقع نوشتن برای خودتون هست رو کامل نشون میدین و ابراز می کنین . و این خیلی عالیه. راستش دنبال کاریکاتور اینجا رسیدم ولی هیچ کاریکاتوری نمی بینم.با اجازه لینکتون می کنم با عنوان: (کاریکاتوریست درک نشده ) اگه باید عوض بشه بهم بگین . ممنونم
لیلا گفت…
دوشنبه 22 تیر1388 ساعت: 9:17

دلم رشت خواست اساسی!
روزنامه گفت…
دوشنبه 22 تیر1388 ساعت: 11:57

می شناسم اون کلیسا و دیوار پیچکی رو ... یه روز اشتباهی گذارمون به اونجا افتاد ... و من شیفته این اشتباهات هستم !
مرجان گفت…
دوشنبه 22 تیر1388 ساعت: 14:14

منم این حال رو داشتم.حال خوبیه .مردمی بی آلایش.یادمه یک دفعه با خواهرم رفتیم تو این کوچه پس کوجه ها برای فضولی.دیدم همسایه هاش چه مهربونن با هم.بچه ها بهمون سلام میکردن و من میخندیدم و جواب میدادم.یاد خونه ی خودمون افتادم.اینجا همسایه ها همدیگه رو میبینن از کنار هم رد میشن بدون نگاهی.جالب بود نوشتت.زیاد
سبا گفت…
دوشنبه 22 تیر1388 ساعت: 15:34

تا حالا موقع خوندن هیچ پستی چنین حس آرامش خوبی نداشته ام....ممنون....
دوشنبه 22 تیر1388 ساعت: 17:20

سلام بچه دماغو توی عکس دودی یه بدو بیا منتظره علی آقا
سه شنبه 23 تیر1388 ساعت: 0:20

یه سری به شهرآرا بزن تمام این زیبایی ها رو میبینی
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
شهر آرا کجاست ؟
افرا گفت…
سه شنبه 23 تیر1388 ساعت: 3:45

:)
سه شنبه 23 تیر1388 ساعت: 12:27

آفرین.
ماندا گفت…
سه شنبه 23 تیر1388 ساعت: 15:58

با هر بهونه ی میرم به گذشته ها...
میلتا گفت…
سه شنبه 23 تیر1388 ساعت: 22:57

سلامچقدر قلمت و دوست داشتمو من نیز عاشق لحظه هایی این چنین هستم که مرا می برد به دنیایی دیگر به خصوص اگر در تاکسی در شلوغی بی حدی باشد و راننده مدام غر بزند!!شاد و مانا باشی
بهرنگ گفت…
سه شنبه 23 تیر1388 ساعت: 23:43

اگر می دانستی تا کجا مرا بردی....
نوری شهری گفت…
سه شنبه 23 تیر1388 ساعت: 23:47

عزیزم چقدر قشنگ نوشته ای ! کاش منهم روزی آن کوچه ها را ببینم. کاش نفسی دوباره!
morti گفت…
سه شنبه 23 تیر1388 ساعت: 23:51

وای پسر تو سلینجری؟هاینریش بولی؟این چی بود ؟؟؟اولین باره میام اینجا جدا یاده ناطور دشت افتادم به لحظه امیدوارم این متن رو از یجا دزدیده باشی آخه فکر میکردم هاینریش بل مرده
مجید گفت…
سه شنبه 23 تیر1388 ساعت: 23:54

مثل اینکه دوست عزیز بچه محل مایید .. گلسار خ 96!چرا 96؟دوست عزیز به ما هم سز بزن www.guilani.wordpress.comسبز اندیش گیلانی
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
چون همه کودکیم در آنجا گذشت
شقایق گفت…
چهارشنبه 24 تیر1388 ساعت: 0:1

خیلی خوب بود و دردناک البته .
نوید گفت…
چهارشنبه 24 تیر1388 ساعت: 0:29

وای یاد حرفای مامانبزرگم افتادم.هنوزم وقتی از قدیما میگه دهنم آب میفته.حسرت میخورم به کودکی آنها در مقایسه با کودکی نسل خودم.عجب روز گار خوبی داشتن مردم....کم کمش اینه که به جای وزارت اطلاعات از ساواک میترسیدن.و چیزی به نام بسیجی باتوم به دست وجود نداشته....................
Kaveh گفت…
چهارشنبه 24 تیر1388 ساعت: 0:38

