رد شدن به محتوای اصلی

باش و ببین تا که چه طوفان کنیم

کلیک کنید

*پخش مجدد

+;نوشته شده در ;2009/5/31ساعت;13:32 توسط;.:ALITAJADOD:.; |;

نظرات

ویستا گفت…
یکشنبه 10 خرداد1388 ساعت: 13:35

سلاموب زيبايي داريناميدوارم موفق باشيددوست داشتي سر بزنبه اميد پيروزي ميرحسين
مجتبی گفت…
یکشنبه 10 خرداد1388 ساعت: 13:44

سلام واقعا وبلاگ خوبي داري اميدوارم هميشه بروز باشي به همين دليل دوست دارم باهات تبادل لينک کنم اين کار يعني تبادل لينک باعث ميشه رتبه هر دومون تو گوگل زياد بشه و باعث افزايش بازديد سايتامون بشه اگه دوست داشتي يه پيام خصوصي به من تو سايتم به من بزن و اعلام امادگي کنwww.anjomaniha.commarvel_malayer براي ارسال پيام خصوصيدر ضمن انجمنيها بدنبال افراد لايق براي فعاليت در سايت مي باشد اگر مايل به فعاليت بوديد اعلام امادگي کنيدلطفا ادرس وبلاگتون رو هم بنويسيد
اسپایدرمرد گفت…
یکشنبه 10 خرداد1388 ساعت: 14:21

سر اومد زمستون...
صادق صادقی گفت…
یکشنبه 10 خرداد1388 ساعت: 14:44

متشکرمقشنگ بود و سخن از زبان دل ما.بردم به وبلاگم.موفق و پایدار باشی
Drago گفت…
یکشنبه 10 خرداد1388 ساعت: 14:53

میشد به جای خورشید یه درخت "سبز" کشید....
خودنویس گفت…
یکشنبه 10 خرداد1388 ساعت: 15:23

اینو قبلاً دیده بودم. خیلی باحاله.
ماندا گفت…
یکشنبه 10 خرداد1388 ساعت: 15:56

البته امیدوارم طوفانش تلفات جانی نداشته باشه !
روزنامه گفت…
یکشنبه 10 خرداد1388 ساعت: 17:46

اینو چهار سال پیش دیده بودم ؟ چه می دونم والا ... در هر حال زنده باد شوهر زهرا خانم !
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
نخیر چند ماه قبل دیده بودید !و البته شوهر آهو خانم و باقی شوهرهای خوب دنیا :)
محبوبه راد گفت…
یکشنبه 10 خرداد1388 ساعت: 17:46

من سردم استو انگار هیچ وقت گرم نخواهم شد . . .
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
در امتداد پست قبل باید بگویم من هم سرما را دوست دارم ، اما آفتاب جریانش فرق می کند . آفتاب سرد بی غیرت را به سرمای پر سوز لوطی افکن دوست تر میدارم :)
لعبت گفت…
یکشنبه 10 خرداد1388 ساعت: 18:6

سلاممرسیخیلی مرسی.آخه اگه قدیمی بود اما وصف حال بود
118 گفت…
یکشنبه 10 خرداد1388 ساعت: 19:59

ایول!منم همش به اونایی که رای نمی دن می گم که اگه رای ندین بازم زمستون اقلیت می شه!
علی گفت…
یکشنبه 10 خرداد1388 ساعت: 22:37

اوفففففففففففف ! دلمون واسه این خانوم زیبا یه ذره شده بود. مرسی!
میراکل گفت…
دوشنبه 11 خرداد1388 ساعت: 0:43

زنده باد!
افرا گفت…
دوشنبه 11 خرداد1388 ساعت: 1:29

مرسیامیدوارم چهار سال دیگه هم همین حال و روزمون نباشه...
آزاده صالحی گفت…
دوشنبه 11 خرداد1388 ساعت: 10:31

خیلی کاریکاتور جالبی بود و معنی زیادی داشت.معلومه شما خیلی هنرمند هستین. زنده باد قلم.
هانیه گفت…
سه شنبه 12 خرداد1388 ساعت: 0:26

شوهر آهو خانم کیه؟؟
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
نام یک فیلم بود
آندیا گفت…
سه شنبه 12 خرداد1388 ساعت: 1:29

آخی... این مورد علاقه منه خیلی...یادش بخیر! باز گذاشتینش :)
امیر علی گفت…
چهارشنبه 13 خرداد1388 ساعت: 11:27

چه جالب ، تصورم از خودت شکل این پدره هست! خیلی قشنگ و جالب بود
مجتبی گفت…
چهارشنبه 13 خرداد1388 ساعت: 21:38

سلام.مجتبای بالایی من نیستم.اینا رای به روشنایی میدن؟میشه یه کمی تشریح کنید این اثرو؟
سهیل گفت…
یکشنبه 17 خرداد1388 ساعت: 19:42

جالب بود. جا داره بیشتر توجه بشه بهش. اگر آدم ها رو به سبک مورد پسند فعلی بکشی (سبک طراحی اسکچ) بیشتر بهش توجه میشه.
هفت رنگ گفت…
سه شنبه 19 خرداد1388 ساعت: 5:23

