رد شدن به محتوای اصلی

قبول، فحش کشدار بدهیم

آقا یاخانم مجری بی شرف صدا و سیما احترامن سلام علیکم .

خواستم خدمتتان عارض بشوم که من هم دورانی چون تو بودم . همکارت بودم و قبول میکنم که بی شرف هم بودم . چون همان کاری میکردم که تو می کنی ، همانطوری می پوشیدم و ته ریش میگذاشتم که تو می پوشیدی و میگذاشتی ، همان چرندیاتی را می گفتم که تو میگویی.

دیشب کفگیر ماکارونی را پرتاپ کردم طرفت و منزل را عصبانی کردم و مونیتور را ماکارانیویی (!)دلم خنک نشد زیاد ، اما حقت بود بس که مزخرف میگویی اینروزها . کاش مزخرف بود فقط . نمی دانم واقعن خیلی تمرین کرده ای که اینطور حیوان صفت بشوی و اخبار را با صدایی که ته حلقومت می اندازی آنطوری بگویی که اربابانت یادت میدهند یا کلن استایلت همینطوری است ؟

من زدم بیرون از آن ارگان وامانده هیچی نداره بی .. ( حذف به قرینه ناموسی ) . از گشنگی مردم ؟ نمردم که ، تازه وضع مالی و روانی ام بهتر هم شد . چه قدر خندیدم آنروزی که مدیر تولیدمان را سنگ روی یخ کردم و هنگام پخش زنده در برنامه حاضر نشدم و برنامه بدون مجری روی آنتن رفت و فردایش عذرم را خواستند امروز اما شادمانم که آنجا نیستم .  آقای مدیر تولید از حرص ماحتتش تبخال زد .

چقدر باید با C130 به دیوار بخوری و فله ای نابود بشوی ، چقدر باید بچه ات پاک کن بخورد تا عبرت بگیری  ؟ ناله نفرین مردمی که بهشان برچسب میزنی پشت سرت است تا ابدالاباد .

کاش خجالت میکشیدی از مردمی که با آنها هر روز معاشرت میکنی و اتهام میزنی بهشان. راننده تاکسی را جاسوس موساد میخوانی اش  ، سبزی فروش را منافق ، سوپر مارکتی ها را مامورین " کا گ ب " و رفتگرها را باقی مانده انقلاب نارنجی اوکراین و مابقی را همینطور کتره ای آشوبگر و اوباش و عوامل خارجی و نمی دانم چی  . آنانی را که تا دیروز آفتابه به گردن از سیمایت نشانشان میدادی روی تخت بیمارستان به تصویر می کشی و چس ناله میکنی برایشان که نامبردگان سطور بالا برای حفظ جان و ناموسشان و دفاع از خود یک چکی چیزی خوابانده اند در گوش آن نره خرها و اوف شده اند .

امروز افتخار میکنم از مردمی هستم که اربابت خس وخاشاک می داندشان و چون تو بی هویت و سر سپرده نیستم .

والاسلام

کارتونیست درک نشده عصبانی 

پ.ن : تیتر سلامی دارد به علیبی

+;نوشته شده در ;2009/6/24ساعت;20:45 توسط;.:ALITAJADOD:.; |;

نظرات

افرا گفت…
پنجشنبه 4 تیر1388 ساعت: 10:38

آخیش...چقد آدم خنک می شه این رو می خونه:*
Jozeph گفت…
پنجشنبه 4 تیر1388 ساعت: 10:45

همونی که افرا گفت دقیقا
ماندا گفت…
پنجشنبه 4 تیر1388 ساعت: 11:9

تو یک مجری درک نشده ی شجاع سابقی! و من از خوندن متنت لذت بردم.میدونی یکی از مشکلات ما چیه ؟ این دولت مردم رو از لحاظ مالی به خودش خیلی وابسته کرده .یعنی اونایی که کار دولتی دارن و اغلب با پارتی و رابطه وارد اون کار شدن و دارن خوش میگذرونن حاضر نیستن اینقدر شجاعت داشته باشن که به خاطر آزاده بودن کارشون رو از دست بدن و البته خیلیاشون هم حق دارن چون استعداد دیگه ای جز مفتخوری و پشت میز نشستن ندارن! خیلیاشون( از دوست و آشناهای خودم) البته از ترس حراست اداره توی ستاد احمدی فعالیت میکردن ولی به آقای موسوی رای دادن چون مجبوریم به دو رویی به تظاهر! عکس موبایلم عکس موسویه و خیلیا بهم هشدار دادن که نکنه واسم مشکل ایجاد شه توی خونه و محل کار!فکر کن موسوی حزب الهی زمان جنگ شده منافق زمان صلح! فکر کردن بهش جرم و گناهه!دیشب خواهرزاده ی کوچولوم میگفت خاله نمیترسی طرفدارای احمدی توی خیابون بدزدن یا بکشنت ؟! حتی ذهنیت بچه های ما...
پنجشنبه 4 تیر1388 ساعت: 11:14

