رد شدن به محتوای اصلی

فیلمم و فیلمم و فیلمم و فیلمم ، این بود فیلمت ؟

خب چکار کنم من ، خودم را دار بزنم راحت میشوی( درگیرم باخودم )

من اصلن یک عقب افتاده ی فیلمی هستم . چند سال از فیلم آقای روبرتو بنینی،زندگی زیباست گذشته است  من تازه پریشب دیده ام  یا این انمیشین فوق العاده همشهری ام مرجان ساتراپی یا حالا هرچی

اصلن کی گفته وقتی به یک نفر میگویی محسن نامجو گوش کردی یا لاست دیدی بگوید : تازه دیدی من یه سال پیش تمومش کردم . این کجایش پز دادن دارد ؟ پدر من ۳۰ سال زودتر از من بدنیا آمد و خیلی چیزها را زودتر از من دید لابد . مسابقه دو که ندادیم تو زودتر رسیده باشی. بد میگویم ؟

بگذریم ، هنوز درگیر لحظات لطیف فیلم بنینی هستم . یعنی واقعن میتوان هماننند او پدری کرد . طوری که حتی به فرزندت بیاموزی از دشمنش هم نفرت نداشته باشد ؟ دیدی آن دیالوگ محشرش را که پسر میپرسید :

- بابا چرا روی شیشه نانوایی نوشته شده ورود سگها و یهودی ها ممنوع ؟

+ خوب حتمن از سگها و یهودی ها بدش میاد ، یک مغازه ابزار فروشی دیدم که روش نوشته ورود اسبها و اسپانیایی ها ممنوع ... من هم میخوام رو شیشه مغازه بنویسم ورود چنگیز خانها و عنکبوتها ممنوع ...از چنگیزخان اینا بدم میاد ...

خدایی حال کردی ؟ حالا اگر دخترم از من میپرسید : چرا اینجا نوشته شده ورود همستر ها و رشتی ها ممنوع من برمیگردم می گویم : ولشان کن بی { ...ها }را ! { بیـــــــــب} زیادی خرده اند ...

بعدن دخترم هم اینرا به پسرش یا دخترش منتقل میکرد و الخ . همانطور که جناب سلحشور در انتهای سریال تاریخی اش باب نفرت و کین از یهود را گشود و پیامبر بعد از یوسف را یک آدم عقده ای و جانی بالفطره نشان داد . دقت که کردی ؟  یهودا ، کسی که خدا اورا برگزیده بود برای رساندن پیام اش . چطور خداوند اندازه فرج اله از گذشته او خبر نداشت ؟

پ.ن : گمان نمی برم لازم به ذکر باشد که در مثال بالا که از خودم و دخترکم آورده ام هرگز این دیالوگها رد و بدل نمی شود .ها ؟ این قدر هم دیگر بی تربیت نیستم که !

پ.ن: حالا خدا را شکر این فرج اله است اگر خُلل اله بود چه باید میکردیم؟ ( از اتاق فرمان خبردادند آن فَرج نیست یک چیز دیگر است ) خیله خب باشه .

+;نوشته شده در ;2009/5/12ساعت;20:34 توسط;.:ALITAJADOD:.; |;

نظرات

محبوبه راد گفت…
سه شنبه 22 اردیبهشت1388 ساعت: 21:47

کاملا موافقم اقامیرن 4 تا فیلم می بینن فقط برا رو کم کنی اقامیندازن گردنشون4تا تیترم از فلاسفه حفظ میکننچاشنی نطقاشوندیگه هیچی دیگهولمان کنین باباروبرتو بنینی فوق العادستتو فیلم زمینگیر قانون جارموش عالی بازی کردهdown by low
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
ممنون بابت معرفی فیلم .جدیدن به یک منبع دی وی دی رسیده ام که زوال ندارد !
خودنویس گفت…
چهارشنبه 23 اردیبهشت1388 ساعت: 8:49

