۱۳۸۸ اردیبهشت ۶, یکشنبه

نجات سرباز راین

 

کوچک بود و از اهالی پشت بام و با تمامی سولاخها نسبت داشت .

صدایش همانند شیون بود حیوان خدا . از گشنگی بود انگار بیشتر . توی شیروانی آپارتمانمان گیر کرده بود . از کجا آمده بود و چطور آمده بود و مراد وی چه بود از آمدنش را هرگز نفهمیدم . چیزی که فهمیدم این بود که نمی تواند از آن بالا خودش را نجات بدهد و چند شبانه روز همانجا اسیر و ابیر شده است .

 نامش را   "سرباز راین " گذاشتم.  چرا این اسم را برایش گذاشتم ؟ این سوالی بود که برایت پیش آمد ،ها ؟خب ، سوال خوبی کردی اما من جواب خوبی برایش ندارم . فقط به خاطر این به این صورت نامگذاری اش کردم تا وقتی این ماجرا را برایت تعریف میکنم نام این پستِ کذا را " نجات سرباز ( سرجوخه؟) راین بگذارم با بازی تام هنکس !

به هر صورت ممکن کاری نداریم به این کارها . این شد که من زابراه شدم هرشب بس که سرباز راین آن بالا پنجول کشید به زمین کف پایش از بد بختی ما سقف ما می شد آنجا . من میرفتم سراغ یخچال از این کوکوهایی که لایش پیاز داغ دارد و گوشت چرخ کرده و معجونی است برای خودش  پرت کردم برایش تا این وسط هم سلامی گفته باشم به روح آن افسر آلمانی در فیلم پیانیست که نان ومربا میداد به آدرین برودی و هم سرباز راین  کمی لالمونی بگیرد و من هم دمی بیاسایم و بخسبم تا رسید به روز سوم .

نردبان گذاشتم رفتم بالا .چه کسی؟ منی که از بلندی میترسم . من حتی از بالا بلندی دختر هندی هم میترسیدم چه برسد به شیروانی آن هم شیروانی داغ و گربه روی شیروانی داغ لابد ! رفتم به هر حال و سرباز راین را دیدم و فهمیدم یک نوع بی اعتمادی متقابل بین من و او موج میزند که حتی کوکوی دو شب مانده هم یخ روابط را آب نمی کند پس از سیاست فشار از پائین آن بالا سود جستم و در یک حرکت بدون توپ و شهادت طلبانه رایان را از پشت گرفتم و اوهم یکی از تیرهای چوبی را چنگول انداخت توامان. من بکش اون بکش کاری که نباید می شد ، شد و ما پائین آمدیم ( این جمله آخری که میگویم ما پائیم آمدیم را به سبک آن بابایی که نوار سیاحت غرب را خوانده بخوانید . می چسبد !)

حالا من مانده بودم و سرباز راین اسیر که زبان آدم حالی اش نمشد و نمی خواست بفهمند که من از نیروی های حافظ صلح هستم و نمی خواهم مانند برادران چینی ام بچه گربه را جهت سوپ سر ببرم . در تمام طول جاده که از طبقه چهارم تا پارکینگ بود حیوان خدا نمیدانم چرا صدایش کلفت و کفلت تر میشد و گویی به زبان آدمیزاد دارد چیزی میگوید .احساس کردم در بعضی طبقات دارد به زبان کره ای چیزی می گوید !  دم در که رسیدم یک آن از غفلتم کمال سوء استفاده را برد ( سوء استفاده را می برند یا می کنند ؟ )و در آن یک گُله جا یک آن برگشت و دستم را گاز گرفت و یک تیکه از آن را کند و با خود برد . البته خودش اینطور فکر میکرد  که کنده و برده چون من قبلش دستکش ظرفشوی دستم کرده بودم. زکی !

چند شب است از گربه های محل سراغش را میگیرم اما هیچکس نشانش را نمیداند یا اگر هم میداند راپورتش را به من نمی دهد . دیشب اما یکی از بچه محل هایش گفت حالش خوب است و هوس کوکویی را کرده که داخلش پیاز داغ و گوشت چرخ کرده است دروغ میگفت خودش هوس کرده بود .

+;نوشته شده در ;2009/4/25ساعت;20:59 توسط;.:ALITAJADOD:.; |;
ارسال یک نظر