خیلی خوب بود.مرسی.دلم خنک شد.راستی یه لطف میکنی کد موزیک وبلگتو بهم بدی؟ آخه عاشقش شدم. خواهش میشه.وزنده باد ایرانزنده باد ایرانی
میراکل گفت…
پنجشنبه 4 تیر1388 ساعت: 11:54

براوو آقای تجدد! براوووو!دلم خنک شد!یعنی واقعا اینا.... اند! ( به هر حا ممکنه از اینجا خانواده رد بشه!)این چند وقته اصلا ادبیاتم عوض شده! نمیتونم ده دقیقه بدون فحش تلویزیون تماشا کنم!بس که اینا... اند!
behnaz گفت…
پنجشنبه 4 تیر1388 ساعت: 12:18

بی شرف رو خوب اومدییییییییی !!!من که هر وقت تی وی میبینم فقط اینو میگم : خفه شوووووووو !!!!تو عمرم هیچوقت اینقدر خشن و بی ادب نشده بودممممم
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
همه اینروزها همین گونه ایم
اسپایدرمرد گفت…
پنجشنبه 4 تیر1388 ساعت: 18:21

اقا یا خانم مجری بی‌شرف صدا و سیما خدا لعنتت کنه که حرمت رو تو خانواده‌ها شکستی و بچه جلوی پدر فحش کش‌دار میده و پدر جلوی بچه...!
اسپایدرمرد گفت…
پنجشنبه 4 تیر1388 ساعت: 18:22

راستی مجری زلال احکام بودی؟ :))
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
:D
نازلی گفت…
پنجشنبه 4 تیر1388 ساعت: 20:45

یعنی شما رشتی؟
مجری گفت…
پنجشنبه 4 تیر1388 ساعت: 21:49

مجری مجری استمثل احمدی نژادمجری مجری است این روزها البته منهای شرافتو یکم...( همون شرافت)
ایرانی نامه گفت…
پنجشنبه 4 تیر1388 ساعت: 21:54

علی جان! آخییییییییییییییییییییییییییییییییش.همش می خواستم یه چیزی بنویسم در این مورد. حالا فکر کنم که به مطلبت لینک بدم بهتره. احساس سبکی می کنم. البته قول نمی دم که غذا اگر ماکارونی بود می پاشیدم به تلویزیون. می دونی که به سر و صورت این ها باید یتیمچه و خورشت آلو پاشید
پنجشنبه 4 تیر1388 ساعت: 22:49

سلام. این دم آخری یه سری به ما بزن!پ.ن : دعامون کن!
سهیلا گفت…
پنجشنبه 4 تیر1388 ساعت: 23:19

برادر جان! من همون جلوی در خونه ی خودم که جیغ جیغ کرده بودم سرت، جلوی همون جمع عذرخواهی کردم ازت... این روزها اعصاب هممون تعطیله... . با این مطلب هم موافقم، زیاد، تو ماکارونی می پاشی، من اما دلم میخواد شیشه ی تلویزیون رو بیارم پایین...
ناخنک گفت…
جمعه 5 تیر1388 ساعت: 0:37

کثیف ترین سازمان دنیاست ... البته خبرهاش خیلی خنده داره...همه اش تقصیر زهره است که میگفت بنزین بریز
شادی تبعیدی گفت…
جمعه 5 تیر1388 ساعت: 1:15

یکی دو روز نیست که؛ هشـــــــــــــت ســـال و ده سالم نیست .. از وقــــــــتی یادم میاد همینه ، ، هر روزه ، هر روز ، اونم نــــــــــه به یه نفر، به میلیوــنــــــــ‌ها نفر… کــــــــــوه هم باشه از پا در‌میاد والله !! بنده خودم شخصا یکـــــــــی از آروزهای دوران کودکی چه بسا همـــــــــــــینکم این بوده که با مردم مصاحبه نکـــــــــنن ... مو و ریش و ناخن و دکمه و سایر مخـــــــــلفات بدن که دیگه بماند ... ارزوهای خاک بر سری داشتــــــــــــــــــــــــــم کلن .
شادی تبعیدی گفت…
جمعه 5 تیر1388 ساعت: 1:18