ایول...حرف دل منو زدید...منم به خاطر همین کارای مردم، همیشه خودم رو از جریان ها دور می کنم که از اینجور «تازه دیدی؟!!» ها بهم نگن.مثلاً اون زمونی که تب سنتوری زده بود بالا، من بی خیالش شدم و حتی هنوز هم ندیدم. تازه می خوام وقتی که خواستم ببینم، به کسی نگم. بابا مردم خیلی بد شدند.
دانای کل گفت…
چهارشنبه 23 اردیبهشت1388 ساعت: 8:55

سلام من دارم یه مقاله علمی در مورد زبان کاریکاتور مینویسم. شما میتونید چند تا کتاب به من معرفی کنید؟lممنون و سپاسگزارم
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
من خودم کتاب ناطق هستم :) می توانی به سایت ایران کارتون مراجعه کنی . آنها خودشان را می کشند برای این سوال جوابها
روزنامه گفت…
چهارشنبه 23 اردیبهشت1388 ساعت: 10:1

بنینی بی نظیره و این فیلم فوق العاده زیبا . حتما "فیلم ببر و برف"اش رو هم ببینید:http://www.imdb.com/title/tt0419198/البته این از جهت اطلاع رسانی بود و نه پز!
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
ممنونم
امیر علی گفت…
چهارشنبه 23 اردیبهشت1388 ساعت: 11:20

یه آهنگ داره گروه کیوسک در آلبوم آدم معمولی به نام آدم معمولی ، عاشقشم! حتما پیداش کن گوشش کن ببین حرف دل خودمونه.
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
بله کارهای آرش سبحانی را دوست دارم
امیر گفت…
چهارشنبه 23 اردیبهشت1388 ساعت: 22:59

لاست هم شورش رو در آورده.جون به لب شدم، مگه تمومی داره.لامصب قشنگ هم هست نمی شه دل کند ازش.دیالوگه جالب بود، مرسی.
118 گفت…
پنجشنبه 24 اردیبهشت1388 ساعت: 19:30

من در زمینه ی پرداختن به تازه های فیلم و کتاب و سریال با شما همدردم ولی تا الان نمی دونستم درده!مثلا من تازه ترمینال و عزیز میلیون دلاری رو دیدم و اصرار عجیبی داشتم که واسه همه تعریف کنم ولی کسی گوش نمی کرد.1984 رو هم تازه خوندم.مهم نیست بابا....تازه این فیلمه که گفتین هم هنوز نیدیدم!
م.الف گفت…
جمعه 25 اردیبهشت1388 ساعت: 19:57

آقا همه چی خوب و اوکی. ولی اگر ممکنه در این عنکبوت ها یه تجدید نظری بکن
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
عنکبوت را بنینی گفت . شما یک ون یکاد از عنکبوتتان بیاویزید قربان :)
لیلا گفت…
شنبه 26 اردیبهشت1388 ساعت: 8:34

من بیشتر از "تازه دیدی؟؟؟" ها از این بدم میاد که یه فیلم رو یا همه باید قبول داشته باشن یا بکوبن. مثلا به شخصه از کارتون مرجان ساتراژی خوشم نیومد به هرکسی هم میگم چنان چپ چپ نگام میکنه که انگار کفر گفتم (هرچند میدونم الانم با این نوشته فحش می خورم). بابا هر کس نسبت به فیلم عقیده خودش رو داره اجبار نیست که!!!!