لوس بود
کرگدن گفت…
چهارشنبه 24 تیر1388 ساعت: 0:46

جناب تجدد عزیز ... از همان شمبه که خوانده ام باهاش درگیر است ذهنم و خودم و روحم و جانم ... کلمه به کلمه اش حدیث نفس بی نفس این کرگدن 34 ساله است انگار ... هست ها جددن ...همان شمبه ... اول خواستم لینکش را بگذارم بچه ها هم بخوانند پشیمان شدم ... بعد تصمیم گرفتم عینش را واو به وا بگذارم ... باز بی خیال شدم ... حالا از همان بی خیال شدنه بی خیال شده و می روم که بگذارمش توی وبلاگم ... با رعایت کپی رایت و اینا !
احسان گفت…
چهارشنبه 24 تیر1388 ساعت: 3:17

سلام،احساس عجيبي با خوندن اين مطلب به من دست داد، شايد نوستالژي هم نبود، نميدونم چي بود ولي هرچي بود خيلي آرامش بخش بود...خيلي از مطلبتون خوشم اومد، با اجازتون يك كپي ازش براي خودم بر ميدارم.شاد، سلامت و موفق باشيد...
احمد گفت…
چهارشنبه 24 تیر1388 ساعت: 11:19

و دیدن دخترک و پسرکی شیدا. دست در دست هم. لبخند بر لب. سرشار از آزادی. بی هراس از از نگاههای سنگین. قدم زنان در کوچه های شهری که عاشقی در آن جرم نیست. که دوست داشتن گناه نیست. و خندیدن و محبت سبکی و خیره سری!
bita گفت…
چهارشنبه 24 تیر1388 ساعت: 18:1

hamash shahr aaraa boodmerci
غزل خونه گفت…
چهارشنبه 24 تیر1388 ساعت: 22:19

سلام و عرض ادبواقعا عالی بود.مرسی...
بادبادک باز گفت…
چهارشنبه 24 تیر1388 ساعت: 22:50

چند وقت پیش رفته بودم مولوی.با تاکسی که میرفتم باورم نمیشد هنوزم این فضاها .ادما و...وجود داره مثل کودکی. آهنگیم که راننده گذاشته بود بدجوری با فضا هماهنگ بود .و حالا این نوشته...
کرگدن گفت…
چهارشنبه 24 تیر1388 ساعت: 23:25

ما با کمی تاخیر - البت با افتخار - تصمیم شوم کپی پیست این پستتان را عملی کردیم !
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
اختیار دارید :)
ازهار گفت…
پنجشنبه 25 تیر1388 ساعت: 2:58

تو این دنیا دیگه کمتر چیزی ارزان به دست می آید غنیمت بدان!
فسانه گفت…
پنجشنبه 25 تیر1388 ساعت: 11:16