با اجازتون خاستم اینجا به افرا بانــــــــو یه سلام و عرض ادبی کرده باشم .. دلم براش تنگ شده بود آخه . امیدوارم بخونه .
تورج گفت…
جمعه 5 تیر1388 ساعت: 2:9

این کثافتها هیچی حالیشون نیست. مثل سگ دروغ میگن. حالا دروغ گفتنش هیچی، اون صدای ته حلقوم رو خیلی خوب اومدی.
رضا گفت…
جمعه 5 تیر1388 ساعت: 2:16

این طرفداران حکومت حاضرند به خاطر یک کیلو سیب زمینی دنیا و آخرتشون رو یکجا باهم بفروشند. مگه همین مراجع تقلید نیستند که به خاطر اینکه منافعشون در خطر نیافته لالمونی گرفتند و سرشون رو کردند لای برف.ای ننگ بر شما که یک عمر با دروغ و ریا مردم رو به کارهایی تشویق کردید که خودتون ذره ایی بهش اعتقاد نداشتید و ندارید. مگه همین امام حسینی که مدام ازش صحبت میکنید و 2 ماه از سال رو به خاطرش عذاداری میکنید نگفته که:" اگر دین ندارید لاقل آزاده باشید" ؟ اگه کسی ذره ایی انسانیت در وجودش باقی مونده باشه دیگه نمیتونه در مقابل این وحشیگریهای حکومت و کشتار انسان های بی گناه، ساکت بشینه. انسان هایی که بزرگترین جرمشون اعتراض بود آنهم به شکل مسالمت آمیز!!! واقعا حیف اسم انسان که روی بعضی از اینها گذاشتند، حیف و صد حیف.
مهری گفت…
جمعه 5 تیر1388 ساعت: 2:44

آی گفتین انگار تمام فحش های عالم رو دلم تلنبار شده.اینقدر دلم میخواست یه جایی پیدا شه فحش بدم..چند ساله با این اخبار گفتنشون رو اعصابمونن..تا دیروز که همش از وضع بد اقتصادی آمریکا و اروپا و آمار بیکاری و تورم در آمریکا و نبود امنیت در امریکا و محبوب نبودن جرج بوش و نیکلا سارکوزی و سیاست های غلط گوردون براون و فساد اخلاقی برلوسکونی و غیره ذلک و صد البته برادران دینی امان در فلسطین که رسما دهنمان صاف میشد می گفتن و از آن طرف از مملکت گل و بلبل خودمان و حضور پرشور مردم در مراسم استقبال از احمدی نژاد در دارقوز آباد سفلی و پیشرفت چشمگیر مسکن مهر و فتح الفتوحات احمدی در سازمان ملل و ژنو و کلمبیا و روبوسی های عاشقانه اش با هوگوی معروف و میزان محبوبیت جهانی احمدی و حالا محسن ایمانی با یک کارت مچاله پاره پوره و بمب گذاری منافقین در حرم امام و رشادت بی مثال سربازان گمنام امام زمان و کتک خوردن یک بسیجی رو از صبح تا شب بهمون نشون میدن...........واقعا اینا شرف دارن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟یا ما پشت گوشامون مخملیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟به قول اسپایدر مرد دلم میخواد با پاشنه برم تو تلویزیون......
دختره گفت…
جمعه 5 تیر1388 ساعت: 11:49

زبان شناسان معتقد اند که هر کلمه ای در زبان اگر کاربرد نداشته باشد می میرد منسوخ می شود این همه فحش که در زبان فارسی داریم لابد یک کاربردی دارد آدم نباید در فحش هم بخیل باشد لابد پ- فیو -ز کاربرد دارد باید به جا استفاده شود .الله - اکبر.(تکبیر سابق )
فاطمه گفت…
جمعه 5 تیر1388 ساعت: 13:23