پست‌های معروف از این وبلاگ

• -با تندی مشکلی نداری؟ -نه من واقعا غذای تند دوست دارم.  این سوال و جواب رایج بین من و آنهایی است فهمیده‌اند به بمبئی قرار است بروم.  برخلاف چیزهایی که شنیدم و خواندم بمبئ خوشبو و مهربان است. از هر دکان و دکه و دستفروشی بوی خوب عود می‌آید. حیوانات کنار آدمیزاد زندگی میکنند و هرکسی سرش به کار خودش و آتیش به انبار خودش است.  از روز اول دوست مهربانم فهد و گلناز همسر ایرانیش سخاوتمندانه پذیرایی‌ام کردند. اگر نبودند قطعا کلی تجربه‌ی هیجان انگیز در غذاهای هندی را از دست میدادم.  هاستلم در بمبئی چند خانه با خانه‌ی صادق هدایت فاصله دارد. خانه‌ای که هدایت شاهکارش بوف کور را در آن نوشت و به دلیل ممنوعیتش در همینجا در تعداد معدودی چاپ کرد. داخل خانه رفتم. درها و آدمها جدید شده بودند. نرده‌ی چوبی اما همان بود. به عادت جدیدم که دست رو اجسام میگذارم و حسشان میکنم، جای دست آن فوق‌العده‌ی نا امید را حس کردم که سیگار به لب میرود تا کنار اقیانوس هند به زن اثیری، لکاته، مرد خنزرپنزری و سایه‌اش فکر کند.. راستی در همسایگی من و هدایت اقیانوس هند است.  آدرس من در بمبئی: هاستل پانادا بکپک
از اینترنت چک کردم طلوع آفتاب به وقت بمبئی و بعد گفت ۵صبح. ساعت گوشی را کوک کرده اما ساعت بدنم دقیقتر بود. یک ربع به پنج بیدار  شدم و دیدم ساعت را برای ۵عصر کوک کرده بودم. سریع پوشیدم و کوله را برداشتم و از هاستل بیرون پریدم. تمام طول راه کوتاه هاستل تا ساحل را دویدم. کوچه باران زده بود. خاک باران خورده بود و سنگفرشهای خیابان‌های بمبئی را شسته بود. انگار خدا این هندی‌ها را دوست دارد. صبح تا شب کثافت میریزند توی خیابان و نیمه های شب باران همه را میشوید. به بندر رسیدم. کشتی های پهلو گرفته‌ی چوبی. نگاه مردم غریبه. مردی که رو به آسمان و خورشید و دریا دعا میکرد. مرد تاکسیچی که ازو پرسیدم خورشید از کجا در می‌آید و او آدرسش را دقیق میداد: پشت آن کشتی بزرگ، کمی آنطرفتر از دروازه هندوستان، نوک آن ساختمان بلند.خورشید یک ربع دیگر بیرون میزند.. کلاغهای گرسنه، سگهای بیدار نشده، گداهای چشم باز نکرده پول طلب کرده، این هند بود.. این خورشیدی بود که از پشت دریاها و ابرها.. از این سوی کره زمین بیرون آمده و این من بودم که خورشید را بوسیده و سمت تو راهی کرده بودم.. پس از این هرکجا خورشیدم را ببینم به او

هندزفری

. به گمانم دیگر وقتش شده تا از شما تقدیری در یکی از شبکه‌های سوشیال مدیا به جا بیاورم. چه جایی بهتر از همینجا اصلا، که بارها به شکل محسوس و نا‌محسوس با من در انظار عمومی به سمع و نظر بینندگان رسیده‌اید. حق آب و گل دارد اینجا. سالهای مدید کنارم بودید و همسفرم. چهارتا کشور و دو تا قاره و چندین و چند شهر و همه وسائل نقلیه: اعم از کشتی و طیاره و تاکسی و اتوبوس و قطار و مترو و تراموا و هرچه مرکب است بر روی زمین و‌ دریا و آسمان را با من سوار شدید، با من بودید و اینهمه مدت از کیفیتتان کاسته نشد. تنها یکبار در شرجی هندوستان که دوروزی از کار افتادید خاطرم هست که چه دلواپس و دلتنگ‌ بودم. خسته شدید گاهی اوقات، بی‌حوصله و خموده و نویزی، گاهی خبر بد شنیدم از شما ولیکن ۳۶۶ روز سال سیصد و شصت روزش همه اش آوای موسیق بود، داستان بود، خبر خوش بود: از رشت به تهران به مسکو، به یالوا، به استانبول، به یروان، به بمبئی، به دهلی نو و به خانه کوچکم، در دفتر کارم در شالگردنم و پچ‌پچ‌هایم و تنها شما همسفرم و در برم بودید و در صندلی روبرویم که همیشه در تمام کافه‌های گیتی خالی‌اند، به چشمهای من خیره.  سفر فی‌ال