مجري تهران 20 درابتدا سعي در تماس با هواپيمايي را داشتند كه بعلت ريجكت كردن تلفن شاكي شد و گفت ريجكت كه ميدونيد يعني چي يعني اينكه آقايون هستن اما نميخوان جواب مارو بدن و بجاي دكمه سبز دكمه قرمزو ميزنن . و گفت ما به همون دلايلي كه خوب ميدونيم و مردم هم ميدونن به اين نشنيدن پاسخ ها عادت كرده ايم . بعد به مديران مخابرات پريد كه در عصر تكنولوژي يكماه است شركت مخابرات نميتونه سيستم sms‌و راه اندازي كنه و رو به مردم گفت كه البته ما و مردم دليلشون خوب ميدونيم . روزنامه هاي كشور و مايه ننگ دونست و گفت بهتره كه بجاي روزنامه ها كتاب داستان بخونيم . گفت مردم انتقاد نكنن من هيچ پيامكي مدتهاست دريافت نكردم و پيغامهاي مردم تلفني و از طريق نامه ميرسه . كسي نامه داده بود كه پارسال حقوقش360 بوده و امسال 40000 تومان كاهش داشته مجري درحاليكه دولت را مسخره ميكرد گفت اين هم از همون رشدهايي كه زياد شاهدش بوديم مردم چرا ناراحت ميشيد خوب رشد منفي هم يه نوع رشده ديگه . گويي از پشت صحنه دائم درگوشش ميگفتن بس كنه كه شاكي شد و گفت انقدر من و چپ چپ نگاه نكنيد . حرف از مسيرهايي كه بخاطر تونل توحيد بسته شده و مشكلات براي مردم بوجود آورده شد كه گفت مردم شما كه به صبوري عادت داريد صبركنيد بلاخره اين تونل هم راه ميفته و خوبيش اينه كه همه ما ميتونيم از داخل اين تونل عبور كنيم چه اين طرفي ها و چه اون طرفيها . و حرفهايي ديگه اي كه خيليهاش به خاطرم نيست . درآخر هم گفت آقاي طاهري فيلم بردارمون خوشو كشت انقدر به من اشاره زد . آقاي طاهري شما دهن من و كه من ترسيدم الان فحش ناموسي بده اما با مكث گفت باز ميكني تا حرفهايي كه نبايد و بزنم و بعد ميان پرده پخش شد ...من این برنامه رو ندیدم اما اینا رو دوستی جایی نوشته بود و گفتم برای شما بنویسم !
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
گویا نامه من به مجریان صدا و سیما بی تاثیر نبوده !
pooya گفت…
پنجشنبه 25 تیر1388 ساعت: 22:58

salam, mikhastam bebinam eshkali dare age man in matlabet ro ba zekr manba share konam?merci
کبریت سوخته گفت…
جمعه 26 تیر1388 ساعت: 18:54

همشهری درست است که آن جا اندازه کوچه است اما خوبیت نداشت خیابان 96 را جلوی غیر رشتی ها کوچه بنامی که برادر! دلچسب می نویسی، شوخی من را ببخش
پاییز بلند گفت…
یکشنبه 28 تیر1388 ساعت: 13:23

دروووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووودبه خیابان که می آیم دیروز را با گذر از کوچه های خاطرات به فرداهایی گره میزنم که ریشه در نگاه راننده تاکسی دارد...گاهی با اشکگاهی با لبخند... گاهی با یک آه بلندو گاهی اگر راننده کیفور باشد با نگرانی ها و شادی ها و گذشته من هوراه میشود و می گوید حیففففففففف!اما بیشتر به تکرر...من میروم و تمام رایحه ها می ماند...شاد باشی و ماندگار
طاعون زدگی گفت…
سه شنبه 30 تیر1388 ساعت: 17:33

گریزی زده بودم به کرگدن این مطلب را دیدم تقریبا مطمین بودم که نوشته ی خودش نیست ، وقتی آمدم اینجا یک چند بار دیگری هم خواندمش .خیلی سن دار نیستم شاید اما ذهنم خاطره زیاد دارد . بوی خاک خیس خرده و تصویر پیرمرد شیلنگ به دست چقدر ملموس بود ، بُردَم به کوچه های کودکیم ، به خانه ی پدر بزرگ ، درخت انجیر و سایه اش که خلوتکده ای بود برای خودش . هوای کتابهای قایمکی خواندن شب امتحان آمد توی سرم .ما چگونه دنگ خودمان از این تاکسی گردی را بدهیم ؟
یاغی گفت…
یکشنبه 11 مرداد1388 ساعت: 1:19

آخ گفتی..