توجه! همکاری در تحریم صدا و سیماصدا و سیما این روزها دروغگویی ها و تحقیرهایش را به اوج رسانده..یک راه که برای مقابله مدنی با این رسانه دروغ پرداز توسط گروهی از مردم پیشنهاد شده و کاملا نیز عملی است تحریم خرید کالاهایی است که در صدا و سیما تبلیغ میشود. کافیست کالایی که تبلیغ میشود را در خاطر داشته و به هنگام خرید از آنها نخرید و حتا ممکن است به فروشنده نیز بروز بدهید که این کالا را به دلیل تبلیغ شدن در صدا وسیما نمی خرید. مطمئن باشید همین حرکت مدنی که کوچکترین هزیته ای هم برایتان ندارد و هیچ آسیبی به شما و عزیزانتان نمیرساند در صورت همه گیر شدن میتواند بسیار کارساز باشد. صدا و سیما در سال دست کم 300 میلیارد تومان از تبلیغات درآمد دارد. از چیپس و پفک گرفته تا لوازم خانوادگی. پس همراهی کنید و دیگران را نیز به این حرکت مدنی دعوت کنید. اگر جرات به خیابان رفتن وشعار دادن نداریم دست کم از این راههای ساده استفاده کنیم. اینرا برای دیگران نیز ارسال کنید.
ایوانف گفت…
جمعه 5 تیر1388 ساعت: 14:58
تبسم گفت…
جمعه 5 تیر1388 ساعت: 22:11

قبول.
نوید گفت…
شنبه 6 تیر1388 ساعت: 2:34

آنقدر خمشناکم که میتوانم خرخره هایت را بجوم برادر بسیجی عزیز.اخوی کاری کرده ای با ما که می خواهم تمام دنده هایت را خرد کنم. برادر بسیجی ح....زاده ی پست فطرت.خوب که نگاه می کنم میبینم مشکل از نطفه است.......(ببخشید بی ادبی شد)
لیلا گفت…
شنبه 6 تیر1388 ساعت: 8:41

آخيييييييييييييييييييييش. ممنون
فسانه گفت…
شنبه 6 تیر1388 ساعت: 10:20

خیلی باحال بود .
م.ن گفت…
شنبه 6 تیر1388 ساعت: 12:53

خدا حفظت کنه کاریکاتوریست درک نشده .این دومین باره که داره دلم خنک میشه .این روزا حتی طاقت دیدن اخبار ورزشی رو هم ندارم از بس که دروغ بهم بافتن این بی ناموس های !هم وطن فروش!
روزنامه گفت…
شنبه 6 تیر1388 ساعت: 15:9

حتی فحش کشدار هم دل ما را خنک نمی کند ...خود مداد اتود هم در گلوی بچه های شان گیر کند عبرت نمی گیرند ...
فاخته گفت…
شنبه 6 تیر1388 ساعت: 19:4

علی جان مرسی، دلم بدجوری گرفته بود. پسرم در حبس است به جرم عکاسی، اجازه ملاقات هم به کسی نمیدهند. مطلب ترا که خواندم دلم خنک شد.دلم گرم شد. دلم با دلداده ها رفت. سبزه گره بزند.
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
امیدوارم هر چه زودتر آزاد بشوند ...جز دعا کاری از من ساخته نیست آقا رضا
من و من گفت…
شنبه 6 تیر1388 ساعت: 21:45

زنده باد...
مرتضی خسروی گفت…
شنبه 6 تیر1388 ساعت: 22:48

شدیدا خوشمان آمد...
مکین گفت…
یکشنبه 7 تیر1388 ساعت: 6:25

بله خوبم، هستم همین دور و بر! سپاسگزار
حوا گفت…
یکشنبه 7 تیر1388 ساعت: 13:22

اون وقت منزل ( البته به جای منزل می تونستید از صاحب پودر رخت شویی - ظرف شویی - مادر بچه ها - اشپز باشی - ساکن اندرونی و " چیز " نیز استفاده کنید ) شما رو مجبور نکرد با مژه هاتون ماکارونی رو از روی صفحه جمع کنید ؟؟؟
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
نخیر فقط گفت الحق که مجری صدا و سیما بودی :)
ترابی گفت…
دوشنبه 8 تیر1388 ساعت: 0:31

من مثل شما نیستم که بنشینم پای برنامه های صدا و سیما و بعد عصبانی شوم. چون من با آن خبرها و تحلیل ها "بی هوش" می شوم. بهترین راه خاموش کردن جعبه است.
عصیان گفت…
دوشنبه 8 تیر1388 ساعت: 3:11