با سلامسیستم شمارشگر هفت رنگ ، شمارشگری با امکانات جالب به 2 صورت فلش و متنی هم برای مشاهده آمار بازدید وبلاگتان و هم برای بالا بردن زیبایی آن با تشکر

پست‌های معروف از این وبلاگ

• -با تندی مشکلی نداری؟ -نه من واقعا غذای تند دوست دارم.  این سوال و جواب رایج بین من و آنهایی است فهمیده‌اند به بمبئی قرار است بروم.  برخلاف چیزهایی که شنیدم و خواندم بمبئ خوشبو و مهربان است. از هر دکان و دکه و دستفروشی بوی خوب عود می‌آید. حیوانات کنار آدمیزاد زندگی میکنند و هرکسی سرش به کار خودش و آتیش به انبار خودش است.  از روز اول دوست مهربانم فهد و گلناز همسر ایرانیش سخاوتمندانه پذیرایی‌ام کردند. اگر نبودند قطعا کلی تجربه‌ی هیجان انگیز در غذاهای هندی را از دست میدادم.  هاستلم در بمبئی چند خانه با خانه‌ی صادق هدایت فاصله دارد. خانه‌ای که هدایت شاهکارش بوف کور را در آن نوشت و به دلیل ممنوعیتش در همینجا در تعداد معدودی چاپ کرد. داخل خانه رفتم. درها و آدمها جدید شده بودند. نرده‌ی چوبی اما همان بود. به عادت جدیدم که دست رو اجسام میگذارم و حسشان میکنم، جای دست آن فوق‌العده‌ی نا امید را حس کردم که سیگار به لب میرود تا کنار اقیانوس هند به زن اثیری، لکاته، مرد خنزرپنزری و سایه‌اش فکر کند.. راستی در همسایگی من و هدایت اقیانوس هند است.  آدرس من در بمبئی: هاستل پانادا بکپک
از اینترنت چک کردم طلوع آفتاب به وقت بمبئی و بعد گفت ۵صبح. ساعت گوشی را کوک کرده اما ساعت بدنم دقیقتر بود. یک ربع به پنج بیدار  شدم و دیدم ساعت را برای ۵عصر کوک کرده بودم. سریع پوشیدم و کوله را برداشتم و از هاستل بیرون پریدم. تمام طول راه کوتاه هاستل تا ساحل را دویدم. کوچه باران زده بود. خاک باران خورده بود و سنگفرشهای خیابان‌های بمبئی را شسته بود. انگار خدا این هندی‌ها را دوست دارد. صبح تا شب کثافت میریزند توی خیابان و نیمه های شب باران همه را میشوید. به بندر رسیدم. کشتی های پهلو گرفته‌ی چوبی. نگاه مردم غریبه. مردی که رو به آسمان و خورشید و دریا دعا میکرد. مرد تاکسیچی که ازو پرسیدم خورشید از کجا در می‌آید و او آدرسش را دقیق میداد: پشت آن کشتی بزرگ، کمی آنطرفتر از دروازه هندوستان، نوک آن ساختمان بلند.خورشید یک ربع دیگر بیرون میزند.. کلاغهای گرسنه، سگهای بیدار نشده، گداهای چشم باز نکرده پول طلب کرده، این هند بود.. این خورشیدی بود که از پشت دریاها و ابرها.. از این سوی کره زمین بیرون آمده و این من بودم که خورشید را بوسیده و سمت تو راهی کرده بودم.. پس از این هرکجا خورشیدم را ببینم به او

هندزفری

. به گمانم دیگر وقتش شده تا از شما تقدیری در یکی از شبکه‌های سوشیال مدیا به جا بیاورم. چه جایی بهتر از همینجا اصلا، که بارها به شکل محسوس و نا‌محسوس با من در انظار عمومی به سمع و نظر بینندگان رسیده‌اید. حق آب و گل دارد اینجا. سالهای مدید کنارم بودید و همسفرم. چهارتا کشور و دو تا قاره و چندین و چند شهر و همه وسائل نقلیه: اعم از کشتی و طیاره و تاکسی و اتوبوس و قطار و مترو و تراموا و هرچه مرکب است بر روی زمین و‌ دریا و آسمان را با من سوار شدید، با من بودید و اینهمه مدت از کیفیتتان کاسته نشد. تنها یکبار در شرجی هندوستان که دوروزی از کار افتادید خاطرم هست که چه دلواپس و دلتنگ‌ بودم. خسته شدید گاهی اوقات، بی‌حوصله و خموده و نویزی، گاهی خبر بد شنیدم از شما ولیکن ۳۶۶ روز سال سیصد و شصت روزش همه اش آوای موسیق بود، داستان بود، خبر خوش بود: از رشت به تهران به مسکو، به یالوا، به استانبول، به یروان، به بمبئی، به دهلی نو و به خانه کوچکم، در دفتر کارم در شالگردنم و پچ‌پچ‌هایم و تنها شما همسفرم و در برم بودید و در صندلی روبرویم که همیشه در تمام کافه‌های گیتی خالی‌اند، به چشمهای من خیره.  سفر فی‌ال