پست‌های معروف از این وبلاگ

• -با تندی مشکلی نداری؟ -نه من واقعا غذای تند دوست دارم.  این سوال و جواب رایج بین من و آنهایی است فهمیده‌اند به بمبئی قرار است بروم.  برخلاف چیزهایی که شنیدم و خواندم بمبئ خوشبو و مهربان است. از هر دکان و دکه و دستفروشی بوی خوب عود می‌آید. حیوانات کنار آدمیزاد زندگی میکنند و هرکسی سرش به کار خودش و آتیش به انبار خودش است.  از روز اول دوست مهربانم فهد و گلناز همسر ایرانیش سخاوتمندانه پذیرایی‌ام کردند. اگر نبودند قطعا کلی تجربه‌ی هیجان انگیز در غذاهای هندی را از دست میدادم.  هاستلم در بمبئی چند خانه با خانه‌ی صادق هدایت فاصله دارد. خانه‌ای که هدایت شاهکارش بوف کور را در آن نوشت و به دلیل ممنوعیتش در همینجا در تعداد معدودی چاپ کرد. داخل خانه رفتم. درها و آدمها جدید شده بودند. نرده‌ی چوبی اما همان بود. به عادت جدیدم که دست رو اجسام میگذارم و حسشان میکنم، جای دست آن فوق‌العده‌ی نا امید را حس کردم که سیگار به لب میرود تا کنار اقیانوس هند به زن اثیری، لکاته، مرد خنزرپنزری و سایه‌اش فکر کند.. راستی در همسایگی من و هدایت اقیانوس هند است.  آدرس من در بمبئی: هاستل پانادا بکپک
از اینترنت چک کردم طلوع آفتاب به وقت بمبئی و بعد گفت ۵صبح. ساعت گوشی را کوک کرده اما ساعت بدنم دقیقتر بود. یک ربع به پنج بیدار  شدم و دیدم ساعت را برای ۵عصر کوک کرده بودم. سریع پوشیدم و کوله را برداشتم و از هاستل بیرون پریدم. تمام طول راه کوتاه هاستل تا ساحل را دویدم. کوچه باران زده بود. خاک باران خورده بود و سنگفرشهای خیابان‌های بمبئی را شسته بود. انگار خدا این هندی‌ها را دوست دارد. صبح تا شب کثافت میریزند توی خیابان و نیمه های شب باران همه را میشوید. به بندر رسیدم. کشتی های پهلو گرفته‌ی چوبی. نگاه مردم غریبه. مردی که رو به آسمان و خورشید و دریا دعا میکرد. مرد تاکسیچی که ازو پرسیدم خورشید از کجا در می‌آید و او آدرسش را دقیق میداد: پشت آن کشتی بزرگ، کمی آنطرفتر از دروازه هندوستان، نوک آن ساختمان بلند.خورشید یک ربع دیگر بیرون میزند.. کلاغهای گرسنه، سگهای بیدار نشده، گداهای چشم باز نکرده پول طلب کرده، این هند بود.. این خورشیدی بود که از پشت دریاها و ابرها.. از این سوی کره زمین بیرون آمده و این من بودم که خورشید را بوسیده و سمت تو راهی کرده بودم.. پس از این هرکجا خورشیدم را ببینم به او

هندزفری

. به گمانم دیگر وقتش شده تا از شما تقدیری در یکی از شبکه‌های سوشیال مدیا به جا بیاورم. چه جایی بهتر از همینجا اصلا، که بارها به شکل محسوس و نا‌محسوس با من در انظار عمومی به سمع و نظر بینندگان رسیده‌اید. حق آب و گل دارد اینجا. سالهای مدید کنارم بودید و همسفرم. چهارتا کشور و دو تا قاره و چندین و چند شهر و همه وسائل نقلیه: اعم از کشتی و طیاره و تاکسی و اتوبوس و قطار و مترو و تراموا و هرچه مرکب است بر روی زمین و‌ دریا و آسمان را با من سوار شدید، با من بودید و اینهمه مدت از کیفیتتان کاسته نشد. تنها یکبار در شرجی هندوستان که دوروزی از کار افتادید خاطرم هست که چه دلواپس و دلتنگ‌ بودم. خسته شدید گاهی اوقات، بی‌حوصله و خموده و نویزی، گاهی خبر بد شنیدم از شما ولیکن ۳۶۶ روز سال سیصد و شصت روزش همه اش آوای موسیق بود، داستان بود، خبر خوش بود: از رشت به تهران به مسکو، به یالوا، به استانبول، به یروان، به بمبئی، به دهلی نو و به خانه کوچکم، در دفتر کارم در شالگردنم و پچ‌پچ‌هایم و تنها شما همسفرم و در برم بودید و در صندلی روبرویم که همیشه در تمام کافه‌های گیتی خالی‌اند، به چشمهای من خیره.  سفر فی‌ال