جمع مودبان پرده دریده جمع است و چه خوب کمالات به رخ میکشند بیچاره گرازفکر سالم در تن سالم که اینجاست مطب فیزیو تراپی پس بکوش و همت کن تا بتوانی شبیه اربابان همجنس بازان غربیت شویشبیه دافهای اون ور ابی
مهین گفت…
دوشنبه 8 تیر1388 ساعت: 11:42

چی می شه گفت منم هر شب با تمام قلبم فحششون میدماین دروغ این همه کثافت کاریاینا همه اتهامهایی که شعبون بی مخهای خودشون انجام میدن و پای کسای دیگه میوفتهبا اجازه لینکتون کردم
مینا گفت…
دوشنبه 8 تیر1388 ساعت: 23:11

آآآآآآآآآآآآآآآآآخ گفتی. واقعا چه جوری میشه انقدر خوی انسانی یک نفر کمرنگ، و خوی حیوانیش پر رنگ بشه که بیاد با جدیت تمام صاف صاف تو دوربین(یا بطور غیر مستقیم تو چشمای 70 میلیون نفر) زل بزنه و درووووووووووووووووووووووووووغ بگه؟ آدم از گشنگی بمیره، تن فروشی کنه ولی انقدر پست نباشه.
پرواز گفت…
سه شنبه 9 تیر1388 ساعت: 16:17

سلام. راستش اولین باره که به وب شما سر میزنم اما مطمئنم که آخرین بار نیست.واقعا نوشتتون رو پسندیدم، علاوه بر اینکه حرف دل بسیاری از مردم هستش ، شجاعت شما را در بیرون آمدن از راه دروغ واقعا ستودنی هست.راستی من خودم رو راحت کردم تلویزیون رو اصلا روشن نمی کنم ، تر جیحا اخبار را از اینترنت می گیرم. اینجوری اعصاب آدم آروم تر می مونه
mehrad گفت…
جمعه 12 تیر1388 ساعت: 11:19

متن جالبي بود دوست گرامي پيشنهاد ميكنم بجاي بلاگفا كه لانه دژخيمان شده بري جاي ديگه وبلاگ بزني زاغ سياهت رو چوب خواهند زد
میم مثل من گفت…
جمعه 12 تیر1388 ساعت: 14:59

کلی خندیدم . لینکیدم شمارا با اجازه
والریا گفت…
شنبه 13 تیر1388 ساعت: 18:59

دوست داشتم این نوشته ات رو خیلی
مهشید گفت…
چهارشنبه 17 تیر1388 ساعت: 12:35

نمی دونم دلم بسوزه براشون یا متنفر باشم . می دونم، می دونم تو صدا و سیما چه کثافتکای هایی می کنن . از حرفات خوشم اومد کارتونیست عصبانی
غزل خونه گفت…
چهارشنبه 24 تیر1388 ساعت: 22:17

سلام و عرض ادبخیلی عالی بود. چقدر مردی که زدی بیرون از اون لجن خونه...دمت گرم و سرت خوش تا همیشه...
نگار گفت…
پنجشنبه 25 تیر1388 ساعت: 21:17

محشر بود ... مرسی !
نگار گفت…
پنجشنبه 25 تیر1388 ساعت: 21:18

فقط می دونی؟! یک کم کم بود فحوشش !!! من فک کردم ...
لاله گفت…
سه شنبه 30 تیر1388 ساعت: 1:34

من به تو افتخار می کنم! چون هر روز که این مجری های تلویزیون رو می دیدم کلی فحش نثارشون می کردم! خودت رو از کلی لعن و نفرین مردم نجات دادی! خوب کردی!
بهنام گفت…
جمعه 2 مرداد1388 ساعت: 1:44

مرگ بر دیکتاتور درود بر ایرانی
فاخته گفت…
دوشنبه 12 مرداد1388 ساعت: 13:5

ای قربون اون قلمت . دمت گرم .

پست‌های معروف از این وبلاگ

• -با تندی مشکلی نداری؟ -نه من واقعا غذای تند دوست دارم.  این سوال و جواب رایج بین من و آنهایی است فهمیده‌اند به بمبئی قرار است بروم.  برخلاف چیزهایی که شنیدم و خواندم بمبئ خوشبو و مهربان است. از هر دکان و دکه و دستفروشی بوی خوب عود می‌آید. حیوانات کنار آدمیزاد زندگی میکنند و هرکسی سرش به کار خودش و آتیش به انبار خودش است.  از روز اول دوست مهربانم فهد و گلناز همسر ایرانیش سخاوتمندانه پذیرایی‌ام کردند. اگر نبودند قطعا کلی تجربه‌ی هیجان انگیز در غذاهای هندی را از دست میدادم.  هاستلم در بمبئی چند خانه با خانه‌ی صادق هدایت فاصله دارد. خانه‌ای که هدایت شاهکارش بوف کور را در آن نوشت و به دلیل ممنوعیتش در همینجا در تعداد معدودی چاپ کرد. داخل خانه رفتم. درها و آدمها جدید شده بودند. نرده‌ی چوبی اما همان بود. به عادت جدیدم که دست رو اجسام میگذارم و حسشان میکنم، جای دست آن فوق‌العده‌ی نا امید را حس کردم که سیگار به لب میرود تا کنار اقیانوس هند به زن اثیری، لکاته، مرد خنزرپنزری و سایه‌اش فکر کند.. راستی در همسایگی من و هدایت اقیانوس هند است.  آدرس من در بمبئی: هاستل پانادا بکپک
از اینترنت چک کردم طلوع آفتاب به وقت بمبئی و بعد گفت ۵صبح. ساعت گوشی را کوک کرده اما ساعت بدنم دقیقتر بود. یک ربع به پنج بیدار  شدم و دیدم ساعت را برای ۵عصر کوک کرده بودم. سریع پوشیدم و کوله را برداشتم و از هاستل بیرون پریدم. تمام طول راه کوتاه هاستل تا ساحل را دویدم. کوچه باران زده بود. خاک باران خورده بود و سنگفرشهای خیابان‌های بمبئی را شسته بود. انگار خدا این هندی‌ها را دوست دارد. صبح تا شب کثافت میریزند توی خیابان و نیمه های شب باران همه را میشوید. به بندر رسیدم. کشتی های پهلو گرفته‌ی چوبی. نگاه مردم غریبه. مردی که رو به آسمان و خورشید و دریا دعا میکرد. مرد تاکسیچی که ازو پرسیدم خورشید از کجا در می‌آید و او آدرسش را دقیق میداد: پشت آن کشتی بزرگ، کمی آنطرفتر از دروازه هندوستان، نوک آن ساختمان بلند.خورشید یک ربع دیگر بیرون میزند.. کلاغهای گرسنه، سگهای بیدار نشده، گداهای چشم باز نکرده پول طلب کرده، این هند بود.. این خورشیدی بود که از پشت دریاها و ابرها.. از این سوی کره زمین بیرون آمده و این من بودم که خورشید را بوسیده و سمت تو راهی کرده بودم.. پس از این هرکجا خورشیدم را ببینم به او

هندزفری

. به گمانم دیگر وقتش شده تا از شما تقدیری در یکی از شبکه‌های سوشیال مدیا به جا بیاورم. چه جایی بهتر از همینجا اصلا، که بارها به شکل محسوس و نا‌محسوس با من در انظار عمومی به سمع و نظر بینندگان رسیده‌اید. حق آب و گل دارد اینجا. سالهای مدید کنارم بودید و همسفرم. چهارتا کشور و دو تا قاره و چندین و چند شهر و همه وسائل نقلیه: اعم از کشتی و طیاره و تاکسی و اتوبوس و قطار و مترو و تراموا و هرچه مرکب است بر روی زمین و‌ دریا و آسمان را با من سوار شدید، با من بودید و اینهمه مدت از کیفیتتان کاسته نشد. تنها یکبار در شرجی هندوستان که دوروزی از کار افتادید خاطرم هست که چه دلواپس و دلتنگ‌ بودم. خسته شدید گاهی اوقات، بی‌حوصله و خموده و نویزی، گاهی خبر بد شنیدم از شما ولیکن ۳۶۶ روز سال سیصد و شصت روزش همه اش آوای موسیق بود، داستان بود، خبر خوش بود: از رشت به تهران به مسکو، به یالوا، به استانبول، به یروان، به بمبئی، به دهلی نو و به خانه کوچکم، در دفتر کارم در شالگردنم و پچ‌پچ‌هایم و تنها شما همسفرم و در برم بودید و در صندلی روبرویم که همیشه در تمام کافه‌های گیتی خالی‌اند، به چشمهای من خیره.  سفر فی‌ال